بسم الله الرحمن الرحیم
📆 یکشنبه ۱۴٠۵/۲/۶ درس نصوص(جلسه۱۶)
(فص ۱۳) در حق و ظاهر و باطن بودن واجب است
8️⃣خلاصه درس میپردازد به اول و اخر ظاهر و باطن بودن حق، و اینکه چیزی همانند خداوند نیست ایه لیس کمثله شئ
و اینکه حق ثابت و استوار است وگرنه حق نیست و به هر طرف رو کنی خدا هست و علم خداوند خود ذات اشیاست
⬅️ترجمه:
حق تنها اوست؛ پس چگونه [حق] نباشد، در حالی که واجب است؟ و باطن تنها اوست؛ پس چگونه [باطن] نباشد، در حالی که ظاهر است؟ پس او از آن حیث که باطن است، ظاهر است و از آن حیث که ظاهر است، باطن است. پس از باطن او به سوی ظهورش رهسپار شو، تا برایت آشکار شود و از تو پنهان گردد.
خداوند لیس کمثله شی است
میدانیم که خداوند سبحان «لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ» [چیزی همانند او نیست]. از این رو، هنگام بررسی صفات الهی، نباید گمان کنیم که این صفات نیز مانند صفات ما هستند. یعنی، «اول» بودن خداوند مانند اول شدن ما در مسابقهای نیست؛ یا «آخر» بودن او به معنای آخرین نفر وارد شدن به مجلسی نیست. «ظاهر» بودن و «باطن» بودن او نیز متفاوت است؛ متفاوت از ظاهر و باطن بودن مخلوقات. در میان مخلوقات، وقتی چیزی ظاهر است، دیگر باطن و پوشیده نیست؛ و وقتی پوشیده و باطن است، دیگر ظاهر نیست. اما خداوند، در عین ظهور، باطن است و در عین بطون، ظاهر.
تعریف تصور و تصدیق
در جلسۀ گذشته، به بحث «تصور و تصدیق» در علم پرداختیم. توضیح دادیم که ابتدا چیزی را تصور میکنیم، سپس آن را تصدیق. مثلاً «هوا» و «زمین» تصورند؛ و «هوا گرم است» یا «زمین گرد است» تصدیق. ما هیچ چیز نداریم که نتوانیم آن را تصور کنیم، اما تصدیقش کنیم. اما در مورد خداوند، اینگونه است. «حق» و «وجود» را نمیتوان تصور کرد، زیرا حد و کرانهای ندارند و به تصور درنمیآیند؛ اما آن را تصدیق میکنیم. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ علت اینکه به تصور درنمیآید، بطون اوست؛ زیرا هر آنچه تصور کنی، خداوند بر خلاف آن است
کلام امیرالمومنین ع
چنانکه امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هر چه را تصور کنی، خدا به خلاف آن است.» این از حیث بطون اوست. اما تصدیقش میکنیم؛ زیرا او ظاهر و آشکار است و از وجود، چیزی آشکارتر از او نداریم. از این رو، او را تصدیق میکنیم. او در عین ظهور، مخفی است؛ نه آنکه چیزی حجاب او شده باشد.
اکنون که دریافتیم ظهور در عین بطون و بطون در عین ظهور است، به ادامۀ فرمایش میپردازیم: «حق تنها اوست؛ پس چگونه [حق] نباشد، در حالی که واجب است؟» یکی از معانی «حق» – که در مباحث آتی مفصلتر بدان خواهیم پرداخت –
⬅️ در اینکه حق استوار و ثابت است
ثبات و استوار بودن است. اگر چیزی ثبوت و پایداری نداشته باشد و تغییر یا زوال بپذیرد، «حق» نیست. مثلاً کلام دروغ، که شخص آن را تغییر میدهد، «حق» نیست؛ زیرا اگر حق بود، ثابت بود. هر پدیدهای که ظاهر شود و سپس از بین برود، حق نیست؛ اگر حق بود، ثابت میماند. هر چیز متغیری، ثبات ندارد و بطلان در آن راه مییابد. مانند چوب که با سوختن، به زغال تبدیل میشود؛ «چوب» بودن آن باطل شده و به چیز دیگری مبدل گشته است. این نشان میدهد که بطلان در آن راه دارد. و از آنجا که حق در مقابل باطل است، پس هر چیز متغیری حق نیست. حافظ شیرینسخن میفرماید:
«فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانهای است کان دائم تغییر میکنند»
اما حق تعالی، حق است؛ زیرا او «واجبالوجود» است. بطلان به هیچ وجه در واجبالوجود راه ندارد. او بیحد و نامحدود است و تغییری در او راه نمییابد؛ یعنی از دست دادن و به دست آوردن چیزی در حریم واجبالوجود متصور نیست. پس او حق محض است؛ زیرا واجبالوجود است. ادامۀ فرمایش: «وَ هُوَ الْبَاطِنُ فَکَیفَ لا وَ قَد ظَهَرَ» (و اوست باطن؛ پس چگونه [باطن] نباشد، در حالی که ظاهر شده است؟).
▪️ظهور، قائم به بطون است. به بیان دیگر، ظاهری که میبینیم، متکی به باطنی است. مثلاً گچ دیوار قائم به جدار درونی آن است؛ اگر آن درون نباشد، این ظاهر پایداری نمییابد. هر ظهوری که ما میبینیم، باطنی دارد که ظهور به آن قائم است. وقتی فرمود: «او باطن است؛ چگونه نباشد در حالی که ظهور کرده است؟» یعنی وقتی چیزی ظهور میکند، لزوماً یک باطنی دارد که بر آن قائم است و در حقیقت، او باطنِ این ظهورات است.
⬅️این فصل به بیان «حق»، «ظاهر» و «باطن» بودن واجب تعالی میپردازد. تفسیر تفصیلی آن در فصل هفتاد و یکم این رساله خواهد آمد. بیان اجمالی این است که «حق» در اینجا به معنای «وجود ثابت محض» و «بحت و بسیط» است؛ ثابتی گسترده و بیحد که به بطلان آمیخته نیست. همانطور که بیان شد، هر چیز متغیر، باطل شده است. زوال نیز به او راه نمییابد. هستی حقیقی، هستی اوست. در حالی که ممکنات، هستیهایی هستند که بطلان در آنها راه دارد؛ وجودشان با هزاران عدم همراه است. مثلاً ما در یک مکان و زمان خاص هستیم و در بسیاری مکانها و زمانهای دیگر نیستیم؛ انسانیم و درخت نیستیم. اما واجبالوجود، نیستی و امر عدمی در او راه ندارد.
در روایات کتاب «توحید صدوق» از امام معصوم (ع) پرسیده میشود که آیا میتوان به خداوند اطلاق «شیء» کرد؟ خداوند خود در قرآن کریم فرموده است: «أَیُّ شَیْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً قُلِ اللَّهُ» (بگو شهادت چه کسی از همه بزرگتر است؟ بگو خدا). امام (ع) فرمودند: «خداوند شیء است، به حقیقت شیء.» اوست شیء حقیقی و هستی محض. دیگران چون سرابی در بیاباناند: «کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ» (مانند سرابی در بیابان که تشنه آن را آب پندارد، تا وقتی به آن رسد، چیزی نیابد و خدا را نزد خود ببیند).
⬅️کلام لبید بن ربیعه
به فرمودۀ «لبید بن ربیعه»، شاعر جاهلی که رسول اکرم (ص) سخنش را تأیید فرمود: «أَلا کُلُّ شَیْءٍ مَا خَلا اللَّهَ باطِلٌ» (آگاه باشید هر چه جز خداست باطل است). و به قول خواجه نصیرالدین طوسی: «موجود به حق، واحد اول باشد و باقی همه موجود مخیل باشد.» (یعنی غیر از او، هر وجودی تخیلی است). مقصود از این «تخیلی» بودن عالم، نیازمند بحث عرفانی است. همچنین گفتهاند: «هر چیز جز او که آید اندر نظرت / نقش دومی چشم احول باشد»؛ یعنی پدیدههای دوگانه که چشمِ احول (دوبین) میبیند، حقیقت ندارند.
وجوب، به معنای بینیازی شیء از غیر خویش است. یعنی واجبالوجود از هر چیزی جز ذات خود بینیاز است؛ اگر واجبالوجود به غیر خود محتاج باشد، فقیر خواهد بود. آنگاه، آن غیر یا خود واجبالوجود است (که تعدد واجبالوجود پیش میآید) یا ممکنالوجود (که آن نیز باید به واجبی دیگر قائم باشد)
⬅️ وجوب همان بی نیازی است
پس وجوب، همان بینیازی از غیر است. بنابراین، اگر ذات باریتعالی حق محض، ثبوت صرف و وجود بحت نباشد، لازم میآید که دارای وجود و ماهیت باشد. این بدان معناست که وجود و ماهیت او دو چیز جداگانه هستند و این امر منافی با وجوب ذاتی اوست؛ زیرا در این صورت، مانند ممکنالوجود میشود که نیازمند اعطاکنندۀ وجود به ماهیت خود است.
بهعنوان مثال برای درک تفاوت ماهیت و وجود – که در فصل اول نیز به تفصیل بحث شد – میتوان گفت: همانند نسبت موتور و بنزین است. آیا موتور عین بنزین است؟ خیر. این دو از هم جدایاند. اگر موتوری بنزین دارد، آیا آن بنزین از آنِ خودِ موتور است؟ خیر، بنزین به آن تزریق شده است. آیا موتور بنزین را از موتوری دیگر گرفته است؟ خیر، آن موتور نیز خود نیازمند بنزین است. بنزین باید از منبعی جداگانه (مثل پمپ بنزین) به موتور برسد. به همین ترتیب، وجود و ماهیت دو امر متمایزند. وقتی به ماهیتی وجود داده میشود، این وجود از آنِ خودش نیست؛ بلکه به آن اعطا شده است، از منبعی که خود ماهیت نیست و وجودبخش است.
▪️حق تعالی در نهایت ظهور خود، باطن است. او از شدت ظهور، نادیدنی و غیرقابل تصور است. حجابی که بر او آویخته است، چیزی جز غلبه و شدت ظهور او و قصور ادراکات ما از درک کنه نورش نیست. خداوند آنچنان ظاهر است که «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (به هر سو رو کنید، روی خدا آنجاست). قصور ادراکات ما نیز مانع دیگری است. در حدیثی از امام صادق (ع) پرسیدند: «آیا میتوان خدا را دید؟» امام (ع) فرمودند: «نور خورشید یک هفتادم نور کرسی است؛ نور کرسی یک هفتادم نور عرش است؛ نور عرش یک هفتادم نور ستر است؛ و نور ستر یک هفتادم نور حجاب است.» سپس فرمودند: «آیا در ظهر آفتاب میتوانی به خورشید نگاه کنی؟ خورشیدی که این همه تنزل یافته است، را نمیتوانی ببینی؛ پس چگونه میتوانی او را ببینی؟» چشمان ما از درک کنه نور الهی قاصرند.
هیچ قطاعی (پردهای) میان او و خلقش زده نشده است. خداوند از هر چیزی ظاهرتر و آشکارتر است و هر جا بنگری، جلوۀ اوست. از معصوم (ع) روایت شده که فرمود: «یَا خَفِیّاً مِن فَرطِ الظُّهورِ» (ای پنهان از شدت ظهور!).
⬅️ کلام رسول اکرم (ص)
رسول اکرم (ص) فرمودند: «إِنَّ الْمَلَأَ الْأَعْلَى یَطْلُبُونَهُ کَمَا تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ» (همانا ملکوتیان او را میجویند، همانگونه که شما او را میجویید). این بدان معناست که چون او باطن مطلق و از شدت ظهور پنهان است، همگان در جستوجوی اویند. همانگونه که در شعر آمده:
«همه اوست هر چه هست یقین / جان و جانان و دلبر و دل و دین»
پس از آن جهت که باطن است، ظاهر است و بالعکس. همانگونه که در آیۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» آمده است. «وقتی از بطون او بگیری»، یعنی بکوشی تا از «مغرس جسمانیت» (محل کاشت جسمانیات و عالم ماده) ریشۀ «عروق» (رگها یا تعلقات) خود را برکنی. بدین معنا که از تعلقات مادی و شهوات دنیوی دل بکنی و از کدورتهای آن «متعرّی» (عریان) گردی و لباس بشریت را از تن به در آوری؛ و با «صفات رحمانیت» (صفات الهی) «متحلی» (آراسته) شوی.
با این کار به سوی ظهور او سر برمیآوری و جلوۀ او را خواهی دید. سعدی چه نیکو سروده:
«یار نزدیکتر از من به من است / وین عجب کین من از وی دورم»
هنگامی که پردهها از چشم سالک کنار رود، آنچه او میبیند، وصفناپذیر است. همانگونه که عارفان در مناجات خود
میگویند:
مناجات عارفان
«إِلَهِی هَب لِی كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْكَ» (معبودا، کمال انقطاع به سوی خود را به من ارزانی دار و دیدگان دل ما را با پرتو نگاه به خود، نورانی فرما). آنچه عارف درک میکند، قابل وصف نیست؛ «یُدرَکُ و لا یُوصَفُ». پس از این آشکار شدن، او از شدت عظمت، از دید تو پنهان میشود.
کلام ابن بابویه در کتاب توحید
. ابن بابویه در کتاب «توحید»، در باب رد بر ثنویه و زنادقه، از آن بزرگوار روایت کرده است که امام ابوالحسن (ع) فرمودند: «إِنَّ الْاِحْتِجَابَ عَنِ الْخَلْقِ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِمْ» (حجاب از خلق به دلیل زیادی گناهانشان است). این حدیث طولانی است و آنچه ذکر شد، بخشی از آن است؛ هرچند نسخههای مختلفی از آن نیز وجود دارد.
▪️خداوند چنان نزدیک است که گویی در کنار ما نشسته است. او که پرده از رخ برافکنده، به محض آنکه تو به سوی دیگر، به امور دنیوی و لذات آن (حتی حلال) التفات میکنی، گویی رخ میپوشاند. این پرده از آن رو ایجاد میشود که توجه ما به غیر او معطوف شده است. درست مانند همسری که اگر به دیگری بنگری، ناراحت میشود و رخ برمیگرداند. خداوند نیز چون معشوق حقیقی است، هرگاه به جز او بنگریم، حجاب ایجاد میکند. اگر بگوییم: «خدایا، آنچه تو میخواهی»، و در هر حال، حتی در بیماری و سختی، خواست او را بر خواست خود مقدم بداریم، آنگاه پرده کنار خواهد رفت. اما اگر بر خواست خود اصرار ورزیم و به سوی مقصود خویش مایل باشیم، او نیز حجاب را حفظ میکند. چنانکه گفتهاند:
«قصد من سوی وصال و میل او سوی فراق / ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست»
(پایان فص ۱۳)
(فص ۱۴)در علم واجب تعالی است)
.ترجمه: هر چیزی که سبب ایجابی آن شناخته شود – یعنی علت و جهت سببیّت آن معلوم گردد – آن چیز نیز شناخته میشود. به عبارتی، با شناخت علت تامه، معلول نیز شناخته میشود. مثلاً اگر بیماریای ناشناخته خوانده میشود، بدان معناست که علت آن معلوم نیست. در شناخت پدیدهها نیز همینگونه است؛ اگر علت پدیدهای مانند گرما (که آتش، خورشید، بخار و…) شناخته شود، معلول آن نیز شناخته خواهد شد.
⬅️
منظور از علت در اینجا، «علت تامه» است. هنگامی که سلسلۀ اسباب منظم و مرتب شود، این سلسله در نهایت با ایجاب، به جزئیات شخصی منتهی میگردد. بنابراین، هر کلی و جزئی در نزد ذات حق، به ظاهریت اولیه او پیداست. یعنی سلسله علل و معلولات از باطن عالم آغاز شده و به جزئیات همین عالم میرسد. هر کلی و جزئی که ما در نظر میگیریم، در نزد ذات حق و به واسطۀ ظاهریت اولیه او آشکار است؛ چرا که علت تامه آن حق تعالی است و این عالم، ظهور و تجلی اوست. پس علم خداوند به این موجودات، از خود ذات اوست؛ زیرا او خود ظهور کرده است.
علم باری تعالی
اما علم باریتعالی به موجودات و ظهور ذوات آنها برای او، بدین لحاظ نیست که این موجودات در زمان و آن داخل هستند. نباید گمان کرد که خداوند به موجودات این عالم – که یکییکی در تحت زمان به وجود میآیند – علم پیدا میکند. علم واجبالوجود به آنها، منزه از چنین علمی است که متصف به ماضی و حال و استقبال باشد؛ بلکه علم او فوق زمان است. گذشته، آینده و حال، مفاهیمی برای ما هستند و به خداوند اطلاق نمیشوند؛ زیرا در غیر این صورت، ذات او دچار تغییر و حدوث میشود و به معنای کسب علم جدید خواهد بود. بلکه ظهور آنها برای واجب تعالی، از خود ذواتشان است.
▪️در واقع، علم او خود ذات اشیاست؛ نه آنکه چیزی جز ذاتشان را بداند. و ترتیب اسبابِ یکایک آنها به سوی بینهایت، خود ظهور ذات حق است که در نزد اوست. پس او عالم به همه چیز است و علمش به واسطۀ ذاتش، «کل ثانی» است؛ کلی بینهایت و بیحد که امر و مشیت از آنجا نشأت میگیرد.
پیش از ادامۀ توضیحات، لازم است به برخی دیدگاههای متکلمان دیگر اشاره کنیم تا عظمت این بنای فکری روشن شود. برخی از متکلمین معتقدند که خداوند عالم را در زمانی مشخص آفریده است و آفرینش دمادم را درک نمیکنند. آنان بیان میدارند که خداوند خورشید و ماه و… را به وجود آورده است. حال این سؤال مطرح میشود که علم خداوند به این پدیدهها چگونه است؟ برخی معتقدند فرشتگان علم را برای او میآورند و این فرآیند حتی زمانبر است؛ زیرا خداوند بر عرش نشسته است. متکلمین عامه اینگونه به علم الهی مینگرند و میپرسند: آیا خداوند پس از پیدایش اشیا، به آنها علم پیدا میکند؟
علم خداوند عین ذات اوست
ابتدا از این مبنا آغاز میکنیم که «علم خداوند عین ذات اوست.» اگر علم او عین ذاتش نباشد، دو حالت متصور است: یا علم امری واجب است که در این صورت تعدد واجبالوجود لازم میآید؛ یا امری ممکن است که در این صورت باید مخلوق باشد. اما علم مخلوق نیست. اگر فرض کنیم خداوند علم خود را خلق کرده، این پرسش مطرح میشود که آیا پیش از خلق، عالم بوده یا جاهل؟ بنابراین، چارهای جز این نیست که علم خداوند عین ذات او باشد.
اگر فرض کنیم وقتی چیزی اتفاق میافتد، خداوند به آن علم پیدا میکند و پیش از آن نمیدانسته است، این به معنای تغییر و تکامل علم الهی است. از آنجا که علم الهی عین ذات اوست، تغییر در علم به معنای تغییر در ذات الهی است. این امر، ذاتِ واجبالوجود را «حادث» میکند، چرا که «هر متغیری حادث است». بنابراین، خداوند باید به تمامی وقایع، از جمله آنچه هزار سال دیگر رخ میدهد، علم ازلی داشته باشد؛ عدم علم به معنای جهل و تغییر در ذات اوست.
همین استدلال در مورد ارادۀ الهی نیز صادق است. اگر ارادۀ او را حادث بدانیم – یعنی الان اراده میکند و قبلاً نمیخواست – این نیز به معنای تغییر و حدوث در ذات الهی است. دیدگاه رایج در میان برخی متکلمان که علم خداوند را «حصولی» و متغیر میدانند، به این معناست که علم او نیز مانند علم ما – که با تغییر اشیا تغییر میکند و کامل میشود و حادث است – حادث خواهد بود. در حالی که این اشکال در مورد ما که خود حادث هستیم، وارد نیست؛ اما در مورد ذات قدیم، هرگونه تغییر یا عدم علم به چیزی، به معنای حدوث ذات اوست و تبعات کفرآمیز دارد.
مبحث «علم الهی» بسیار سخت و سنگین است و درک صحیح آن نیازمند آشنایی با مبانی فکری گوناگون است.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی