بسمالله الرحمن الرحیم.
درس فص فاطمیه، جلسه (۷)
//در قسمت اول فصل اول، صحبت از «ازواج» است. خداوند سبحان میفرماید: «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا»؛ یعنی همه را زوج آفریده است. این زوجیت شامل بسیاری از امور میشود. فرموده است که ازواج، مصادیق بیشماری دارند. از جمله این مصادیق، عقل کل و نفس کل هستند؛ و از آن جمله، علم و عملاند که با یکدیگر زوجند. اگر بخواهیم بگوییم، علم روح است و عمل جسد آن، که این مطلب را پیشتر برای عزیزان توضیح دادهایم.
//پس علم دارای علوّ مکانت (جایگاه برتر) است و عمل دارای علوّ مکان. یعنی علم از جهت مکانت بالاست و عمل از جهت مکان. این بدان معناست که عمل به جسمانیت نزدیک است و علم به روحانیت، که توضیح آن گذشت…..
//خود جسم در عالم آخرت – یا همان «جسم و بدن اخروی» که از آن سخن میگوییم – گاهی به همان معنایی اطلاق میشود که از بدن در دنیا میفهمیم؛ همانگونه که در عالم خواب نیز بدنی برای خود داریم. اما گاهی منظور از بدن، آنچه نفس برای ما در عالم آخرت میسازد، است؛ یعنی حوری و قصر و غلمان و امثالهم نیز در حکم بدن اخروی محسوب میشوند. آنها دیگر جدای از شما نیستند؛ بلکه آنها نیز در حکم بدن اخروی شمایند.
حال اگر کسی عملش زیاد و علمش کم باشد، بدنش فزونی مییابد، در حالی که مقامش پایین است. و اگر کسی مقامش بالاست ولی عملش اندک است، این دو حالت چگونه با یکدیگر جمع میشوند؟
//روایتی از رسول اکرم (ص) هست که میفرماید: «الْمَرْءُ یُحْشَرُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ…». البته، روایت دقیقتر با مضمونی مشابه این است که رسول اکرم (ص) فرمودهاند: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَکَ مَا اكکتَسَبْتَ». یعنی تو در قیامت، با کسی هستی که او را دوست میداری.
، اگر من امیرالمؤمنین (ع) را دوست میدارم، پس در قیامت با ایشان خواهم بود، بله. اما آیا هر آنچه امیرالمؤمنین (ع) دارد، من نیز خواهم داشت؟ میفرماید: «نه! وَ لَکَ مَا اكکتَسَبْتَ»؛ برای توست آنچه که کسب کردهای. یعنی دارایی تو در آن عالم، به اندازه عملت خواهد بود. مقام تو را در آن عالم، علمت و محبت و معرفتت مشخص میکنند که در چه جایگاهی باشی، اما میزان داراییات در آن عالم متفاوت خواهد بود.
//اینکه در برخی روایات میخوانید که اگر کسی این کار را انجام دهد، خداوند هفتاد باغ یا هفتاد قصر در بهشت به او عطا میکند، اینها مربوط به داراییهای شخص در آن عالم است. کسی که عمل بیشتری داشته باشد، دارایی بیشتری خواهد داشت. اما اینکه مقامش کجا باشد… ببینید، برای تقریب به ذهن – گرچه این مثال بسیار مادی و پایینتر از سطح معقول است و تشبیه معقول به محسوس به این سادگی نیست – فرض کنید کسی خانهای بسیار ویلایی اما در یک شهرستان دارد، و دیگری خانهای متوسط، اما در بالای شهر تهران دارد. جایگاه این دو نفر با یکدیگر متفاوت است. البته، در اینجا (در این مثال دنیایی) کل دنیا به یک شکل است (از نظر معیار اخروی). ما از «بالای شهر تهران» و «پایین شهر» سخن میگوییم، اما این صرفاً برای نزدیک شدن به ذهن و توضیح مفهوم است. همانگونه که فرمود: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَکَ مَا اكکتَسَبْتَ»؛ تو با هر کسی هستی که او را دوست میداری، اما برای توست آنچه را کسب میکنی. شاید تو همسایه امیرالمؤمنین (ع) باشی، زیرا ایشان را دوست میداری؛ اما عملت اندک باشد.
//پس عمل است که بدن انسان را از حیثی که بدن اوست، مشخص میکند. رسولالله (ص) فرمودند: «العلم إمام العمل و العمل تابع له»؛ علم، امام عمل است و عمل تابع آن.
پیشتر گفتیم که حکمت (در کتب حکمی) دو بخش دارد: حکمت نظری و حکمت عملی. حکمت نظری از چه چیزی بحث میکند؟ از «هست و نیست». اینکه چه چیزی هست (خدا هست)، برای خدا شریکی نیست، انسان دارای نفسی مجرد از ماده است. نفس انسان مادی نیست و در حکمت نظری، بحث از هست و نیستهاست. در حکمت عملی بحث از چیست؟ از «باید و نباید». مثلاً دروغ نباید گفت، ظلم نباید کرد، شجاعت باید داشت؛ اینها همان «باید و نباید»ها هستند.
//حال در اینجا، بحثهایی در فلسفه اخلاق مطرح است اینکه آیا این «باید و نباید»ها – مانند «نباید دروغ گفت» و «باید عدالت داشت» – را میتوانیم به «هست و نیست» برگردانیم؟ یعنی به جای بحث از باید و نباید، از هست و نیست بحث کنیم، همانگونه که در بخشهای دیگر فلسفه اثبات میکنیم. اساساً بحث اخلاق فلسفی همین است که با استدلالهای فلسفی اثبات کنیم که نباید دروغ گفت، نه صرفاً به این دلیل که پیامبر (ص) فرموده یا قرآن کریم گفته است، بلکه با عقل. به این رویکرد، «اخلاق فلسفی» میگویند.
//، میبینیم که کتب حکمی ابتدا حکمت نظری را مطرح میکنند که چه چیزی هست و چه چیزی نیست. سپس میگویند: حالا که قیامتی هست، حالا که عمل تو بازتاب دارد، حالا که چنین است، پس تو نباید دروغ بگویی، پس تو نباید ظلم کنی و پس تو نباید فلان کار را انجام دهی. زیرا عمل تابع علم است.
و از جمله ازواج، آسمان و زمین هستند. آسمان به منزله مرد و زمین به منزله زن در نگاه حکماً است. آنچه مرد میافکند، زن میپروراند. «تا نگرید ابر، کِی خندد چمن؟ تا نگرید طفل، کِی جوشد لبن؟»
//و از آن جمله ازواج، وجود و ماهیت هستند. بحثی در مورد «واحد حقیقی» و «واحد مجازی» داشتیم. «لَکَ یَا إِلَهِي وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ»؛ یعنی «خدایا، وحدانیت در باب اعداد از آن توست. یگانگی مختص توست.» گفتیم در این زمینه بحثهای زیادی صورت گرفته است، با توجه به اینکه روایات بسیاری داریم که خداوند واحد عددی نیست. اینجا امام سجاد (ع) چه میفرمودند؟ «که واحد عدد مال توست، مخصوص توست». گفتیم که در اینجا، مطلبی فراتر از مطلب قبلی مطرح است. هدف این است که بگوییم اصلاً ما در عالم، واحد حقیقی نداریم. همه متکثرند و تکثر دارند. تنها فرد علیالاطلاق، ذات حق است که واحد و یگانه است. یعنی به هیچ چیز نمیتوانیم «یک دانه» اطلاق کنیم؛ از انسان گرفته تا حتی فرشتگان. چرا به آنها «یک دانه» نمیتوانیم بگوییم؟ زیرا بالاخره هر ممکنی زوج ترکیبی است. ترکیب از وجود و ماهیت دارد، پس دوتاست. آنچه واقعاً یگانه است، فقط ذات اقدس قیومی است.
//و جالب اینکه در حکمت متعالیه، بحث اثبات واجبالوجود را از همینجا اثبات میکنیم. در بحثهای حکمی میگوییم هر چیزی که ماهیت داشته باشد، شما حق دارید سؤال کنید که چه کسی به این ماهیت وجود داده است؟ چه کسی ماهیت را به وجود آورد؟ ماهیت انسان، ماهیت اسب، ماهیت زمین، آسمان؛ شما حق دارید بپرسید: چه کسی به اینها وجود داده است؟ اما چیزی هست که دیگر نمیتوانید بگویید چه کسی به او وجود داده است؟ و آن چیست؟ خود وجود. خود وجود که ماهیت و حد ندارد، دیگر در آنجا این سؤال بیمعناست. اوست که واجبالوجود است. از این منظر، واجبالوجود را اثبات میکنیم. وحدت وجود را نیز از همینجا اثبات میکنیم که واجب نباید حد داشته باشد. حد یعنی ماهیت. اگر حد داشته باشد،
مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ
، اینها ازواج معقول بودند: عقل کل، نفس کل، علم و عمل، آسمان و زمین، وجود و ماهیت؛ اینها ازواج معقولی هستند.
اما از جمله ازواج، نر و ماده از هر جانور است. تمام حیوانات نر و ماده دارند.
//آیا این خود شگفتآور نیست؟ اگر انسان اندکی تأمل کند، میبیند که آن کس که اینها را آفریده، زن و مرد را کاملاً متناسب با یکدیگر آفریده است؛ درست متناسب با هم آفریده است. آقا جان، در کلامی [مثلاً در صد کلمه] گفته میشود: اگر در صنعت ساخت یک چاقو دقت کنی، [میبینی که] تیغه و دسته، طوری ساخته شدهاند که یک قسمت را بتوانی نگه داری و قسمت دیگر را برای برش استفاده کنی. چگونه این تیغه و دسته برای یکدیگر آفریده شدهاند؟ آیا بعد از آن، زن و مرد را نمیبینی که چگونه برای یکدیگر آفریده شدهاند و [آیا میگویی] آفریننده ندارند؟ در اینجا [مقایسه با چاقو] انسان بهتر میتواند وحدت صنع (یکتایی آفرینش) را ببیند.
//اکنون متن را توضیح میدهیم و سپس به شرح آن میپردازیم؛ آنجا که خود آقا [صاحب کتاب] این مطالب را به تفصیل میآورد.
و چنین مینماید که روح از نطفه مرد متکون میشود و بدن از نطفه زن. یعنی اسپرم مرد و تخمک زن. میفرماید: «چنین مینماید که روح از نطفه مرد متکون میشود و بدن از نطفه زن.» این نیز ظاهراً قول جناب ارسطو است. این حرف تا اندازهای که بخواهیم دلیل و استدلال برای آن بیاوریم، صحیح است. شاید کسی بپرسد از کجا میگویید که روح از نطفه مرد و جسم از نطفه زن است؟ میگوییم در مواردی که زن و مرد با غیر همنوع خود ازدواج میکنند. یعنی مثلاً زن انسان با مردی از جن ازدواج کند. شاید بگویید «نمیشود!» اما چرا، میشود. در حدیث شیخ صدوق، روایتی از امیرالمؤمنین (ع) آورده شده است در مورد نهیهایی که پیامبر اکرم (ص) فرمودند. آنجا میفرماید: «نَهَى النَّبِيُّ نِکَاحَ الْجِنِّ»؛ پیامبر اکرم (ص) از ازدواج با اجنه نهی کردهاند که «با اجنه ازدواج نکنید». اگر چنین امری امکانپذیر نبود، چنین نهیای اصلاً صورت نمیگرفت و بیهوده بود. مثل اینکه بگوید: «آقا با سرتان روی زمین راه نروید!» آقا، نمیشود راه رفت. پس این نهی، [اشاره به این دارد که] اگر پیامبر اکرم (ص) از این کار نهی کردهاند، پس این عمل شدنی است.
//نمونه آن در قرآن کریم و در داستان حضرت مریم (س) آمده است که زنی از نوع انسان، با یک حقیقت به نام روح ازدواج میکند. پس این عمل شدنی است. در تاریخ نیز به غیر از حضرت مریم (س)، افرادی قبل از حضرت عیسی (ع) معروف بودند که از مادر باکره به دنیا آمدهاند؛ مانند فیثاغورس. همان فیثاغورسی که قضیهاش را در کتابهایتان میخوانید. ایشان مربوط به یونان باستان و پیش از سقراط و ارسطو و امثال آنها بودند. از حکمای اشراقی بودند و فیثاغورسیان، پیروان ایشان پس از او بودند. یعنی ایشان انسان برجستهای بود که تا قرنها پس از خود پیروانی داشت. حالا اینکه آیا ایشان جزو انبیا بوده است یا خیر، بحث دیگری است. در «تاریخ الحکما»ی قفطی آمده است که ایشان از دختر باکره به دنیا آمده است. یا برخی در مورد بودا نیز گفتهاند که از دختر باکره متولد شده است. و برای بعضیهای دیگر هم این موضوع بیان شده است. البته آنچه قرآن میفرماید، برای ما مسلم است. ولی منظور این است که غیر از حضرت عیسی (ع) نیز افرادی بودهاند که از مادر انسانی و پدر روحانی متولد شده باشند؛ یعنی چنین چیزی محال نیست. اینکه بگویی محال است، نه! محال نیست؛ چون اگر محال بود، قرآن کریم این نمونه را ذکر نمیکرد.
، منظورتان چه بود؟ منظورمان این بود که: اگر یک مرد با زنی از جن ازدواج کند، فرزندشان چه میشود؟ پاسخ این است: چون بدن به سمت مادر میل میکند. همانگونه که در مورد حضرت مریم (س)، چون مادر انسان بود، حضرت عیسی (ع) نیز انسان شد؛ یعنی بدن به سمت مادر میرود. این استدلال را میتوانیم برای این مطلب بیاوریم. این استدلالی است که برای سخن جناب ارسطو – البته بنده جایی این استدلال را ندیدهام – میتوان ارائه داد تا بگوییم روح از نطفه مرد متکون میشود و جسم از نطفه زن.
// برگردیم به متن. و از جمله ازواج، همه رستنیها هستند؛ یعنی آنچه را زمین میرویاند، ازواجند. مانند درخت خرما که همانند زن، نیاز به لقاح دارد. شاید شما [که در منطقهتان خرما کمتر یافت میشود و] کمتر از آن اطلاع دارید، ندانید که خرما احتیاج به گردهافشانی دستی دارد. یعنی کسانی که درخت خرما دارند، نطفه خرمای نر را گرفته، به بالای درخت ماده میروند و آن را تکان میدهند تا نطفهاش بر روی درخت ماده بریزد. خود باد نیز این کار را انجام میدهد، اما اگر گردهافشانی به صورت دستی انجام شود، محصول بسیار بیشتری میدهد. نیاز است که اصلاً تلقیح صورت گیرد؛ گویی نوعی تلقیح مصنوعی است. تلقیح دستی. و عجیب است که «طَلْع» [شکوفه خرما]، بوی منی انسان را میدهد.
زیرا خرما شباهتهایی به انسان دارد. «أَکْرِمُوا عَمَّتَكُمُ النَّخْلَةَ»؛ عمه خود، نخل را گرامی بدارید. پیشتر گفتیم که نخل شباهتهایی به انسان دارد. از جمله این شباهتها، همین [مورد] است که بعد گفتیم نخلها با یکدیگر «تعاشق» دارند؛ به سمت هم خم میشوند، نر و ماده به سمت یکدیگر خم میشوند. یعنی این درخت، تا حدودی شبیه به حیوان است. و همانطور که گفتیم، اگر سرش قطع شود، میمیرد. مثلاً در جبهه، تیر و ترکش به سر نخلها اصابت میکرد، سرشان جدا میشد و میمردند. هیچ درختی نیست که اگر سرش را ببُری بمیرد، ولی خرما اگر سرش را ببُری، میمیرد. دیگر اینکه راستقامت است. درختهای دیگر منشعب میشوند، ولی این صاف به بالا میرود. نر و ماده دارد، و اگر در زیر آب غرق شود، میمیرد. اگر کوچک باشد و آب از روی سرش رد شود، میمیرد. شباهتهای بسیاری دارد که میوهاش نیز برای انسان بسیار مفید است. میوه نخل (خرما) برای مزاج بسیار مفید است؛ مزاجش گرم است و مزاج انسان را نیز گرم میکند.
همانند درخت خرما که مانند زن نیاز به لقاح دارد، بادها بارورکنندهاند که شاخهها و گلها را به هم میرسانند و تلقیح میکنند. «وَ أَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ»؛ (این آیه قرآن است) ما بادها را بارورکننده میفرستیم. حال انسان فکر میکند باد برای چیست؟ باد برای این است که اینها (درختان و گلها) ازدواج کنند!
//و در خبر است که: «عمه خود، نخل را اکرام کنید که از زیادی گِل آدم آفریده شده است.» جالب است این جناب نخل مانند انسان در پانزده سالگی به بلوغ میرسد. تا پانزده سالش نشود، بار نمیدهد. خیلی شبیه عمه شماست. چرا «عمه» گفت و «عمو» نگفت؟ اولاً چون نخل تأنیث دارد. دوم اینکه بار میدهد؛ میوه میدهد. به همین دلیل اطلاق «عمه» میکند. وقتی میگوید «از زیادی گِل آدم»، پس شباهت زیادی به آدم دارد. اگر از زیادی گِل آدم آفریده شده باشد، به این معناست که بسیار شبیه به آدم است.
و در روایت نیز داریم که در برخی روایات میفرماید: «ما رطب را دوست داریم و شیعیان ما نیز دوست دارند.» و کسی که رطب را دوست ندارد، از ما نیست. .
//از جمله ازواج، «مرخ و عِفار» است. مرخ و عِفطار چیست؟ خدای سبحان در سوره یس فرموده است: «الَّذِي جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ»؛ یعنی همان کسی که برای شما، برای بهرهمندیتان، از درخت سبز آتش قرار داده است. پس آنگاه شما از آن درخت سبز آتش میافروزید. این درخت سبز چیست که شما از روی آن آتش درست میکنید؟ همان خدایی که برای بهرهمندی شما از درخت سبز آتش قرار داده است؛ نه از درخت خشک، بلکه از درخت سبز آتش قرار داد.
// در سوره واقعه فرمود: «أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ أَأَنْتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً وَمَتَاعًا لِلْمُقْوِينَ»؛ میفرماید: آیا آتشی را که [با اصطکاک] خارج میکنید، دیدهاید؟ آن آتشی که از درخت سبز و تر (مرخ و عفار) بیرون میآورید؟ آیا شما آن درخت آتش را آفریدهاید یا ما آفریدگار آنیم؟ ماییم که آن را یادآور و بهرهای برای نیازمندان بیابان قرار دادهایم.
//. اینجا استشهاد به این آیه برای چیست؟ میفرماید: از مثلهای عرب است که در هر درخت آتش است؛ یعنی هر درختی در خود آتش دارد. مرخ و عفار از آن [درختان خاص]، یعنی از نظر آتشزایی فزونی یافتهاند. گفته میشود در هر درختی آتش هست، اما مرخ و عفار آتش بیشتری در خود دارند. مرخ درخت نر است و عفار درخت ماده. از آن جفت، دو شاخه مانند چوب مسواک میبُرند و مرخ را بر عفار میمالند، در حالی که سبز و تر و تازهاند. آتش از آن دو به اذن خدای تعالی بیرون میآید و مشتعل میشود.
دو چوب تر از این دو [نوع درخت] را میگیرند و همانطور که کبریت میکشید و روشن میشود، با مالیدن این دو به هم، مشتعل میشوند. حال از این عجیبتر، مستندی بود که گیاهی را نشان میداد که آن را حتی در مکانهای پرورش [گیاه] نگهداری میکردند. این گیاه خصوصیتی دارد که گازی از خود تولید میکند که وقتی دما به ۳۵ درجه برسد، این گاز مشتعل میشود و آتش میگیرد. و همه درختان اطراف خود را میسوزاند. در جنگل، همانطور که میدانید، برای نور رقابت است؛ چون درختان بالا میروند و سایه میاندازند و به این ترتیب، پایینترها به نور دسترسی پیدا نمیکنند. تا نور نباشد، نمیتوانند رشد کنند و بالا بروند. بین درختان برای نور رقابت است. خداوند در این گیاه قدرتی نهاده است که گاز مشتعلکنندهای در آن است که وقتی مشتعل میشود، تمام درختان اطراف خود را نیز میسوزاند. تخم خودش در یک غلاف است که نمیسوزد. سپس آن تخم رشد میکند و هیچ گیاه دیگری اطرافش نیست. رشد میکند و بالا میآید. بسیاری از آتشسوزیهای جنگلها به خاطر همین گیاه است. چه صنعتی!
حال اینجا منظور از مرخ و عفار، دو چوبی است که به هم مالیده میشوند و چوب خشک نیستند. شما آنهایی را که در بیابان آتش درست میکنند، دیدهاید که چگونه اینطور [با حرکت دورانی] با دست میمالند؟ اصطکاک ایجاد میشود. البته آن هم راه و رسم خود را دارد. و گاهی یک ساعت طول میکشد تا بتوانی آتش درست کنی. یعنی با کبریت فوراً روشن میشود. ولی این (مرخ و عفار) اینگونه نیست؛ این چوب تر است و با مالیدن به هم، آتش میگیرد.
خب، حال در سوره واقعه [آیه ۷۱ و ۷۲] که میفرماید: «أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ أَأَنْتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ»؛ یعنی «آیا آتشی را که میافروزید، دیدهاید؟ آیا شما درخت آن (شجره النار) را آفریدهاید یا ما؟» گفتیم اکثراً فکر میکنند منظور از «شجره النار»، درختی است که آتش میگیرد یا به آن آتش میزنید. مگر فقط درخت آتش میگیرد؟ مگر نفت آتش نمیگیرد؟ مگر قیر آتش نمیگیرد؟ در زمان قدیم هم قیر و نفت و امثال اینها بوده است، که مربوط به الان نیست. پس اینجا که میفرماید «شجرتها» (درخت آن)، نباید فقط چوبی باشد که میسوزانی. بلکه چیست؟ میگوید: «آیا شما درخت آن (آتش) را آفریدهاید؟» خود آتش به صورت «شجره» (درخت) است. شما درختی را دیدهاید که بالا و بالاتر میآید و بعد شاخ و برگهایش در هم میپیچند. شما یک کبریت را روشن کنید و بالا بگیرید، چه میشود؟ مانند درخت میشود. چرا؟ چون ذرات چوب یا ذرات هر چیزی که روشن میشود، میخواهند تبدیل به انرژی حرارتی و نور شوند و باید از هم فاصله بگیرند. ذرات، زیرا اصلاً حرارت چیست؟ حرارت حرکت مولکولی است. این ذرات از هم فاصله میگیرند؛ درست مثل آن درختی که ساقه و برگ و شاخههایش از هم فاصله میگیرند. یعنی یک چوب بالا میآید. پس «شجره آتش» را چه کسی میآفریند؟ این «شجره النار» را که با زدن یک کبریت آتش میگیرد، چه کسی میآفریند؟ این تفسیری است که (همانطور که گفتیم) جدید است.
الحمدلله علی الولایه
والسلام علی من اتبع الهدی
دانلود فایل صوتی