→

1404-11-26 شرح نصوص بر فصوص جلسه 6

⌂

1404-11-26 شرح نصوص بر فصوص جلسه 6

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه۱۴۰۴/۱۱/۲۶،درس نصوص الحکم… جلسه(۶)
🧿موضوع: فص(۲) حدوث ذاتی
⬅️ ترجمه متن((. فرمود ماهیتِ معلوله، یعنی هر چه که موجود بالغیر است.
ما موجود بالغیر داریم، موجود به ذات.
موجود به ذات چییت؟ واجب‌الوجود می‌شود موجود به ذات. هر چه که موجود بالغیر است. حالا نکاتی که درمیاد از این در ادامه عرض می‌کنیم. هر چه که موجود بالغیر است، به غیر موجود در حد ذاتش ممتنع‌الوجود نیست. وگرنه موجود نمی‌شد. ممتنع‌الوجود گفتیم اونی که محال موجود بشود. عدم جزء ذاتش. نبودن جزء ذاتش. اصلاً نباید باشد. نمی‌شود که باشد. ببینید گاهی وقت یک چیزی نیست، ولی می‌تواند باشد. انسانی باشه سه تا سر داشته باشد می‌گویم نیست. ولی ممکنه باشد،. اما یک موقع یک چیزی نیست و نمی‌شود که باشد. . اونی که نمی‌شود که باشد، می‌شود ممتنع‌الوجود. مثل چه؟ مثل محالات. گفتیم مثلثی که مثلاً، مجموع زوایا ش، مثلاً ۱۹۰ درجه باشد. می‌گویم نمی‌شود. ۱۶۰ درجه باشد مجموعه زوایا ش. می‌گویم نمی‌شود. دایره‌ای که قطرش از محیطش بزرگ‌تر باشد، می‌گویم اصلاً نمی‌شود. اصلاً نمی‌شود تصورش کرد. می‌گوید اونی که معلول شده، اونی که موجود شده، در ذات خودش ممتنع‌الوجود نیست. چون اگه ممتنع‌الوجود بود، اصلاً به وجود نمی‌آمد. حالا بگذریم از اینکه عرفا یک چیزی را ممتنع‌الوجود می‌گویند. این اول باید بفهمید تا ان را متوجه بشوید چی می‌گن. ولی فعلاً به این کار تو فلسفه ایم ما. و الا لم تکن معلوله. . وگرنه معلول، وگرنه موجود نمی‌شد. و نیز وجودش واجب به ذاتش نیست. وگرنه معلول نمی‌شد. از اون طرف واجب‌الوجود هم نیست. وگرنه معلول نمی‌شد، مخلوق نمی‌شد. واجب‌الوجود چیست؟ درست مقابل ممتنع‌الوجوده. ممتنع‌الوجود نمی‌شد که باشد. واجب‌الوجود نمی‌شود که نباشد. آیا داریم چنین چیزی؟ بله، واجب‌الوجود را اثبات می‌کنیم. اما چگونه است؟ اون بحثی دارد. چگونه ما واجب‌الوجود را اثبات می‌کنیم؟ از طریق ممکنات. که باید واجب‌الوجود باشند. اما واجب‌الوجود چگونه است که واجب است؟ اینها را بعداً توضیح میدهیم . می‌خواهند بگویند اونی که موجود شده نه ممتنعه، نه واجب. پس ماهیت معلول در حد ذاتش، در ذات خودش ممکن‌الوجود است. ممکن‌الوجود یعنی چه؟ ممکن است باشد، ممکن است نباشد. هر چیزی را که شما بتوانید بود و نبودش را تصور کنید، می‌شود چه؟ ممکن‌الوجود.
خورشید می‌تونید تصور کنید نبودنش را؟ یه نفر می‌گفت نه آقا. خورشید نباشد همه چه از بین می‌رود می‌گویم باشه از بین برود. کار به از بین رفتن ان نداریم می‌گویم می‌توانید تصور کنید نبودنش را؟ می‌توانید بودنش رتتصور کنید؟ پس ممکن‌الوجوده. وقتی هم که ممکن یعنی کسی به وجودش آورده. یک واجب‌الوجودی او را به وجود آورده. پس ماهیت معلوله در حد ذاتش ممکن‌الوجود است. که به شرط مبدأ، یعنی به بودن علت، علت وجودش وجود برایش واجب می‌شود. و به شرط عدم آن ممتنع.
ممکن‌الوجوده. اگر علت براش بود، چی می‌شد؟ موجود می‌شود. وجود برایش وجوب پیدا می‌کند. و اگر علت نداشت، چه می‌شود؟ ممتنع می‌شود. یعنی معدوم می‌شود. بودن یا نبودنش علت می‌خواهد. .

علت بودنش را که می‌دانیم. اما علت نبودنش چیست؟ فلاسفه یک نکته‌ای دارند. عدم العله عله العدم. نبودن علت، علت نبودن است. همین که علت ندارد، این خودش علت می‌شود که نباشد. مثلاً می‌گویم: چرا اینجا دود نیست؟ می‌گویم علتش که آتش است، نیست. نبودن آتش علت می‌شود برای نبودن دود. اگر بود چطور؟ می‌گفتیم علتش که آتش است، موجود است. پس دود موجود شده است. پس ممکن‌الوجود انقدر بیچاره است، که در بودنش، چه در نبودنش، علت می‌خواهد. پس ماهیت معلول در حد ذاتش ممکن‌الوجود است. که به شرط مبدأ، یعنی به بودن علت وجودش، وجود برایش واجب می‌شود. وجوب پیدا می‌کند. و به شرط عدم آن ممتنع می‌شود. وقتی علت نباشد، محال که به وجود بیابد. دقت کنید. می‌گوید وقتی علت نباشد، محال است به وجود بیاید. بدون علت امکان ندارد که به وجود بیاید. ممتنع.
❗ نکته ❗به خودی خود نمی‌تواند به وجود بیاید. پس به ضروره ماهیت در حد ذاتش هالک است. ماهیت در حد ذات خودش به ذات خودش نگاه کنید، نابود است. هالک،.. مگر اینکه به او وجود داده بشود. در حد ذات خودش چیست؟ نابود و از آن جهتی که به علتش منسوب است، واجب است. اما وجوب پیدا می‌کند وقتی که به مبدأ خودش متصل می‌شود منسوب می‌شود، یعنی همه کمالش از چیست؟ مبدأش.
همه کمالش از مبدأ است ممکن از خودش هیچی، بگوید ؟ ندارد این را گفت برای این که موجودات هیچ‌کدام از خودشان هیچی ندارند.
//آن را که ز خود وجود نَبْوَد او را ز کجا کمال باشد؟ همین را دارد می‌گویدعراقی.
اونی که از خودش وجود نداره، کمالاتش از کجا باشد؟ پس کل شی هالک الا وجهه. هر چیزی هالک است مگر وجه او. ، آیه قرآن حالا خودش نشان می‌دهد. کل شی هالک. هالک اسم فاعل است. اسم فاعل به چه زمانی دلالت می‌کند؟ همه زمان‌ها به زمان حال. مثلاً می‌گویم زیدٌ قائم. ایستاده است. چکسی می‌گوید؟ الان می‌گویم ایستاده است. زمان حال. بعداً بایست که الان نمی‌گویم قائم است. پس کل شی هالک. همه چیز هالک است، یعنی الان هالک است. نه اینکه یه زمانی میاید هلاک می‌شود همه موجودات در ذات خودشتن هلاکتند در ذات خودشان. چون به ذات خودش نگاه کنید، هیچی ندارد. هیچ ندارد. ماهیات اشیا، هر کی، هر چی باشد. هر ابرقدرتی که باش، هر موجود عظیمی که باشد. جبرئیل عظمتی دارد. اما در حد ذات خودش هالک است مورچه هم همینطور. کل شی هالک. همه اشیا همین الان در، نسبت به ذاتشان، اگر چیزی دارند، به خاطر نسبت به اون علتشون است. نسبت به ان وجود پیدا کردن، دارند. و الا به نسبت به ماهیت که هیچی نیست. الا وجهه. وجهه به چکسی برمی‌گرد حالا؟ مگر وجه او. یعنی وجه خداوند. همه چیز هلاک است مگر وجه او. ، وجه او چیست ان وقت؟ وجه‌الله. وجه یعنی چه؟ وجه یعنی رو. ، روی خدا کدم طرف است؟ آیا خدا مثل ما پشت و رو داره؟ یا همه رو است؟ همه رو است. چون می‌فرمایند فاینما تولوا فثم وجه الله. هر طرف رو کنی به خدا رو کردی. حتی اگر رو کنی به خودت. ، به خدا رو کردی. ضمیر وجهه به حق جل و علا راجع است. .
مقصود در این فصل این است که ماهیت معلول در حد ذاتش ممکن‌الوجود است. و به لحاظ علتش واجب بالغیر. وجوب هم توضیح دادیم که چیست قبلاً. یک چیزی ممکن است اتفاق بیفتد، اما وقتی سد جمیع انحاء عدم بشود از چیزی، می‌شود چه؟ واجب. می‌شود شما با چند تا سنگ یک مقدار زیادی سنگ می‌توانید یک خانه بسازید با سقف و فلان اینا. می‌گویم که ممکنه. چرا؟ چون سنگها ناهمواره. گذاشتین رو همدیگر، یه کم رفت بالا، افتاد ریخت. ممکن دیگر. سنگها را چیدیم، رفت رو هم، رفت بالا، یه باد زد، ریخت. سنگها را چیدیم، رفت بالا، سقفشو طاق باید بزنیم. نتونستیم. سنگها را چیدیم، رفت بالا، یه نفر اومد زد خراب کرد. اما اگر هیچ‌کدوم از این اگرا نبود، یعنی سنگخت رو می‌چینیم رو هم، می‌ره بالا، خونه ساخته می‌شه. اونجا دیگه نمی‌گیم ممکن. وقتی جمیع انحاء عدم برود کنار، می‌گویم واجب وجود پیدا می‌کند. وجود پیدا می‌کند برای ساخته شدن. پس به لحاظ علتش واجب است وجوب منتها وجوبش بالغیره. لذا علم اصلاً یعنی همین. علم چه طوری به دست میاید؟ ما امتحان می‌کنیم. می‌بینیم اگر این با این بزنیم کنار هم، اگر درست انجام بدیم، وجوباً باید چنین اتفاقی بیفتد سیم فاز و نولو بزنی به هم، اگر چیزی وسطشون مانع نباشد، وجوباً جرقه می‌زند. این می‌شودچه؟ این قاعده را پی می‌بریم، می‌شود علم. که وجوب پیدا می‌کند. چرا باید وجوب پیدا کند؟ این قاعده‌ای تو این عالم. که سد جمیع انحاء عدم که بشود وجوب پیدا می‌کند. بهش می‌گویم واجب بالغیر. و برهانش را منتهی به منطق قرآن کرده است. که کل شی هالک الا وجهه. که آورد تفسیر قرآن برای ما چه زیبا پیاده کرد. که هالک نه اینکه یه روزی می اید هلاک می‌شونداشیا. به حد ذات خودشان همین الان هلاکند. این را باید فهمید. که هیچ‌کس تو این عالم کاره‌ای نیست. هالک یعنی چه؟ مولانا یک مثالی می‌زند. می‌گوید اسم فاعل به چه می‌گویند به کننده کار. فاعل یعنی کسی که کاری انجام می‌دهد. بعد خیلی قشنگ می‌گوید می‌گویدشما می‌گوید: فلانی مُرد. مات فعل است، مُرد. آیا خودش مُرد؟ یعنی خودش این کار را کرد؟ شما می‌گویدنمی‌گوید مُرد؟ خواب خورد. کی خورد؟ وقتی می‌گوید خورد، که خورد؟ شما خورده ای وقتی هم که می‌گویدمُرد، خودش کننده بود؟ خودش کننده نبود؟ می‌گوید بقیه فعلا هم همین‌جوره. اون خوردم مثل اون مرده. ، لذا عارف می‌بیند که هیچ‌کس تو این عالم کاره‌ای نیست. هیچ‌کس. نه خیری، نه شری، نه هیچ، هالک هستند همه.
ضمیر وجهه به حق جل و علا راجع است که وجه او بد لازم هر شی است. بد یعنی چه؟ ببینید ما در عربی یک چیزی داریم که لا بر، چون لابد شنیدید دیگه. به کار می‌بریم تو فارسی. لابد این جوری بوده. لابد این جوری بوده، یعنی چه؟ حتمی. حتماً. لزوماً. لابد و بد. ما تو عربی یک چیزی داریم که گاهی وقت بر سر بعضی از فعل‌ها لا میاد. بر سر بعضی از حالا کلمات. مثل بد و لا بد. مثل سیما و لا سیما. مخصوصاً. سیما یعنی مخصوصاً. سیما و لا سیما. یا مثلاً بگوید دیگه چی؟ اقسم لا اقسم. برای چی میاد این لا اقسم؟ بیشتر می‌گویند برای تأکید، حالا این بد و لابد. این همان لا بد است. می‌فرمایند وجه خداوند بد لازم هر شی است. یعنی لازمی که جداناپذیر از اشیاست. وجه خداوند. یعنی شما الان چی؟ یک وجه خدا هستید. شما یه وجه خدایید. دیوار یک وجه خداست. زمین یک وجه خداست. آسمان، فرشته، ملک، پرنده. أنا بد کلازم یا موسی. حدیث قدسی که خداوند فرمود: من بد لازم توام ای موسی. بد لازم اونی که جدانا شدنی است. خدا از ممکنات جدا ناشدنی است و الا ممکنات نیستند. بد لازما اون حق که هستیم. فاینما تولوا فثم وجه الله. به هر طرف رو می‌کنی آن جاست وجه خدا. در روایت داریم یک عده‌ای اومدند پیش آقا امیرالمؤمنین. که حالا اول رفتن پیش خلفا. ابوبکر بود ظاهراً. گفتن سؤالاتی داریم، وجه‌الله تو کتاب شما آمده یعنی چه؟ وجه خدا. روی خدا. یعنی صورت خدا. گفت این سؤالات حرام است پرسیدنش. بلد نبود جواب بده می‌گفت حرام. سلمان فارسی انجا بود. انها امدند بیرون گفتند نه بابا اینا بیخوده. سلمان گفت: می‌خواهید شما را پیش کسی ببرم که وصی و جانشین پیغمبر ماست. اینها را برد پیش امیرالمؤمنین. از جمله سؤالایی که کردن، گفتن این وجه‌الله تو کتاب شما آمده یعنی چه؟ روی خدا. که همه جا روی خداست. مگه می‌شود همه جا باشد؟ آخه یه طرف باید باشد که رو کنی به خدا. حضرت گفت بیاید بریم تو بیابان. یه آتشی روشن کرد. فرمود روی آتش کجاست؟ گفتن هر طرف نگاه کنی روی آتش است. فرمود این یک ماده است، یک مخلوق است. خداوند هر طرف رو کنی روی خداست. به هر سو رو کنی، روی خداست. الان می‌گویم به خودتم رو کنی، به خدا رو کرده‌ای. خدا یه چیز جدای تو آسمان‌ها و این‌ها نیست. متجلی در وجود همه اشیاست. که اشیا، یعنی ماهیات، همه فانی‌اند. و به وجه او که نفس رحمانی وجود است، باقی‌اند. باقی، یعنی باقی‌اند. حذف فعل کرده. خلقتم للبقا لا للفنا. شما برای بقا آفریده شده‌اید، نه برای فنا. ای بود تو سرمایه و سود همه کس. به خداوند دارد می‌گوید. ای بود تو، وجود تو، سرمایه و سود همه کس تویی. هم سرمایه‌ش، اصلش، هم سودی که می‌برد. ای ظل وجود تو، وجود همه کس. ظل سایه. سایه وجود توه، وجود همه اشیا سایه توئن. گر فیض تو یک لحظه به عالم نرسد، معدوم شود بود و نبود همه کس. یک لحظه وجود حق نرسد به عالم، همه هیچ ندارند. و این وجه‌الله واسطه و رابطه هر موجود به مبدأش است. اون واسطه و رابطه‌ای که ما با خدا داریم. چه جوری رابطه با خدا داریم؟ با علتمون چه جوری رابطه داریم؟ با همین وجودی که در ماست. همه متصل به خداییم. مثل یک اقیانوسی که نهرهایی از آن منشعب شده. هر کدام از ما یک جلوه‌ای از او هستیم. و می‌شود، حالا یک تفسیر دیگه. و می‌شود که ضمیر راجع به شیء باشد. یعنی وجهه وجه او برگرده به شیء. همه اشیا هالک هستند، مگر وجه آن‌ها. یعنی چه ان وقت؟ یعنی هر شیء فانی است، جز وجه آن شیء. که وجه ان شیء چیست؟ که همان جهت ارتباطش به مبدأ فیاض است. که باز همان قبلی می‌شود. که مبدأ فیاض می‌شود وجه ان شیء، روی ان شیء. و این وجه باقی است. این از بین نمی‌رود. صورت ظاهر شما شاید از بین بروداما ان وجهه باقی شما که اتصالی به مبدأست، از بین نمی‌رود چون خلقتم للبقا لا للفنا. حدیث نبوی است شما برای بقا آفریده شده‌اید، نه برای فنا و نابودی. و مآل هر دو وجه یکی است. نتیجه‌ ان هم یکی. چه بگویم وجه به خدا برگرده، چه بگویم به شیء برگرده. حالا وجه چیست؟ می‌فرمایند وجه شیء محل ظهور و مظهر بروز آثار اوست. وجه شما کجاست؟ صورت شما. چون رضا و غضب و خوشحالی و بدحالی و همه اینا تو صورت نمایان می‌شود. همه اینا در صورت نمایان می‌شود. پس محل بروز و ظهور صفات شماست. حالا در مورد خداوند، وجه خدا همه عالم. رو کرده. پس به هر سویی رو بیاورید، این وجه‌الله است. این وجه است. و این وجه، وجهی است که آن را رو و خلف نَبْوَد. یعنی پشت و رو نداره. می‌گویم این پشتش، این خورشید می‌گفت پشتش به ماست. پشت نداره که خورشید. می‌گوید پشتش به ماست. رو و خلف نَبْوَد. فاینما تولوا فثم وجه الله. هر طرف رو کنی وجه‌اللهه. و این عمودی است، ستونی که اشیا به او قائم‌اند. یک ستونی که همه اشیا به او قائم‌اند. این ستون چیست؟ همان وجه‌الله، همان وجوده. حالا این، از کجا می‌گوید این عمود؟ حدیث اول اربعین قاضی سعید قمی در بیان این عمود است. فراجع. که اونجا حدیثی را مطرح می‌کند قاضی سعید قمی تو شرح توحید صدوقش. که اونجا هم همین می‌فرمایند که ان همان نفس رحمانی وجه‌اللهه که همه قائم به او هستند. در نکته ۲۶۵ و ۹۷۹ ۱۰0۱ نکته در بیان وجه مطالبی است. اگر خواهی رجوع کن. اونجا در مورد وجه توضیحاتی دادیم.
// حالا تعبیر از مبدأ کل به حق و وجود و واحد و اشارتی به جمع آرای موحدین در توحید. از اون مبدأ نخستین چه جوری تعبیر کنیم؟ می‌گویدبعضی ها گفتند حق. بعضی ها گفتند وجود. بعضی ها گفتند واحد. بعضی ها گفتند عشق. ولی ناس فی ما یعشقون مذاهب. هر کس در طریق عشق‌بازی مذهبی دارد. ،ث بعضیها به ان مبدأ گفتند نقطه. حالا هر کس به یک وجهی. ما هم که می‌گویم وجود، می‌خواهیم تفهیم بشود مطلب.
تبصره: فصل گذشته سخن در زیادت وجود بر ماهیت بود. و منتهی شد به اینکه معطی وجود به ماهیات مبدئی است که خود محض وجود است. خودش وجود محض. ماهیت ندارد. چون اگه ماهیت داشت، می‌گفتیم به این ماهیت چکسی وجود داد؟ در بحث واجب‌الوجود گفتیم متکلمین می ایند اثبات می‌کنند واجب‌الوجود را. می‌گوید که ممکنات به وجود آمده‌اند. یا خودش باید خودش را به وجود آورده باشد که نمی‌شود. یا دیگری بهش وجود داده. اون دیگری هم اگر ممکن‌الوجوده، خودش علت می‌خواهد. یا باید بگپیم واجب‌الوجود. راهی نداریم جز اینکه بگویم واجب‌الوجود.
ولی واجب‌الوجود را چکسی بوجود آورده؟ می‌گویم واجب‌الوجود دیگه ممکن‌الوجود نیست کسی به وجودش بیارود. نمی‌تواند بفهمد. لذا اشکال می‌کنند خودشان: چه اشکالی دارد دو تا واجب‌الوجود باشد؟ می‌گویم واجب‌الوجود روثا می‌فهمید چیست؟ واجب‌الوجود ان وجود صرف. وجود صرف دو تا نیست. نمی‌شود که باشد. اصلاً برنمی‌دارد. دو تا باید حد داشته باشد. که این یکی، این دو تا. وقتی حد نداشت، یکی بیشتر نیست. احد. قل هو الله احد. این احدیتشم پُره. الله الصمد، پُره. جا برای دیگری نیست. که واجب‌الوجود را باید بشناسیم واجب‌الوجود چیست. واجب‌الوجود ان وجود محض است. این را بفهمید می‌بینید که که خود محض وجود است. و در این فصل نیز سخن بدین متن انجامید که ماهیات در حد ذات خودشان هالکند. و به وجود ظهور دارند و منشأ آثارند. ماهیت وقتی موجود می‌شود، تازه اثری ازش ظاهر می‌شود. ماهیت وجود نداشته باشد، هیچی. در خلوت‌خانه خفا خفته است. پس همه جا وجود است که ظاهر است. ما به هر چی نگاه می‌کنیم، وجود است. به هر موجودی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم وجود دارد، وجود. و در حقیقت اوست که منشأ آثار است. یعنی وجود. هرچند که در هر ماهیت اثری خاص دارد. . وجود امده توی سگ، این خصوصیات را پیدا کرده. یعنی این خصوصیات ازش بروز کرده. وجود در خورشید اون خصوصیات را دارد. در آب ان خصوصیات. در آهو ان خصوصیات. در ماهیت انسان این خصوصیات. وجود در هر ماهیتی ظهور کرده، خصوصیات خاصی به ان ماهیت ظهور کرده. هر ماهیتی اثر خاصی دارد که ماهیت دیگه اون اثر را ندارد. همه‌ش مال وجود است چون اگه وجود نبود، این آثار نبود. اما این اثر خاص به خاطر تلبس وجود به این ماهیت این اثر دارد ظهور می‌کند از ان. لذا در بحث‌هایی که پیش می اید، می‌گویم گناه شما مال خود شماست. مال ماهیت دیگه این ماهیتت این جوری است. خوبی‌ها چه؟ خوبی‌ها را می‌گپیم مال وجود است. وجود نبود، این خوبی‌ها اون بدی‌ها هم ظاهر نمی‌شد؟ می‌گویم بله. اون بدی‌ها هم ظاهر نمی‌شد. حالا اونجا بحث کردیم تو اصول کافی و اینا بحث‌هایی داشتیم. گفتیم که یک دیوار جلو نور آفتاب را می‌گیرد، سایه می‌اندازد. سایه مال آفتاب یا مال دیوار؟ ولی اگر آفتاب نبود، ان سایه هم نبود. می‌گویم بله. نسبتش به دیوار نزدیک‌تره تا به آفتاب. اون سیاهی. اون گناهان به ماهیت نزدیک‌ترند تا به وجود. خوبی‌ها به وجود نزدیک‌ترند تا به ماهیت. حالا اونا را باید بذاریم وقت خودش. هرچند که در هر ماهیت اثری خاص دارد. آن دانشمند محقق که گوید وجود اصل و ماهیت اعتباریست، مرادش این وجود است. اصالت با وجود است یا با ماهیت؟ ما گفتیم از اشیا دو تا حیثیت ادراک می‌کنیم. ماهیتی و وجودی. ماهوی و وجودی. کدام یکی از اینا اصل است؟ جفتش نمی‌شود اصل باشد. هر شیء یک چیز. یکی باید اصل باشد. دیگری فرع بر او. دیگری تابع بر او باشد که می‌فرمایند اصل وجود. و ماهیت تابع اوست. فرع اوست. چون اگه وجود نبود، اصلاً اون ماهیت نبود. که مرادش این وجود است. آن عارف بالله که وجود اصیل را تعبیر به جامع بین موجودات و تعبیر به حق می‌کند. که وجود حق است. که وجود حق است. و حق وجود است. و او را وحدت وحدت شخصیه ذات مظاهر است.
حالا تا اینجا توضیح بدهیم. عارف بالله که وجود، وجود اصیل را ان وجود اصیل را تعبیر به جامع بین موجودات می‌کند. جامع، انی که همه اشیا را جمع کرده، چیست؟ وجود. همه سر سفره وجودیم. آدم و ابلیس و بهشت و جهنم و خوب و بد و بالا و پایین و زشت و زیبا و همه سر سفره وجود نشستیم. این لحظه باید توجه کنیم به این‌ها. اینها صرف دانستن نیست. باید توجه کنیم. همه سر سفره وجودیم. که وجود جامع همه این‌هاست. و تعبیر به حق می‌کند. که وجود حق است.
ان چیزی که حق است چیست؟ وجود. و باطل انیکه نیست اصلاً. یه حق و باطلی داریم که در مقابل هم هستند ان را بعداً بحثش را می‌گویم. یک حق و باطلی داریم که در مقابل وجود، که حق است، باطلش اصلاً نیست. چون مقابل ندارد وجود. و حق وجود است. وجود حق است و حق وجود است. و او را وحدت شخصیه ذات مظاهر است. وحدت شخصیه یعنی چه؟ آقا فکر نکنیم ما می‌گویم حق وجود است. یعنی یه چیز مبهمی است که می‌گوید نه، این وجود وحدت شخصیه دارد. یک شخص است که انی انا الله من منم الله. اصلاً تمام شخصیت مال وجوده. آقا شخصیت مال کیست؟ چرا؟ چون تا چیزی به وجود نیاید، شخصیت پیدا نمی‌کند. شخصیتی که وجود، وجوده که شخصیت می‌دهد به اشیا. خود اون وجود وحدت شخصیه می‌گویم. یک شخص. حقیقت وجود. که بهش می‌گویم حق تعالی. یک شخص بعد چیست؟ ذات مظاهر. دارای مظاهر. مظاهر مختلف. کلی، جزئی، اول، آخر، ظاهر، باطن. اینها می‌شود مظاهرش. اینها مظاهرش هستند. جدا از اون ذات نیستند که. چه طوری یک شخص این همه، این همه را می‌گوید یک نفر؟ یک نفر که نه، یک شخص. عجل الآلهه الهاً واحداً. آیا همه خدایان را می‌گوید یک خدا؟ شما همه را می‌گوید یک چیز؟ می‌گویم بله. چه جوری می‌شود یک خدا باشد؟ بعد این همه مظاهر. که می‌گوید مظهر او هستند و جدای از او نیستند. مثال بزنیم؟ مثلاً مثال، برای نزدیک شدن ذهن شما یک شخصی، چند تا اعضا و جوارح دارید؟ چشم، گوش، دست، پا اینها مظاهر شما. گوش یک کاری می‌کند که چشم نمی‌تواند. چشم یک کاری می‌کند دست نمی‌تواند ووو…
. مظاهرش هستند. در حالی که شما یک شخصی. یک ذات حقه که وجوده، بقیه می‌شود مظاهرش. که قائم به او هستند. و هستی ماسوا معدوم موجود نماست. مرادش این است. ان عارفی که می‌گوید هستی ما سوای خدا، غیر خدا، یک معدوم. که به نظر میاید موجود. معدوم موجود نماست. یعنی عارف وقتی به جایی می‌رسد حقیقت اشیا را که می‌بیند، می‌بیند اینها همه یک سایه‌ای‌ان. فقط یه سایه می‌بیند از اشیا. چون اصالت با کیست؟ با وجود با حق
پس اشیا چیه هستند؟ یک معدوم که نشان می‌دهد ما موجودیم. مثلاً مثل موج، موج دریا. آقا موج جدای از دریا وجود دارد؟ اصلاً. شما به موج می‌توانید بگوید دریا؟ نه. موج جدا غیر دریاست. اما جدای از دریاست؟ نه. امواجی که می‌بینید، یه موج بلنده، یم موج کوتاه است یه موج سریع، یه موج. هر کدوم یک تشخص دارند ولی غیر دریا هیچی نیست. خود ان موج چیست؟ یک نموده. یک نمودی از اون وجود. و آن حکیم متبحر در حکمت متعالیه و فیلسوف متبحر الهی که گوید وجود، وجود اصیل حق است و او واحد ذو مراتب به تشکیک است، مرادش این است. ملاصدرا را می‌فرمایند. که وحدت شخصیه ذات مراتب می‌گوید. وجود یک حقیقتی است دارای مراتبه. مراتب با مظاهر فرق دارد یه مقدار. می‌گوید وجود دارای مراتب است. هر موجودی در یک مرتبه است. یعنی برای موجودات مراتب قائله. مرتبه مرتبه‌اند. در حالی که عارف مراتب قائل نیست برای اینها. می‌گوید یک وجوده این وجود مظاهری دارد. یعنی حتی ان مراتب را هم از موجودات می‌گیردعارف. حالا مآل حرف نزدیک به همه. ولی یک حقیقت دارای مظاهره. فکر نکنیم خدا یک چیزی بریده و جدای از اشیاست. اشیا بریده، این چیزی که
خیلی ها را تو منجلاب کفر و شرک برده. فکر کردن خدا یه چیز بریده‌ای از اشیاست، خدا کجاست ان وقت؟ وقتی زمین، خدا نیست که. آسمان خدا نیست که. ابرها خدا نیستند. حالا خدا کجاست؟ پشت آسمانهاست. این طوری می‌شود دیگه. در حالی که خدا می‌فرمایند نحن اقرب الیه من حبل الورید. ما از رگ گردن به شما نزدیک‌تریم. پس این چه شد!!! که از رگ گردن نزدیک‌تره؟ باید بفهمید وجود از خود من به خودم نزدیک‌تر است ((ادامه دارد….
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.5 مگابایت

← بعدیقبلی →