بسم الله الرحمن الرحیم
📆یک شنبه ۱۴٠۵/۱/۲۳، درس نصوص، جلسه (۱۲)
🧿موضوع: فص(۱۲) واجب تعالی مبداء فیض است.
8️⃣خلاصه درس(. وحدتِ وجود و فیضِ مطلق: تمام جهان (ماسوا) چیزی جز فیض و ظهورات ذات حق نیست و موجودات از حیث وجود، عینِ فیض او و به او وابسته و «فقیر» هستند. پیدایش کثرت از طریق اسماء: کثرتِ جهان از طریق پیوند (تناکُح) اسماء الهی پدید میآید، اما این کثرت هرگز به ذاتِ یگانه و بسیطِ خداوند، کثرت یا دوگانگی وارد نمیکند.علمِ عینِ ذات: علم خداوند به خودش، عینِ علم او به تمام موجودات است؛ زیرا همه موجودات، تنها جلوههای علمی و ظهوراتِ اسماء او هستند.توحید در عین کثرت: در مقام حقیقت، میان فلاسفه و عرفا در اصلِ توحید اختلافی نیست؛ چرا که تمام کثرتهای عالم، تنها تجلیاتِ یک حقیقتِ واحد و لایتناهیاند
⬅️«. رسیدیم به فص دوازدهم. فرمود: «واجبالوجود مبدأ کل فیض است. و هو الظاهر علی ذاته بذاته. فله الکل من حیث لا کثرة فیه. فهو من حیث هو ظاهر، فینال الکل من ذاته. فعلمه بالکل بعد ذاته و علمه بذاته. و علمه بذاته نفس ذاته است. پس تکثر علمش به کل، کثرتی بعد از ذاتش و بعد از علمش به ذاتش است. و یتحد الکل بالنسبة الی ذاته. فهو الکل فی وحدة [یا: فهو الکل وحده].»
▪️ترجمه: واجبالوجود مبدأ هر فیض است. …..
▪️اما نکته اول: واجبالوجود مبدأ هر فیض است. یعنی هیچ کمالی نیست که واجبالوجود آن را نداشته باشد..
ببینید، اینکه ایشان میگوید «واجبالوجود مبدأ هر فیض است»؛ یعنی چیزی نیست که در ذات نباشد. کمالی نیست که در ذات نباشد که ذات بخواهد برود آن را کسب کند یا به دست بیاورد. یعنی [کمال] باید خارج از وجود باشد، مگر نه؟ و خارج از وجود چیست؟ عدم است.
.
▪️و [او] ظاهر بر ذات به ذات خود است. به ذات خودش ظاهر است. ما چیزی روشنتر و ظاهرتر از وجود نداریم. . ظاهرتر از خدا نداریم. دوست دارید خدا به چه شکلی ظاهر شود، ظهور کند؟ به شکل نور؟ هر نوری که میبینی، نور خداست. به شکل کوه، به شکل آسمان، به شکل انسان، پرنده، چرنده؛ اینها وجودند که به این صورتها ظهور کردهاند. حق که وجود است، به اینها ظاهر شده است. خداست که به اینها ظهور کرده است. یعنی دیگر وجود را به چه شکلی میخواهی ببینی؟
پس بدون پیدایش کثرت در ذاتش، همه او راست. ، بدون اینکه در ذاتش کثرت باشد.
/ پس این آسمان و زمین چیستند؟ بنیآدم و دیو و دد کیستند؟/
▪️اگر شما میگویی همه چیز حق است، پس این همه کثرت چه میشوند؟ یعنی خداوند متکثر میشود؟ میگوییم نه. بدون اینکه در ذاتش – بدون اینکه در وجود – دو تا شود. وجود دو تا نمیشود. وجود یکی است، یکتاست. با همه ظهوراتی که دارد، وجود یکتاست.
▪️پس او از حیثی که اوست، ظاهر است. از حیث خودش ظاهر است، ظهور دارد. پس از ذات خود به همه رسیده است. «پس از ذات خود همه را رسیده است» یعنی چه؟ یعنی به صورت همه ظهور کرده است.
پس هر کمالی هم که در هر چیزی هست، مال چیست؟ مال واجبالوجود است، مال خداوند است. جایی نیست که انگشت بگذاری و خدا آنجا نرسیده باشد، خدا آنجا نباشد. «و اِنَّه لِکلِّ مَکانٍ و فی کلِّ حینٍ و اَوانٍ» (این حدیث نبوی است). خدا در هر زمان و در هر مکان و در هر جایی هست و در هر مظهری ظهور کرده است.
▪️پس علمش به کل. اینجا بحثی هست؛ حضرت آقا در این شرح خیلی وارد آن نمیشود. چون علم باریتعالی یکی از مباحث بسیار سنگین در فلسفه است. اینجا الان ایشان مطلبی میفرمود که ما هم اشارهای میکنیم؛ بعداً در فصلهای بعدی، آن وقت بحثش میآید.
▪️پس علمش به کل، به کل موجودات، بعد از ذاتش و بعد از علم او به ذاتش است. یعنی به ذات خودش علم دارد، در رتبه بعدی علم به چه چیز میشود؟ موجودات میشود. در رتبه بعد، چرا این را میگوید «در رتبه بعد»؟ میخواهد کثرت وارد ذات نشود.
▪️و علم او به ذاتش، نفسِ ذاتش است. علمش به خودش عین ذاتش است. علم خداوند جدای از ذات خداوند نیست. پس تکثر علمش به کل، کثرتی بعد از ذاتش و بعد از علمش به ذاتش است. یعنی یک علمی دارد به ذاتش، یک علم دارد به آن کثرات. پس آن علمی که عین ذاتش است، کثرت در آن دخالت ندارد
▪️و همه نسبت به ذات او اتحاد مییابند. همه متحد ذات او هستند. همه اعیان و یکیاند. نسبتها با او یکی است. «نسبتها با او یکی است» یعنی چه؟ ، آیا چیزی هست که به خدا نزدیکتر از چیز دیگری باشد؟ بگویید؟ نمیشود چیزی نزدیکتر به خداوند باشد. نه؟ الان شما نماز میخوانید، میگویید «برای قربت الی الله»؛ پس چیست؟ «قربت الی الله» نزدیکی به چیست؟ که این بحثش حالا در عرفان خیلی بیشتر مطرح میشود. ولی به ذات نمیشود نزدیک شد، نمیشود دور شد. مگر به وجود میشود نزدیک شد؟ از وجود میشود دور شد؟ میشود وجود را ندید؟ میشود وجود را ادراک نکرد؟ میشود به وجود کفر ورزید؟ نمیشود کفر؛ میشود به وجود ایمان آورد؟ اصلاً نه کفر میگنجد آنجا و نه ایمان.
▪️جناب [فروغی بسطامی] چقدر قشنگ میگوید
«چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه مسجدی، چه کُنشتی، چه طاعتی، چه گناهی.»
«چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد…» آ
چهجوری ایمان و کفر راه ندارد؟ کجاست که ایمان و کفر راه ندارد؟ ایمان و کفر یک جاهایی راه دارد؛ [اما] ذات دیگر اصلاً ایمان و کفر راه ندارد بهش. به واجبالوجود میشود ایمان آورد؟ نه. میشود کافر شد؟ نه. میشود ازش دور شد؟ نه. میشود بهش نزدیک شد؟ نه. مرتبه ذات میشود از ان تعبیر کرد؟ نه. میشود بهش اشاره کرد؟ نه. میشود ازش محجوب شد؟ نه. میشود خودت را از آن مخفی کنی؟ نه. میشود او را مخفی کرد؟ نه. «چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد / چه مسجدی، چه کُنشتی، چه طاعتی، چه گناهی.»
عارفی که به آنجا میرسد، مرتبه صرفه است که حالا دیگر بحث عرفان است؛ آنجا هیچ گناهی برایش نوشته نمیشود. اولیایی که به آنجا میرسند، هیچ گناهی برایشان نوشته نمیشود. «رفع القلم» میشوند. «رفع القلم عن الشیعة بعصمة الله و ولایته» که در احادیث داریم، مال همه شیعیان نیست؛ مال آن شیعیانی است که به آن مرتبهای از توحید میرسند که قلم از سرشان برداشته میشود.
آ، اینها را در قرآن داریم؟ بله سوره فتح، آنجا باز هم «ذنب» دارد: «یَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ.» [یعنی:] خدا گذشته و آینده تو را بخشیده است. خوب است؛ اما جایی داریم، اصلاً تصریح داریم. چیزهایی داریم در قرآن که حضرت خضر میگوید سر بچه را نمیبُرد. آقا، گناه دارد؟ گناه چیست؟ گناه نداشت؟ گناه داشت یا نداشت؟ آقا، سر ببری بچه را گناه ندارد؟ کشتی بیچارهها را به امر خداوند سوراخ کنی، اشکال ندارد؟ پس یک مقاماتی هست که مال عامه نیست، اینها مال ولیّ است.
▪️و همه نسبت به ذات او اتحاد مییابند و یکیاند. پس او یکتای همه است. یکتای همه؛ یکی که [عین] همه است. وجود، حقتعالی یکی مثل بقیه مردم نیست که [بگوییم] یکی من، یکی تو، یکی خدا. اینجوری که نیست. یکی است که همه قائم به او هستند، همه فقیر به او هستند.
بیان این فصلِ بسیار شریف – یا: این فصلِ بسیار شریف – از جلائل فصوص این صحیفه کریمه است و امهات مباحث اصول عقاید حقه مبتنی بر آن است. مبتنی بر این فص است.، باید این فص را یاد بگیریم و با نیل به مغزای آن، سرّ توحید اسلامی – که مفاد کریمه «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن» است – به دست میآید.
میفرمود: توحید اسلامی – که مفاد کریمه «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن» است – به دست میآید. در این فص بحثش میآید. و با غور و تدبر در این امر، امر مهمی دانسته میشود که در حقیقت و واقع، مشایخ مشّاء (یعنی فلاسفه مشّاء) و اکابر عرفا و اعاظم متوغّل در حکمت متعالیه – آنهایی که در حکمت متعالیه فرو رفتهاند – اختلافی در مسائل اصیل ایمانی چون توحید حق سبحانه و علم او به ذاتش و به ماسوایش و در معنی «ماسوا» ندارند. اصلاً «ماسوای خدا» یعنی چه؟ «ماسوای خدا» یعنی چه؟ یعنی خدا یک چیزی است و ماسوا یک طرف دیگر ایستادهاند؟ چون ماسوا یعنی آنچه سوای خداست و جز آنها نیست. [در اینها] اختلافی نیست. ایشان [فارابی] الان مشّاء است. ایشان قبل از ابنسینا است؛ این [فارابی] قبل از هزار سال پیش است. تقریباً اولین فیلسوفی است که در عالم اسلام میشناسیم. اولین فیلسوفی که ما در عالم اسلام میشناسیم، فارابی است. ببینید بحث توحید را مطرح میکند، انگار دارد عرفان درس میدهد. که حضرت آقا میفرمود: «چه فلاسفه مشاء، [چه] حکمت متعالیه و [چه] عرفا؛ حرفشان یکی است.» اینها – که در علم خداوند و معنای «ماسوای خدا» که میگوییم یعنی چه – در اینها اختلافی نیست؛ مگر اینکه بعضی از منتَحِلین به علوم عقلیه – منتَحِلین کسانی هستند که خودشان را بستهاند [به این علوم]؛ فیلسوفنماها، یعنی به مغزای حرف نرسیدهاند، چهار تا کتاب بدون استاد نخوانده، خودشان را به علوم عقلی بستهاند – از ظواهر عبارات اساتینِ معارف (از ظاهر عبارات بزرگان که در معارف هستند)، تشکّک و تشعّب پیش آوردند. شعبه شعبه کردند، گفتند: «این نظرش این است، مشّاء این است نظرش، اشراق این را میگوید، عرفان این را میگوید، حکمت متعالیه…»ا، همهشان یک چیز را دارند میگویند. همهشان در توحید و اینها یک چیز را دارند میگویند. آنهایی که نفهمیدند، تشعب پیش آوردند.
و حق همان است که صدرالمتألهین در آغاز «شواهد الربوبیه» گفته است که بین حکمت متعالیه و مشّاء تخالف نیست. حکمت متعالیه که ملاصدرا پایهگذار و پرورشدهنده آن است – وگرنه این مباحث هم حکمت متعالی است – و مشّاء که حکمت ابنسینایی است، [با هم] مخالفت نیست در توحید.
در چند فصلِ بعد، در تفسیر این فص میآید. اول مقدمه فرمودند که ایشان انگار این [متن اصلی] را نوشته، بعد چند تا فص اضافه کرده در تفسیر فص های گذشته که در آخر کتابش آورده است آنها را. بعد ایشان میگوید: «ما هم دست نزدیم. همانجوری به همان ترتیبی که ایشان نوشته، ما هم پیش رفتیم.» که میگوید در تفسیر این فصل، بعداً چند تا فص اضافه کرده است.
و سخن در این فص این است که واجبتعالی مبدأ هر فیض و عالم به ذات خود و به ماسوایش است. مبدأ هر فیض است. هر چه که ظهور کرده، چیست؟ فیض خداوند است. علم دارد به خودش و علم دارد به ماسوای خودش. و خود یکتای همه است. خودش یک حقیقتی است که همه قائم به او هستند. تفصیل این مباحث در پیش است و اینک به بیان اجمالی آن اکتفا میشود.
بدان که ماسوایش چیستند؟ همه فیض اویند. ماسوای او یک چیز جدایی از او نیستند؛ آن [بلکه] فیض او هستند. «انا لله و انا الیه راجعون.» ما از او هستیم، نه اینکه جدای از او هستیم؛ فیض او هستیم، فیض خدا. خداوند سبحان [که] شکل گرفته، شده من. فیض خداوند سبحان [که] شکل گرفته، شده شما. شده این دیوار، شده آسمان، شده ملک. همه فیض رحمت حقاند و خود، فیاض علیالاطلاق است؛ فیاضی بدون قید و بدون شرط، که هیچگاه فیض از او منقطع نبوده و نمیشود. فیض او منقطع نمیشود. «یا دائم الفضل علی البریة»، ای کسی که دائم در حال تفضلی بر بندگان؛ فیضش قطع نمیشود. «یا قدیم الاحسان»، ای کسی که احسان تو قدیم است. نیست که خداوند یک زمانی خلقت را شروع کرده باشد. خودشان [شاعر/مؤلف] آوردند: «یا دائم الفضل علی البریة»، ای کسی که دائمالفضل بر بندگانت هستی. و چون همه فیض اویند، همه [اینها] روابط محضه و تعلقات و تدلیات صرفه هستند که فقر وجودی دارند و با اضافه اشراقیه حق برقرارند.
▪️ «روابط محضه» یعنی چه؟ «اضافه اشراقیه» یعنی چه؟ اضافه یکی از چه بود؟ اعراض بود، یادتان باشد. این اضافه میشد به این؛ این میگفت «این پدرِ این است، این پسرِ این است.» درست است؟ این پدرِ این، این پسرِ این. این مثلاً پسرخاله این است، این هم پسرخاله این است. با هم اضافه پیدا میکردند. یک اضافهای داریم: اضافه اشراقیه. اضافه اشراقی تفاوتش با اضافهای که در مقولات عَشَر میخواندیم، چیست؟ این است که در اضافه اشراقی دو طرف نداریم که به هم اضافه شده باشند؛ مثلاً یک علت، یک معلول. این علت این است، این معلول آن است. ها؟ در اضافه اشراقی میگوییم یک علت است که در خارج ظهور کرده است. یک علتی که در خارج ظهور کرده است. ما ظهورِ آن را میگوییم معلولش. معلول است؛ یعنی ربط محضه، ربط صرفه. نه اینکه دو تا چیز باشند که با هم اضافه شده باشند؛ یکطرفه است. مثل چه؟ بارها و بارها گفتیم. مثل سینما پروژکتوری که نور میاندازد روی صفحه؛ دو تا چیز نیستند که نسبت پیدا کنند به هم. یکطرفه است. نور از اینجا میرود، قطع شود، آن هم پاک میشود. ببینید، پدر و پسر، یکیشان بمیرد، آن یکیشان باقی است. [ولی در اضافه اشراقی] میگوید اینجوری نیست. یک طرف از بین برود، آن طرف هست [اما] اینجا نه؛ در اضافه اشراقی یک طرف است و ظهورش. علت است و ظهورش که میشود معلولش. نه اینکه یک علت داریم و یک معلول داریم؛ معلول روی پای خودش باشد. که آقا جان در [بحث] مشّاء که گاهی وقت اعتراض میکنند، میگوید تصورتان این است که معلول یک چیز مستقل است و فقط وابسته به علت است. نه، معلول اصلاً نیست، مگر ظهور علت.
