بسمالله الرحمن الرحیم.
📆سه شنبه ۱۴٠۵/۱/۱۸،درس نصوص( جلسه ۱۱)
فص (۱٠) در تنزیه وجود از احکام ماهیت است
8️⃣ خلاصه درس(توصیف واجب الوجود، و حد و ند خداوند و تعریف مثلان، گفته جناب ابن عربی در مورد ایه لیس کمثله شیئ، شیطان ضد خدا نیست بلکه ضد دین خداست، تعریف تصدیق و تصور
▪فرمود ️ که واجبالوجود لذاته، لا فصل له ولا جنس له. پس لا حد له و لا ند له. واجبالوجود لا مقوم له؛ بنابراین لا موضوع له و لا مشارک له فی الموضوع و لا ضد له.
توصیف واجب الوجود
واجبالوجود لذاته، نه فصلی برای اوست و نه جنسی. جنس و فصل، ماهیت را تشکیل میدهند. وقتی [موجودی] ماهیت ندارد، پس حدی برای او نیست. حدی برای او نیست؛ همانطور که قبلاً گفتیم، تمام بحث حول محور همین «حد» است.
▪️نکته ابن تیمیه، که او را «پیغمبر وهابیت» مینامند – اصلاً پیامبر آنهاست – در یکی از کتابهایش، که گمان میکنم «الرد علی الجهمیه» نام دارد، بحثی را در مورد «حد» مطرح میکند و میخواهد اثبات کند که خداوند حد دارد. و کسانی را که میگویند خداوند حد ندارد، او آنها را کافر و منکر میداند. چرا؟ میگوید: «خداوند باید در جایی تمام شود تا آسمانها شروع شوند. خداوند باید در جایی تمام شود تا زمین شروع شود. خدا باید در جایی تمام شود تا بهشت شروع شود؛ پس خدا حد دارد. اگر بگویی خداوند حد ندارد، پس میگویی که همه موجودات ‘حق’ هستند؛ در نتیجه این میشود ‘وحدت وجود’ و منجر به کفر میشود.»
میگوید: «وقتی تو میگویی حد ندارد، جای دیگری نمانده است؛ پس من کجا هستم؟» سپس میگویی که اگر خدا حد داشته باشد، اشکال پیش میآید. او میگوید: «نه، شما مگر نمیگویید خدا چشم دارد؟ خدا دست دارد؟ چشم دارد، اما نه مثل ما.» ما چنین میگوییم: «یدالله»؛ یعنی خدا دست دارد، اما دستی نه مانند دست ما. (یدٌ له لا کالایدی.) دست دارد، نه مثل دست ما؛ چشم دارد، نه مثل چشم ما. پس میگوید: ، حد دارد، نه مثل حد ما (لا کالحدود).»
▪️این آقا نمیداند که دیگر برای «حد» نمیتوان گفت لا کالحدود. چرا؟ چون ما چشم داریم و خدا هم چشم دارد. فرق چشم ما با چشم خدا چیست؟ چشم ما حد دارد، اما چشم خدا حد ندارد. دست ما حدی دارد، دست خدا حد ندارد. دیگر «خود حد» – حد اصلاً امری عدمی است. حد یعنی این کتاب حد دارد، یعنی از این به بعد دیگر نیست؛ از اینجا به بعد دیگر معدوم است.
نمیتوانیم بگوییم: «حدی دارد، نه مثل این حدود» یا «اندازهای دارد، نه مثل این اندازهها.» دیگر نمیشود. میگوید: «نه، لا کالحدود. حدی دارد، منتها نه مثل حد دیگران.» یعنی چه «حدی دارد، اما مثل حد دیگران نیست»؟ ما اگر میگوییم چشم و دست و اینها را دارد، میگوییم از ما محدود است و از خدا نامحدود. قدرت ما محدود است، قدرت خدا نامحدود. اما دیگر نمیتوانی بگویی که ما حدی داریم و خدا حد دیگری دارد.
▪️، امیرالمؤمنین (ع) و امامان ما چقدر بر این زمینه تأکید دارند! وقتی اصول کافی را میخواندیم، من در جاهایی اشاره میکردم. در کتاب التوحید، گفتم که ببینید چقدر ائمه ما تأکید دارند که خداوند حد ندارد. این را بدانید که خدا حد ندارد؛ چون همه مشکلات زیر سر همین «حد داشتن» است.
حد و ند خداوند
اینجا هم فرمودند که واجبالوجود لذاته، نه فصلی برای اوست و نه جنسی؛ پس حدی برای او نیست. بنابراین، ندی برای او نیست. «ند» یعنی چه؟ یعنی شریک. شریک ندارد. چرا؟ چون حد ندارد. وقتی حد داشته باشد، یک موجود دیگر هم میتوانی کنارش تصور کنی. میگوییم دو واجبالوجود باشد، چه اشکالی دارد؟ وقتی حد داشته باشد، ، یک خدا اینجاست و یک خدا آن طرفتر. نمیشود؟ چرا؟ وقتی حد داشته باشد، یک خدا این طرف و یک خدا آن طرف قرار میگیرند؛ اصلاً دعوایشان هم با هم نمیشود. میگوید: «تو آن سو، من این سو.»
میگوید: «نه! خداوند حدی برای او نیست.» اگر حد داشت، مثل بقیه موجودات چه میشد؟ احتیاج به علت داشت. اصلاً فصل اولی که خواندیم، تمام بحث حول همین بود که واجبالوجود نمیتواند ماهیت داشته باشد.
▪️ حالا در بحث «ضد» که رسیدیم، ابن عربی هم بحث بسیار جالبی دارد که عرض میکنیم. بیان: این فصل در تنزیه حقتعالی از ند و ضد داشتن است. در تحریر آن گوییم:
در کتاب التوحید شیخ صدوق روایت شده است که شخصی خدمت رسول اکرم اسلام (ص) آمد. عرض کرد: «یا رسول الله، علّمنی من غرائب العلم (از علوم غریبه به من یاد بدهید).» رسول اکرم فرمودند: «ما صنعتَ بِرأسِ العلمِ؟ (تو با سر علم چه کردهای که حالا میخواهی از غرائب علم بدانی؟)» گفت: «یا رسول الله، سر علم چیست؟» فرمودند: «توحید، معرفتالله؛ اینکه بدانی خداوند «لیس کمثله شیء» است؛ «لا ضد له ولا ند له».»
خدا ضدی ندارد، ندی ندارد. اصلاً برایش تصور نمیشود. ببینید، ما گاهی میگوییم چیزی «ندارد»، ولی «میتواند باشد». مثلاً، دو تا خورشید نیست. . ولی میتواند دو خورشید باشد؛ میگوییم بله، آنور عالم ممکن است یک خورشید دیگر هم باشد
. ولی گاهی میگوییم اصلاً نمیشود که باشد. اینکه میگوییم خدا ضد و ند ندارد، نه اینکه میتواند داشته باشد ولی الان ندارد؛ اصلاً نمیشود که ضد و ند داشته باشد، چون حد ندارد.
➖حد در اصطلاح منطق
در تحریر آن گوییم: حد در اصطلاح منطقی، مرکب از جنس و فصل است. و «ند» به معنی مِثل و نظیر است.
➖تعریف مثلان
«مِثلان» یعنی دو مَثَل. چگونه باشند که بگوییم مثل هم هستند؟ دو شیء متشارک در ماهیت و لوازم ماهیتاند. وقتی دو شیء در ماهیت یکی باشند – مثل دو اسب که ماهیتشان یکی است – میگوییم اینها مثل هم هستند، «مِثلاناند». دو انسان نیز در لوازم و ماهیت مثل هم هستند.
و چون وجود نه ماهیت نوعی دارد و نه ماهیت جنسی، متشارکی برایش مفروض نمیشود. پس ند ندارد، مثل ندارد، شریک ندارد.
برهان امیرالمومنین ع در دعای یمانی
برهان موحدین، امیرالمؤمنین علی ع در دعای یمانی فرمود: «و لم تُعلَم لک ماهیةٌ فتکون للأشیاء المختلفة مُجانساً.» (برای تو ماهیتی دانسته نمیشود که بخواهی با اشیاء مختلف همجنس باشی.) ماهیتی برای تو دانسته نمیشود که بخواهی مشارک و مجانس اشیاء دیگر باشی. چرا؟ چون ماهیت ندارد و «لیس کمثله شیء».
مقوم در اینجا یعنی آن چیزی که تحقق و ثبوت شیء در خارج به او وابسته است. مقوم ندارد یعنی چه؟ یعنی بدون او در خارج نمیتواند باشد؛ به مانند جوهر برای عرض. شما میدانید که اگر جوهر نباشد، عرضی داریم؟ جوهر باید باشد تا عرض تحقق پیدا کند. و ماده برای صورت. صورت هم برای تحققش ماده میخواهد. و چون وجود مقوم ندارد، زیرا اگر مقوم داشته باشد، میگوییم آن مقومش چیست؟ مقوم وجود؟ مقومش خود وجود است یا غیر وجود؟
▪️اگر مقوم داشته باشد، میگوییم مقومش چیست؟ چون شما میگویی «وجود»؛ مثلاً اگر کسی چنین حرفی بزند، میگوییم آن مقوم وجود، خود وجود است یا غیر وجود؟ غیر وجود که عدم است؛ خود وجود هم که وجود است دیگر. پس مقوم برای وجود اصلاً متصور نیست؛ متصور نیست.
و چون وجود مقوم ندارد، پس برای او موضوعی نیست؛ خواه موضوع در مقابل عرض، یعنی جوهری باشد که این بخواهد عرضش باشد. میگوییم جوهرش چیست؟ جوهر برای وجود چیست؟ غیر وجود است؟ بعد عدم بخواهد بشود موضوع وجود؟ و خواه به معنی اعم که محل حال است؛ یعنی حالی است که در آنجا حلول میکند. مثلاً لیوان که محل قرار گرفتن آب است. خواه آن حال عرض باشد و خواه جوهر؛ چون ماده نسبت به صورت – که اصلاً ندارد. یعنی وجود، مانند عرض و صورت، حالّ در ماده نیست.
▪️و چون برایش موضوعی نیست، پس مشارک در موضوع ندارد. ببینید، گاهی دو چیز در این لیوان میریزیم؛ میگوییم اینها در موضوع مشارکت دارند؛ لیوان محل قرار گرفتن آب و سنگ است. میگوید: «اصلاً موضوع ندارد تا بخواهد شریک داشته باشد. برای شریک بودن باید اینگونه باشد دیگر.»
▪️پس مشارک در موضوع ندارد و چون برایش موضوعی نیست، برایش ضدی هم نخواهد بود؛ یعنی نه شریک پیدا کند و نه بخواهد ضد داشته باشد. زیرا از اضداد – حالا ضد چیست که [خداوند] ضد ندارد؟ به چه چیزی «ضد» میگوییم؟
از اضداد: «امران وجودیان». دو تا ضد، دو امر وجودی هستند. خب، هر دو باید وجود داشته باشند. مثلاً، وجود و عدم ضد هم میشوند، درست است؟ درست است؟ نه، غلط است! چرا؟ چون [تعریف] گفت «امران وجودیان»، هر دو باید وجود داشته باشند. آن [وجود و عدم] متناقض میشود؛ تناقض میشود.
«ضدان» امران وجودیان هستند؛ باید هر دو وجود داشته باشند. خب. «یتعاقبان علی موضوع واحد.» (که متعاقب، پشت سر هم بر یک موضوع وارد شوند.) الان توضیح میدهیم، اول این [بخش] را بخوانیم. و «و بینهما غایة الخلاف» (و در بین آنها غایت خلاف باشد). خب. و «یکونان داخلین تحت جنس قریب». و هر دو داخل در تحت جنسی قریب، یعنی نزدیک به هم باشند.
➖ ترجمه: عنی دو چیز ضد یکدیگر؛ دو امر وجودی داخل در تحت جنس قریباند. مثالش را بزنیم که زود متوجه شوید: مثل سفیدی و سیاهی. سفیدی و سیاهی در تحت چه چیزی هستند؟ رنگاند؛ در تحت رنگاند. جنس قریب، یعنی نزدیک به هم هستند. که آن دو را به اعتبار طبیعتشان، غایت خلاف است. سفیدی و سیاهی با هم غایت خلاف دارند؛ چنانکه یکی پس از دیگری بر یک موضوع وارد آید؛ یعنی یک صفحه سفید است و بعدش ممکن است سیاه شود. نمیشود هم سفید باشد و هم سیاه باشد؛ یعنی جمعشان را در موضوع واحد نشاید.
▪️ از هر حیثی که در نظر بگیریم، باید یکی باشد. ، اینها را ما بهشان چه میگوییم؟ «اضداد». دو تا ضد. یعنی جمعشان را در موضوع واحد نشاید.
▪️خداوند ضد ندارد. چرا؟ چون موضوع ندارد. دو تا ضد بر یک موضوع جمع نمیشوند. چرا خدا ضد ندارد؟ گفتیم اصلاً خدا در موضوعی نیست. این دو ضد، موضوع میخواهند؛ محل وضع میخواهند. سفیدی و سیاهی باید کاغذی باشد که یکی سفید و دیگری سیاه باشد که جمع نشوند. وقتی خداوند موضوعی ندارد، پس ضد ندارد. چه قشنگ ارتباط میدهد، مثل دانههای تسبیح. خدا موضوع ندارد. وقتی موضوعی نداشت، هم مشارک در موضوع ندارد و هم ضد در موضوع ندارد.
➖گفته جناب ابن عربی
حالا این نکتهای که جناب ابن عربی راجع به آن میفرمودند را خدمتتان عرض کنم. ایشان میفرمود: «لیس کمثله شیء.» (این آیه قرآن است: هیچ چیزی مثل او نیست؛ مثل خداوند.) میگوید از این آیه برمیآید که خداوند ضد ندارد. از کجایش برمیآید که ضد ندارد؟ خب، ضد ندارد. دو تا ضد. میگوید: «دو تا ضد در ضدیت مثل هماند؛ این ضد آن است و آن هم ضد این است دیگر. چون مثل هماند، پس وقتی میگوید خدا مثل ندارد، یعنی ضد هم ندارد.»
➖نکته
، ضد غیر شریک است، چیز دیگری است. یا میتواند شریک باشد یا میتواند ضد باشد. اصلاً باید چنین بگوییم: خداوند مباین دارد یا ندارد؟ ببینید، متناقض را یادتان هست چه گفتیم؟ حالا چون اینجا بحث ضد است، قاطی نکنید.، متناقض چه بود؟ دو امر هستند، نه دو چیز. متناقض جمع و رفعشان محال است؛ نه با هم جمع میشوند که بگوییم هر دو هستند، نه رفع میشوند.
▪️، «ضدّان لا یجتمعان». دو تا ضد جمع نمیشوند، اما رفع میشوند. یعنی میتوانیم بگوییم هر دو نباشند. نمیشود هر دو با هم باشند؛ سفید و سیاه میتواند با هم باشد؟ نه. اما میشود هر دو نباشند؟ چگونه میشود؟ مثلاً قرمز باشد. دیدید؟ آبیاش. [پس] ضد جمع نمیشود، اما رفع میشود.
➖تعریف متناقض
اما متناقض نه جمع میشود و نه رفع میشود. یعنی مثل چه چیزی؟ بودن و نبودن. میشود بگوییم هم هست و هم نیست؟ میگوییم نه، نمیشود. بگوییم نه هست و نه نیست؟ میگوییم باز هم نمیشود. فرق متناقض با متضاد این است.
➖نعریف متباین
متباین چیست؟ متباینها هم جمع میشوند و هم رفع میشوند. دو چیز هستند که هم جمع میشوند و هم رفع میشوند. مثل چه چیزی؟ [استاد:] بگو ببینم. [دانشجو:] این همه چیز داریم تو عالم، متباین است. [استاد:] نه بابا! مثل قرمزی و سفیدی. میشود هم قرمز باشد و هم سفید باشد؟ نه. مثل قرمزی و شوری. میشود جمع شود با هم؟ بله، چرا؟ گوجهفرنگی، نمک میزنی، قرمز و شور [میشود]. حالا میشود رفع کنیم، نه قرمز باشد و نه شور باشد؟ چه میشود؟ سفید شیرین. [بله میشود.]
پس متباین هم دو چیز هستند، دو امر وجودیاند که هم جمع میشوند و هم رفع میشوند. حالا خداوند ضد ندارد. متباین دارد یا ندارد؟ غیر ندارد. متباین با خدا داریم یا نداریم؟ این حرف بسیار بزرگی است. متباین نداشته باشیم یعنی چه؟ یعنی غیر خدا نداریم. یعنی همان که عرفا میگویند دیگر.
یعنی اصلاً بینونت با خداوند داریم؟ بینونتش چگونه است؟ اگر بینونت داشته باشد، متباین داریم. اینها را امیرالمؤمنین، سلطان الموحدین، فرموده است. امیرالمؤمنین (ع) فرموده که خدا متباین دارد یا ندارد؟ و اگر متباین دارد، چگونه است متباینش؟ «توحیده تمییزه عن خلقه و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عزلة.» توحید خدا این است که خلق را از خدا جدا کنی؛ تمییز قائل شوی بین خالق و خلق. اما چگونه تمییز قائل شوی؟ «بینونة صفة»؛ یعنی صفتش را غیر خدا بدانی، نه «بینونة عزلة»؛ نه اینکه این را بگویی که [هر کدام] یک چیز است و خدا چیز دیگری است، که بشوند دو تا، و بعد خدا محدود شود. از خدا جدا کنی، چه میشود؟ «بینونت عزلی». ما از خدا بینونت عزلی نداریم.
➖. تبصره:
ضد بدین معنی که گفته شد، ضد معتبر در نزد خاصه است. و ضد به معنی مشهور در نزد جمهور، آنی است. (حالا ضدی هم عوامالناس میگویند.) آنی است که در قوه مساوی با یکدیگر و ممانع اوست که با او برابری میکند. [مثلاً] دو نفر که با هم دعوا میکنند، میگوییم این ضد آن است. مثلاً آمریکا الان ضد ایران است. این ضدیت، ضدیت فلسفی نیست؛ این ضدیت در نزد عامه است.
و بنابراین، به این وجه نیز برای «اول تعالی» ضد نیست. (اول تعالی یعنی چه؟ یعنی خداوند سبحان. ابن سینا وقتی خدا را میخواهد نام ببرد، میگوید: «اول تعالی». چون «اول
» از اسماء الله، «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» است.) پس میگوید: از این وجه نیز برای اول تعالی ضد نیست؛ زیرا کسی نیست که مقابل خدا بایستد. زیرا ماسوای او معلول او هستند و معلول مساوی با علت خود نیست که بخواهد ضدش باشد. [پرسش:] به این معنی هم پس شیطان الان ضد خدا نیست؟ [پاسخ:] شیطان ضد خدا نیست!!! شیطان ضد دین خداست، نه ضد خود خدا. اصلاً خداوند ضدی ندارد؛ ضد دین خداست. اصلاً نمیشود که برای خداوند ضد باشد.
شیخ اجل ابن سینا در فصل بیست و ششم و بیست و هفتم نمط چهارم اشارات میگوید: «الضد یُقالُ عندَ الجمهورِ علی مُساوٍ فی القوّةِ، و مُمانِعٍ.» (ضد در نزد جمهور به دو چیزی گفته میشود که در قوه مساوی باشند و ممانع؛ یعنی هر کدام مانع یکدیگر باشند.) و «و کلُّ ما سوی الأوّلِ فمعلولٌ.» (و هر چه که ماسوای اول، یعنی ماسوای خداوند باشد، پس معلول است.) و «و المعلولُ لا یُساوی المبدأ الواجبَ.» (و معلول مساوی با مبدأ واجب نمیتواند باشد.) «فلا ضدَّ للأوّلِ من هذا الوجه.» پس از این وجه هم برای واجبتعالی ضدی نیست.
جمع بندی
در نزد عامه، «ضد» به دو چیزی گفته میشود که مساوی در قوه باشند و ممانع یا مانع یکدیگر. و ماسوای خداوند معلول او هستند. و معلول مساوی با مبدأ واجب نیست. پس ضدی برای خداوند تعالی از این وجه نیز نمیباشد.
و «و یُقالُ عندَ الخاصّةِ: أنّهما أمرانِ مُتشارکانِ فی موضوعٍ واحدٍ، یتعاقبانِ علیه، و لا یجتمعانِ، لغایةِ بُعدِ طبیعتِهما.» (و ضد در نزد خاصه، یعنی فلاسفه، دو امر هستند که مشارکاند در یک موضوع که پشت سر هم وارد میشوند و با هم جمع نمیگردند؛ چرا که طبیعتشان در غایت بُعد است.) و اول تعالی یا حقتعالی، ذاتش متعلق به چیزی نیست؛ تا چه برسد به موضوع، که بخواهد در موضوعی باشد. پس برای او ضدی نیست به این وجه. و خداوند را شریکی نیست، و ضدی برای او نیست، و جنسی برای او نیست، و فصلی برای او نیست، و نمیتوان به او اشاره کرد، مگر به صریح عرفان عقلی یا معرفت عقلی.
مراد از «اول» در مواضع فوق، «مبدأ واجب» است که مشاء از آن تعبیر به «اول» و «اول تعالی» میکنند که یکی از اسماء خداوند است. چون «اول» در سلسله وجود هست – که اولیتش عین آخریت اوست به وجهی – و هم «اول» در سلسله وجود است، به گفته مشاء، وگرنه اولیت خداوند مثل اولیت چیزی نیست که اول، دوم داشته باشد. خداوند اَوَّلی است که دوم ندارد؛ لذا اولیتش عین آخریت اوست.
▪️و آنکه گفت: «و لا إشارةَ إلیه إلّا بصریح العرفانِ العقلیِّ»، کلامی عمیق و بعیدال غور است. [این کلام] بسیار پرمغز است و حقیقت امر چنان است که صاحب اسفار در اوائل الهیات آن (جلد سوم، صفحه هفتاد و هفت، طرف اول) میگوید: «حقيقةُ الوجودِ هو عینُ عینِ الهویةِ الشخصیّةِ.» (حقیقت وجود، عین هویت شخصی است.) چون خداوند واحد است، یک شخص است؛ شخصی واحد. اینکه میگوییم خداوند وجود است، فکر نمیکنم امری مبهم باشد. بعضیها فکر میکنند وقتی میگوییم خداوند وجود واجب،، امری مبهم، مثل ابر و چنین چیزی را تصور میکند. نه، خداوند یک شخص است؛ «اِنی أنا». هویت شخصی است. «لا یمکن تصورها.» تصورش امکان ندارد.
چرا؟ چون هر چیزی را که تصور کنیم، حد دارد. هر چه که به ذهن ما بیاید، دارای حد است. پس نمیشود تصورش کرد. [سؤال:] اول این عبارت را بخوانیم تا تمام شود، بعد سؤال را بگوییم. «ولا یمکنُ العلمُ بها.» و ممکن نیست علم به او پیدا کردن، «إلّا به نحوِ الشهودِ الحُضوریِ.» (مگر به نحو شهود حضوری.) علم شهودی میخواهد.
▪️علم تصور و تصدیق؛ درست است؟ گفتیم تصور آنی است که چیزی را تصور میکنیم بدون اینکه حکمی در موردش بدهیم؛ مثلاً میگوییم: ابر، آسمان، خدا، زمین، هر چه که بگوییم. تصدیق آنی است که در موردش حکم میدهیم؛ مثلاً میگوییم: دیوار سبز است، آسمان آبی است، آب [مثلاً] شل است – نمیدانم، هر چه که حالا میگوییم.
حالا آیا ما چیزی داریم که تصورش کنیم اما تصدیقش نکنیم؟ مثلاً مثل آدمفضاییها، و از این قبیل. حالا برعکسش، چیزی داریم که تصور نشود اما تصدیق شود؟ حق سبحان تصور نمیشود، اما ما تصدیق میکنیم. این بسیار عجیب است. تصور نمیشود، اما تصدیق میشود. بعد، علم به او به نحو شهود حضوری است. حافظ میگوید: «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست / این قدر هست که بانگ جرسی میآید.» یک بانگ جرس را همه از خدا میشنوند. فقط آن کسی که صاحب شهود حضوری است، معرفت به خدا دارد. «وسبحانَ اللهِ عمّا یَصِفون، إلّا عبادَ اللهِ المخلصینَ.» (مگر بندگان مخلص خدا.) فقط آنها هستند که خدا را میشناسند و فقط از طریق آنهاست که میشود خدا را شناخت؛ وگرنه اصلاً چیزی را که ن
میتوانی تصور کنی – اگرچه از بدیهیات است!
بسیار عجیب است؛ از بدیهیترین بدیهیات است، از ظاهریترین ظواهر است؛ ظاهر است، اما نمیشود تصورش کرد.
فص(۱۱): واجب الوجود موضوع برای او نیست.
یا هو. واجبالوجود لا موضوع له. واجبالوجود موضوع ندارد و لا أعراض له؛ عوارض هم ندارد. «فلا لُبسَ له.» پس لبس و حجابی برای او نیست. «فهو صُراحٌ، فهو ظاهرٌ.» به به! از آن شرابهای سر به مهر.
واجبالوجود موضوعی برای او نیست. همانطور که در فصل قبل گفتیم و بحث کردیم، اصلاً موضوع ندارد. تصور نمیشود موضوعی برای خداوند، برای وجود. مگر برای وجود میتوانیم موضوعی تصور کنیم؟ نه. «فلا أعراض له.» اعراض هم نیست؛ یعنی خودش موضوع باشد برای چیزی که عارض شود بر او. گفتیم جوهری که عرض داشته باشد، محمول باشد [و] موضوع باشد برای چیزی که بر او عارض شود.
پس هیچ پوشیدگی برای او نیست؛ لبسی ندارد، لباسی ندارد. پس او خالص و روشن است؛ پس او هویداست؛ آشکار وجود. روشن و هویداست، منتها ما «خلق» میبینیم، عارف همین را میبیند؛ عارف «حق» را میبیند. بعد وقتی «حق» را میبینی، همه چیز زیبا میشود: «إنّ اللهَ جمیلٌ.» (خدا زیباست.) لذا ابن زیاد از حضرت زینب (س) سؤال کرد که «دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» فرمود: «و ما رَأیتُ إلّا جمیلاً.» (من جز زیبایی ندیدم.)
در بعضی نسخ، به جای «ولا أعراض له»، «فلا أعراض له» با حرف «ف» است که بیشک محرف و تحریف شده است؛ زیرا در این صورت باید گفته شود «لا موضوع لشیء» و یا «لیس موضوع لشیء». و صحیح و محقق همان است که ترجمه و بیان کردهایم. همان که گفتیم، بیان شد.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی