بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا العبد المؤید الرسول المسدد المحمود الاحمد ابوالقاسم المصطفی محمد»
پنجشنبه ۱۴۰۳/۹/۸، کتاب اصول کافی
موضوع: باب (ائمه به اختیار خود میمیرند و زمان مرگ خویش را میدانند)
در اول بحث سوالی مطرح میشود:
امام که میداند چه وقت از دنیا میرود و یا کشته میشود، باید برود به محلی که برای مرگش مشخص شده است یا نه؟!! و حکم آن چیست؟!!
روایت (۱)
امام صادق علیه السلام فرمود: هر امامی که نداند چه به سرش میآید (از خیر و شر و بلا و عافیت) و به سوی چه میرود (از مرگ و شهادت) او حجت خدا بر خلقش نیست.
یعنی امام میداند چه مصیبتهایی به او میرسد و چه بلاهایی را باید بکشد. و اگر نداند عاقبت کارش چه میشود که حجت خدا نیست.
وقتی امام حسین ع به طرف کربلا میرفت میدانست که چه بلاها باید بکشد و شهید میشود ووو، اگر اینها را نمیدانست حجت خدا نبود.
امیرالمؤمنین ع پیش گویی های زیادی دارد و درمورد امام حسن ع و امام حسین و حتی درمورد معاویه گفته است و در مورد حمله مغولها به ایران هم وقایع را فرموده است.
امام حسن ع به معاویه فرمود حکومت به دست تو می افتد ولی این دنیاست برای شما و آخرت برای ما است.
روایت (۲)
ابن بشار گوید: شیخی سنی از اهل قطیعةالربیع بغداد که از او روایت نقل میشد، به من گفت: من یکی از این خاندان (امامان شیعه) را که فضیلتش زبانزد مردم بود، دیدم که در فضیلت و عبادت مانند او هرگز ندیده بودم گفتم: او که بود و حالش را چگونه دیدی؟ گفت: در ایام زندانبانی سندیبن شاهک، ما را که هفتاد تن از آبرومندان و نیکوکاران نزد مردم بودیم، جمع کرد، و به حضور موسی بن جعفر علیهما السلام برد (زمانی که مسمومش کرد، و هنوز اثر زهر در بدن مبارکش هویدا نگشته بود) سندی به ما گفت: به این مرد نگاه کنید و ببینید: آیا نسبت به او پیشآمدی رخ داده است؟ زیرا مردم گمان میکنند که چنین شده و این سخن را بسیار میگویند، این است منزل و استراحتگاه او که در کمال وسعت و بدون سختی و فشار است، امیرالمؤمنین (هارون) نسبت باو سوء قصدی ندارد و فقط باین انتظار است که امیرالمؤمنین از سفر بر گردد و با او مناظره و مباحثه کند، او را میبیند که صحیح و سالم و از همه در وسعت است، شما از خود او بپرسید.
شیخ سنی گوید: (منظره امام بقدری ما را جذب کرده بود که بسخن سندی توجهی نداشتیم) و هدفی جز دیدار او و نظر بفضل و هیئت جذاب او نداشتیم، لذا موسی بن جعفر علیهما السلام خودش فرمود: اما راجع به توسعه زندگی و مانند آن آنچه میگوید، چنانست که میگوید، ولی من بشما جمعیت خبر میدهم که در هفت دانه خرما بمن زهر دادهاند و فردا رنگ من سبز میشود و پس فردا میمیرم.
شیخ سنی گوید: من بسندی بن شاهک نگاه کردم، دیدم او مضطرب شد و مثل شاخه خرما میلرزید.
اطلاع دارد از آنچه به او اصابت کرده و اینکه چه وقت خواهد مرد.
واقعه تاریخی: امیرالمؤمنین علیه السلام یک پسر داشت به نام عمر که در کربلا نبود، بعد از آن که مختار قیام کرد و شیعیان دور مختار جمع شدند و دید بازار امامت گرم است آمد گفت من پسر علی هستم بعد از امام حسین من امام شما هستم و البته آدم علیه السلامی نبود، مختار هم خیلی زیرک بود، گفت ما اعتقاد داریم تا امام خودش نخواهد از دنیا نمیرود من یک ضربه شمشیر به شما میزنم اگر زنده ماندید امام ما هستید که او قبول نکرد و رفت.
روایت (۳)
امام جعفر صادق علیه السلام از پدرش نقل میفرماید که: در شب وفات علی بن الحسین علیهم السلام برایش شربتی برد و گفت: ای پدر، این شربت را بنوش، او فرمود: پسرجان امشب من قبض روح میشوم و رسول خدا صلی الله علیه و آله هم در همین شب قبض روح شد. (یعنی در همین شب از لحاظ ماه و یا لحاظ هفته و در هر صورت اینقول خلاف مشهور است.
روایت (۴)
حسن بن جهم گوید: بحضرت رضا علیه السلام عرض کردم: همانا امیرالمؤمنین علیه السلام قاتل خود را شناخته بود و میدانست که در چه شبی و در چه مکانی کشته میشود، و چون نعره مرغابیان را در خانه شنید خودش فرمود: (((اینها نعره زنانی هستند که نوحه گرانی پشت سر دارند))) و چون ام کلثوم باو عرض کرد: (((کاش امشب در خانه نماز به خوانی و برای نماز جماعت دیگری را بفرستی))) از او پذیرفت و در آنش بدون اسلحه در وقت و آمد بود، در صورتی که میدانست ابن ملجم لعنة الله او را با شمشیر میکشد و اقدام بچنین کاری جایز نیست.
امام فرمود: آنچه گفتی درست است ولی خودش اختیار فرمود که در آنشب مقدرات خدای عزوجل اجرا شود.
یعنی امام به اختیار خودش میمیرد و همیشه راضی به رضای خداست.
دو نوع علم داریم یک علم عادی است که اگر بدانی در فلان جا بایستی کشته میشوی اگر بایستی خودکشی محسوب میشود.
و یک علم امامت داریم که باطنی است و خود امام با علمی که دارد میداند کجا برود و کجا نرود، امام به اختیار خود به کربلا رفت و میدانست که باید برود زیرا تقدیر الهی باید جاری میشد.
پس امام هم به علم امامت میداند میمیرد و هم به علم امامت میداند برود یا نرود.
علم امامت با علم عادی متفاوت است امام رضا علیه السلام میدانست با زهر به شهادت میرسد اما این را هم میدانست که باید به دیدار مأمون ملعون برود و از میوه تناول کند.
روایت (۵)
موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: خدای عزوجل بر شیعه غضب کرد، پس مرا مخیر ساخت که پا من و یا آنها فدا شویم، بخدا من با دادن جان خودم ایشان را حفظ کردم.
نکته (چرا به موسی بن جعفر باب الحوائج گفته میشود!!! سه نفر معروف به باب الحوائج هستند اول آقا قمر بنی هاشم، دوم حضرت علی اصغر و سوم آقا موسی بن جعفر)
باب الحوائج یعنی هر حاجتی که بخواهید به شما میدهد، بقیه امامان هم اینگونه هستند، ولی امام موسی بن جعفر ع معروف شده به باب الحوائج.
و علت آن در این حدیث است، خدای عزوجل بر شیعه غضب کرد و امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود من خودم را فدا کردم برای شیعیانم که بلا به من بخورد، چون در هرصورت باید بلا میخورد.
حالا چرا غضب شده بود و چه کرده بودند!!! در قرآن داریم شبیه به این واقعه را در داستان حضرت یونس ع
وقتی حضرت یونس علیه السلام قوم خود را دعوت کرد و ایمان نیاوردند، حضرت یونس علیه السلام رفت برای نفرین کردن قوم خود و خداوند فرمود قوم خود را نفرین نکن و حضرت یونس علیه السلام دو همراه و دوست داشت یکی حکیم و دیگری عابد.
این اتفاق سه بار افتاد و هر بار دوست حکیم به او گفت نفرین نکن و دوست عابد او را دعوت به نفرین میکرد، حضرت یونس ع نفرین کرد و عذاب در سه روز اتفاق میافتاد، وقتی عذاب آمد مردم آمدند پیش آن حکیم و راه چاره خواستند ووو……
وقتی حضرت یونس برگشت دید عذاب نیامد با عصبانیت قوم خود را ترک کرد «وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبࣰا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقۡدِرَ عَلَیۡهِ فَنَادَیٰ فِی ٱلظُّلُمَٰتِ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبۡحَٰنَک إِنِّی کنتُ مِنَ ٱلظَّـٰلِمِینَ»
سه شبانه روز در دهان نهنگ و در دل دریا فقط ذکر:
لا اله الا انت سبحانک إنّی کنت من الظالمین را میگفت
و انقدر این ذکر را گفت تا سه شبانه روز
آیه قرآن:
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّینَاهُ مِنَ الْغَمِّ ۚ وَکذَٰلِک نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ
تا نهنگ او را در ساحل استفراغ کرد.
در این داستان: بلایی که به امت نخورد رد شد و خورد به ایشان اما این به اختیار نبود.
اما آقا موسی بن جعفر علیه السلام فرمود من مخیر شدم که شیعه عذاب شود یا من!!!! من خودم را اختیار کردم تا فدای شیعه شوم.
به خاطر این بود که ایشان باب الحوائج نامیده شد. هیچ امامی را نداریم که اینقدر در زندان باشد.
فرمود با کشیدن بلا شیعیانم را حفظ کردم، یعنی خودم را فدای شیعیان کردم.
روایت (۶)
مسافر گوید؛ حضرت ابوالحسن امام رضا علیه السلام بمن فرمود: ای مسافر در این کاریز ماهمانی هست؟ عرض کردم: آری قربانت گردم. فرمود: من دیشب رسولخدا را در خواب دیدم، فرمود: ای علی آنچه نزد ماست برای تو بهتر است (و این جمله خبر از وفات آنحضرت بود و موضوع ماهیان کاریز برای اینست که خواب دیدن پیغمبر نزد آنحضرت مشاهد و محسوس است مانند دیدن مسافر ماهیان را).
نکته: اول روایت مسافر گفت امام رضا به من گفت این قنات ماهی دارد؟!! حضرت فرمود دیشب رسول خدا به من گفت آنچه نزد ماست بهتر است برای تو. اینها چه ربطی به هم دارند؟!! اباصلت هروی میگوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود: «ای اباصلت! داخل این قبّهای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.» من رفتم و خاکها را آوردم.
امام خاکها را بویید و فرمود: «میخواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر میشود که اگر همه کلنگهای خراسان را بیاورند، نمیتوانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود: «این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا میشود. من دعایی به تو تعلیم میکنم. آن را بخوان. قبر پر از آب میشود. در آن آب ماهیهای کوچکی ظاهر میشوند. این نان را که به تو میدهم برای آنها خرد کن. آنها نان را میخورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر میشود و تمام آن ماهیهای کوچک را میبلعد و بعد غایب میشود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو میآموزم بخوان.
همهی آبها فرو میروند. همهی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود: «ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار میروم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.
و از آنطرف مأمون چطور از دنیا رفت؟؟؟
او با سپاه عظیمی برای فتح روم شرقی عازم آن جا شد که در نزدیکی شهر طرسوس اتّفاق عجیبی افتاد. که باعث شد این خلیفهی بزرگ عبّاسی با صید یک ماهی سـرخ و زیـبا ازبین برود. آری به همین سادگی و با صید یک ماهی و با افشاندن فقط چند قطره آب در صورت مأمون….
مأمون با سپاهیانش به چشمهای رسیدند که آب بسیار زلالی داشت و ماهیهای قشنگ و زیبا در آن شفاف و زلال از این سو به آن سو در حرکت بودند. ناگـهان یک ماهی بزرگ قرمز رنگ توجّه مأمون را به خود جلب کرد او از اسب پیاده شد و گـفت من میخواهم این ماهی را خودم برای خودم بـدام اندازم. و کسی حـقّ دخالت ندارد بالاخره مأمون با تلاش زیادی آن ماهی سرخ رنگ قشنگ را صید کرد و با آشپز مخصوص خود گفت که آن را برای او طبخ کند. آشپز ماهی را به آشپزخانه برد و آن را سرخ کرد و پـخت و در ظرفهای آنـچنانی برای خلیفه آورند. خلیفه همان طورکه ماهی را خود صید کرده بود همان طور هم میخواست این ماهی را به تنهایی بخورد. سفره را پهن کردند، خلیفه قصد خوردن ماهی را نمود، تـا دست بر ماهی سرخ بریان شده کرد ناگـهان بر خلاف انتظار و بـا تـعجّب و شگـفتی همگان ماهی پخته شده تکانی خورد و قطرههای آب بر پوستش آشکارگردید و چند قطره از آن آب به صورت مأمون پاشیده شد. پاشیدن قطرهی آب به مأمون همان و لرز شدید باعث مرگ مأمون شد.
اینجا برای همین امام رضا پرسید در قنات ماهی هست.
منظور اینست که امام علم دارد به زمان و چگونگی مرگش و با رضایت خودش از دنیا میرود.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی