→

1404-8-22 شرح اصول کافی

⌂

1404-8-22 شرح اصول کافی

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدالله رب العالمین الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا العبد المؤید الرسول المسدد المحمود الاحمد ابوالقاسم المصطفی محمد.

پنجشنبه۱۴۰۴/۸/۲۲، اصول کافی، جلددوم.

موضوع: باب انچه ادعای امامت راستگو را از دروغگو معلوم می کتد.

روایت (۸)

محمد بن فلان واقفی گوید: من پسر عموئی داشتم که نامش حسن بن عبداللّه بود، مردی بود زاهد و عابدترین مردم زمان خود. و بواسطه جدی بودن و کوشش او در امر دین سلطان از او پروا می‌کرد و بسا در پیش روی سلطان سخن درشت و دشواری بعنوان موعظه می‌گفت و او را امر بمعروف و نهی از منکر می‌نمود سلطان هم بواسطه شایستگی و نیکوکاریش از او تحمل می‌کرد، حال او پیوسته چنین بود تا آنکه روزی در مسجد حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام بر او وارد شد. چون او را دید، اشاره کرد، او هم نزد حضرت آمد، امام باو فرمود: ای اباعلی! من روش ترا بسیار دوست دارم و خوشم می‌آید ولی تو معرفت نداری، برو و معرفت بجو، عرضکرد: قربانت، معرفت چیست؟ فرمود: برو بفهم و کسب حدیث کن. عرضکرد: از که کسب کنم؟ فرمود: از فقهاء اهل مدینه، سپس آن أحادیث را بر من عرضه کن. او رفت و احادیثی را نوشته خدمت حضرت باز آمد و برایش قرائت کرد، امام همه را باطل دانست، و باو فرمود، برو معرفت یاد بگیر، آن مرد بدین خود عنایت داشت و پیوسته در انتظار استفاده از حضرت ابوالحسن علیه السلام بود تا زمانیکه آنحضرت بکشتزار خود می‌رفت، در بین راه بحضرت برخورد و عرضکرد: قربانت، من در برابر خدا با شما احتجاج و خصومت می‏کنم، مرا به معرفت راهنمایی کن، حضرت گزارش حال امیرالمؤمنین علیه السلام و آنچه بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله واقع شد و نیز گزارش امر آن دو مرد (ابوبکر و عمر) را بیان فرمود، او هم پذیرفت سپس به حضرت عرض کرد: امام بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام کیست؟ فرمود: اگر بتو خبر دهم می‏پذیری؟ گفت: آری قربانت گردم، فرمود، منم امام، عرضکرد: چیزی می‏خواهم که بآن استدلال کنم، (یعنی معجزه شما چیست؟) فرمود: برو نزد آن درخت آنگاه با دست اشاره بدرخت ام غیلان کرد و باو بگو: موسی بن جعفر بتو می‌گوید: بیا، گوید من نزد درخت رفتم و دیدم زمین را می‌شکافد و می‌آید تا در برابر حضرت ایستاد، سپس حضرت باو اشاره کرد، تا برگشت. او بامامتش اقرار کرد و خاموشی گزید و بعبارت پرداخت و کسی پس از آن او را ندید که سخن گوید.

شرح حدیث (حرکات و اشارات امام معنا دارد.

معرفت یعنی همان عرفان.

کسی به معرفت می‌رسد که جدیت داشته باشد.

یک جایی امام باید دلیل بیاورد، یک جایی باید معجزه بیاورد برای اثبات خودش. یکی از علائم ظهور امام عصر عج صیحه اسمانی است.

روایت (۹)

محمد بن ابی‏العلاء گوید: بعد از آنکه یحیی بن اکثم قاضی سامرا را آزمایش کردم و با او مباحثه و گفتگو نمودم و رفت و آمد کردم و راجع به علوم آل محمد پرسیدم شنیدم که می‏گفت: روزی داخل (مسجد مدینه) شدم و قبر رسولخدا صلی اللّه علیه و آله را طواف می‌کردم، در آن میان محمد بن علی الرضا علیه السلام را دیدم مشغول طواف است، درباره مسائلی که در نظرم بود، با او مناظره کردم، همه را بمن جواب داد، من به او عرضکردم بخدا که من می‌خواهم از شما یک مسأله‏ئی بپرسم، عرضکردم: بخدا سؤال من همین است، پس فرمود: منم امام، عرضکردم: علامتش چیست؟ در دست حضرت عصائی بود که بسخن در آمد و گفت: همانا مولای من امام این زمانست و اوست حجت خدا.

شرح ((حکم شرعی این است که قاضی باید مجتهد باشد))

روایت (۱٠)

حسین بن عمر بن یزید گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و در آنزمان واقفی مذهب بودم (امامت آنحضرت را قبول نداشتم) و همانا پدر من از پدر او هفت مسأله پرسیده بود که شش تای آن را جواب گفته و هفتمینش را پاسخ نگفته بود، من گفتم: بخدا که آنچه را پدرم از پدرش پرسیده، من از او می‏پرسم اگر مانند پدرش جواب گفت، دلیل بر امامت اوست، پس من پرسیدم و او هم آن شش مسأله را مانند جواب پدرش بپدرم پاسخ گفت، و در مقام جواب حتی حرف (((واو))) و (((یائی))) هم زیاد نکرد و از هفتمینش خود داری کرد، و پدرم بپدر او گفته بود: من روز قیامت نزد خدا علیه شما احتجاج می‌کنم، برای اینکه عقیده داری عبداللّه (برادر بزرگ‌ترت) امام نیست حضرت دست بگردنش نهاد و فرمود: آری نزد خدای عزوجل بر این مطلب علیه من احتجاج کن، هر گناهی داشت بگردن من باشد.

چون من با آنحضرت خداحافظی کردم فرمود: هیچیک از شیعیان ما نیست که ببلائی گرفتار شود و یا بیمار گردد و بر آن بلا و مرض شکیبائی ورزد، جز اینکه خدا اجر هزار شهید برایش نویسد، من با خود گفتم: بخدا راجع به این موضوع که سخنی در میان نبود!! چون رهسپار شدم در بین راه عرق المدینی در آوردم (و آن ریشه‏ای است که در پای انسان پیدا می‌شود و دردش شدت می‌کند) و من از این مرض سختی کشیدم، چون سال آینده شد بحج رفتم و خدمتش رسیدم، هنوز اندکی از درد باقیمانده بود، من بحضرت شکایت کردم و عرض نمودم: قربانت، به پایم دعای دفع بلائی بخوانید و پایم را در برابرش دراز کردم بمن فرمود این پایت را باکی نیست، پای سالمت را بمن نشان ده، من آن پایم را در برابرش دراز کردم. حضرت دعای تعویذ خواند، چون بیرون رفتم، طولی نکشید که آن ریشه بیرون آمد و دردش اندک بود.

شرح ((واقفیه یعنی به امامت موسی بن جعفر ع توقف کردند))

روایت (۱۱)

ابن قیامای واسطی که از واقفیه بوده گوید: خدمت علی بن موسی الرضا علیه السلام رسیدم و عرضکردم ممکن است دو امام (در یکزمان) بوده باشد؟ فرمود: نه، مگر اینکه یکی از آن دو ساکت باشد، عرضکردم اینک شما هستید که امام ساکت همراه ندارید و در آنزمان هنوز ابو جعفر (محمد تقی علیه السلام) برایش متولد نشده بود بمن فرمود: بخدا: که خدا از من فرزندی بوجود آورد که حق را با اهلش بوسیله او پابرجا کند و باطل را با اهلش بوسیله او از میان ببرد، بعد از یکسال دیگر ابو جعفر علیه السلام متولد شد، پس به ابن قیاما گفتند: آیا این آیت و معجزه تو را کافی نیست؟ او گفت: بخدا که این آیت بزرگی است ولی چکنم با آنچه امام صادق علیه السلام درباره پسرش فرموده است؟.

روایت (۱۲)

وشاء گوید: من بخراسان رفتم و از طایفه واقفیه بودم و متاعی را همراه خود برده بودم در میان آنها جامه گلداری در یکی از بغچه‏ها بود که من نفهمیده بودم و جایش را هم نمی‌دانستم. چون بر او وارد شدم و در منزلی فرود آمدم، بدون سابقه مردی مدنی که فقط در مدینه متولد شده بود آمد و بمن گفت: همانا ابوالحسن الرضا علیه السلام بتو می‌گوید: آن جامه گلداریکه نزد تو هست، برای من بفرست، من گفتم: کی ورود مرا بابوالحسن خبر داده؟ من اکنون وارد می‌شوم، و جامه گلداری نزد من نیست، او رفت و برگشت و گفت: می‌گوید: چرا آن جامه در فلان جا و سارغش چنین و جنانست، من آن سارغ را گشتم و آن جامه را در زیر بغچه پیدا کردم و نزدش فرستادم.

روایت (۱۳)

عبداللّه بن مغیره گوید: من واقفی مذهب بودم که بحج رفتم، چون بمکه رسیدم، شکی در دلم (راجع بمذهبم) خلجان کرد، خودم را بملتزم (دیوار مقابل در خانه کعبه که مستحب است سینه و شکم را بآنجا چسبانیده و دعا کنند) چسبانیدم و گفتم: بار خدایا تو خواست و اراده مرا میدانی، مرا ببهترین دین‌ها هدایت کن، پس در دلم افتاد که خدمت حضرت رضا علیه السلام بروم. بمدینه آمدم و در خانه حضرت ایستادم و بغلامش گفتم: به آقایت بگو، مردی از اهل عراق بر در خانه است، آنگاه صدای حضرترا شنیدم که می‌فرمود: بفرما ای عبداللّه بن مغیره! بفرما ای عبداللّه بن مغیره، چون مرا دید فرمود: خدا دعایت را اجابت کرد و بدین خودش هدایتت فرمود: من عرض کردم: گواهی دهم که توئی حجت خدا و امین او بر خلقش..

روایت (۱۴)

احمد بن محمد بن عبداللّه گوید، عبداللّه بن هلیل معتقد بامامت عبداللّه (افطح پسر بزرگ‌تر امام صادق علیه السلام) بود، مسافرتی بسامرا کرد و از آن عقیده برگشت. من از او علت برگشتنش را پرسیدم گفت: من بفکر افتادم که این مطلب را از حضرت ابی‏الحسن علیه السلام بپرسم، اتفاقاً در کوچه تنگی بحضرت برخوردم، خود را بطرف من کج کرد تا برابرم رسید، چیزی از دهانش بجانب من انداخت که روی سینه‏ام افتاد، من آنرا برداشتم، ورقه‏ای بود که در آن نوشته بود: او در آنمقام نبود و چنان استحقاقی نداشت (یعنی عبداللّه ادعای امامت نکرد و سزاوار آن هم نبود مرآت ص 259 -)

شرح ((ظاهراً یک طوری بوده که حضرت نمی‌توانستند

حرف بزنند؛

فهمیدم ایشان مستحق این مقام است که سوال نپرسیده را جواب می‌دهد، سوالی نپرسیده

//یک وقتی به خودم گفتم بروم خدمت حضرت علامه از آقاجان بپرسم که نظر شما در مورد این مسئله چیست؟!! نظرتان در مورد اولی و دومی که هیچ وقت بحث نشده بود اصلاً در مورد این مسئله که وقتی بنده رفتم بدون اینکه بپرسم اصلاً سوالم از هیبت آقاجان یادم رفته بود و نشستم آقاجان شروع کرد در مورد این دو نفر گفتند که دیدم سوالی که تو دلم بود که بپرسم آقاجان خودش توضیح مفصل و مبسوط دادند

روایت (۱۵)

جعفر بن زید بن موسی از پدرش و او از پدرانش ائمه معصومین علیهم السلام چنین نقل کند: روزیکه پیغمبر صلی اللّه علیه و آله در منزل ام سلمه بوده‏ام ام سلمه خدمت آنحضرت آمد، از ام سلمه پرسید: پیغمبر صلی اللّه علیه و آله کجاست؟ گفت دنبال کاری رفته و الساعه می‌آید، او نزد ام سلمه در انتظار نشست تا آن حضرت آمد، ام اسلم عرضکرد: پدر و مادرم قربانت یا رسول اللّه! من کتاب‌ها را خوانده‏ام و پیغمبران و اوصیاء را می‌شناسم موسی در زمان حیات خود وصیی داشت (هارون) و پس از وفاتش وصی دیگری داشت (یوشع) و همچنین عیسی (وصی زمان حیاتش کالب بن یوفنا و وصی پس از وفاتش شمعون بود) وصی شما کیست ای رسولخدا؟ فرمود: ای ام سلمه وصی من در حیاتم و بعد از وفاتم یکی است، سپس فرمود: ای ام أسلم، هر که این کار مرا کند، او وصی منست، سپس با دست مبارک بسنگریزه‏ئی که در روی زمین بود، زد و آنرا با انگشتش مالید تا مانند آردش کرد، آنگاه خمیرش نمود و با خاتمش آنرا مهر کرد و فرمود: هر که این کار من کند، او وصی منست، در زمان حیات و پس از وفاتم.

من از نزد حضرت بیرون شدم و خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدم و عرضکردم: پدر و مادرم بقربانت شمائید وصی رسولخدا صلی اللّه علیه و آله؟ فرمود: آری، ای ام أسلم، سپس با دستش بسیگریزه‏ئی زد و آنرا مالید تا مانند آردش کرد، آنگاه آنرا خمیر کرد و با خاتمش مهر نمود و فرمود: ای ام اسلم: هر که این کار من کند، او وصی منست.

