→

1404-11-12 شرح نصوص بر فصوص جلسه 3

⌂

1404-11-12 شرح نصوص بر فصوص جلسه 3

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه، ۱۴۰۴/۱۱/۱۲، درس نصوص الحکم.. جلسه(۳)
🧿موضوع:(فص (۱)) زیادتی وجود بر ماهیت»
⬅️چیزهایی که این سوئی اند هر یک را ماهیتی و هویتی است. ماهیت را گفتیم یعنی چیستی اشیاء.
هر موجودی یک چیستی دارد چیست؟ ماهیت، چیست ؟ . وجود دارد هویت دارد هویت یعنی وجود. حالا اینجا یک پرانتزی باز کنیم توی بحث. چیستی اشیاء، ماهیت اشیاء آیا با هم تفاوت داره؟ بله
یعنی کتاب غیر از دیواراست دیوار غیر از انسان است، انسان غیر از فرش است ماهیت آنها با هم متفاوت است،
// اما آیا هستی اشیاء یعنی وجود دیوار با وجود فرش با وجود کتاب با هم فرق می‌کندیا نه؟ جان وجود دیوار با وجود کتاب فرق نمی‌کند؟ یک وجود است، وجود کتاب و وجود دیوار یک وجود هستند؟ بله یکی‌ است وجودشون. چرا؟ چون ما وقتی میگویم وجود یک چیز می‌فهمیم. یعنی وقتی میگویم دیوار وجود دارد یا میگویم کتاب وجود دارد یا برعکس میگویم مثلاً فلان چیز و فلان چیز وجود ندارند یک معنا می‌فهمیم. وقتی میگویم کتاب و میگویم دیوار ما دو تا چیز می‌فهمیم از کتاب و دیوار. اما وقتی میگویم وجود یک چیز می‌فهمیم چون یکی‌و یکی یک چیز است وجود یک چیز است، یک حقیقت است. دو تا نیست. ان دوتایی و ان کثرت مال ماهیت است. مال چیستی اشیاست. مال ماهیتشونه.
// این را گفتیم برای اینکه حالا تو کتاب کار داریم، فرمود که هر یک را ماهیتی و هویتی است یعنی وجودی است و ماهیت آن نه هویت آن است، ماهیت وجود نیست و نه داخل هویت آن. یا نه داخل وجود ماهیت کاملاً جدای از هم هستند یعنی ماهیت نه عین وجود آن شیء است آن است و نه جزء وجود آن. قسمتی از ان بخواد باشه. حالا چرا؟ میگه اگر ماهیت آن هویت آن باشد وجودش عین ماهیتش باشد. هرآینه تصور تو ماهیت انسان را تصور هویت اوست. اگر اینطوری بود دلیل میارود که چرا ماهیت و هویت یکی نیستند. میگوید به خاطر اینکه اگر اینا یکی بودن شما وقتی انسان را تصور می‌کردید وجود داشتن او را هم تصور کرده بودی. هر چیزی را، سیمرغ وجود دارد؟ اگر ماهیت عین وجود بود تصور می‌کردی وجودش را هم در حالی که ما خیلی ماهیاتی را می‌شناسیم که نمی‌دانیم وجود دارند یا ندارند.یعنی علم به وجودش نداریم. پس هرگاه تصور کردی انسان چیست تصور کردی هویت انسان را. یعنی اگر یکی بودن وجودش هم تصور می‌کردی. پس وجود او را دانسته‌ای، علم پیدا می‌کردی به وجودش. و هرآینه تصور هر ماهیت تصدیق را استدعا می‌کند. در بحث تصور و تصدیق گفتیم علم یا تصور است یا تصدیق. وقتی میگویم هوا، زمین، خاک، خدا، فرشته اینها میشوند چه؟ تصور. یعنی وقتی چیزی را در نظر می‌گیریم بدون اینکه حکمی در موردش بدیم. بعد حالا اگر گفتیم خدا وجود دارد میشه چه؟ تصدیق. هوا گرم است. هر حکمی در موردش بدیم میشود چه؟ تصدیق. میگوید اگر وجود عین ماهیت بود تصور عین تصدیق بود. در حالی که تصورات ما عین تصدیق نیستند. ما خیلی چیزهای را تصور می‌کنیم که اصلاً وجود ندارند. میخواد بگوید وجود غیر ماهیت است. و هویت یعنی وجود داخل در ماهیات ماهیت این اشیا نیست. حتی قسمتی جزئی از ماهیت هم نیست. وگرنه باید مقوّم باشد که تصور ماهیت بدون آن استکمال نیابد. و رفع آن به حسب توهم از ماهیت مستحیل باشد. ماهیت گفتیم اجزا دارد!!! مثلاً جنس و فصل. انسان چیست؟ حیوان ناطق است. اگه ما ناطق بودن و از انسان بگیریم دیگر ان ماهیت از بین میرود چون قوامش به اون نطقه.
حالا میگوید اگر وجود جزء ماهیت بود مقوّمش بود وجودش را از او می‌گرفتیم اون ماهیت باید از بین می‌رفت. نه اینکه در خارج ها در ذهن از بین می‌رفت. در حالی که ما خیلی ماهیاتی را داریم که وجود ندارند. یعنی مقومش نیست اصلاً. و باید قیاس هویت از انسان قیاس جسمیت و حیوانیت باشد. میگوید مثل این می‌ ماند که شما انسان را که تصور می‌کنی تصور انسان مساویست با تصور جسمیت و حیوانیت. ما اینها را که جداگانه تصور نمی‌کنیم. وقتی میگویم انسان جسم دارد. وقتی میگویم انسان یعنی حیوان. عین تصور جسمیت و حیوانیت است. و چنانکه کسی انسان را فهم کند شک نمی‌کند که او جسم یا حیوان است. هرگاه جسم و حیوان را فهم کرده باشه یعنی قبلاً فهمیده باشه جسم چیست، حیوان چیست. همچنین در اینکه او موجود است نباید شک کند. اگر هویت این همش میگوید چیست؟ اگر ماهیت عین وجود بود نباید شک می‌کردی. در حالی که اینطوری نیست. پس وجود عین ماهیت نیست. و حال اینکه چنین نیست. بلکه تا حس یا دلیل قائم نشده است شک می‌کند. گاهی وقت حس باید کنی مثلاً یه ماهیتی راکه وجود دارد یا نه باید ببینی. مثلاً اسب وجود دارپ یا نه که او را ببینی. یا اینکه دلیل داشته باشی. آقا جن وجود دارد؟ ما میگیم بله. چرا؟ چون در قرآن آمده. یعنی ماهیتش را یا حس به ما میگوید وجود دارد یا دلیل. تا اینها قائم نشوند یعنی نه ببینیم نه دلیل داشته باشیم . یعنی ماهیات. پس وجود جزء ماهیت نیست. مقوّم ماهیت نیست. پس وجود از جمله عوارض لازمه آنهاست. چیزی که عارض میشود بر ماهیت. چیزی که عارض میشود. یعنی مال خود ماهیت نیست. عارضی هم زائل میشود. عارضی را حالا یک توضیحی بدیم در مورد عارض مثلا دیوار اینجا چه رنگی‌ است؟ سفید. آیا دیوار در ذات خودش سفید است؟ نه. پس الان که سفیده چی شده؟ سفیدی عارض شده بر دیوار. سفیدی عارض شده.. . هر چیزی که عارض شده باشه زائل میشود، از بین میرود. لذا سفیدی دیوار بعداً می‌تواند سیاه بشود. . چون عارض و اون شیئی که معروض اینها جدای از هم هستند میخواهد بگوید وجود بعداً اضافه میشه به ماهیت. مال ماهیت نیست.
// پس وجود از جمله عوارض لازم آنهاست. عارض میشود بر ماهیات. و خلاصه اینکه از جمله لواحق،//لواحق یعنی چیزی که لاحق میشه، ملحق میشه به یک چیزی و عوارضی که بعد از ماهیت اند نیست. سفیدی به دیوار میخواد عارض بشود باید دیوار چه باشه؟ وجود داشته باشد. حالا وجود بخواد عارض ماهیت بشود ماهیت باید وجود داشته باشه، وجود بخواد عارضش بشود قبلش ماهیت باید وجود داشته باشه؟ میگوید از عوارضی که بعد از ماهیتند نیست. این نیست که ماهیت حصول پیدا کنه بعد وجود عارضش بشه. مثل عارض های دیگه نیست. حالا چگونه است؟ و هر لاحق و عارض به ماهیت چیزی که لاحق بشه یا عارض بشه از جمله خود وجود یا از خود ذات او لاحق و لازم اوست. یا از ذات خود ماهیت و یا از غیر ذات او. وجود یا از خود ماهیت یا از غیر ماهیت یعنی یه کسی غیر ماهیت آمده به این ماهیت وجود داده. کدوم است؟ خودش باشه که ذاتی‌اش میشود دیگر. پس چیست؟ پس غیر او بهش وجود داده. هر ماهیتی که باشه وجود پیدا کرده غیر به او وجود داده. و محال است که چیزی وجود نداشته باشد و چیزی دیگر لازم و تابع او در وجود باشد. یک چیزی که وجود ندارد می‌تواند چیز دیگری تابع او باشد؟ نه. پس وجود نمی‌تواند تابع ماهیت باشد، به تبع ماهیت باشد. دارد پیوسته ماهیت را چه می‌کند؟ قیچی می‌کند. پیوسته دارپ امتیازاتش را ازش سلب می‌کند؟. ماهیت وجود ندارد، ماهیت تابع ندارد، ماهیت تا به وجود نیاد خاصیتی ندارد. ماهیت را به خودی خودش داریم بررسی می‌کنیم. پس محال است که شیئی حاصل یعنی چیزی موجود لازم ماهیت باشد. مگر بعد از حصول و وجود ماهیت. چیزی بخواد لازمه ماهیت باشد مگر اینکه ماهیت به وجود بیاد حالا یه چیزی لازم این ماهیت. از لوازمش این است که اینگونه باشد. سنگ سفت باشد. سفتی لازمه سَنگ است اما اول باید ماهیتش به وجود بیاد که بعد این لازم این باشد، لازمه‌اش باشد. ماهیت وقتی وجود ندارد هیچ لازم و تابعی چیزی دنبال رویی اصلاً ندارد. و روا نیست که حصول ماهیت یعنی وجود او لازمه او باشد، . چون نیست که وجود بخواد لازمش باشه. چقدر بیچاره است این ماهیت. و وجود بعد از حصول او لازم او شود. وجود ماهیت حصول پیدا کنه بعد وجود بشه لازم او. پس در این فرض چنین می‌باشد که پیش از ذات خود بوده است. اگه اینجوری بگویم که وجود بعد از حصول او لازمش میشود. دنبال رویش میشود. از جزو لوازم ماهیت است، میگوید جزو لوازم ماهیت نیست وجود. چرا؟ چرا جزو لوازم ماهیت نیست؟ لوازم گفتیم مثلاً سفتی سنگ مثلاً سردی برف اینا لازمه است . نمیشود جدا کنیم که ازشون. آیا وجود لازم ماهیته؟ خیر. چرا؟ فرمود: وجود و وجود بعد از حصول او لازم او شود. پس در این فرض چنین می‌باشد که پیش از ذات خود بوده یعنی ماهیت. باید اینطوری تصور کنیم که بعد وجود بشود لازمه‌اش که بعد پس اصلاً لازمه‌اش هم نیست. وجود لازمه ماهیت نیست. پس روا نیست وجود که از لواحق ماهیت است. از خود ذات ماهیت باشد. میگه لاحق شده به ماهیت. اما این لاحق شدن از ذات خود ماهیت نیست. کس دیگری به او داده. کس دیگری ملحق کرده. کس دیگه اینها را به هم پیوند زده. زیرا که لاحق چیزی از خود ذات آن چیز لاحق نمی‌شود. ان که لاحق شده بهش، ملحق شده بهش جان عارض شدن، لاحق شدن اینها از ذات خودش نمی‌تواند باشد. زیرا که لاحق چیزی از خود ذات آن چیز لاحق نمی‌شود او را. مگر اینکه آن چیز حاصل یعنی موجود باشد. چون ما بحثمون رو ماهیت است که وجود ندارد ماهیتی که وجود پیدا نکرده وجود میشه لاحقش باشد؟ میگویم نه. از ناحیه خود ماهیت نیست. میخواد بگوید که ماهیت فقیر فقیره. . فرمود زیرا که لاحق چیزی از خود ذات آن چیز لاحق نمی‌شود نمی‌شود او را. مگر اینکه آن چیز حاصل یعنی موجود باشد. که چون حصول و وجود یافت چیزهایی که عارض او می‌شوند سبب آنها خود آن حاصل است. خود اون وجوده که سبب اون عارضها میشه. یعنی موجود باشد که چون حصول و وجود یافت بعد از اینکه وجود پیدا کرد چیزهایی که عارض او می‌شوند سبب آنها خود آن حاصل است. زیرا ملزومی، ملزوم در مقابل چیست؟ لازم و ملزوم که مقتضی لازم است اقتضا می‌کند ان لازم را علت آن چیزهایی است که تابع و لازم او هستند علت ان چیست؟ اون لوازمش میشود اگه اینطوری بود میشد ماهیت علت وجود میشد. در حالی که خودش وجود نداره. در حالی که ماهیت گفتیم روی خود ماهیت داریم بحث می‌کنیم. و علت موجب معلول خود نیست مگر اینکه خود واجب باشد. علت که می‌تواند ایجاب کنه معلول را؟ موقعی که خودش وجوب پیدا کرده. وجوب حالا واجب بالذات را کار نداریم . وجوب پیدا کرده باشد. چون اشیاء ما لم یجب لم یوجَد شیء تا وجوب پیدا نکنه موجود نمیشه. چه وقت وجوب پیدا می‌کند؟ وقتی که سد جمیع اَنحاءِ عدم بشه از او. برای سد جمیع اَنحاءِ عدم مثال زدیم. گفتیم با یک کبریت میشود یک جنگل را آتیش زد؟ ممکنه یا واجبه؟ ممکنه. چرا ممکنه؟ چون ممکنه ما کبریت را روشن کنیم روشن نشود. ممکنه کبریت را روشن کنیم باد بزند خاموش بشود. ممکنه ما کبریت را روشن کنیم بگیریم برگ خیس باشد آتیش نگیرد. ممکنه ما کبریت را روشن کنیم برگ را آتیش بزنیم اطرافش نمور باشه اون آتیش بگیرد همون خاموش بشود. اما اگر هیچ کدام از اینا نبود. یعنی باد نبود، برگ خیس نبود، جمیع انحاء عدم رو طرد کردیم اونجا دیگه وقتی کبریت زدیم آتیش میگیرد. اونجا دیگه واجب است یا ممکن است؟ ممکنه اونجا بگیم آتیش میگیره وقتی جمیع انحاء عدم رو طرد سلب کردیم؟ دیگه واجب است. وجوباً آتیش میگیرد. دیگه ممکن تو کار نیست. علت موجب معلول خود نیست مگر اینکه خود واجب باشد. خودش باید به وجوب رسیده باشد. و پیش از وجود واجب نیست. این ماهیت خودش اصلاً وجود نداردکه بخواد حالا علت بشود، تابع پیدا کند، پیرو پیدا کند.
//آن را که ز خود وجود نَبْوَد او را ز کجا کمال باشد. ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش. اصلاً ماهیت به خودی خود وجود نداردکه بخواد تابع داشته باشد، لازمه ذات داشته باشه و بعد. پس موجودی که وجود او غیر از ماهیت اوست که همه میشود که همه اینطوری میشوند. پس موجودی که وجود او غیر از ماهیت اوست به هیچ وجه نمی‌شود وجودش از چیزهایی باشد که ماهیتش آن را اقتضا کند. که ماهیتش اقتضا کرده باشد. به هیچ وجه نمیشود. چون ماهیت اصلاً کاره‌ای نیست. ماهیت اصلاً نیست که بخواد اقتضای وجود کند. دقت کنید. مگر وقتی که وجود پیدا کند. که وجود پیدا کرده دیگه. پس موجودی که وجود او غیر از ماهیت اوست به هیچ وجه نمی‌شود وجودش از چیزهایی باشد که ماهیتش آن را اقتضا کند. هیچ ماهیتی اقتضای وجود نمی‌کند. پس بنابراین مبدأی که وجود از اوست. میخواد بگوسد خدا چه جوریه. ممکنات چی هستند؟ همه ماهیتشون غیر وجودشون است حالا ان خدا چه جوری است پس؟ میگویدپس آن مبدأی که وجود از اوست جز ماهیت است، غیر ماهیت است. چون بحث سر اونم هست . دقت کنید. الان خیلی بحث را مطرح می‌کنند جزو شبهات خیلی آبکیه ها ولی چون جوابش رو نمی‌داند گیر می‌کند. شما مگه نمیگید هر چیزی یه علتی میخواهد، هر معلولی علتی میخواهد. بله. علت خدا کیست؟ شما مگر نمیگوید هر چیزی رایک کسی به وجود آورده. بله. خدا را چه کسی به وجود آورده؟ اگه میگوید هر چیزی علت میخواد خدا مگه جز هر چیز نیست.!!!!. چرا خدا علت نمی‌خواهد؟ بحثش الان اینجاست. دلیلش اینجاست. ماهیت را باید کسی به او وجود بدهد. پس مبدأ واجب ماهیت ندارد. وگرنه ما میگفتیم به ماهیت او چه کسی وجود داده است. بعد این بحث خدایان و این چرت و پرت‌ها رو فرزند خدا و این داستان‌ها و اینها میبینید همه با چقدر سست بوده حرف. اینها را گفتم داریم نقب میزنیم برسیم به یه جای فضای باز. اینجاست فضای باز. رسیدیم به خدا که دیدیم خداوند ماهیت ندارد. وجود است. چون همه اشیاء وجودشون غیر ماهیتشونه. بعد ماهیت هم اقتضای وجود نمی‌کنه. ماهیت از خودش هیچی نداره. باید کسی بهش وجود ببخشد. به خودی وجود نه لازمه‌اشه نه داخلش نه عارضشه نه جزو لوازمش محسوب میشود. و از خود ماهیت نیست. باید کسی بهش فقیر محض. باید کسی بهش داده باشه. . پس بنابراین مبدأی که وجود از اوست جز ماهیت است. ماهیت نداره. چون ماهیت چیست؟ حد است گفتیم اولش ما تعریف ماهیت. گفتیم حده. ماهیت یعنی این است. وقتی گفتیم این است یعنی دیگر غیر از این نیست. انسان حیوانی است ناطق. یعنی دیگه جماد نیست، گیاه نیست. حیوان است. محدود شد تو حیوان. بعد حیوانی است که ناطق است، سخن می‌گوید. دیگه حیوانی که شیحه می‌کشد نیست. حیوانی که زوزه می‌کشدنیست. حالا خدا چیست؟ امیرالمومنین ع فرمود من وصفه فقط حده چه داره میگوید؟؟ استاد الفلاسفه است. کسی خدا را وصف کند محدودش کرده. خدا این است. این یعنی دیگر اون نیست. خدا نمیتونی بگوید خدا چیست؟ چون ماهیت ندارد. حالا بعداً هم می‌رسیم اینجا اثبات می‌کند خداوند جنس ندارد، خداوند فصل ندارد. خداوند ماهیت دوباره تاکید می‌کند ماهیت ندارد. پس بنابراین مبدأی که وجود از اوست جز ماهیت است. زیرا که لازم و مقتضی و عارض چه لازمش باشه چه اقتضایش باشه چه عارضش باشه یا از خود شیء است و یا از غیر او. یا مال خودش یا از دیگری بهش داده دیگه. اینکه عارضشه، اینکه اقتضاشه، اینکه لازمشه. و چون هویت برای ماهیت چون وجود برای ماهیت که هویت نیست یعنی وجود نداره از خود او نیست. از خود ماهیت نیست. وجودش مال خودش نیست به همین دلیل وجودش ازش گرفته میشود. چون وجودش مال خودش نیست. این استکان الان هست در حالی که ۱۰ سال پیش مثلاً نبود. و ۱۰ سال دیگه هم شاید نباشد یعنی خورد میشه میرود. ماهیتش دیگرنیست. در حالی که اگه وجودش جزو ماهیتش بود امکان نداشت ماهیت از بین برود پس هر چیزی که وجودش نبودِ، بود شده. یا میتونی تصور کنی نبودش را. یعنی ماهیتش غیر وجودش. و چون هویت برای ماهیت که هویت نیست از خود او نیست. پس هویت برای ماهیت از غیر اوست. پس وجود رو به ماهیت دیگری بخشیده. این تکرار، همش دارد با عبارات مختلف این را تکرار می‌کند. وجود مال ماهیت، مال خود ماهیت نیست. کس دیگه بهش داده. پس هر موجودی که هویت او غیر ماهیت اوست و غیر مقومات ماهیت اوست هویت او از غیر اوست. وجودش رو غیر بهش بخشیده. هر موجودی که هویت او غیر ماهیتش باشد مثل همه ممکنات که هویتشون غیر ماهیتشونه و غیر مقومات ماهیت اوست. هویت او از غیر است. و منتهی می‌شود به مبدآی که ماهیت برای او نیست. می‌رسیم آقا این سلسله ممکنات را چه کسی به وجود آورده.!!! در بحث توحید اثبات خدا چی میگویم؟ میگویم این ممکن الوجوده. این باید یک کسی به وجود آورده باشد. الف را چه کسی به وجود آورده؟ مثلاً میگیم دو به وجود آورده. حالا میگویم دو چی؟ دو را چه کسی به وجود آورده؟ میگویم سه بوجود آورده. آقا سه رو چی؟ یه جایی باید برسیم که ایست کنیم. چرا؟ اگه ایست نکنی سه و چهار به وجود آورده، چهار و پنج به وجود آورده این میشه چه؟ تسلسل. همینطوری بریم به هیچ جا نرسیم. اولش از کجا شروع شده؟ جناب ابن سینا یک بحثی دارد اونم ظاهراً باید از فارابی شاید گرفته باشه اصلاً. میگویدکه اگه ما همه ممکنات را بریزیم توی یک ظرف توی یه مجموعه. همه ممکنات را. آیا علت اینا علتشون کیست؟ تو خود این ظرف علت یا خارج از این ظرفه؟ همه چون اونا همه شون ممکنند. ممکن باید کسی بهش وجود داده باشد. حالا این کسی که وجود داده باشد شاید بگیم بره این سلسله عقب همینطوری. میگویم تسلسل باطل است. چون این ممکنات را همه جا یک جا جمع کنیم همشون را اینا یک کسی باید از عدم به وجودشون آورده باشد. باید به یک چیزی برسیم غیر ممکن باشد غیر ممکن باشه یعنی چه؟ یعنی ماهیت نباشد. خودش وجود باشد. چون دیگه وجود را نمیشودگفتیم چکسی به وجود آورده.!!! وجود خودش واجب است، وجوب دارد ماهیت رامیتوانیم بگوبم کی به وجود آورده. کسی بهش وجود داده. اما وجود را نمیتوانیم بگویم!! وجود خودش واجب است، وجوب داره. فرمود: پس اون مبدأ نخستین اون ماهیت نیست. ماهیت نیست. خیلی نکته استدلالیه ها. بحث را این را باید خوب به ذهنتون بسپارید بحث کنید. چون در بحث‌های خداشناسی با من طرف نیستید با یه کسی طرفید که هر چیزی ممکنه بگوید یعنی به سادگی زمین نمی‌خوره که. لذا باید خوب بدونیم. آقا واجب الوجود با ممکنات چه تفاوتی داره؟ واجب الوجود اون خداوند خدای عالم فرقش با موجودات چیست؟ دیگران تصور می‌کنند اون خیلی بزرگ است بزرگ باشد ماهیت داشته باشد باز چیست؟ فقیره. شما میگی فرشته‌ها مجردند خدا مجرده پیش خودش میگفت فرشته‌ها مجرند تفاوتشون چیست؟ خدا بزرگتره فرشته‌هاست. پس یه فرشته بزرگتره. بحث اینه که اینا همه ماهیتند. ماهیت دارند. و اون خداست که وجوب واجبه که وجوده. وجود صرفه. ماهیت نداره. لذا شبیه به اشیاء نیست. محدود نیست. زمانمند نیست. سرمدیست یعنی همه اینا دیگه بار میشه روش. راقم آن فصوص الحکم را نیز یک دوره کامل شرح کرده است. فصوص ابن عربی را. و امید است که پس از طبع و نشر شرح این فصوص الحکم شرح آن فصوص الحکم نیز در دست طبع و نشر قرار گیرد. آن فصوص الحکم بر افق اعلای مشهد عارف شرح شده است. چون عرفانیه. که تفاوت بین شرحین به تفاوت بین فصوصین است. که این فصوص فلسفه است، اون فصوص عرفانه. هرچند این شرح نیز حائز نصوص حکم است. هرچند این اینم پر از روایات و تفسیر آیات و اینهاست. عجب اینکه خود فارابی در متن رساله بدان تسمیه، عبارت و اشارتی نام تسمیه، نامگذاری که اسمشو بگه فصوص الحکم میگه خودش تو کتاب اسم نیاورده. ندارد. ولی رساله بدین نام شهرت دارد. اما مشهوره به این نامه. و باید سبب آن تعبیر به فصل در عناوین مسائل رساله باشد که هر مسئله‌ای رو فصل گذاشته. فصل، نگین نگین. این رساله در السنه ارباب فضل به تخفیف اشتهار به فصوص دارد. مخفف کردن فصوص. که مطابق تعبیر فارابی به فصل در عنوان مسائل رساله است. ولیکن از عبارت دیگران مستفاد است. استفاده میشه. که اصل آن فصوص الحکم است. مثلاً صاحب اسفار در مبحث غایت آن جلد یک صفحه ۱۸۰ طرف یک گوید: کما اشار الیه المعلم الثانی ابونصر فی الفصوص. چنانکه اشاره کرده است به آن معلم ثانی ابونصر در فصوص. به قوله اونجا که میگوید صلت السماء بدورانها. یعنی نماز میگذارد آسمان با گردیدنش. و همچنین در چند مورد دیگر آن. و نیز در بحث مواد ثلاث اسفار گوید: جلد یک صفحه فلان. قال المعلم الثانی ابونصر الفارابی فی مختصر له یسمی بفصوص الحکم. معلم ثانی ابونصر فارابی در کتاب مختصری که فصوص الحکم نامیده است میگوید: لو حصل یا حصل سلسله الوجود بلا وجوب لزم اما ایجاد و الشیء نفسه و ذالک فاحش. میگه اگر حاصل شود سلسله وجود بدون وجوب بدون اینکه مسئله واجب الوجودی وسط باشدیعنی بدون خدا. بدون واجب الوجود. لازم می آید. اما ایجاد و شیء نفسه یا اینکه اشیاء باید خودشون خودشون را بوجود آورده باشد. و ذالک فاحش. و این خیلی حرف زشتی است اصلاً. زشتی از نظر فلسفی یعنی خیلی فاحشه که بگیم یه چیزی خودش خودش را به وجود آورده. و اما صحت و عدمه و هو افحش. یا صحیح باشد عدمش که این بدتر است. عدمش یعنی چه؟ عدم چیست؟ یا اینکه عدم به وجودش آورده باشه. صحت و شیء نبودن شیء که افحش یعنی چه؟ هست میگه حَصَل اگه حاصل شده باشه میگه اگه حاصل شده باشه سلسله وجود بدون وجوب وجوب نباشه یا باید بگیم خودش خودش رو به وجود آورده که این خیلی حرف زشتیه اصلاً یا بگیم عدم او را به وجود آورده که این دیگه اصلاً خیلی زشت‌تره اصلاً خیلی بدتره. دقت فرمودید چی شد؟ خیلی جمله کوتاهه ولی خیلی بلنده. میگه یا اشیاء خودشون باید خودشون رو به وجود آورده باشن استکان خودش خودش را به وجود آورده باشد. که خیلی فاحشه یا بگیم نه عدم او رو به وجود آورده. اصلاً عدم نیست، خودش یکی میگفت عدم رابه وجود بیاره. جفتش برگشت به یک چیز میکند. شیء خودش نیست که بخواد خودش خودش را به وجود بیاروداونم عدمه تازه. یا بگیم عدم اونها رو به وجود آورده. خیلی جمله کوتاهه ولی خیلی بلنده. میگوید یا اشیاء خودشون باید خودشون را به وجود آورده باشند استکان خودش خودش را به وجود آورده باشه که خیلی فاحشه یا بگیم نه عدم او را به وجود آورده اصلاً عدم نیست خودش یکی را عدم رو به وجود بیاره. هر دو جفتش برگشت به یک چیزی می‌کند. شیء خودش نیست که بخواهد خودش خودش را به وجود بیارود. ان هم عدمه تازه. یا بگویم عدم اونا را به وجود آورده. میگویم این دیگه اصلاً لذا این عبارت آخر منقول اسفار لو حصل سلسله الوجود در هیچ یک از نسخ مخطوط و مطبوع و مشروح و مترجم فصوص الحکم فارابی که در تصرف داریم وجود ندارد. حالا جالب است این عبارت را ملاصدرا آورده. میگوید ولی آقا جان میگوید ما متنش را داریم شرحش را داریم ترجمه‌اش را داریم تو هیچ جای اینهایی که ما داریم نیست. حالا چه طوری شده ملاصدرا اینطوری پیش میاد تو کتاب‌ها…
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.5 مگابایت

← بعدیقبلی →