▪️همه روابط محضه. وجود رابطی، روابط محضه و تعلقات و تدلیاتِ آویخته شدن است. یکطرفه است؛ آویخته از بالاست. تدلیات صرفی هستند که فقر وجودی دارند. وجود دارد، اما وجودش فقیر است.
اصطلاح ملاصدرا میگوید فقر نوری. فقر نوری دارند و با اضافه اشراقیه حق برقرارند. یعنی تا وقتی که این لامپ نور میدهد، اینجا روشن است. روشنی اینجا یک چیز جدای از لامپ نیست که ما فکر کنیم لامپ را ببریم بیرون، اینها روشن میمانند. میگوییم نه : «اگر نازی کند از هم فروریزند قالبها.» یک لحظه فیض حق نرسد، همه میشود عدم. مثل این چیزی که شما در ذهن خودت میسازی. یک آدم در ذهن خودت میسازی؛ این در ذهن شما وجود دارد، وجود ذهنی دارد. تا کی هست؟ تا وقتی که شما به آن توجه میکنی. به محض اینکه توجه را برمیداری، آن نیست میشود. حقتعالی با این عالم چنین مثالی را میشود زد که لحظهای حقتعالی توجهش را از عالم بردارد، نیست میشوند. همه قائم به او هستند؛ رابطه اضافه اشراقیه حق برقرار است.
▪️«ای سایه مثال گاه بینش، در پیش وجودت آفرینش.» این را باید برعکس بخوانیم: «در گاه بینش، مثال سایه است – آفرینش در پیش وجودت.» میگوید آفرینش عالم در پیش تو مثل سایه است؛ سایه تو. که سایه هیچ استقلالی از خودش ندارد. نیست که شما بروی و سایه بایستد، مثلاً بگوید: «من نمیآیم!» و از شما تخلف کند.
▪️و امکان آنها در حقیقت، وجودات [مفتقره] آنهاست. وجوداتی که فقیرند، محتاجند. امکان آنها چیست؟ همان فقرشان. آنی که ما داریم چیست؟ فقر است. ماهیت را در همین کتاب خواندیم؛ چقدر میزد تو سرِ ماهیت، چقدر قیچی کرد و گفت: «این ماهیت اصلاً هیچی ندارد!» آنی که مال ماست، ماهیتمان است. آنی که از آنِ حق است، چیست؟ وجود است. بودن و کمالات و همه مال چیست؟ وجود است.
و حقاً آنچه در عرصه وجود است، وجوب است. و بحث در امکانی که از جهات نسبت است، برای سرگرمی است. اصلاً میگوید «ممکنالوجود نداریم.» یعنی چه؟ آقایی اشتباه فهمیده بود این جمله را. فکر میکرد همهچیز واجبالوجود است. میگفت: این واجبالوجود است.» گفتم: «عزیز من، اینجوری نیست که تو میگویی.» فکر کرد انسان که واجبالوجود است. بعد چرا؟ میگفت چون در علم خدا بوده، چون در علم خدا بوده، قدیم است مثلاً. میگفت: «تو واجبالوجود را نمیدانی یعنی چه؟» واجبالوجود عدم در آن راه ندارد، [بگویید؟] من وجودم با هزاران عدم همراه است. من اگر اینجا هستم، پیش شما نیستم؛ در آمریکا نیستم؛ آنور کره زمین نیستم؛ آنور دیوار نیستم؛ در آسمان نیستم؛ هیچ جا غیر اینجا نیستم. یعنی وجود من با هزاران نیستی آمیخته است. درست است؟ بله. اما وجود خداوند اینجوری است؟ نه. عدم در خداوند، در واجبالوجود، راه ندارد. هیچ امر عدمی [در آن نیست]. یک زمانی باشد خدا نباشد، نمیشود. یک مکانی باشد خدا نباشد، نمیشود. یک کمالی باشد که خدا نباشد، نمیشود. اینکه پس آقا جان میفرمود، چه میگوید؟ در عالم یک واجبالوجود است که ظهور کرده است. بعد ما اسم ظهوراتش را گذاشتیم
▪️ممکنات. فکر نکنی ممکنات مستقلاً برای خودشان [هستند]. و بحث در امکانی که از جهات نسبت است، برای سرگرمی است. از جهات نسبت است؛ [وقتی] نسبت میدهیم نسبت به واجبالوجود، میگوییم این ممکنالوجود است. برای سرگرمی، بحث ممکن. و جز ذات حق و شئون ذاتیه حق – حق و شئون ذاتیه؛ شئون، آن ظهوراتش، بروزاتش – شئون مثل چه؟ مثلاً شما شئونی داری. شما از یک طرف پدری، از یک طرف برادری، از یک طرف مثلاً کارگری، از یک طرف رانندهای. خب، اینها چیستند؟ شئون تو هستند؛ چیزهایی که از تو بروز میکند. آن حقایقی که از شما به منصه ظهور میآید، حق است و آن شئون حق که میشوند کل عوالم.
▪️«جز ذات حق و شئون ذاتیه حق در عرصه وجود نیست و وجود، جود اوست »» همه وجود، جود حقتعالی است. آسمان و زمین و بهشت و جهنم و شیطان و انسان و فرعون و نمرود و ابراهیم و همه. فکر نکنی فقط خوبها [هستند].
▪️مسیحیها فکر میکنند خدا فقط خدای خوبیهاست. توحیدشان را اینجوری میفهمیدند بندگان خدا. میگوییم اینجوری که خدا محدود میشود! خدا بدیها را چه کسی آفریده؟!!! جهنم را چه کسی آفریده؟!! خدا. شیطان را چه کسی آفریده؟ خدا. کسی که گمراه میشود، چه کسی گمراهش میکند؟ خدا. کسی که هدایت میشود، چه کسی هدایتش میکند؟ خدا. «یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیرًا.» آن بندگان خدا فکر میکنند نه، خدا گمراه نمیکند. خدا خدای خوبیهاست. بعد بدیها چه میشوند آن وقت؟ بدیها آمده [و] نسبیاند. بعضی نسبتی به من بده. ؛ در «صد کلمه» یادم است، چند جلسه چهار ساعته پیرامونش بحث کردیم. از اینها نسبی است. آقا، شب خوب است یا بد؟ مثلاً میگوید بد است.
چرا؟ چون چشم من نمیبیند، مثلاً. من چون چشمهایم نمیبیند، میگویم بد است، تاریکی است مثلاً. ولی در ذات خودش بد است؟ نه. شیطان برای من بد است، برای خودش خوب است؛ یک موجودی برای خودش است. آتش برای من ضرر دارد، برای خودش خوب است؛، برای ماست که بد است. پس نسبی است.
«از کَران ازلی تا به کَران ابدی / دَرج در کِسوَت یک پیرهنش ساختهاند.» همه را در یک پیراهن جا دادهاند؛ پیراهن وجوب. آقا جان، اینها که داریم میخوانیم، میدانید چیست؟ اینها تفصیلات اسم اعظم الهی است. یعنی اسم اعظم کلمه دارد. یک اسم دارد، یعنی اسمش چیست؟ اسم اعظم حرف دارد. در حروف. در حروف چیست؟ اسم اعظم دعا دارد، اسم اعظم مقام دارد، اسم اعظم معارف دارد. اینها را [شما] معارف اسم اعظم را دارید میخوانید. یعنی اگر اسم اعظم بخواهد بحث شود، میشود این. حالا به مقامش بخواهید برسید، آن یک چیز دیگر است. آن اسم [خاص] اسم اعظم را بلد باشی، آن یک چیز دیگر است. اینها با هم یعنی اگر اسم اعظم را بخواهیم بحث کنیم، میشود چی؟ اینها.و چون خود صَریح و ظاهر است – صریح و آشکار و ظاهر است – هر جا نگاه میکنی، حق است، وجود است، واجبالوجود است. که عارفی از همین جا میگوید: «گر وعده بهشت بود یا که نار، غم مخور / بیرون نبرند تو را از دیار دوست.» حالا اگر درست خوانده باشیم، شعرِ [منظور این است که] جایی بیرون از وجود نمیروی. کسی هم که به این معرفت برسد – کسی که به این معرفت برسد – اصلاً جهنمی نمیشود، جهنم نمیرود. و چون خود صریح و ظاهر است، چنانکه در فص قبل دانستی و ماسوایش همه شئون اویند، پس علم او به ذاتش عین علم او به ماسوایش است.
▪️علمش به ذات خودش، علم به ماسوای خودش است. چون ماسوای خودش – همانطور که گفتیم – فیض اوست. فیض او بدون علم اوست؟ نه، نمیشود که. آقا امیرالمؤمنین (ع) در یک خطبهای میفرمود: «خلق ما علم و علم ما خلق.» [یعنی:] میداند آنچه را آفریده است و آفریده است آنچه را میدانست؛ و میداند آنچه را آفریده است. یعنی خلقتش بر اساس علمش است و علم دارد به آنچه که آفریده میشود. پس علم او به ذات خودش، علم او میشود به [ماسوا]، چون ماسوایش ظهورات ذات خودش هستند. «ظهورات ذات خودش» یعنی چه؟ چهجوری به وجود آمدند؟ الان بحث کنیم، یک بحث اجمالی کنیم اینجا. ببینید در عرفان اینجوری بحث میشود: «تناکحات اسما» – «تنَاکُه» یعنی نکاح، ازدواج – تناکحات اسمایی، مظاهری را به وجود میآورد، مظاهر علمی. شما در نظر بگیرید مثلاً حروف را. ما چطور حروف را میگذاریم کنار هم، یک کلمه میشود؟ قاف میچسبد به لام، میشود قل. قاف مثلاً به لام، بعد میچسبد به میم، میشود «قلم» مثلاً. همینجوری هر چیزی به هر چیزی که میچسبد، یک کلمهای به وجود [میآید]. تناکخ میکنند با هم، کلمات به وجود میآید. اسماء الهی، اول آن هفت اسم که امهات اسماء هستند. آن اسماء تناکح میکنند، اسماء زیرمجموعه آنها به وجود میآید. بعد در «اصول کافی» هم در باب اسماء این را داشتیم. بعد اسماء باز تناکح میکنند، اسماء بیشتری به وجود میآید. همینجوری این چه میشود؟ کثرت پدیدار میشود از اسماء. این در مرتبه علم است ها. بعد چه میشوند؟ میرسند [از] آن کلیات، میرسند به موجودات، جزئیات. میشود انسان، میشود حیوان، میشود مورچه، میشود مگس و و و و… این همه [موجود]. بعد افراد اینها – چون اینها هم [مثلاً] کلیِ مورچه کلی است – چند تریلیارد تریلیارد مورچه تا الان روی کره زمین آمده است؟ الله اکبر! چقدر موریانه تا الان روی کره زمین آمده است؟ افرادشان را میگویم. که بعد آن وقت اینها حالا در خارج بروز میکنند. حالا وقتی خداوند به خودش علم دارد، یعنی به اسماء خودش عالم است. وقتی به اسماء خودش عالم است، یعنی به مظاهر اسماء علم دارد. وقتی به مظاهر اسماء علم دارد، پس به موجودات خارجی علم دارد و بعد این علمش در خارج بروز میکند، میشود چه؟ عالم. میشود عالم. پس علم او به ذاتش عین علم او به ماسوایش است.
که «بسیط الحقیقة کل الأشیاء الوجودیه و لیس بشیء منها». آقا جان ادامه نداده ، همین قدرش را آورده است. «بسیط الحقیقة کل الأشیاء الوجودیه» یادتان هست بحثش چه بود؟ گفتیم اگر یک موجودی حقیقتاً بسیط باشد، مرکب نباشد، حد نداشته باشد، میشود عین همه اشیاء. منتها همه اشیاء از لحاظ وجودشان، نه از لحاظ عدمشان. ببینید، وقتی یک چیزی محدود است، فقط خودش است. محدودیتش را برمیداری – حالا در مفاهیم بگوییم – مثلاً انسان؛ انسان فقط به چه [چیزی]؟ به نوع ما اطلاق میشود. اگر این را بسیطتر کنیم، گستردهتر کنیم، میشود چه؟ بگویید؟ حیوان. حیوان که شد، خیلی چیزهای دیگر را در بر می گیرد. درست است؟ حالا این را بسیطتر کنیم، میشود چه؟ حیوان را بسیطتر کنیم، میشود چه؟ جِرم، جسم مثلاً. این را هم بسیطتر کنیم، چیست؟ جوهر مثلاً. این را هم بسیطتر کنیم، چیست؟ وجود. وجود دیگر میشود عین همه اشیاء، دیگر همه را زیر پَر دارد. که البته آن بحث «بسیط الحقیقه» را باید سر جایش باز کنیم تا ببینیم که خداوند عین همه اشیاء است، [اما] جنبه فقر آنها را ندارد. خداوند عین انسان است؟ بله، ولی محدود به انسان، آن محدوده انسانی را ندارد. آقا، خداوند عقل دارد؟ دارد یا ندارد؟؟ خودش عین عقل است. «عقل دارد» مال من است. خداوند خودش عین عقل است، تازه محدوده عقل را هم ندارد. آن محدودیت عقل، و چون وقتی عقل باشد، دیگر جسم نیست. عقل است، دیگر جسم نیست؛ ولی خداوند آن محدوده عقل را ندارد. پس «بسیط الحقیقه کل الاشیاء»، پس علم او به ذاتش یعنی علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است. عین اجمالی یعنی عین علم به ذات که اجمال دارد. کشف تفصیلی یعنی تمام موجودات که ظهورات او هستند.
«أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؟» آیا نمیداند کسی که خلق کرده است؟ و اوست که لطیفِ خبیر است. شیطان احمقِ گستاخ برگشت به خداوند و گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ.» [یعنی:] من بهتر از آدمم. «خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِینٍ.» [یعنی:] مرا از آتش آفریدی و او را از خاک آفریدی. خاک بر سرت! خداوند به اندازه تو نمیداند کدام بهترند؟ خدایی که آفریده! داری به خدا یاد میدهی من بهترم؟ ها؟ داری به خدا یاد میدهی من بهترم؟ «أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؟» آیا آن کسی که خلق کرد، خودش نمیداند؟ من که خلق کردم، خودت میگویی «خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ.» مرا از آتش خلق کردی، آدم را از خاک خلق کردی. خب، من که خلق کردم، به اندازه تو نمیدانم؟ چقدر گستاخ است! و عرصه غیرمتناهی هستی، جز این بسیط الحقیقه نیست.
لایَتَناهی و حضور؛ حضورِ لایَتَناهی. که هیچ کجی برنمیدارد، که هیچ خلافی برنمیدارد، که هیچ گناهی را نمیتابد، . چون همهاش چیست؟ نور است، همهاش حضور است.
«همه عالم صدای نغمه اوست
که شنید این چنین صدای دراز؟. وحدتِ وجود و فیضِ مطلق: تمام جهان (ماسوا) چیزی جز فیض و ظهورات ذات حق نیست و موجودات از حیث وجود، عینِ فیض او و به او وابسته و «فقیر» هستند.
۲. پیدایش کثرت از طریق اسماء: کثرتِ جهان از طریق پیوند (تناکُه) اسماء الهی پدید میآید، اما این کثرت هرگز به ذاتِ یگانه و بسیطِ خداوند، کثرت یا دوگانگی وارد نمیکند.
۳. علمِ عینِ ذات: علم خداوند به خودش، عینِ علم او به تمام موجودات است؛ زیرا همه موجودات، تنها جلوههای علمی و ظهوراتِ اسماء او هستند.
۴. توحید در عین کثرت: در مقام حقیقت، میان فلاسفه و عرفا در اصلِ توحید اختلافی نیست؛ چرا که تمام کثرتهای عالم، تنها تجلیاتِ یک حقیقتِ واحد و لایتناهیاند
[ ] »(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی