→

1404-11-21 شرح نصوص بر فصوص جلسه 5

⌂

1404-11-21 شرح نصوص بر فصوص جلسه 5

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
سه شنبه۱۴۰۴/۱۱/۲۱،درس نصوص الحکم.. جلسه (۵)

فص (۱)زیادتی وجود بر ماهیت

❗رسیدیم به اکنون در تحریر عبارت “فصل” گوییم. می‌خواهند همان مطلب را شرح کنند.
//تحریر هم گفتیم که مثل با شرح تفاوت دارد تحریر اونطوری که دوست داردتوضیح میدهد. شرح باید تمام عبارات را تفسیر کند. اما تحریر از حریت، آزادی یه جاهایی را که دوست دارد توضیح میدهد، یعنی اونجایی که احساس می‌کند احتیاجی به بحث دارد. تحریر فرقش با شرح در این است . فرمود چیزهایی که این سویی‌اند. یعنی ما میبینیم باهاشون الفت داریم. هر یک را ماهیتی و وجودیست. و ماهیت آن‌ها نه عین وجود آنهاست و نه جزء وجود آن‌ها.
// این را بحثش را مبسوط بحث کردیم با هم.
//دلیلتون چییت؟ می‌فرمود اما ماهیت عین وجود آن‌ها نیست. یعنی انسان بودن عین موجود بودن نیست. اسب عین وجود داشتن نیست. این را میخواهد بگوید
.(/میگویدماهیت عین وجود آن‌ها نیست به دو دلیل. دلیل اول این که اگر ماهیت عین وجود باشد هرگاه تصور ماهیت انسان مثلا کردی یعنی علم و ادراک بدان پیدا کردی باید تصور وجود آن را نیز کرده باشی و حال آن که چنین نیست.
چه بعد از تصورش سوال می‌شود آیا موجود است یا نه؟ مبسوطاً گفتیم دیگر. یعنی ما ماهیتشو میفهمیم اما گاهی وقت میشود به وجودش علم نداریم پس ماهیت عین وجود نیست.
اگر عین هم بود علم به یکی از اونها علم به دیگری بود. دلیل دوم. این که اگر ماهیت آن‌ها عین هویت آنها باشد، عین وجودشون باشد. باید هر تصوری مستدعی تصدیق بود. تصور و تصدیق را یادمان هست. گفتیم علم چبست؟ یا تصور یا تصدیق
//. تصور این که یک چیزی را در نظر می‌گیرید بدون حکم. دیوار، انسان، خدا، زمان، زمین، آب. اینا میشود تصور. یک موقع میگویم زمین گرد است. این میشود تصدیق. هوا گرم است. خدا هست. اینا میشود چه؟ تصدیق.
و تصور هم عین تصدیق نیست. چون گاهی وقت ما یه چیزی را تصور می‌کنیم ولی تصدیق نداریم.
//فرمود دلیل دوم اینکه اگر ماهیت آن‌ها عین هویت آن‌ها باشد باید هر تصوری مستدعی تصدیق بود. چه ادراک شیء در این صورت مساوق و ملازم تصدیق به وجود اوست. و حال آن که چنین نیست. زیرا تصدیق به وجود آن نیاز به دلیل جداگانه دارد. مثلاً چه میگویم؟ جن را تصور می‌کنیم. اما اگه تصدیق بخواهیم کنیم یا باید حس کرده باشیم، دیده باشیم. یا نه یه دلیلی مثلا میگویم در قرآن آمده. خودش یه دلیله. لذا میپذیریم. یا افرادی دیده‌اند. به این دلیل میپذیریم. پس تصورش با تصدیقش جداست از هم.
ماهیت میخواد بگه غیر از وجود است این را اول بفهمیم ماهیت غیر وجوده. بعد میگویم حالا این وجودش از کجا میاد از خود ماهیت؟ مراحل بعدیش میشود اینها را توضیح دادیم ولی باز توضیح میدیم
و اما این که هویت جزء ماهیت آن‌ها نیست. وجود جزئی از ماهیت، عین ماهیت که نیست هیچی جزئی از ماهیت هم نمیشه، نیست. چه اگر جزء باشد مقوم ماهیت است. مقوم ماهیت گفتیم مثل چه؟ مقوم ماهیت انسان مثلاً چه؟ . نطق. حیوانیت، جسم بودن. اینا قوام ماهیت انسان به ایناست دیگه ما حیوان بودن را از انسان بگیریم نمیشه که. نطق از انسان بگیریم نمیشه که. پس این مقوم ماهیت انسانه.
می‌فرمود و اما اینکه هویت جزء ماهیت آن‌ها نیست. چه اگر جزء باشد مقوم ماهیت است و تصور و ادراک ماهیت بدون مقوم آن که آن وجود جزء اوست صورت نپذیرد. اینجوری میگه نمیشه تصور کرد ماهیت انسان را بدون وجود داشتنش. هر چیزی را نه انسان. هر ماهیتی را تصور کنی بدون وجودش میگوید نمیشه. و باید رفع وجود از تصور ماهیت محال باشد، محال باشد. که وجود رو از تصور اون ماهیت جدا کنی. در حالی که اینجوری نیست. بسیار چیزهایی راکه ماهیتش تصور میشود وجودش اصلاً علم نداریم. آدم فضایی. وجود داره؟ ماهیتش را میدوثانیم اما وجودش اصلاً علم نداریم.
و قیاس و وزان هویت با ماهیت انسان مثلا باید به قیاس و وزان جسمیت و حیوانیت برای او باشد. اگر وجود و ماهیت یکی باشه باید مثل جسمیت و حیوانیت برای انسان باشه که نمیشودجداش کرد. که چنانچه کسی انسان را ادراک کند در جسم بودن و حیوان بودنش شک ندارد.
همچنین باید از تصور ماهیت انسان شک در موجود بودن او نکند. در حالی که اصلاً اینجوری نیست.
اینها راچون گفتیم دیگه توضیح نمیدهیم
بلکه اشیاء را تصور می‌کند و شک در وجود آن‌ها دارد. تا آنکه به حس یا دلیل و برهان علم به وجود آن‌ها پیدا کند. که یا حس کنه ان را یعنی ببینش و لمسش کند. یا این که دلیلی اقامه بشه که این وجود دارد مثل اکسیژن مثلاً. آقا اکسیژن وجود داره؟
تصور گاز قدیم شاید نمیفهمیدن هوا چیست. اکسیژن چیست. تصورش می‌کنیم بعد چیکار؟ حسش می‌کنید. یا با دلیل متوجه میشوید.
دلیل علم به وجود آن‌ها پیدا. پس وجود این چیزها مقوم ماهیت آن‌ها هم نیست. نه عین وجود نه وجود نه عین ماهیت نه جزئی از ماهیت نه مقوم ماهیت
//چقدر این وجود و ماهیت با هم بیگانه هستند.
حال که وجود نه عین ماهیت آن‌ها و نه جزء ماهیت آن‌هاست پس وجود از عوارض ماهیت آنهاست. عوارض عارض و معروض مثل چی میماند؟ مثلاً گفتیم مثل سفیدی برای دیوار. دیوار آیا عین سفیدی‌ایه؟ میگیم نه. دیوار سفیدی عارضش شده. سفیدی عارضش شده. میشود جدا بشود ازش. میشه رنگ سفید ازش جدا بشود همونجوری که شما مریض میشوید رنگت زرد میشود. رنگ زرد بعداً ممکنه برطرف بشه. رنگت قرمز میشود. تو آفتاب میروید سیاه میشوید. عارض شده. این عارض بعداً میشود جدا بشود
. اما آیا وجود عارض بر ماهیت میشه همینجوره؟
کیفیت عروض وجود بر ماهیت چگونه است؟ حالا می‌خوانیم. پس وجود از عوارض ماهیت آن‌هاست ولی از عوارض لازمه زیرا که با انتفای وجود ماهیت نیز منتفی می‌شود. وجود که برود کنار ماهیت هم از بین میرود در حالی که سفیدی با دیوار اینجوری نیست. سفیدی از بین بره دیوار از بین نمیره. پس این که عارض شده متفاوت. که به انتفای وجود ماهیت نیز منتفی می‌شود.
و بقای ماهیت بی عروض وجود در خارج بلکه در ذهن هم متصور نیست. ماهیت وقتی وجود عارضش نشود اصلاً تو خارج نیست، تو ذهنم نمیشود. ماهیت در ذهن ما به وجود ذهنی عارضش شده که هست. حتی تو ذهن ما. ما یه ماهیتی داریم آتش مثلاً تو خارج آتش داریم. این وجود شامل حالش شده. یه موقع وجود تو آتش تو ذهن ماست. این که تو ذهن ماست میگویم وجود ندارد نه وجود خارجی ندارد ولی وجود ذهنی دارد. اونجا هم وجود شاملش شده. و الا اگه وجود شاملش نشود اصلاً نیست حتی تو ذهنم نیست.

//فرمود و بقای ماهیت بی عروض وجود در خارج بلکه در ذهن هم متصور نیست. اگرچه به تعمل عقلی ماهیت را به حمل اولیه ذاتی و به مفاد ان الماهیه من حیث هی لیست الا هی بی وجود در موطن عقل ادراک می‌کنیم.
ماهیت را به حمل اولیه ذاتی. ما تو منطق اقسام حمل داریم. حمل چیست؟
ما یک موضوع داریم در خارج مثل انسان. بعد یک چیزی را بر این حمل می‌کنیم. مثلاً میگیم انسان نویسنده است. یا مثلاً حسن نویسنده است. این حمل شده بر چه؟ بر انسان. . ان انسان میشود محمول، ان حمل بر انسان. علی ایستاده است. ایستادن حمل شده بر چه؟ علی. انواع چیزهایی که هست. بعد این حمل انواعی دارد یکیش اولیه ذاتیه. حمل شایع صناعی داریم. که این در مصداق و مفهومش تفاوتشون در مصداق و مفهوم که در خارج وقتی تحقق پیدا می‌کند مفهوماً یکی هستند. یا مصداقاً هم یکی هستند. هر چیزی در خارج خودش خودش است.
به حمل اولیه ذاتی. اینجا فرمود چه؟ به حمل اولیه ذاتی ماهیت ماهیته. حالا یعنی اینجا بدون وجود میخوایم در نظر بگیریمها. بدون وجود میخوایم در نظر بگیریم. به مفاد ان الماهیه من حیث هی لیست الا هی. ماهیت چیست؟ ماهیت نیست مگر امانی که هست. ماهیت. ان الماهیه من حیث هی لیست الا هی. نیست مگر خودش ماهیت. به این جهت خدا هم ماهیت دارد. که خودش خودشه.
//اینجوری به حمل اولیه ذاتی میتونیم وجود را ماهیت را بدون وجود در ذهن در نظر بگیریم. که ماهیت ماهیته. خارج از وجود. بدون وجود در نظر بگیریم. و الا ان ماهیتی که تو ذهن ماست باز به وجود ذهنی قائم است.
// میخواد بگوید که حتی تو ذهنم چیست؟ ماهیت از وجود جدا نمیشود جداش کنیم اصلاً نیست حتی تو ذهن.
// بی وجود در موطن عقل ادراک می‌کنیم. ماهیت را. به مفاد حمل اولیه ذاتی به مفاد ان الماهیه لیست الا هی. که در واقع تخلیه از وجود عین تحلیه به وجود است. تخلیه وجود راازش بگیریم. وجود خارجی را میگیریم. ولی دوباره یه وجود تحلیه یعنی هلیه اون زیور وجودو دارد به او میپوشونیم. تو ذهنمون میایم وجود را از ماهیت جدا می‌کنیم.؟ ولی باز اون ماهیت وجود دارد تو ذهن شما.
حتی الان عدم. عدم در خارج وجود دارد؟
//عدم در خارج وجود ندارد اما در ذهن شما وجود دارد؟ وجود دارد عدم یعنی نه. عدم یعنی این که وجود نداشته باشد.
//عدم اونه که نباشد. نبودن. وجود دارد؟ میگویم تو ذهن ما وجود دارد. تو ذهن ما حتی عدم هم وجود دارد. اگرچه ما جدا می‌کنیم از وجود تو ذهنمون. بلکه اون را بدون وجود در نظر میگیریم. حالا خیلی نمیخواهیم را این بحث کنیم.
//پس ممکن نیست که وجود از عوارض غیر لازم یعنی عرض مفارق ماهیت باشد. که جدا باشه از ما الان ببینید سفیدی از دیوار مفارقه. میتواند جدا بشود از دیوار سفیدی. اما وجود رو از ماهیت نمیشودجدا کرد. اگر جدا کنیم اصلاً ماهیت نیست. که بخواهیم چون ببینید یک چیزی که بخواهیم عارض بشود بر یک چیزی باید وجود داشته باشد بعد این بیاید عارض بشود بر آن
. آب عارض میشود گرما برش. چی میشود؟ گرم میشود. اول یه آبی باید باشد بعد این گرما برش چی بشود؟ عارض بشود. ماهیت وجود بخواهد عارض بشود اول وجود دارد بعد وجود عارضش میشود؟ میگویم نه نمیشود.
//این وجود این عرض مفارق گرما و چایی. گرما و آب. چون آب میتونیم گرما را ازش جدا کنیم. ولی وجود را از ماهیت نمیشود جدا کرد. جدا کنیم ماهیت اصلاً نیست. تفاوت دارد پس این عارض شدن وجود بر ماهیت مثل جوهر و عرض نیست. مثل جوهر و عرض بلکه فوق مقوله است که بعداً بحث میشود حالا. که فوق مقولن.
پس ممکن نیست که وجود از عوارض غیر لازم.
غیر لازم یعنی چه؟ یعنی عرض مفارق ماهیت باشد. که جدا باشد از ماهیت. که اون صورت ماهیت اصلاً نیست میشود. و مجملاً خلاصه. وجود از عارضی نیست که بعد از تحقق ماهیت بر او عارض شود. تمام عوارض اینگونه است. اول یه چیزی موجود میشود بعد این عارضش میشود.
اول یک بچه‌ای به وجود میاید بعد قدش بلند میشود. بلندی بر او عارض میشود مثلاً. اما ماهیت نمیشود که اول ماهیت حاصل بشود بعد وجود بر او عارض بشود. میشودچنین چیزی؟
ماهیت بدون وجود اصلاً نیست. وجود از عوارضی نیست که بعد از تحقق ماهیت بر او عارض شود. و هر عارضی یا لاحق معروضش از طرف خود ذات معروض بدون واسطه غیر است. اونی که عارض میشود یا از طرف خود ذات ان معروض ان عرض. یا از طرف غیر است. یعنی به واسطه غیر عارض معروض می‌شود. یک سفیدی که به دیوار عارض میشود یک کسی میاید او را رنگ سفید می‌کند. درسته؟
پس غیر آمد این عرض رو بر این معروض بار کرد. یک موقع هم از ان عرض از خود ذات ان شی‌ئه. طرف مریض میشود مثلاً خودش رنگش قرمز میشود، رنگش زرد میشود. مثلاً از خودش عارض میشود بر خودش. یک موقع هم هست دیگری میاید ان عرض را بر او عارض می‌کند.
//فرمود: و هر عارضی یا لاحق معروضش از طرف خود ذات معروض بدون واسطه غیر است و یا از طرف غیر است. یعنی به واسطه غیر عارض معروضش می‌شود. حالا وجود و ماهیت چطور؟ و ممکن نیست که عروض وجود به ماهیت از قسم اول باشد. از قسم اول کدوم است؟ . خودش. که بگویم ماهیت وجود از خود ماهیت است. یعنی انسان ماهیتش اقتضا کرده که وجود شامل حالش بشود.
انسان ماهیت. این وجود که عارضش شده از خودش بوده؟ از خودش نبوده که بخواد بحث سر این است میخواهد الان بگوید. یعنی وجود از عوارض ذاتیه ماهیت باشد. که از عوارض ذاتیش باشد.
چه ماهیت قبل از عروض وجود بر وی موجود نیست. اصلاً وجود نداره که بخواد اقتضایی داشته باشد. دقت فرمودید؟ و محال است چیزی که خود وجود ندارد چیز دیگر لازم او باشد. یه ماهیتی باشه که اقتضا کند به وجود بیاید. اصلاً این نیست که اقتضا کند. وقتی به وجود میاید تازه اقتضا پیدا می‌کند
یک بچه ای که به دنیا نیامده قوی باشد. میشود؟ بچه ای که به دنیا نیامده پادشاه باشد؟؟ نمیشه اصلاً. این باید باشدکه بعد این بر او بار بشود.
//محال است چیزی که خود وجود ندارد چیز دیگر لازم او باشد. این محاله. و در وجود و تحقق تابع او بود. بخواهد تابع ان ماهیت باشد. وجود تابع ماهیت انسان باشد. تابع ماهیت هر ماهیتی. پس محال است وجود که خود شیء حاصل الهویه است که خودش حصول اصلاً به وجوده.
بر ماهیت عارض شود و لازمه‌اش بود. از محاله. چون تحقق به خود وجوده. ماهیت نمیتواند علت بشود برای به وجود آمدن خودش. چون خودش نیست.
پس محال است وجود که خود شیء حاصل الهویه است. هویتش تحصل مال وجوده. بر ماهیت عارض شود. چون ماهیت نیست اصلاً. و لازمه‌اش بود. لازمه ماهیت باشه. میگوید لازمه ماهیت نیست. مگر بعد از حصول ماهیت. که بگویم، ماهیت حاصل بشود بعد وجود عارضش بشود. اگه حاصل بشود که یعنی به وجود آمده دیگه.
و نمیشود که عروض و لزوم وجود مر ماهیت را بعد از حصول ماهیت باشد. وگرنه لازم آید تقدم شیء بر نفس خود. اینجوری خودش قبل خودش موجود بوده. اگه اینجوری بگویم.
که از نفس خودش اقتضا کند به وجود آمدن خودش. میگویم اینجوری میشودکه چون اگه اقتضا کند باید باشه که اقتضا کند.ا؟ وقتی نیست اقتضا هم ندارد. اینها رو خوب دقت کنید این استدلالات را. چون تو بحث حدوث و این که شیء نمیتونه خالق خودش باشد، این عالم خالق میخواخد. توی ان بحث‌ها اینها کلید ساده از کنارش رد نشید.
. و نمیشود که عروض و لزوم وجود مر ماهیت را بعد از حصول ماهیت باشد وگرنه لازم آید تقدم شیء بر نفس خود. که خودش جلوتر از خودش باشد. یعنی بودنش پیش از خودش. قبل از خودش موجود باشد. میگویم عقل این را نمیپذیرد که چیزی قبل از خودش موجود باشد. زیرا که ماهیت پیش از عروض وجود لاشیء محض است. لاشی‌ایه. لاشیء یعنی چه؟ یعنی عدم. بحث اصطلاح فلسفی رفته تو زبان عامه تبدیل به فحش شده. لاشی. میگه ماهیت لاشیه. ماهیت لاشیه یعنی هیچی نیست.
// وگرنه لازم آید تقدم شیء بر نفس خود. یعنی بودنش پیش از خودش. زیرا که ماهیت پیش از عروض عروض وجود لاشیء محض است. وقتی وجود شامل حالش نشده اصلاً نیست که بخواهد اقتضا کند. عارضی داشته باشه.اول دیوار باید باشد که سفید باشد. دیوار باید باشد که صاف باشد. . اینها عارضشن دیگه.
دیوار نباشه اینها عارض نمیشوند که. و دیگر این که در این فرض که وجود از عوارض ذاتی ماهیت باشد لازم و عارض لازم و عارض معلول ملزوم و معروض خوداند. . تو این فرض اگر وجود از عوارض ذاتی ماهیت باش. چی میشود؟ لازم و عارض اینا معلول ملزوم و معروض خوداند. سفیدی قائمه به دیوار. سفیدی مثل معلول میماند برای دیوار. دیوار نباشد سفیدی اونجا نمیتواند باشه
گرما برای آب. آب باید باشدکه این گرما معلول این آب میشود. و علت باید قبل از معلول وجود داشته باشد. میخواهد بگوید ماهیت نمیتواند علت باشد برای وجود. چرا؟ چرا نمیتواند باشه علت برای وجود؟
علت باید وجود داشته باشه که بعد اقتضا کند معلولش را.
خوب دقت کنید از این تک تک این عبارات کلید است. علت باید قبل از معلول وجود داشته باشد. پس ماهیت نمیتواند علت وجود باشد. و وجودش برایش واجب باشد. وجوب داشته باشد. که نشود از ان جدا کرد. تا سبب حصول و وجود معلولش یعنی علت ایجادیش بشود.
/(ولاکن ماهیت پیش از وجود لاشیء و ناموجود است. ماهیت قبل از وجودش هیچی نیست. که بخواد علت وجودش بشود. پس چگونه علت لازمش و عارضش یعنی وجود می‌شود؟ چگونه ماهیت میخواهد علت وجود بشود علت چیزی که عارضش میشه بشود. میگویدنمیتواند بشود. چون قبلش نیست.
ماهیت علت برای وجود برای وجود خودش نمیتواند باشد. پس چگونه علت علت لازمش و عارضش یعنی وجود می‌شود؟ پس ماهیت چیزهایی که غیر وجودشان است. ماهیتش غیر وجودش. به هیچ وجه مقتضی و علت وجودشان نتواند بوده باشد. چیزی که وجودش غیر ماهیتش به هیچ وجه اقتضا و علت وجود خودش نمیتواند باشد نمیتواند ذاتش اقتضا کند به وجود آمدنش را ذاتش اقتضا کند وجود داشتنش را
ما هر ماهیتی که باشد. خورشید خیلی عظیم. از کل این جهان هستی ماهیتش میتونه وجود خودشو اقتضا کند ؟ وقتی نیست لااقتضاست.
پس ماهیت چیزهایی که غیر وجودشان است به هیچ وجه مقتضی و علت وجودشان نتواند بوده باشد. پس مبدائی که وجود از اوست غیر ماهیت است. این نقطه‌ای که میزند تو هدف. تمام اینها برای این بود. پس اون مبدائی که علت ایجاد عالمه اون ماهیت نیست. چیست؟ وجود است
/پس ان مبدأ ماهیت ندارد و وجود صرفه. تو قرآن می‌خوانیم “لیس کمثله شیء”. هیچ چیزی مثل او نیست. چون همه چیز ماهیت دارد. فقط ذات حق که ماهیت ندارد. لذا مثل هیچی نیست. چون تو مثلیت مثل میخواهد باشد باید شبیه باشند به هم. این ماهیت داشته باشد اونم داشته باشد. بگویم تو در داشتن ماهیت مثل همن.
لذا خداوند ضد هم ندارد. چرا؟ چون دو تا ضد در ضدیت مثل همن. این ضد اونه اون ضد این. “لا ضد له” “لا ند له”. شبیه ندارد، ضد ندارد. تمام زیر سر همین ماهیت. خطبه‌های نهج البلاغه را که بخوانید در توحید تمام را این میگوید که خداوند حد ندارد. حد یعنی ماهیت. برای خدا ماهیتی نیست.
از کجا آمد استدلال کرد رسوند گفت اون مبدأ واجب الوجود گفتیم متکلمین که بحث می‌کنند میگویند این ممکن الوجود علت میخواهد. علتش یا باید واجب باشد یا ممکن باشد. اگر ممکن باشد میگویم اونم علت میخواهد. باز میگپیم علتش یا واجب یا ممکن بالاخره باید به یه جایی ختم بشود. و الا میشود تسلسل. تسلسل هم دلیل میارن که باطل. پس باید ختم بشود به واجب. واجب چیست؟ چیزیکه علت نمیخواهد. اثبات شد واجب الوجود. اما واجب الوجود چجوری که علت نمیخواهد؟ این دیگر بحث نمیکنند لذا یادتون هست تو کتابهای حضرت آقا آقاجان از قول یکی از علمای بزرگ آورده بود که من اگر امام زمانوث ببینم کرامت و معجزه نمیخواهم. دو تا سوال دارم. جواب بده قبول میکنم. یکیش این که چرا نمیشود دو تا واجب الوجود باشد؟
آقا جان فرمود لازم نیست،. بیا من به جواب میدهم بهت. الان شما میدانید چرا نمیشود دو تا واجب الوجود. چون دو تا وقتی که ماهیت داشته باش. ما رسیدیم که مبدأ اصلاً ماهیت نمیتواند داشته باشد. وقتی ماهیت نداشت، حد نداشت دیگه دو تا نمیشود. دو تا وقتی که حد باشد. این یک این دو. واجب الوجود یکتاست احد. احد انیت صرف، وجود صرفه. وجود لایتناهی تمام استدلالش کجاست؟ اینجاست. این خوب بفهمید خدا علتش چیست؟ خدا راکی به وجود آورده؟
خدا را چکسی بوجود آورده؟ می‌پرسند دیگر. باید بدونی خدا به وجود آمدنی نیست. میگن شما میگوید هر چیزی علت میخواهد. علت خدا چیست؟ میگیم هر ماهیتی علتی باید بهش وجود بدهد. اما خداوند ماهیت ندارد که بگویم چکسی به او وجود داده. خودش عین وجوده. وقتی عین وجود شد میشود لایتناهی. دیگه حد ندارد،حالا خلاصه خلاصه میخواهد کند بحث را اینجا.««هر موجودی هویت او غیر از ماهیت او و غیر جزء مقوم اوست.
هر موجودی هر موجودی هویت او غیر از ماهیت او و غیر جزء مقوم اوست. هویت او از غیر ماهیت اوست. وجودش از غیر ماهیتش. یعنی از غیر خودش. ما خودمون چی هستیم ؟ ماهیتیم. وجودش مال ماهیتش نیست. و منتهی می‌شود به مبدئی که ماهیتش مباین هویت او نیست. ماهیتش عین هویتش. در حالی که ما چه هستیم؟ ماهیتمون غیر هویتمونه. چه چیزی ماهیتش عین هویتش؟ اونی که وجود صرف. یعنی انیت او که وجود اوست عین ماهیت اوست. ماهیتش غیر وجودش نیست. و به عبارت اخری وجود محض است. وجود محض. و او را ماهیت نبود.
همین یک مطلب گفتم خوب کار کنیم عزیزان تا چند تا فصل که بریم جلو ادامه بدیم میبینید که روب همین می‌چرخد، بعد خطبه‌های امیرالمومنین را نگاه کنید. من اشار الیه فقد جهله. کسی به خدا اشاره کنه به خدا جاهل است. چرا؟ چون به چیزی میشود اشاره کرد که حد داشته باشد، ماهیت داشته باشه. نمیشود چیزی که بی حد است به او اشاره کرد.
تبصره. در صحف حکمیه حق این است که بدواً یعنی در ابتدا در رد سوفسطایی و پس از آن در موضوع علم بحث و تحقیق شود. سوفسطایی چه کسانی بودند؟ سوفسطایی منکر حقیقت‌اند. میگو یند اصلاً حقیقتی وجود ندارد. همه اینایی که ما میگیم اینا یک به نظرمون میاد مثلاً. یا اینها امور نسبی‌اند. نسبیه. نسبی یعنی چه؟ این چایی الان داغ یا سرد؟ میگویم این چایی نسبت به آب صد درجه چیه؟ سرد. ولی نسبت به آب صفر درجه چیه؟ گرم.
پس این نسبیه. بعد میگوید همه حقایق همینجوره نسبی‌اند. ما گرما و سرما نداریم. این نسبت به این گرم. نسبت به این سرد . تو اینجوری به نظرت میاد. سوفسطایی منکر حقیقت میشه. حقیقت انکار میکند میگه تو کتابها حکم می اورند می ایند در رد سوفسطایی بحث میکنند و پس از آن در موضوع علم که علم چیست. بحث و تحقیق شود. و ما این هر دو امر را در این کتاب به شرح فصل حق که در پیش است موکول می‌کنیم. یه بحثی داریم تو حق اونجا بحث می‌کنیم که حق چیست.
➖➖پابان فص اول➖➖
. فص دوم.
” ترجمه: ماهیت معلوله. هر ماهیتی که به وجود آمده و ما میبینیم. یعنی هر چه که موجود بالغیر است. موجود اونکه به ذاته کار نداریم. اونی که به غیر ماهیتی که به وجود آمده. در حد ذاتش ممتنع الوجود نیست. وگرنه موجود نمیشد. ممتنع الوجود چیست؟ قبلاً اینها را گفتیم ولی یک توضیحی بدهیم،
ممتنع الوجود اونی که محال که موجود بشود.
ممتنع الوجود اونی که ذاتش اقتضای عدم میکند مثلاً مثل چه؟ یک دایره داشته باشیم قطرش از محیطش بزرگتر باشد. این میشود چی؟ محال. آب سربالا بره. درسته؟ جزو محالات عقلیه؟ محال عادیه. یعنی ما تو حالت عادی ندیدیم آب سربالا بره. محال عقلی اونی که عقل نمیتونه ان را تصور کند.. شما نمیتونید تصور کنید یک مثلثی که مجموعه زوایای مثلث چند درجه است؟ 180 درجه. یه نفر بیا قسم بخوره من یه مثلث دیدم مجموعه زوایاش 200 درجه بود. قبول میکنید شما؟ نمیشود تصور کرد این را.؟ ممتنع الوجود. ممتنع الوجود اونیکه نمیشه ان را تصور کرد. میگه هرچی که به وجود آمده، وجود بالغیر دارد
در حد ذاتش ممتنع الوجود نیست. وگرنه موجود نمیشد. پس وقتی به وجود آمده دیگه ممتنع الوجود نبوده. و نیز وجودش واجبه به ذاتش نیست وگرنه معلول نمیشد. وجودش هم واجب الوجود به ذات نیست وگرنه معلول نمیشد. اونی که واجب الوجود در مقابل چیست؟ ممتنع الوجوده. همونجوری که ممتنع الوجود را نمیشد وجودشرا تصور کرد. واجب الوجود را نبودنش را نمیشود تصور کرد. چه چیزی هست که نبودنش نمیشه تصور کرد؟وجود. وجود. وجود را نبودنش را نمیشود تصور کرد. پس وجود چیست؟ واجب. اما بقیه اشیا را میشودتصور کرد. آقا دیوار نباشد. کره زمین نباشد. میشود تصور کرد. بله. خورشید نباشد میشود تصور کرد. بله. نبودن همه چیزو میشود تصور کرد. اما نبودن وجود را نمیشود تصور کرد.
(ادامه دارد….
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.9 مگابایت

← بعدیقبلی →