→

1405-1-25 شرح نصوص الحکم جلسه 13

⌂

1405-1-25 شرح نصوص الحکم جلسه 13

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.

سه شنبه ۱۴٠۵/۱/۲۵،درس نصوص.(جلسه ۱۳)

موضوع: واجب تعالی مبدا فیض است(فص۱۲)

8️⃣ خلاصه درس، می پردازد به ظهورات خداوند وبسیط الحقیقه همه اشیاء است وعلم خداوند و تفسیر اشعار و از اب ر هر چیز زنده ای قرار دادیم، و صمدیت خداوند و رسیدن به حصه خود انسان
➖ظهورات خداوند وشناخت ان ظهورات را می داند
▪️ به این عبارت رسیدیم؛ زیرا خود صریح و آشکار است. چنان که در فصل قبل دانستی، ماسوای او همه شئون اویند؛ یعنی ظهور او هستند که به صورت ماسوا درآمده‌اند. این نکته را باید درک کنیم. پس علم او به ذاتش، عین علم او به ماسوایش است. چون آن‌ها ظهور او هستند، وقتی خودش را می‌شناسد، ظهور خودش را نیز می‌داند.

تعریف بسیط الحقیقه کل الاشیاء

▪️به این نکته دقت کنید که «بسیط‌الحقیقه کل‌الأشیاء»؛ یعنی بسیط حقیقی، همان همه اشیاء یا به عبارتی حقایق اشیاء است.

پس علم او به ذاتش، در واقع علم اجمالی به ذات است که عین کشف تفصیلی است؛ کشف تفصیلی که مفصلات را از ذاتش می‌داند. «أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؟» آیا نمی‌داند آن که خلق کرده است؟ اصلاً خلق، ظهور علم اوست به خودش و به ماسوایش. «وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ».

▪️و عرصه غیر متناهی هستی، جز این بسیط‌الحقیقه نیست؛ بلکه یک بسیط‌الحقیقه است که چیزی جز او و شئون او نیست. نه اینکه موجودات از او جدا باشند. برخی چنین می‌پندارند که چون انسان علم خود را از اشیای خارجی به دست می‌آورد، پس خداوند نیز علمش را از اشیا می‌گیرد. مثلاً می‌پرسند: “خدا می‌داند یک سال دیگر چه خواهد شد؟” این در حالی است که اصلاً اشیای خارجی، خود ظهور علم او هستند. «أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؟» خداوند که علمش را از اشیا نمی‌گیرد.
«وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ». او لطیفی است که از شدت لطافت، از همه چیز باخبر است.
➖شعر عراقی
/همه عالم صدای نغمه اوست./چه کسی چنین نوایی درازا کشیده را شنیده است؟
⤴️این شعر از عراقی است که می‌گوید: “همه عالم صدای نغمه خداست.” البته این بحث توضیحات فراوانی دارد و اکنون قصد ورود به آن بخش را نداریم؛ اما اصل مطلب این است که این عالم، صدای نغمه خداوند است. خداوند چه می‌خواند که این عالم صدای او شده است؟ خداوند قرآن می‌خواند. این عالم، همان قرآن خداوند و تلاوت اوست.

روایت تکلم خداوند

▪️در روایت داریم که خداوند لحظه‌ای از تکلم باز نمی‌ایستد و دائم در حال تکلم است. همه این عالم چه هستند؟ کلام‌الله‌اند. و کلام‌الله چیست؟ قرآن است. پس همه این عالم، قرائت قرآن خداست.