من نزد حسن علیه السلام آمدم و او هنوز کودکی نابالغ بود، عرضکردم: آقای من تو وصی پدرت هستی؟ فرمود: آری، ای ام اسلم و با دست سنگریزه‏ئی را برداشت و مانند کار آندو حضرت انجام داد، من از نزدش بیرون آندم و نزد حسین علیه السلام رسیدم و سنش بنظرم کوچک می‌رسید باو عرضکردم: پدر و مارم بقربانت تو وصی برادرت هستی؟ فرمود، آری، ای ام أسلم! سنگریزه‏ئی بمن ده، آنگاه مانند کار آنها انجام داد.

ام اسلم زنده بود تا بعد از شهادت حسین علیه السلام و برگشتن علی بن الحسین بمدینه، خدمت حضرت رسید و پرسید: شما وصی پدرت هستی؟ فرمود: آری، سپس مانند کار آنها انجام داد صلوات اللّه علیهم اجمعین.

روایت (۱۶)

دهد یا در راه خدا پیش از فرا رسیدن موقعش جهاد کند. در صورتیکه خدای عزوجل درباره شکار می‏فرماید: (((وقتی که محرم هستید شکار را نکشید 95 سوره 5))) آیا کشتن شکار مهم‌تر است یا کشتن انسانیکه خدایش محترم شمرده، خدا برای هرچیز موعدی معین کرده، چنانچه می‏فرماید: (((چون از احرام در آمدید شکار کنید 3 سوره 5 -))) و فرموده است (((شعائر خدا و ماه‌های حرام را حلال نکنید 2 سوره 5 -))) و ماه‌ها را شماره معلومی قرار داد (12 ماه) و چهار ماه از آن را حرام ساخت و فرمود: (((چهار ماه در زمین گردش کنید و بدانید که شما خدا را ناتوان نسازید 2 سوره 9 -))) سپس فرمود: (((چون ماه‌های حرام سپری شد، مشرکین را در هر کجا یافتید بکشید 5 سوره 9 -))) پس برای کشتن موعدی قرار داد و باز فرموده است: (((قصد بستن عقد زناشوئی نکنید تا مدت مقرر بسر رسد))) (عده زن سپری شود) پس خدا برای هر چیزی موعدی و برای هر موعدی نوشته‏ای مقرر داشته است.

اکنون اگر تو از پروردگارت گواهی داری و نسبت بامر خود یقین داری و کارت پیشت روشن است خود دانی وگرنه امری را که نسبت بآن شک و تردید داری پیرامونش نکرد، و برای از میان رفتن سلطنتی که روزیش را تمام نکرده و بپایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده قیام مکن، که اگر پایانش برسد و روزیش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود (فاصله‏ایکه برای دولت حق رخ داده بود بریده شود) و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر (دولت باطل) خواری و زبونی در پی آرد، بخدا پناه می‌برم از امامیکه از وقت‏شناسی گمراه گردد، (وقت قیام و خروج خود را نشناسد) و فرمانبران نسبت بآن داناتر از فرمانده باشند (یعنی امام بر حقیکه بحکم خدا سکوت و گوشه‏گیری اختیار کرده از پیشوای باطلیکه بیجا و بیموقع قیام کرده داناتر باشد).

برادرم! تو می‏خواهی ملت و آیین مردمی را زنده کنی که به آیات خدا کافر شدند و نافرمانی پیغمبرش کردند و بدون رهبری خدا پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و فرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند؟

برادرم! ترا در پناه خدا می‏برم از اینکه فردا در کناسه بدار آویخته شوی‏آنگاه چشمان حضرت جوشید و اشکش جاری شد و فرمود: میان ما و آنکه پرده ما را درید و حق ما را انکار کرد و راز ما را فاش ساخت و ما را به غیر جدمان نسبت داد و درباره ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد.

شرح ((این حدیث که خیلی جای بحث دارد))

//این حدیث در مورد جناب زید است، زید کیست؟ زید پسر امام سجاد علیه السلام است زید کسی بود که قیام کرد بر علیه بنی امیه و بعد از دو سه روز که از قیامش هم گذشت کشته شد شهادت رسید و بدنش را در یک مزبلهایی به دار آویختند و چند سال این بدن آویخته بود زیر نور آفتاب همین جوری لباس‌ها می‌پوسید می‌ریخت و یک بار شیعیانی آمدن بدنش را بدزدن ببرند خاکش کنند خلاصه یک عده‌ای دنبال ایشان افتادند که شدنو زیدیه که الان هم هستند یعنی تا امام سجادع را قبول دارند بعد می‌گویند زید امام است بعد زیدی‌ها در ابتدا با ادغام دو جریان از شیعیان کوفه، یعنی «جارودیه» و «بَتریه» که بتریه ابوبکر و عمر را قبول دارند یعنی ابوبکر و عمر و عثمان و حضرت علی ع بعد امام حسن ع بعد امام حسین ع بعد امام سجاد ع بعد زید اما جارودیه آنها را قبول ندارند حضرت علی ع و امام حسن ع و امام حسین ع و امام سجاد ع بعد زید در مورد زیدم خیلی حرف زیاد است ولی ما ایشان را قبول نداریم اولاً امام نیست که بخواهیم قبولش داشته باشیم دوم از این امامان اهل بیت ع کلی ایشان را نهی کردند از قیام که نکن این کار را حتی گفتند کشته می‌شوی حتی گفتند در خرابه و مزبله کوفه به دار آویخته می‌شوی حالا ایشان قیام کرد بعضی‌ها آمدند چون قیام ایشان را توجیه کنند می‌گویند بله امام صادق ع ترحم کرد گفت خدا رحمت کند عموی ما زید را باشد بنا نیست که فحش بدهند.

خب باشد بنا نیست که فحش بدهند ولی چقدر بحث کردند و گفتند نکن این کار را مخالفت کرده با امامش اصلاً امام را نمی‌شناسد و احادیثی داریم دلالت بر این کسی به عنوان امام نمی‌شناسد امام باقر ع و امام صادق علیه السلام را و قیام ایشان را یک عده می‌خواهند

توجیه کنند چون از نظر شیعه تو همین اصول کافی کتاب الحجه می‌خوانیم شیعه می‌گوید تا آمدن امام دوازدهم کسی حق ندارد قیام کند که یکیش الان از احادیثی که الان می‌خوانم این حدیث است که بحث امام سجاد ع و امام باقر علیه السلام با زید است و چه بحثی که امام باقر ع از روی آیات قرآن می‌فرماید تو چه کاره‌ای بخواهی قیام کنی بعد حرف‌هایی که می‌زند عجیب

این که خیلی نزدیک به حرف‌های بعضی‌هایی که الان

می‌زنند

این قسمت را امام باقر ع فرمود:

همانا طاعت واجبی است از سوی خداوند و سنتی است که خداوند آن را در میان پیشینیان اجرا کرده و در میان آیندگان هم اجرا می‌کند اما اطاعت مخصوص یک نفر است و ان امام است اما مودت و دوست داشتن مال همه خاندان پیامبر ص است که همه خاندان پیامبر ص را

باید دوست داشته باشیم اما اطاعت مال امام است

نه کسی که سید بود بگوییم چون سیده اطاعتش کنیم خدا یکی امام یکی می‌شود امام حتی تو یک زمان دو تا امام باشد یکی ساکت است و هیچی نمی‌گوید چون اطاعت یک نفر واجب است.

// محبت مال همه سیدها همه یا اهل بیت را دوست داشته باشید اما از همه اینها اطاعت کنیم؟ نه اطاعت مختص امام معصوم ع است و لاغیر! و فرمان خدا درباره اولیاء اش اینکه حکم خدا چیست؟؟ به حکمی پیوسته فرمانی استوار یقینی حکم شده اندازه‌ای مشخص و مدتی معین و وقتی معلوم جاری می‌شود این نیست که تو بلند شوی بگویی من می‌خواهم اسلام را پیاده کنم شمشیر بکشی حکم خدا در مورد اولیاش که به دست امام جاری می‌شود وقت دارد زمان دارد برنامه دارد اینجوری نیست که هر کی بگوید من سیدم بخواهم شمشیر بزنم به حکم موصول حکمی که وصل است یعنی از جانب خدا وصل به خداست و وقت معلوم دارد و مشخص شده است

// امام از ما کسی نیست بنشیند تو خونه پرده‌ها را بیندازد و وو….

امام کسی که از حوزه خودش دفاع کند در راه خدا جهاد کند….. (این زید دارد می‌گوید)

//فرمود: اینها را از کجای قرآن داری می‌گویی از کجای سنت رسول الله داری می گی امامان ما یک نفرشان قیام نکرد این دارد می‌گوید باید قیام کنید)

روایت:

جا به جا کردن یک کوه راحت‌تر است از برانداختن حکومتی که زمانش پایان نپذیرفته است

««اطاعت از امام است که واجب است ولا غیر»»

الحمدلله علی الولایه

والسلام علی من اتبع الهدی

دانلود فایل صوتی

21.1 مگابایت

← بعدیقبلی →