بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین. الصلاه والسلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا، العبد المؤید، الرسول المسدد، المحمود الاحمد، ابوالقاسم المصطفی محمد..
پنجشنبه ۱۴۰۴/۵/۲، درس اصول کافی جلد دوم،
موضوع: باب، اشاره و نص بر حسین بن علی ع
حدیث (۳)
میفرماید: «عن هارون بن جهم عن محمد بن مسلم قال سمعت اباجعفر.» محمد بن مسلم میگوید از امام باقر علیه السلام شنیدم که میفرمود: «لما احتضر الحسن بن علی قال للحسین: یا اخی انی اوصیک بوصیة فاحفظها.» یعنی: هنگامی که وفات امام حسن [ع] نزدیک شد، به امام حسین [ع] فرمود: ای برادرم، من تو را به وصیتی سفارش میکنم؛ پس آن را حفظ کن. «فاذا انا مت فحیینی ثم وجهنی الی رسول الله لاحدث به عهدا.» یعنی: هنگامی که من از دنیا رفتم، مرا آماده کن، سپس مرا به سوی رسول خدا، یعنی قبر پیامبر اکرم، متوجه ساز تا با او تجدید عهد کنم. «ثم صرفنی الی امی فاطمه.» یعنی: سپس مرا به قبر مادرم فاطمه زهرا [سلام الله علیها] ببر.
(آنها خود شبانه دفن شده بودند و مکان قبر حضرت فاطمه زهرا [س] را میدانستند.
داستانی از علامه حسنزاده آملی [رضوان خدا بر ایشان باد] اشاره میکند که ایشان از طریق علم جفر سؤال کرده بودند قبر فاطمه دختر پیامبر خدا کجاست؟!! و پاسخ آمده بود: «در خانه شفیع جمیع امت»، یعنی در خانه رسول خدا. خود پیامبر نیز در خانه خود دفن شده است، و خانه فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین نیز جزئی از خانه پیامبر اکرم محسوب میشد.) در هر صورت، ائمه خودشان از مکان قبر حضرت صدیقه [س] اطلاع داشتند. امام حسن (ع) ادامه داد: «ثم ردنی فادفن بالبقیع.» یعنی: سپس مرا بازگردان و در بقیع دفن کن. «و اعلم انه سیصیبنی من الحمیرا ما یعلم الناس من صنیعها و عداوتها لله و لرسوله و عداوتها لنا اهل البیت.» یعنی: و بدان که مصیبتی از سوی حمیرا، یعنی عایشه، به من خواهد رسید؛ مصیبتی که مردم از کردار او و دشمنیاش با خدا و رسولش و دشمنیاش با ما اهل بیت آگاهند. (این دشمنی عایشه تا زمان شهادت امام حسن [ع] ادامه داشت؛ او هرگز دست از عداوت برنداشت. او در زمان غصب خلافت از امیرالمؤمنین [ع] و شهادت حضرت فاطمه زهرا [س] کارهایی کرد و سپس در زمان خلافت امیرالمؤمنین [ع] نیز جنگ جمل را به راه انداخت. این کینهتوزی تا شهادت امام حسن [ع] نیز پابرجا بود، و امام [ع] فرمود مصیبتی از جانب او به ما میرسد که مردم از دشمنی او با خدا، رسول و اهل بیت آگاهند.)
«فلما قبض الحسن علیه السلام و وضع علی سریره فانطلقوا به الی مصلی رسول الله الذی کان یصلی فیه علی الجنائز.» یعنی: هنگامی که امام حسن [علیه السلام] قبض روح شد و بر سریر [تابوت] او را قرار دادند، ایشان را به مصلای رسول خدا که پیامبر در آنجا بر جنازهها نماز میگذاشت، بردند. (آنجا محلی بود که پیامبر اکرم [ص] برای نماز بر جنازهها آن را انتخاب میفرمودند.) پس امام حسین [ع] بر بدن مبارک امام حسن [ع] نماز گزارد. «فلما ان صلی علیه حمل فادخل المسجد.» یعنی: پس از نماز، پیکر ایشان را حمل کرده و داخل مسجد نمودند. «فلما اوقف علی قبر رسول الله بلغ عایشة الخبر.» یعنی: هنگامی که پیکر امام کنار قبر رسول خدا [ص] نگه داشته شد، خبر به عایشه رسید. «وقیل لها انهم قد اقبلوا بالحسن بن علی علیه السلام لیدفن مع رسول الله.» یعنی: به او گفته شد که آنها [پیکر] حسن بن علی را آوردهاند تا در کنار رسول خدا دفن کنند. (پیشتر دیدید که امام حسن [علیه السلام] وصیت کرده بود که ابتدا او را به آنجا ببرند و سپس در بقیع دفن کنند.) همین که پیکر را کنار قبر رسول خدا آوردند، کسی شتابان به عایشه خبر داد که آنها میخواهند حسن بن علی را اینجا دفن کنند.