همه عالم صدای نغمه اوست. چه کسی چنین نوایی درازا کشیده را شنیده است؟ این نغمه همین‌گونه امتداد دارد.
➖بحث کثرات مقهور و وحدت قاهر
▪️کثرات مقهورند و وحدت قاهر. واژه «قهر» در اینجا به آن معنایی که ما در فارسی به کار می‌بریم (یعنی دلخوری یا قهر کردن) نیست؛ بلکه قاهر به معنای چیره است. ببینید، اکنون نفس ما بر بدنمان چیره است؛ هر کاری بخواهد با این بدن انجام می‌دهد: دست را بالا ببرد، پایین بیاورد، راه برود، بنشیند، بلند شود، حرف بزند. بدن مقهور نفس است و نمی‌تواند از آن تخطی کند. اکنون وحدت قاهر است و کثرات مقهور. آن‌ها مقهور وحدت هستند؛ یعنی در تحت قهرِ وحدت‌اند.
➖نکته
▪️و این نکته را نیز بگوییم که هر کدام از وحدت و کثرت، جلوه‌ای از حق است. خداوند اگر واحد است، کثیر نیز هست. او فوق وحدت و کثرت است، نه اینکه به معنای عامیانه متکثر باشد؛ یعنی آیا چند خدا وجود دارد؟ خیر. اگر وحدت ظهور حق است، کثرت هم ظهور حق است؛ منتها کثرتش مقهور وحدتش است و خود او فوق کثرت و وحدت است. لذا نمی‌گوییم خدا واحد است، بلکه می‌گوییم احد است.
➖ بحث و من الماء کل شیء حی
▪️این آب است، همان که خداوند فرمود: «وَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ»؛ یعنی “و از آب، هر چیز زنده‌ای را قرار دادیم”. دقت کنید، هر چیز زنده‌ای از آب است. پس همه آن‌ها یک چیز هستند. آری، «مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ»؛ هر چیز زنده‌ای از آب است. آن یک چیز چیست؟ آب. همه چیز از اوست، پس قاهر است. و آن‌ها (یعنی کثرات) «كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ» مانند سراب‌اند؛ «بِقِيعَةٍ» یعنی در بیابانی صاف. «يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً»؛ یعنی تشنه آن را آب می‌پندارد.
▪️ آب چه بود؟ همان که هر زنده‌ای از اوست. اما [کثرات] مانند سرابی در بیابان است که تشنه آن را آب می‌پندارد، «حَتَّى إِذَا جَاءَهُ»؛ یعنی تا وقتی که به آن می‌رسد، «لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا»؛ یعنی هیچ چیز نمی‌یابد و درمی‌یابد که چیزی نیست.
«وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ» و خدا را در نزدش می‌یابد.

نکته‌ای قابل تأمل: آن جایی که هیچ چیز نیست، خدا هست. همان‌طور که فرمود: «حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا»؛ یعنی هیچ شیئی نمی‌یابد، اما «وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ»؛ یعنی خدا را آنجا می‌یابد. این عبارت “خدا را می‌یابد” بسیار مهم است. دقت کنید، از کنار این مطلب به‌سادگی گذر نکنید. معنای “خدا را می‌یابد” چیست؟

معنای ایه و وجدالله عندنا

این آیه از قرآن است. فرد سراب را می‌بیند و سپس درمی‌یابد که هیچ نیست؛ پس در این صورت «وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ» به چه معناست؟ این «عنده» (نزدش) به چه کسی برمی‌گردد؟ به آن سراب که وجود نداشت؟ یا به خود تشنه؟ این موضوعی است که باید با هم به بحث بگذارید. آیه می‌فرماید: «كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لمْ يَجِدْهُ شَيْئًا». واژه «شَيْئًا» نیز از انکرِ نکات است (یعنی شامل هیچ‌چیز نمی‌شود). پس فرد می‌بیند هیچ چیز نیست. ‘لَمْ یَجِدْهُ’ یعنی نمی‌یابد، و ‘وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ’ یعنی خدا را در نزدش می‌یابد. آن جایی که هیچ نمی‌یابی، خدا هست. این نکته مهم همین‌جاست: آن جایی که می‌گویی “هیچ نیست”، ما می‌گوییم “خدا هست”.
➖بحث وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت
و وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت است. کثرتش جدای از وحدتش نیست؛ کثرتش عین یکی بودنش است و یکی بودنش عین کثرتش. دریا یکی است یا بسیار؟ دریا یکی است، اما امواج بسیارند. آیا امواج جدای از دریا هستند؟ خیر. کثرتش عین وحدتش است و وحدتش نیز عین کثرتش است.
▪️شاعر می‌گوید:
«ز هر رنگی که خواهی جامه می پوش
که من آن قد رعنا می‌شناسم»
یعنی تو هر لباسی بپوشی یا به هر تعینی که می‌خواهی ظاهر شوی، من آن ذات را می‌شناسم و به لباس یا تعین کاری ندارم. انسان باید به این نکات توجه کند تا به جانش بنشیند و اهل توحید شود. اگر یک بارقه از این حقیقت ظهور کند، عالمی است.

تفسیر صمد از دیدگاه امام باقر ع

این وحدتی است که صمد است. “صمد” به تفسیر امام باقر علیه‌السلام به معنای “پر” است؛ «الصمد الذی لا جوف له»؛ یعنی آنکه توخالی نیست و پر است. تا چه اندازه پر است؟ پُری‌اش اندازه ندارد. وقتی پر باشد، آیا جایی برای غیر باقی می‌ماند؟ خیر. پس اصلاً “صمد” به چه معناست؟ وحدت وجود. “صمد” یعنی وحدت وجود، منتها به زبانی دیگر است. این [وحدت وجود] به زبان عرفا و این [صمد] به زبان شریعت است.
▪️و “پر” جز یکی نمی‌تواند بود. «اللَّهُ الصَّمَدُ». این واژه تنها یک بار در قرآن آمده است. [این جمله] هم می‌گوید که جز یکی نمی‌تواند بود و هم در قرآن اشاره به یگانگی دارد. هرگاه پر باشد، جایی نمی‌گذارد که دیگری درونش باشد.
➖ یکی بودن بسیط الحقیقه
و بسیط‌الحقیقه جز یکی نیست. بسیط حقیقی یک دانه بیشتر نمی‌تواند باشد. او کل اشیا می‌شود و دیگر نمی‌توانیم دو بسیط‌الحقیقه داشته باشیم؛ کثرت در اینجا جایی ندارد.
او احد است. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». وجودی که کرانه ازل تا ابد را پر کرده است. و از همین کثرت است که وحدت تأکید و محکم می‌شود. کثرت آسمان و زمین، خشکی و دریا، شرق و غرب، شمال و جنوب، همه اینها را می‌بینی، اما درمی‌یابی که همه یک چیز هستند.
➖بحث کثرة النوریة
این همان کثرت نوریه است. «و الکثرة النوریة»؛ یعنی کثرتی که قائم به وحدت است. «و الکثرة النوریة کلما کانت اوفر کانت فی الوحدة اوقر»؛ و کثرت نوریه این گونه است که هرچه بیشتر و فراوان‌تر می‌شود، وحدت را سنگین‌تر (مستحکم‌تر) می‌کند.

هرچه تجلیات بالا می‌رود و انواع و اقسام تجلیات صورت می‌گیرد، درمی‌یابی که یکی بیشتر نیست.
➖نور چیست
خدا می‌خواهید به چه رنگی برایتان ظاهر شود؟ به چه شکلی؟ به چه صورتی؟ به شکل نور؟ مگر ظاهر نشده است؟ نور چیست؟ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». به شکل سراب؟ «كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً». به صورت آب؟ «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ». به صورت چه چیزی می‌خواهید ظاهر شود؟ آیا وجود به همه این‌ها ظاهر نشده است؟ به کسانی که وحدت وجود را قبول ندارند، بگویید: آیا بزرگ‌تر از خدا وجود دارد؟ این نکته را به خاطر داشته باشید. از شما می‌پرسم: آیا بزرگ‌تر از خدا وجود دارد؟ پاسخ دهید: خیر. همان‌طور که می‌گویم پاسخ دهید: آیا بزرگ‌تر از خدا وجود دارد؟ مطمئن هستید؟

بحث کسانی که وحدت وجود را قبول ندارند

کسانی که وحدت وجود را قبول ندارند، یعنی خدا را محدود می‌دانند و خلق را جدای از خدا می‌بینند. آن‌ها می‌گویند: “خدا عین وجود نیست.” ما می‌گوییم اگر چنین باشد که شما می‌گویید، پس بزرگ‌تر از خدا وجود دارد و در این صورت گفتن «الله اکبر» دیگر غلط خواهد بود. چرا؟ چون مفهوم وجود بزرگ‌تر از خداست؛ زیرا خدا یک قسمت از وجود است. اما ما می‌گوییم خداوند عین وجود است و دیگر بزرگ‌تر از عین وجود نداریم. اما شما که وحدت وجود را قبول ندارید، می‌گویید: “نه، خدا یک چیز است و خلق چیز دیگری است.” ما می‌گوییم: خب، ما چیز دیگری را سراغ داریم که از خدای شما بزرگ‌تر است، و آن چیست؟ وجود است. وجود هم خدای شما را در بر می‌گیرد و هم مخلوقات را، مگر نه؟ پس دیگر نمی‌توانید «الله اکبر» بگویید. معنای «الله اکبر» نیز بماند برای بعد.
➖ معنای شعر *زلف او موجب جمعیت ماست*
▪️شاعر می‌گوید: “زلف آشفته او موجب جمعیت ماست.” این از حافظ است. آشفتگی در مقابل جمعیت است، مگر نه؟ جمع (وحدت) یک چیز است، و زلف آشفته او موجب جمعیت ماست. چون چنین است، پس باید آشفته‌ترش کرد. هرچه آشفته‌تر شود، جمعیت ما بیشتر می‌شود؛ هرچه کثرت بیشتر شود، وحدت ما محکم‌تر می‌شود.

خب، این شعر دوم بحث اخلاقی آن می‌شود. این نیز از حافظ است:
«از خلاف آمده دوران به طلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»
یعنی آن جایی که برخلاف عادت توست؛ مثلاً همیشه خوب و سرحال بودی و ناگهان بیمار شدی، یا همیشه پول در جیبت بوده و حالا فقیر شدی. وقتی خلاف عادتت اوضاع به هم ریخته است، در آنجا دنبال کام (آرزو) باش، دنبال وصال باش. چرا؟ چون من جمعیت می‌خواستم و زلف پریشان او به من جمعیت داد. زلف در اصطلاحات عرفا اشاره به چه چیزی دارد؟ به اسماء دارد؛ زیرا همان‌طور که زلف از سر منشعب می‌شود، اسماء نیز از ذات منشعب می‌شوند.

بحث لا اله الا الله

این بحث خود زمان مخصوص به خود را دارد. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ». وحده، وحده، وحده. یعنی نیست خدایی جز الله، یگانه است او، یگانه است او، یگانه است او. استاد می‌فرمودند این «وحده، وحده، وحده» تکرار صرف نیست؛ گمان نکنید که تکرار می‌کند. خیر. این وحدت در ذات، وحدت در صفات، و وحدت در افعال است. در همه چیز یکتاست؛ یعنی در سه مرتبه ذات و صفات و افعال.
➖بحث لا کثرة فی هویة ذات الحق
و در فصل شصت و هشت آمده است که «لا کثرة فی هویة ذات الحق»؛ یعنی کثرتی در هویت ذات حق نیست. اینکه کثرت نیست، مسئله‌ای است که باید آن را حل کرد، زیرا در علم الهی نیز بحث‌هایی درباره کثرت داریم که زمان خود را می‌طلبد. فیض.

کلام جناب فارابی در مورد واجب الوجود مبدا هر فیضی

▪️ در ابتدا جناب فارابی چه فرمودند؟ فرمودند: واجب‌الوجود مبدأ هر فیضی است.

و بدان که فیض در اصطلاح حکما، فعلی است که از فاعل آن بدون عوض و غرض صادر شود.

عوض در مقابل کار نیک، و غرض در مقابل کار (مثلاً) زشت است. خداوند عوض و غرضی ندارد. اگر یکی را خوشگل آفریده، آیا عوضی در کار بوده است؟ اگر کسی پولدار شده یا به قدرتی رسیده، آیا عوض و غرضی در کار بوده است؟ اصلاً فیض، فعلی است که از حق تعالی صادر می‌شود؛ اما عوض و غرض مربوط به ما انسان‌هاست. افعال حق تعالی همه چنین هستند. تفصیل آن در اول نمط ششم اشارات و در تعلیقات شیخ (صفحه ۱۰۰، جلد اول) آمده که می‌گوید: «الفیض انما یستعمل فی الباری تعالی و فی العقول لا غیر». یعنی فیض فقط در مورد خداوند متعال و عقول به کار می‌رود و لا غیر. چرا؟ چون در آنجاست که عوض و غرضی در کار نیست.

البته بلا تشبیه، ؛ لامپ که نور می‌دهد، فعل آن است. آیا این فعل برای عوض است یا برای غرض؟ خیر، زیرا [لامپ] اختیار ندارد. عقول نیز این‌گونه‌اند و خداوند سبحان نیز این‌گونه است. لذا ابن سینا می‌گوید فیض فقط در مورد خداوند و عقول به کار می‌رود. و مراد از “بعد” در گفتار فارابی که فرمود: “پس علمش به موجودات بعد از علم به ذات است” (یادتان هست که فرمود بعد از آن؟) این “بعدیت” ذاتی و رتبی است، نه زمانی. تمام چیزهایی که در مورد ذات و خداوند می‌گوییم (و مثلاً بعد از آن اسماء تعینات پیدا کردند، سپس اعیان ثابته پدیدار شدند و…) این “بعد” که می‌گوییم، “بعد” زمانی نیست؛ حواس‌مان باشد. این “بعد” رتبه‌ای است، نه اینکه از نظر زمانی باشد؛ اصلاً زمان در خداوند نمی‌گذرد. حتی در عقول نیز زمان نیست. زمان مخصوص عالم ماده و عالم مثال است.

چنان که در فصل هفتاد می‌فرماید: «فَإِنَّ الصِّفَةَ بَعْدَ الذَّاتِ لاَ بِزَمَانٍ بَلْ بِتَرَتُّبِ الْوُجُودِ»؛ که صفت بعد از ذات است، نه از نظر زمانی، بلکه به خاطر ترتب وجود. این ‘بعد’ گاهی به معنای رتبه است. رتبه مانند چیست؟ مثلاً می‌گوییم رئیس، اول رئیس است و بعد معاون. این “اول رئیس و بعد معاون”، آیا زمانی است؟ خیر، این به مرتبه آن‌ها مربوط است. رتبه رئیس قبل از رتبه معاون است. گاهی نیز تقدم ذاتی است؛ مانند تقدم علت بر معلول؛ علت ذاتاً بر معلول مقدم است.
➖فیض الهی، فعل الهی است
تبصره: فیض الهی چیست؟ فیض الهی، فعل الهی است که همه ماسوا را فرا گرفته است؛ حتی شیطان و کفار. این‌ها همه فیض الهی و فعل او هستند. فکر نکنید فقط مؤمنان فیض خدایند؛ همه ماسواالله فیض الهی هستند. و همین فعل، کلام اوست که همه ماسوا به آن گویایند و به تسبیح و ثنای او هستند

.➖ بیان امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج‌البلاغه:
«کلامه سبحانه فعل منه انشاه»؛ یعنی کلام او (سبحانه) فعل اوست که آن را ایجاد کرده است. اکنون چه گفتیم؟ مگر نگفتیم همه عالم، قرائت کلام‌الله است؟ کلامش چیست؟ فعلش است، و فعلش می‌شود همه عالم.

این فیض، “حصه” (بهره) وجودی هر موجودی است که واسطه ارتباط آن موجود با حق مطلق است؛ ارتباطی که عین ربط است.

هر موجودی از خدا فیض گرفته است و به وجود آمده است، مگر نه؟
➖فیض خداوند متصل به اوست
این فیض هیچ‌گاه از خدا بریده نیست. فیض متصل به خداوند است و دم‌به‌دم به خلق می‌رسد تا موجود باشند. دقت کنید عزیزان، این حصه‌ای که از حق تعالی داریم، دائماً از این حصه به ما فیض می‌رسد تا موجود باشیم.

و این [حصه] واسطه ارتباط موجود با حق مطلق است. همه ما مرتبط با حق تعالی هستیم. اصلاً اگر این ارتباط نباشد، موجودات معدوم می‌شوند. این ارتباطی است که عین ربط است. معمولاً ارتباط بین دو چیز است؛ این شیء با آن شیء ارتباط دارد. ولی [استاد] می‌فرماید این [ارتباط] اصلاً عین ربط است؛ نه اینکه دو چیز باشند. یک چیز است و ربط او. ذات است و فعل او. ذات است و حصه وجودی.

ارتباط چگونه است؟ ارتباطی بی‌تکیّف و بی‌قیاس. “تکیّف” یعنی چه؟ یعنی کیفیت یا چگونگی. چگونه ارتباط دارند؟ می‌گوید: “بی‌تکیّف و بی‌قیاس” است؛ با چیزی قابل قیاس نیست. نمی‌توانیم بگوییم: “می‌بینی فلان چیز با فلان چیز ارتباط دارد؟” خیر، این‌گونه نیست. ارتباط رب‌الناس با جان ناس، بی‌تکیّف و بی‌قیاس است.

این کمترین (خودم) از این فیض (که واسطه ارتباط هر موجود است) تعبیر به “جدول” کرده‌ام. [استاد] می‌فرماید: من وقتی می‌خواهم بگویم حصه یا این ارتباط، می‌گویم جدول. نظیر آنکه ابن فناری در مصباح‌الانس گوید: «نسبت خیال الانسان المقید الی عالم المثال، نسبة الجداول الی النهر العظیم الذی منه تفرعت»؛ یعنی نسبت خیال انسان مقید به عالم مثال، مانند نسبت جدول‌ها به نهر عظیمی است که از آن منشعب می‌شوند. یک نهر بزرگ را در نظر بگیرید؛ از آن جدول‌هایی (کانال‌های کوچکی) کشیده می‌شوند. هر جدول از آن نهر است. هر موجودی یک جدولی از این دریاست. من یک جدولم، شما یک جدولید، و آن [موجود] یک جدول است؛ هر موجودی، نه فقط هر انسان.

کیست که جدولی از بحر وجود باشد، اما از جدول و دریا بی‌خبر؟ کیست که از خودش باخبر باشد؟ همه در فکر خوردن و آشامیدن، دزدی کردن، یا مثلاً در فکر کار و زندگی و تلاش برای “آدم خوب بودن” هستند. چه کسی از خودش باخبر است؟

چرا که اگر به خودت برسی، «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».

شاعر می‌گوید:
«سر تو جدول دریای وجود صمدی است
دفتر غیب و شهود کلمات احدی است»
یعنی سرّ تو جدولی از خداوند است و دفتری از غیب و شهود کلمات الهی است. تو انسان بسیار والایی هستی، اگر حتی به سرّ وجودی خودت نزدیک شوی.
.شاعر می‌گوید: «سر تو جدول دریای وجود احدی است.» اگر به سرّ خودت برسی. در صحف عارفان بالله، از آن به “حصه وجودی هر شخص” و نیز به “اسم اعظم او” تعبیر می‌گردد. هر کسی اسم اعظمی دارد که باید به آن برسد.

و از آن به “سرّ” نیز تعبیر می‌کنند. و همین فیض است که روزی همه است و همه از آن روزی می‌خورند. در بیان این اسم اعظم، در “دفتر دل” و نکته ۴۷۹ “۱۰۱ نکته”، به نظم و نثر سخن گفته‌ام. ابن فناری در آخر فصل سوم از فاتحه کتاب “مصباح‌الانس”، در اقسام طهارت انسان، به مراتب طهارت از جمله “طهارت سرّی” اشاره می‌کند. اما طهارت سرّ انسان چیست؟ «وَ هُوَ حِصَّةٌ مِن مُطلقِ التجلی الجمعی»؛ یعنی آن حصه‌ای از مطلق تجلی جمعی است، «الذی انما یستند الی الحق المطلق»؛ که مستند به حق مطلق است، و «و یرتبط به من حیثیة تلک الحصة»؛ و از حیثیت این حصه به حق تعالی مرتبط می‌شود، «هِيَ بِاتِّصَالِهِ بِالْحَقِّ الْمُطْلَقِ الْجَامِعِ»؛ که آن با اتصالش به حق مطلق جامع است.
➖راه حل رسیدن به حصه خود
چگونه به این حصّه خودمان برسیم؟ یکی از راه‌های آن، طهارت است. طهارت ظاهر؛ اینکه ظاهر را پاک کنی، مثلاً نجس نباشی و دائم‌الوضو باشی. طهارت در رفتار؛ گناه نکنی، دزدی نکنی، غیبت نکنی، دروغ نگویی، مال مردم را نخوری.

سپس نوبت به طهارت صفات می‌رسد: حسادت نکنی، بخل نداشته باشی، تکبر نداشته باشی. اصل همه این‌ها، منیت است؛ اینکه “من” نداشته باشی. اینکه بگویی: “من بهترم”، اصلاً شرک است. اصلش همین “من” است. “من بهتر از همه‌ام”، “من فلانم”، “من چی‌ام”، “منِ منِ” شیطان هم که “من” می‌گفت. عزیزان، به خاطر داشته باشید که این “من” را خوب مدیریت کنید. هر جا حس کردی داری “من من” می‌کنی، بدان شیطان به تو نزدیک شده است. پرتش کن دور. نگذارید “من” به سراغتان بیاید. حتی اگر در محضر امام زمان باشی، [با منیت] سقوط می‌کنی. خدای ناکرده،

منیت انسان

▪️که همه این‌ها زیر سر همین “من” است. حسادت و بخل و کینه، تمام زیر سر این “من” است. نگویی “من کی هستم”، “دیگران به من چه می‌گویند”، “مرا تحویل می‌گیرند یا نمی‌گیرند”. همه این‌ها زیر سر “من” است؛ حواس‌مان باشد. خب، وقتی این‌ها را پاک کنیم، آنگاه توجه به حق تعالی حاصل می‌شود و دائم در محضر او بودن.

یعنی سرّ انسان، همان حصه وجودی از مطلق تجلی جمعی است؛ بهره‌ای از مطلق تجلی جمعی «الذی انما یستند الی الحق المطلق» که مستند به حق مطلق است، «و یرتبط به من حیثیة تلک الحصة» و از حیثیت این حصه به حق تعالی مرتبط می‌شود، «هِيَ بِاتِّصَالِهِ بِالْحَقِّ الْمُطْلَقِ الْجَامِعِ» که آن با اتصالش به حق مطلق جامع است.

چگونه به این حصّه خودمان برسیم؟

قیصری در شرح فص اسماعیلی (از فصوص‌الحکم محی‌الدین عربی) می‌گوید: «سرّ الشیء لطیفُه و حقیقتُه المخفیة». سرّ شیء چیست؟ همان لطیفه و حقیقت مخفی هر چیزی است. پس سعی کنیم به سرّ خودمان برسیم. یکی از شاگردان ارسطو (که البته آن‌ها از نظر زبانی با ما تفاوت داشتند)، پرسید: استاد، چگونه به حقیقت گوهر عقلی برسیم؟ (چون می‌دانید مثلاً می‌گفتند خداوند عقل است، زیرا می‌دیدند که عقل در ابتدای هر چیزی است. توحید رسول‌الله — که چند شب پیش به ما گفته شد “رسول‌الله لسان صدق فی الذات است” — توحید صدق در ذات است. ما توحید رسول‌الله را از هیچ‌کس دیگر، نه قبل و نه بعد از ایشان، به این وسعت ندیده‌ایم. این همه کتاب‌های انبیا هست، همه را خوانده‌ایم؛ شما ببینید تورات و انجیل و این کتاب‌هایی که منسوب به انبیاست، آیا ذره‌ای از توحید را آنچنان که رسول‌الله و قرآن باز می‌کنند، باز کرده‌اند؟) پس شاگرد دوباره پرسید: استاد، چگونه به آن حقیقت گوهر عقلی برسیم؟ استاد گفت: بیا. او را کنار استخری یا حوض آبی برد. سر او را زیر آب فرو برد و چند ثانیه نگه داشت. بعد از آنکه شاگرد تقلا کرد، استاد دستش را برداشت و او سرش را بالا آورد. استاد پرسید: وقتی زیر آب بودی، به چه چیزی فکر می‌کردی؟ شاگرد گفت: فقط به یک چیز؛ اینکه “کی سرم را بالا می‌آورم؟” استاد گفت: به این سو و آن سو فکر نمی‌کردی؟ به خانه‌ات، به ماشینت، یا همسرت؟ شاگرد گفت: ابداً. تنها فکرم این بود که “کی سرم را بالا می‌آورم؟” “کی شما دستت را برمی‌داری تا سرم را بالا بیاورم؟” استاد گفت: وقتی این‌گونه شدی، به آن گوهر عقلی می‌رسی. [یعنی] همه وجودت بخواهد که به حق برسی؛ با تمام وجودت یک چیز را بخواهی که به حق برسی. اما [اغلب] دلی زیبا داریم که هرچه می‌بیند می‌خواهد: پول می‌خواهد، خانه می‌خواهد، خانه‌های آن‌چنانی، ماشین‌های آن‌چنانی و خیلی چیزهای دیگر می‌خواهد. بعد [فکر می‌کند] حالا بد نیست عارف هم بشویم!(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.9 مگابایت

← بعدیقبلی →