«فخرجت مبادرة علی بقل بسرج.» عایشه شتابان بر استری که زین کرده بودند، سوار شد. «فکان اول امرأة رکت فی الاسلام سرجا.» و این نخستین زنی در اسلام بود که بر زین سوار شد. (حدیثی از رسول خدا [ص] داریم که فرمود: «لعن الله الفروج علی السروج.» [خدا لعنت کند زنانی را که بر زین سوار میشوند.] و مصداق نخستین آن کیست؟ عایشه است.) «فوقفت و قالت: نحن ابنکم من بیتی.» یعنی: ایستاد و گفت: پسرتان را از خانه من دور کنید! (این خانه رسول خداست.) اگر قرار بر ارث باشد، همانگونه که توضیح دادیم، به دختر پیامبر [ص] میرسد؛ چرا که صدیقه طاهره [س] تنها فرزند پیامبر خدا بود. پس بعداً به فرزندان ایشان میرسد که مال خود امام حسن (ع) است. اگر هم بگویید پیامبر ارث نمیگذارد –همانگونه که برای غصب فدک و امثال آن، حدیثی جعلی ساختند– پس تو چه جایگاهی داری؟ چگونه به تو ارث میرسد که میگویی پسرتان را از خانه من دور کنید؟ «فانه لا یدفن فیه شیئا.» یعنی: هیچ کس نباید در آن [خانه] دفن شود. «و لایهتک علی رسول الله حجابه.» یعنی: و حجاب رسول خدا را نَدرید.
«فقال لها الحسین بن علی صلوات الله علیهما.» امام حسین [ع] در جواب عایشه فرمود: «قدیما هتک انت و ابوک حجاب رسول الله.» یعنی: پیش از این، تو و پدرت بودید که حجاب رسول خدا را دریدید. «و ادخلت بیته من لا یحب رسول الله قربه.» یعنی: و کسی را داخل خانه رسول خدا کردی که پیامبر خدا نزدیکیاش را دوست نمیداشت. «و ان الله سائلک عن ذالک یا عایشه.» یعنی: و خداوند در این باره از تو بازخواست خواهد کرد، ای عایشه! (زیرا به فرمان عایشه، ابوبکر و عمر در جوار رسول خدا دفن شدند.) امام حسین [ع] در ادامه به سخن عایشه در مورد دریدن حجاب پیامبر اشاره میکند و میفرماید: آیهای در قرآن در سوره حجرات، که نام دیگرش سوره ادب است، وجود دارد که میفرماید: «صدایتان بالاتر از صدای رسول الله نباید برود.» شما خودتان وقتی با بیل و کلنگ کنار قبر رسول خدا قبر کندید، صدایتان را بالا بردید. در واقع امام حسین [ع] فرمود: اگر به این کار [یعنی بلند کردن صدا و حفاری] اعتراض داری، خود شما پیشتر این کار را کردهاید؛ شما بودید که بیل و کلنگ آوردید کنار قبر رسول خدا.
«ان اخی امرنی ان اقربه من ابیه رسول الله لاحدث به عهدا.» امام حسین فرمود: برادرم به من دستور داد که او را نزدیک پدرش رسول خدا [ص] کنم تا با او تجدید عهد کند. (چرا به پدرش میفرمایند؟ در مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانی روایت کرده است که امیرالمؤمنین [ع] میفرمود: امام حسن و امام حسین تا رسول خدا [ص] زنده بود، مرا پدر نمیگفتند؛ به رسول خدا «یا ابا» و «یا ابتا» میگفتند [یعنی: پدر]. امام حسن [ع] مرا «ابوالحسین» و امام حسین [ع] مرا «ابوالحسن» صدا میکرد. تا رسول خدا زنده بود، مرا پدر صدا نمیکردند و پس از رحلت ایشان به من پدر گفتند.
همچنین روایاتی داریم که شیعه و سنی نقل کردهاند که رسول خدا فرمود: «ذریه هر پیامبری از نسل اوست و ذریه من از نسل علی است.» یعنی: فرزندان من از نسل علی هستند. به همین دلیل امام حسن و در اینجا نیز امام حسین میفرمایند: «ان اخی امرنی ان اقربه من ابیه رسول الله.» [یعنی: برادرم دستور داد که او را نزدیک پدرش رسول خدا کنم] تا آنکه با او تجدید عهد کند.) «و اعلمی ان اخی اعلم الناس بالله و رسوله.» یعنی: و بدان که برادرم داناترین مردم به خدا و رسولش است. (یعنی بسیار بهتر از تو، ادب، حجاب و حرمت را میشناسد.) «و اعلم بتاویل کتابه من ان یهتک علی رسول الله ستره.» یعنی: و او داناترین خلق به تأویل کتاب خداست؛ پس هرگز نمیخواهد پرده حرمت رسول خدا را بِدرد؛ یعنی بیاحترامی کند. «لان الله تبارک و تعالی یقول: یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم.» یعنی: زیرا خداوند تبارک و تعالی میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردید، به خانههای پیامبر وارد نشوید مگر اینکه به شما اذن داده شود. (چه کسی به ابوبکر و عمر اذن داد؟ رسول خدا؟ خیر. صاحب خانه که فاطمه زهرا و فرزندانش بودند؟ خیر.) «و قد ادخلت انت بیت رسول الله الرجال بغیر اذنه.» یعنی: و این تو بودی که مردان را بدون اذن او در خانه رسول خدا راه دادی. «و قد قال الله عز وجل: یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی.» یعنی: و خداوند عزوجل فرموده است: ای کسانی که ایمان آوردید، صدای خود را بالاتر از صدای پیامبر نبرید. «و لعمری لقد ضربت انت لابیک و فاروقه عند اذن رسول الله المعاول.» یعنی: به جانم سوگند، تو و پدرت [ابوبکر] و فاروقت [عمر] بودید که کنار گوش رسول خدا بیل و کلنگ زدید. (عمر را فاروق مینامند، حال آنکه فاروق لقب امیرالمؤمنین [ع] بود که رسول خدا [ص] به ایشان داده بود.
سید جعفر مرتضی عاملی در کتاب الصحیح من سیره النبی الاعظم، از منابع اهل سنت روایت کرده است که یهودیان به عمر «فاروق» میگفتند و این لقب به تدریج بر سر زبانها افتاد. وگرنه فاروق لقبی نبود که رسول خدا به او داده باشد. در اینجا نیز امام حسین [علیه السلام] میفرماید: «فاروقه». تو بودی که برای پدرت و برای فاروقت [یعنی عمر]، کنار گوش رسول خدا بیل و کلنگ زدی.) «و قال الله عز وجل ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوا.» یعنی: و خداوند عزوجل فرموده است: کسانی که صدایشان را در نزد رسول خدا پایین میآورند، آنان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا آزموده است. (این آیه، همانطور که میدانید، درباره ابوبکر و عمر نازل شد که صدایشان را در حضور پیامبر اکرم [ص] بلند میکردند، و آیه نازل شد: «لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی.» [صدایتان را بالاتر از صدای پیامبر نبرید.] و در ادامه میفرماید: آن کسانی که صدایشان را پایین میآورند، قلبهایشان به تقوا امتحان شده است. اینان [ابوبکر و عمر] تا پایان عمرشان نیز این عمل را ادامه دادند. در جریان «رزیت یوم الخمیس» که رسول اکرم [ص] فرمود: «قوموا عنی» [از نزد من برخیزید]، ایشان را بیرون کردند.)
«ولعمری لقد ادخل ابوک و فاروقه علی رسول الله بقربهما منه العز و ما رعیا من حقه ما امرهما الله به علی لسان رسول الله.» یعنی: و به جانم سوگند، پدرت و فاروقت با نزدیک شدن به رسول خدا، او را آزار دادند و حقی را که خداوند به زبان رسولش به آن دو امر کرده بود، درباره او رعایت نکردند. «ان الله حرم من المومنین امواتا ما حرم منهم احیاءا.» یعنی: خداوند آنچه را که بر زندگان مؤمن حرام کرده، بر درگذشتگان آنان نیز حرام کرده است. (یعنی اگر مؤمن زنده است، حق نداری پشت سرش غیبت کنی، و چون درگذشت نیز حق غیبت از او را نداری؛ یعنی مؤمن درگذشته همان احترامی را دارد که مؤمن زنده دارد. لذا در برخی مستحبات دفن، توصیه شده است: با کفش وارد قبر نشوید؛ بیاحترامی نکنید. این از مستحبات است و واجب نیست؛ اما هدف، رعایت حرمت است.) میفرماید خداوند آنچه را بر زندگان حرام کرده، بر مؤمنانی که از دنیا رفتهاند نیز حرام کرده است. این حرمت را باید رعایت کنید. «و تالله یا عایشه لو کان هذا الذی کرهتیه من دفن الحسن عند ابیه رسول الله صلوات الله علیه ما جایز فیما بیننا و بین الله ل علمت انه سیدفن و ان رغم معطسکه.» یعنی: به خدا سوگند، ای عایشه! اگر [دفن] این که تو آن را نمیپسندی -یعنی دفن حسن در کنار پدرش رسول خدا صلوات الله علیه- میان ما و خداوند جایز [و مقرر] میبود، میدانستی که اگرچه به خاک مالیده شدن بینیات [را در پی داشت]، امام حسن آنجا دفن میشد. یعنی اگر ما قصد داشتیم پیکر امام حسن را کنار رسول خدا دفن کنیم، این کار را میکردیم، حتی اگر به قیمت خشم و تحقیر تو تمام میشد؛ زیرا تو توان جلوگیری از آن را نداشتی.
«قال ثم تکلم محمد بن الحنفیة.» یعنی: سپس محمد بن حنفیه به سخن پرداخت. «و قال یا عایشه یوم علی بقل و یوم علی جمل فما تملکین نفسک و لاتملکین الارض عداوة لبنی هاشم.» یعنی: و گفت: ای عایشه! روزی بر استر سوار میشوی و روزی بر شتر. (شتر همان جنگ جمل را به راه انداخت؛ بر شتری سوار شدی که لشکری در پیاش به حرکت درآمد.) روزی بر استر سوار میشوی و روزی بر شتر. تو نه مالک جانت هستی و نه مالک زمین برای دشمنی با بنی هاشم! این کارها به سبب دشمنی با بنی هاشم است؛ وگرنه تو نه مالک این زمین هستی و نه هیچ امری؛ اصلاً در این امور جایگاهی نداری. «قال فقالت عایشه للحسین: نحوا ابنکم و اذهب به فانکم قوم خصمون.» یعنی: عایشه به امام حسین [ع] گفت: پسرتان را از اینجا ببرید و با خود ببرید، زیرا شما قومی ستمپیشه و اهل خصومت هستید. (حال آنکه خصومتگر واقعی کیست؟) «قال فمضی الحسین الی قبر امه ثم اخرجه فدفنه بالبقیع.» یعنی: سپس امام حسین [ع] به سوی قبر مادرش رهسپار شد و از آنجا [پیکر امام حسن را] خارج کرد و در بقیع دفن نمود. (در روایتی دیگر آمده است که ظاهراً ابن عباس گفت: ای عایشه! یک روز بر شتر سوار شدی و جنگ جمل را به راه انداختی. یک روز بر استر سوار شدی و به جنگ امام حسن آمدی. شاید روزی نیز بخواهی بر فیل سوار شوی و به جنگ خدا بروی، همانند اصحاب فیل!)
و خدا میداند این زن در تاریخ صدر اسلام چه فتنهها که برپا نکرد و چه خونها که نریخت.
امیرالمؤمنین [ع] در خطبههای نهجالبلاغه میفرمایند: «کسانی که فرماندهشان یک زن بود، چقدر خون ریختند؟» برای چه؟ حتی روایتی از امیرالمؤمنین [ع] در همان جنگ جمل داریم که چون شتر عایشه پی شد، به عایشه فرمود: «میخواستی مرا بکشی همانگونه که عثمان را کشتی!» عثمان را نیز عایشه فتوا به قتلش داد. در تذکره الخواص ابن جوزی، از علمای اهل سنت آمده است که عایشه گفت: «اقتلوا هذا نعثل.» [این نعثل پیر (مرد یهودی) را بکشید.] وگرنه هیچ کس جرأت نمیکرد به حریم عثمان دستدرازی کند. سپس خود، خونخواه عثمان شده و لشکرکشی را به راه انداخته بود.
این احادیث برای تبیین امامت امام حسین [ع] پس از امام حسن [علیه السلام] بود. روایات پیامبر اکرم [ص] در مورد امامت ایشان نیز در جای خود محفوظ است. این بحث به وصیت امام حسن [ع] به امام حسین [ع اختصاص داشت.
((پایان باب))
(باب: اشاره و نص بر امامت امام سجاد، امام علی بن الحسین علیه السلام
رپایت (۱)
«عن ابی الجارود عن ابی جعفر قال: ان الحسین بن علی علیه السلام لما حضره الذی حضره دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین.» روایت از ابی الجارود از امام باقر [ع] نقل میکند که: امام باقر [ع] فرمود: هنگامی که شهادت امام حسین [ع] نزدیک شد، دختر بزرگش فاطمه بنت الحسین را فراخواند. (میدانید امام حسین [ع] دو دختر داشت: فاطمه، معروف به فاطمه بنت الحسین، و سکینه بنت الحسین. حضرت رقیه نیز در برخی منابع دختر امام حسین [ع] ذکر شده است، اما او کوچک بود؛ این دو [فاطمه و سکینه] بزرگتر بودند. حضرت فاطمه بنت الحسین ازدواج کرده بود –البته آنان زود ازدواج میکردند– و به سن ازدواج رسیده بود و با حسن مثنی، پسر امام حسن [ع]، ازدواج کرده بود. آن داستانی که شنیدهاید و ساختهاند که ازدواج قاسم و حضرت سکینه بوده، اشتباه است. یکی از فرزندان امام حسن [ع] با دختر امام حسین [ع] ازدواج میکند، اما نه آن پسر قاسم بود و نه آن دختر سکینه؛ بلکه حسن مثنی با فاطمه بنت الحسین ازدواج کرد. این ازدواج نیز پیش از واقعه عاشورا و کربلا صورت گرفته بود. داستانسراییهایی که در کتاب روضه الشهدا آمده و تاریخ کربلا را دستکاری کرده است، بسیاری از تحریفات عاشورا را به آن کتاب نسبت میدهند. هرچه تحریف است، مربوط به پس از آن کتاب است؛ پیش از آن هیچ تحریفی در تاریخ کربلا و عاشورا نداریم. هرچه هست، مربوط به همان روضه الشهدای کاشفی است که کتابی رمانگونه نوشته است. و عجیب است که چرا این کتاب اینگونه بر سر زبانها افتاد؟ برای نمونه، روضهخوانی؛ اصلاً چرا میگوییم روضه؟ روضه یعنی باغ. میگوییم میرویم روضه، یعنی روضهخوانی. این کتاب روضه الشهدا، بخشهایی تحت عنوان «روضه علی اکبر»، «روضه علی اصغر» و… داشت که کاشفی از خود داستانسرایی کرده بود. این کتاب به دست عوام افتاد و از روی آن میخواندند. من خود کتابش را نخواندهام، ولی مطالبی که از آن دیدهام، بسیار ساختگی است. پیش از آن تاریخ عاشورا، تحریفی در تاریخ عاشورا نمیبینیم.)
امام حسین [ع] دختر بزرگش فاطمه را صدا زد. «فدفع الیها کتابا ملفوفا و وصیة ظاهرة.» یعنی: کتابی پیچیده شده و سربسته، و همچنین وصیتی آشکار، به دست او سپرد. «و کان علی بن الحسین مبطولا.» یعنی: و امام سجاد [ع] بیمار بود یا دچار بیماری شده بود. (در کربلا چنان بیمار بود که توان ایستادن نداشت. و میدانید بر شخص بیمار حرجی نیست؛ جنگ برای کسی واجب میشود که توان حرکت داشته باشد. امام سجاد [ع] حتی توان ایستادن نداشت و همراه آنان بود.) «لا یرعون الا انه لما به.» یعنی: حالش آنقدر وخیم بود که دشمنان، هنگامی که به خیمهها حمله کردند، برخی گفتند: «او را رها کنید، خودش میمیرد؛ لازم نیست او را بکشید؛ این جوان خود میمیرد.» «فدفعت فاطمة الکتاب الی علی بن الحسین.» یعنی: پس فاطمه بنت الحسین [س] کتاب را –آن وصیت را– به امام سجاد [ع] داد. «ثم سار و الله ذالک الکتاب الینا یا زیاد.» امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند آن کتاب اکنون به دست ما رسیده است، ای زیاد. (این را چه کسی فرمود؟ این حدیث از که بود؟ امام باقر [ع] فرمود امام حسین [ع] به واسطه فاطمه بنت الحسین [س] آن را به دست امام سجاد [ع] رساند و آن کتاب اکنون در نزد ماست.) «قال قلت ما فی ذالک الکتاب جعلن الله فداک.» راوی میگوید: پرسیدم: جانم فدایتان، در آن کتاب چه بود؟ «قال فیه و الله ما یحتاج الیه ولد آدم منز خلق الله آدم الی ان تفنی الدنیا.» فرمود: به خدا سوگند در آن چیزی است که فرزندان آدم از زمان خلقت حضرت آدم تا فنای دنیا به آن محتاجند. «والله ان فیه الحدود حتی ان فیه عرش الخدش.» یعنی: به خدا سوگند، تمام حدود در آن ذکر شده است، حتی حد خدشه. (اگر خدشهای به دست کسی وارد شود، حد آن چقدر است؟ میگوید آنجا ذکر شده است. «حد خدشه» در آن کتاب آمده است.)
در اینجا میفرماید: وصیت امام حسین [علیه السلام] توسط فاطمه بنت الحسین [سلام الله علیها] به امام سجاد [علیه السلام] داده شد.
روایت (۲)
حدیث بعدی، دوباره از ابی الجارود از ابی جعفر [علیه السلام] روایت شده است: «قال لما حضر الحسین ما حضره دفع وصیته الی ابنته فاطمة ظاهرة فی کتاب مدرج.» میگوید: هنگامی که شهادت امام حسین [ع] فرا رسید، وصیتش را آشکارا در کتابی پیچیده شده به دخترش فاطمه [سلام الله علیها] داد. «فلما ان کان من امر الحسین ما کان دفعت ذالک الی علی بن الحسین.» یعنی: هنگامی که حادثه عاشورا برای اباعبدالله [ع] رخ داد، فاطمه آن کتاب را به امام سجاد [ع] داد. «قلت له ما فیه یرحمک الله.» راوی میگوید: به او گفتم: خدا رحمتت کند، در آن کتاب چه بود؟ «فقال ما یحتاج الیه ولد آدم منز کانت الدنیا الی ان تفنا.» فرمود: آنچه که فرزندان آدم از زمان آدم تا فنای دنیا به آن محتاجند. (جالب اینجاست که فاطمه بنت الحسین [س] به فرزندانش توصیه میکرد به مجلس داییشان بروند. امام سجاد [ع] جلساتی داشتند. اینها جلسات خصوصی بوده است؛ تعدادی از افراد برای کسب علم نزد ایشان میرفتند. فاطمه بنت الحسین [س] میگفت: بروید از امام سجاد، از داییتان امام سجاد [ع] کسب علم کنید؛ زیرا او خود عارف بود که ایشان امام پس از امام حسین [ع] است.)
روایت(۳)
اما حدیث سوم روایتی متفاوت دارد: «عن ابی بکر الحضرمی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان الحسین صلوات الله علیه لما سار الی العراق استودع ام سلمه رضی الله عنها الکتب و الوصیة.» ابوبکر حضرمی از امام صادق [ع] روایت کرده است که فرمود: هنگامی که امام حسین [ع] به سوی عراق، یعنی کربلا، از مدینه حرکت کرد، کتابها و وصیت را نزد ام سلمه [رضی الله عنها]، همسر رسول خدا [ص]، به ودیعه گذاشت و امانت سپرد. (میدانید ام سلمه یکی از زنان شایسته رسول خدا [ص] بود که بسیار دوستدار اهل بیت [ع] بود و او را «امالمؤمنین» مینامیدند.) امام صادق [ع] میفرمایند: امام حسین [ع] کتابها و وصیت را به ام سلمه سپرد. «فلما رجع علی بن الحسین دفعت ها الیه.» یعنی: هنگامی که علی بن الحسین ع] پس از واقعه عاشورا و آن اتفاقات به مدینه بازگشت، ام سلمه آنها را به ایشان داد. (در اینجا، دو روایت متفاوت است. دو روایت اول بیان داشتند که امام حسین [علیه السلام] وصیت را به فاطمه کبری داد، اما در اینجا میفرماید که کتابها را به ام سلمه داد. شارحان این روایت میگویند اینها احتمالاً دو وصیتنامه بودهاند: یکی آن وصیتی که شامل کتابهایی بوده و به ام سلمه داده شده، و دیگری وصیتنامهای بوده که به فاطمه [سلام الله علیها] داده شده است. و آنچه نگارنده احتمال میدهد این است که آن کتابهای اصلی که از رسول خدا [صلی الله علیه و آله] و امیرالمؤمنین [ع] بوده، نزد ام سلمه بوده است. چرا؟ زیرا فاطمه کبری خود در کربلا بود و در آن غارتها و چپاول خیمهها، ظاهراً نمیتوانست آنها را حفظ کند. لذا امام حسین [ع] چون امام سجاد [ع] در حال بیماری شدید بودند، وصیتی را مینویسد و به فاطمه کبری میدهد تا آن را به امام سجاد [ع] بدهد؛ تا هم نشان دهد که ایشان وصی من است و در خانواده خودشان بفهمند، و هم آن کتابها نزد ام سلمه محفوظ بماند تا بعداً به امام سجاد [ع] برسد. پس اگر بپرسند چرا این دو روایت متفاوتند، مسئله از این قرار است که اصل کتابها و آن وصیت شمشیر رسول خدا [ص] بوده است. زیرا حتی سید ابن طاووس، آنگونه که به خاطر دارم، میگوید: شمشیری که سیدالشهدا [ع] در کربلا با آن میجنگید، ذوالفقار نبود؛ چرا که در برخی روایات آمده است که شمشیر امام حسین [ع] را یکی از همان قاتلان کربلا برداشت. سید [ابن طاووس] میگوید این غیر از ذوالفقار بود. آن [ذوالفقار] را به ام سلمه سپرده بود. حتی زره امام حسین [علیه السلام] را ظاهراً محمد ابن اشعث از تن ایشان بیرون آورد و به سرقت برد. در تاریخ آمده است که کیان یا همان کیسان ابوعمره، که محمد ابن اشعث را کشت، این زره را نزد مختار آورد؛ و مختار به پاس زحمتی که کیسان ابوعمره کشیده بود، زره امام حسین [ع] را به ایشان بخشید و گفت: این زره برای تو باشد.)
و در نسخه صفوان آمده است: (پیشتر توضیح دادیم که اصول کافی دو سه نسخه اصلی داشت که از روی نسخه کلینی یادداشت میشدند؛ زیرا در قدیم اینگونه بود که شیخ کتاب را املا میکرد و میخواند. آن چند نفر شاگردی که بودند، حدیث را مینوشتند. سپس میآمدند و بر شیخ عرضه میکردند، یک بار میخواندند تا ببینند آیا درست استنساخ شده است یا خیر. اصول کافی دو سه نسخه داشت؛ یکی نسخه صفوانی بود، یکی نسخه نعمانی، و یک نسخه دیگر سروری بود که اینها را شیخ صدوق و دیگران آوردند و مقابله کردند.) اکنون راوی میگوید در نسخه صفوانی یک حدیث اضافه در اینجا هست که ابوبکر الشیبانی میگوید: «و الله انی لجالس عند علی بن الحسین و عنده ولده.» یعنی: به خدا سوگند، من در نزد امام سجاد [علیه السلام] نشسته بودم و فرزندان امام سجاد [علیه السلام] نزد او بودند. (امام سجاد [علیه السلام] آنگونه که در روایات و تاریخ آمده است، هفت تا ده پسر داشتند (البته اسامی و تعداد دقیقشان در تاریخ با اختلافاتی ذکر شده است).) «اذ جاءه جابر بن عبدالله انصاری.» یعنی: در آن هنگام جابر بن عبدالله انصاری آمد. «فسلم علیه.» پس بر حضرت سلام کرد. «ثم اخذ بید ابی جعفر فخلا به.» یعنی: سپس دست امام باقر [ع] را گرفت و او را به گوشهای خلوت برد. «فقال به: ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اخبرنی انی سادرک رجلا من اهل بیته یقول له محمد بن علی یکن ابوجعفر.» یعنی: به امام باقر [ع] عرض کرد: رسول خدا [ص] به من خبر داده بود که من با مردی از اهل بیت او ملاقات خواهم کرد که به او محمد بن علی گفته میشود و کنیهاش ابوجعفر است. «فاذا ادرکته فاقرعه من السلام.» یعنی: [پیامبر فرمود:] هرگاه او را درک کردی، سلام مرا به او برسان. (به چه کسی؟ به امام محمد باقر [ع]. جابر در آن زمان جوان بود. رسول خدا [ص] فرمود: عمر تو طولانی میشود تا جایی که نوه امام حسین [ع] –در آن زمان امام حسین [ع] پنج شش ساله بودهاند– را میبینی که به او میگویند: ابوجعفر. سلام مرا به او برسان.)
«قال و مضی جابر و رجع ابوجعفر علیه السلام فجلس مع ابیه علی بن الحسین و اخوته.» ابوبکر شیبانی میگوید: جابر رفت و امام باقر [ع] بازگشت و در کنار پدرش علی بن الحسین [ع] و برادرانش نشست. «فلما صلی المغرب قال علی بن الحسین لابی جعفر: ای شی قال لک جابر بن عبدالله الانصاری؟» یعنی: هنگامی که نماز مغرب را خواندند (البته نه در همان لحظه، بلکه پس از نماز مغرب)، امام سجاد [ع] به امام باقر [ع] فرمود: جابر بن عبدالله انصاری به تو چه گفت؟ «فقال: ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال انک ستدرک رجلا من اهل بیتی اسمه محمد بن علی یکن ابوجعفر فاقرعه من السلام.» امام باقر فرمود: او گفت که رسول خدا [ص] فرموده بود تو مردی از اهل بیت مرا درک خواهی کرد که نامش محمد بن علی و کنیهاش ابوجعفر است؛ پس سلام مرا به او برسان. «فقال له ابوه: هنیئا لک یا بنی ما خصک الله به من رسوله من بین اهل بیتک.» یعنی: پدرش به او فرمود: خوشا به حالت ای فرزندم! که خداوند تو را از میان همه اهل بیتت، به چنین موهبتی از جانب رسولش اختصاص داده است. «لا تطلع اخوتک علی هذا فیکیدوا لک کیدا کما کادوا اخوة یوسف لیوسف.» یعنی: این خبر را به برادرانت نگویی! زیرا با تو مکر و دسیسه میکنند، همانگونه که برادران یوسف به یوسف [علیه السلام] مکر کردند.
شگفتا! که حسادت با انسان چه میکند! اینان امامزادهاند. امام سجاد [علیه السلام] فرمود این را به برادرانت خبر نده که با تو کید میکنند. آیا زید [برادر امام باقر علیه السلام] قیام نکرد؟ آیا او آن همه انسان را به کشتن نداد و در شیعه انحراف به وجود نیاورد؟ زیدیه، که اکنون نیز وجود دارند، اکثر شیعیان یمن زیدیه هستند؛ یعنی پس از امام سجاد [علیه السلام]، زید را قبول دارند. اینها همان شیعیان انقلابی اولیهاند. سخنان ائمه در رد او در اصول کافی موجود است که خواهیم خواند. مسلمان آن نیست که کنج عزلت گزیند و تنها ذکر و تسبیح بگوید. همین سخنانی که اکنون بر زبان میآورند، عین سخنان زیدیه است. هرچه امام باقر [ع] و امام صادق [ع] به زید میفرمودند: قیام نکنید، نباید قیام کنید تا آمدن مهدی [ع]، تا آمدن منجی نباید قیام کنید! [زید میگفت:] نه! نباید ظلمپذیر باشیم! چقدر مزاحمت برای امام صادق [ع] ایجاد کردند! چقدر امام باقر [ع] و امام صادق [علیه السلام]، زید را نهی کردند و گفتند: این کار را نکن! برای او سخت بود که ببیند برادرش [امام است]، با اینکه فردی زاهد و عابد نیز بود. قصد جسارت به زید را نداریم، ولی ما جز امام، به هیچ کس اعتنایی نداریم. چه زید باشد، چه فرزند امام، چه برادر امام. امام رضا [ع] هم برادری داشت به نام زید النار که قیام کرد، شمشیر کشید، در بصره کشتار و آتشسوزی به راه انداخت. او را دستگیر و اسیر کردند. نزد مأمون آوردند. مأمون به امام رضا [ع] گفت: به خاطر شما نمیکشمش، وگرنه قیام کرده و آدم کشته و باید قصاص شود. امام رضا [علیه السلام] به او فرمود:
[25/07, 17:43] خانم آقاجان: امام رضا [علیه السلام] به او فرمود: چرا این کار را کردی؟ چه کسی به تو اجازه داد شمشیر بکشی، خون بریزی، تا چه کنی؟ حکومت تشکیل دهی؟ تو چه جایگاهی داری که حکومت تشکیل دهی؟ آیا جز امام معصوم، کسی اجازه تشکیل حکومت دارد؟ یک روایت بیاورید و به ما نشان دهید که به شیعیان گفته باشند شما قیام کنید و حکومت تشکیل دهید! در اصول کافی هم روایاتش را میخوانیم. امام باقر [علیه السلام] و امام صادق [علیه السلام] در مورد زید توضیح دادهاند؛ در برخی روایات آمده است که به ائمه تهمت حسادت میزنند. [به امامان میگفتند:] شما حسادت میکنید. عزیزان، حسادت از کمخردی است. اگر در خود حسادت دیدی، بدان که عقلت ناقص است. و در امر امامت، هیچ چیزی به اندازه این موضوع حسادتبرانگیز نیست،
((پایان باب))
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی