→

1405-5-25 نصوص الحکم جلسه 32

⌂

1405-5-25 نصوص الحکم جلسه 32

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۲۵،درس نصوص، جلسه (۳2)

🧿 موضوع: در وحدت صنع و صانع است (فص ۲٠)

▪️ رسیدیم به فص ۲٠که تتمه فصل نوزدهم است. فصل نوزدهم به بحث «برهان اِنّ» و «برهان لِمّ» می‌پرداخت، یا بحث «برهان صدیقین»؛ یعنی استدلال از ذات به ذات، نه از ممکنات به ذات، که حق را از روی خودش اثبات کنیم، نه با واسطه ممکنات. این امر با توجه به خود حقیقت وجود میسر است. اکنون مختصری عرض می‌کنم تا این مطلب بهتر در اذهان جای گیرد یا یادآوری‌ای باشد.

گاهی اوقات ما یک فرد انسانی را در نظر می‌گیریم؛ مثلاً می‌گوییم: «آقای زید». و گاهی مفهومی بزرگ‌تر از آن شخص را در نظر می‌آوریم؛ مثلاً می‌گوییم: «مرد». «مرد» مفهومی است که نه تنها زید را، بلکه هر مردی را در بر می‌گیرد؛ یعنی مرد سیاه باشد یا سفید، بلند باشد یا کوتاه، چاق باشد یا لاغر، هر انسان نرینه‌ای را شامل می‌شود. حال، مفهومی بزرگ‌تر از مرد چیست؟ «انسان». انسان مفهومی است که از مرد بزرگ‌تر است؛ زیرا زن را هم شامل می‌شود، بلکه کودک را نیز در بر می‌گیرد؛ و زشت و زیبا، بلند و کوتاه، شهری، روستایی، متمدن، غیرمتمدن، همه این‌ها را مفهوم انسان شامل می‌شود.

▪️اکنون مفهومی وسیع‌تر، بسیط‌تر و بزرگ‌تر از انسان چیست؟ «حیوان». هنگامی که می‌گوییم «حیوان»، هر موجودی را که دارای حیات باشد، شامل می‌شود. انسان نیز نوعی حیوان است که خصوصیتش نطق است. این مفهوم حیوان، همه حیوانات را در بر می‌گیرد. بزرگ‌تر از این چیست؟ «جسم». وقتی می‌گوییم «جسم»، هم حیوان را شامل می‌شود و هم موجودات غیرحیوان را؛ هر چیزی که دارای ابعاد سه‌گانه باشد: طول و عرض و عمق، و البته رنگ و بو و مانند آن. جسم همه این‌ها را در بر می‌گیرد.

▪️مفهومی بزرگ‌تر از جسم چیست؟ «وجود». وجود بزرگ‌ترین و بسیط‌ترین مفهوم است. دیگر مفهومی بزرگ‌تر از آن نداریم. یعنی بگوییم بسیط‌تر یا گسترده‌تر از وجود. مفهومی بزرگ‌تر از آن نیست.

▪️اکنون درباره این وجود بحث می‌کنیم. آیا این وجود هست؟ اصلاً می‌توانیم بحث کنیم و بگوییم وجود هست؟ وجود عین هستی است. دلیلی برای اینکه وجود هست، می‌خواهید؟ می‌گوییم وجود عین هستی است، عین حقیقت است، عین حق است. اصلاً «حق» یعنی «وجود». اگر می‌گوییم چیزی حق است، یعنی وجود دارد؛ حال چه وجود جسمی باشد یا معنوی، ذهنی باشد یا خارجی. استدلال برای وجود نمی‌توانیم بیاوریم؛ زیرا واضح است. خودش دلیل بر خودش است. وقتی به نفس وجود توجه می‌کنیم، یا «من دلّ علی ذاته بذاته» می‌شود، خودش دلیل خود است. اصلاً احتیاج نداریم که چیزی را برای اثبات وجود بیاوریم.

▪️و بعد، همه چیز زیرمجموعه این وجود است. آیا این وجود عقل دارد؟ عین عقل است، ولی محدود به حد عقل نیست. آیا وجود بینایی دارد؟ عین بینایی است، ولی محدود به بینایی من و شما نمی‌شود. آیا وجود ادراک دارد؟ عین ادراک است، ولی محدود به ادراکات ما نمی‌شود. آیا وجود شخصیت دارد؟ شخصیت یعنی چه؟ ببینید، اکنون من شخصیت یک شخص هستم، آیا وجود شخصیت دارد؟ وجود عین تشخص است. اصلاً هرچه تشخص دارد، از وجود است؛ یعنی هرکه هرچه دارد، از وجود است. آن نداشتن‌هایشان مال خودشان است.

▪️ملاصدرا عبارتی بسیار زیبا درباره واجب‌الوجود دارد. می‌گوید: «امر عدمی در واجب راه ندارد.» یعنی نداشتن؛ بگوییم این را ندارد. مگر آن اموری که خودشان بازگشتشان به عدم است. مثلاً می‌گوییم: «جهل ندارد.» جهل نداشتن، علم است. وگرنه کمالی نیست که این واجب‌الوجود نداشته باشد؛ زیرا همه چیز زیر سایه این واجب‌الوجود است.

▪️سپس به این نکته می‌رسیم که این واجب‌الوجود اصلاً نمی‌تواند دو تا باشد. قبلاً هم گذشت؛ چون ماهیت ندارد.

▪️این در بحث قوس نزول گفته شد: «وقتی به وجود نگاه کنی، وجود را بشناسی، بعد در معرفت اشیا، در معرفت حقایق موجودات، نزول می‌کنی.» عبارت را خواندیم و ترجمه کردیم: «هرگاه در اول حق را شناختی، هم حق را شناختی و هم غیرحق را.» می‌خواهد بگوید بحث چیست؟ بحث این است که ما خدا را از موجودات بشناسیم یا از حق؟ می‌گوید بحث حق را قبلاً، جلسه قبل گذراندیم. ما اگر حق را بشناسیم، هم حق را می‌شناسیم و هم باطل را. اما اگر باطل را بشناسیم، فقط باطل را می‌شناسیم. گفتیم: «دو دو تا، حالا این سی و پنج تا، سی و پنج تا، آقا پنجاه تا نمی‌شود.» باشد. «سی و پنج تا، سی و پنج تا صد تا می‌شود؟» نمی‌دانم. «فقط می‌دانم پنجاه تا نمی‌شود.» بقیه باطل‌ها را هم نمی‌دانم، حتی حق را هم نمی‌دانم. اما وقتی فهمیدم دو دو تا می‌شود چهار تا، هرچه غیر از این بود، باطل می‌شود. دو دو تا صد تا، دو دو تا دویست تا، دو دو تا پنجاه تا؛ همه را می‌گوییم باطل.️حق را که بشناسیم،
▪️فرمود: «و اگر در اول باطل را شناختی، باطل را شناختی و حق را چنان‌که باید نشناختی.» می‌گوید اگر به سراغ شناخت موجودات بروی، درست است که این موجود را شناختی که می‌گویی خدایی دارد. از اینجا می‌شناسیم که خدایی دارد. اما به تفصیل نمی‌دانی کیست و چیست. «خدایی هست.» فکر می‌کند مثلاً بیگ‌بنگ یعنی خدا. نمی‌فهمد اصلاً خدا چیست.

▪️آن‌هایی که خدا را انکار می‌کنند، نمی‌دانند اصلاً خدا چیست؛ وگرنه نمی‌شود خدا را انکار کرد. خداوند را نمی‌شود انکار کرد. ببینید آیه قرآن: «أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.» آیا در وجود خدا شکی هست؟ یعنی چه؟ یعنی شک نیست. گفتیم در چه قضایایی شک نیست؟ قضایای بدیهی.
در مقابلش قضایای نظری است که استدلال می‌خواهد، دلیل می‌خواهد، شک می‌آید. می‌گوید خدا اصلاً شک در آن نیست. شک در خدا نیست. چرا؟ چون بدیهی است.

▪️«پس نظر به سوی حق کن که تو آفلان را دوست نداری.» می‌گوید حالا که این‌گونه است، از بالا به پایین یا از پایین به بالا، می‌گوید: «به حق نظر کن، تو آفلان را دوست نداری.» اشاره به چیست؟ اشاره به آیه آن داستان حضرت ابراهیم است که آن آیه را جست‌وجو کنید. چون نکاتی دارد، عرض کنم .
▪️در آیه ۷۶ سوره انعام.(می‌فرماید: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا.» موقعی که شب شد، شب او را پوشاند. حالا این‌ها چرا این‌گونه می‌فرمود: «جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ»؟ پوشاند. «رَأَىٰ كَوْكَبًا.» دید، با اینکه در پوشیدگی نمی‌شود دید که. «رَأَىٰ كَوْكَبًا.» یعنی اینجا می‌شود کوکب را دید. در روز دیگر نمی‌شود دید. «قَالَ هَٰذَا رَبِّي.» گفت: «این پروردگار من است.» «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» وقتی افول کرد، غروب کرد، گفت: «من افول‌کنندگان را دوست ندارم.»

▪️«فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي.» پس هنگامی که ماه را دید درخشان طلوع‌کننده، گفت: «این رب من است.» «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ.» گفت: «اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، هرآینه من از قوم گمراهان خواهم شد.» «فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّي.» وقتی خورشید را دید طلوع‌کننده، گفت: «این است پروردگار من.» «هَٰذَا أَكْبَرُ.» «این بزرگ‌تر است.» «فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ.» وقتی غروب کرد، گفت: «ای قوم من، بیزارم از آنچه شما شرک می‌ورزید.»

▪️یک نکته‌ای را بگویم که برای تفسیر خودتان توجه کنید. حضرت ابراهیم می‌داند خدایی دارد. بعد می‌گوید: «هَٰذَا رَبِّي.» این پروردگار من است. یعنی پروردگارم. که در آیه دوم چه؟ «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي.» اگر پروردگارم مرا هدایت نکند. پس دنبال هدایت از سوی پروردگارش می‌گردد. ، پس دنبال خدا می‌گردی؟ تو که می‌دانی خدا هست! نکته اینجاست. خدا را قبول داری، پس دنبال خدا می‌گردی؟ حالا من به این‌هایش کار ندارم.

▪️«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ»؛ ستاره و ماه و خورشید. ببینیم چند ضمیر در این آیات به کار رفته است. اول: «رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي.» چند؟ این یک دانه ضمیر: «هَٰذَا.» اشاره دارد به چه؟ به کوکب. «فَلَمَّا أَفَلَ.» وقتی افول کرد. چه کسی؟ کوکب. «قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» چند تا؟ دو ضمیر اشاره کرد به آیه بعد. پس برای کوکب دو ضمیر به کار برد.

▪️«فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي. فَلَمَّا أَفَلَ.» سه تا. «قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ.» خورشید: «فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّي.» دو تا. «هَٰذَا أَكْبَرُ.» سه تا. «فَلَمَّا أَفَلَتْ.» چهار تا. دو تا، سه تا، چهار تا.
▪️ آیه قرآن به ترتیبی در ضمایر این‌ها دارد به ما اشاره می‌کند. برای کوکب دو ضمیر می‌آورد. برای ماه سه ضمیر می‌آورد. برای خورشید چهار ضمیر می‌آورد. حالا این را هم دقت داشته باشیم، آیات قرآن را می‌خوانیم، کنارش رد نشویم.

▪️در آیه اول: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» وقتی غروب کرد، گفت: «غروب‌کنندگان را دوست ندارم.»
▪️ علامه طباطبایی (رضوان خدا بر ایشان باد) ذیل این آیه بحث شیرینی دارد. می‌فرماید: «دوست داشتن گاهی اوقات دوست داشتن شخصی است.» مثلاً فرد می‌گوید: «من قرمه‌سبزی دوست دارم.» می‌گوییم: «خب، تو دوست داری، من دوست ندارم.» این یک دوست داشتن شخصی است. فرد می‌گوید: «آقا، من فلان خواننده را دوست دارم.» شما دوست داری، ما دوست نداریم.

اما بعضی چیزها هست که شخصی نیست، فطری است. فطرتاً انسان زیبایی را دوست دارد. هر چیزی که زیبا باشد، نسبت به چیز زشت می‌گوید: «این زیباست، من این را دوست دارم.» فطرتاً انسان چیزی را که کامل باشد، دوست دارد؛ نسبت به چیز ناقص. حتی یک بار گفتم: «شما بروید در جنگل‌های آمازون، آن‌هایی که با نیزه شکار می‌کنند، دو نیزه به او بدهید. یکی کج و معوج باشد، یکی صاف. کدام را انتخاب می‌کند؟ آن صاف را.» فطرتش می‌گوید: «این بهتر است.» فطرت می‌گوید: «من این را دوست دارم، این را دوست ندارم.»

▪️بعضی دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها فطری است. حتی جزئیات. ، خانم‌ها آرایش می‌کنند؟ می‌رود جلو آینه، آرایش می‌کند خودش را. این می‌خواهد به چه برسد؟ به یک زیبایی برسد. تا یک جایی پیش می‌رود. می‌گوید: «الان خوب شد.» این «الان خوب شد» در نسخه‌ای که داشتی، چه بود که گفتی «الان خوب شد»؟ در فطرتش یک چیزی هست. حالا کار به آرایش ندارم، آرایش کار خوبی است یا نه، این‌ها را کار ندارم . در فطرتش یک چیزی هست، می‌گوید: «خب، این الان خوب است. این کامل است.» یا نزدیک به کمال است. در فطرتش هست. وگرنه قبل وسط‌هایش بگویی، می‌گوید: «نه، این کامل نیست. هنوز تمام نشده.» «تمام نشده» پس یک چیزی در دلش دارد، منطبق می‌کند با او.

▪️آیه قرآن می‌فرماید: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا.» راه را به او نشان دادیم. «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا.» این‌ها الهام شده است به او. در فطرت همه هست. «آفلین» را می‌گوید: «من دوست ندارم.» می‌گوید: «خب، حضرت ابراهیم، تو دوست نداری.» می‌گوید: «نه، این فطری است. هیچ‌کس دوست ندارد چیزی را که یک وقتی باشد، یک وقتی نباشد.»
▪️جناب حافظ چه می‌گوید؟
/بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست/
همین «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» را دارد تفسیر می‌کند. «ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.» چیزی که گاهی باشد، گاهی نباشد، دوست نداریم. دوست داریم همیشگی باشد. وقتی گفت: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» هرچه غروب کند، برود، دیگر نیست. خدایی را می‌خواهم که همیشه باشد. خدایی را می‌خواهم که همیشه باشد.

▪️اینجا فرمود که: «پس نظر کن به حق. تو آفلان را دوست نداری.» «فَانَّكَ لَا تُحِبُّ الْآفِلِينَ.» چرا که تو افول‌کنندگان را دوست نداری. این فطرت تو افول‌کننده‌ها را دوست ندارد. پس یک چیزی را بگرد که افول نداشته باشد. هر چیزی در این عالم افول دارد. آقا، چرا قرآن می‌فرماید که: «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ.» قسم به خورشید هنگامی که خاموش می‌شود. می‌خواهد بگوید خورشید هم خاموش می‌شود. حالا غیر از اینکه غروب می‌کند، یک روزی می‌آید خورشید خاموش می‌شود. فکر نکنی خورشید همیشگی است. «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ. إِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ. إِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ.» می‌گوید همه این‌ها یک روزی معکوس می‌شوند. آفلین‌اند. پس دوست داشت، ولی یک چیزی افول ندارد.

▪️«وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ.» در قرآن داریم. «إِنَّ الْآخِرَةَ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ.» یا «وَمَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ.» یک جایی می‌فرماید: «وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ.» خداوند خوب و باقی است. خدا خوب و باقی است. هر وقت بخواهی هست. دم دست. همیشه. تو از او غافلی، او از تو غافل نیست. «إِنَّ الرَّاحِلَ إِلَيْكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ.» خدایا، کسی که می‌خواهد به سوی تو بیاید، راهش خیلی نزدیک است. تا توجه می‌کند، تو را می‌بیند. تا می‌گوید: «یا الله»، تو هستی. لازم نیست راه دور برود. خداوند مکه و کعبه و این‌ها نیست که بخواهیم برویم. آن دستوری به ما داده شده است برای اموری، که برویم کعبه را طواف کنیم و آنجا نماز بخوانیم. خداوند که آنجا نیست که. خداوند همه‌جا هست.

بلکه «وجهه خود را» یا «وجه خود را به وجه کسی که جز وجه او باقی نمی‌ماند توجه ده.» وجهه خودت را که دنبال آن آیات همین «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» بعد حضرت ابراهیم می‌فرماید: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» یکی‌یکی مظاهر را گفت. مظاهر آسمانی را هم. ستاره‌ها و ماه و خورشید و بعد فرمود: «از این‌ها همه بیزارم.» توجه می‌کنم: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» همه این‌ها را شکوفا کرده. «حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.» که وقتی توحید درست می‌شود، بعد «إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.» اول توحید باید درست شود. بعد می‌شود نمازم، عباداتم، زندگی‌ام، مرگم، همه چیزم برای خداست. اول توحید باید درست شود. وگرنه توحید درست نشود، روی این نکته خیلی دقت کنید که عرض کردم. خدا را می‌شناسد و این حاضر، این رب من است، این رب من است. قبلاً گفتیم جوابش را . ولی روی آن فکر کنید که خوب مطلب را درآورد.

▪️بیان: این فصل، تتمه و نتیجه فصل قبلی است. طریق دوم فصل سابق، برهان صدیقین در اثبات واجب به ذاته بود که از

مشاهده حق محض و وجود بحت حاصل می‌شد. و سپس از آن به برهان لم، سیر در اطوار شئونی او که مرجع علیت در نزد این گروه به تطور و تشأن آن است. برهان لم، سیر در اطوار شئونی اوست؛ از بالا به پایین. چون وقتی از بالا به پایین می‌آیی، می‌بینی وجود تشأن می‌خورد؛ یعنی شأن پیدا می‌کند. تطور می‌خورد. طور به طور می‌شود. مرتبه مرتبه می‌شود. یک مرتبه حاکم است بر یک مرتبه. یک مرتبه محکوم یک مرتبه است. همین‌گونه تا به پایین‌ترین مرتبه برسد. بعد در خود همین پایین‌ترین مرتبه هم می‌بینیم باز آن‌که علم دارد، حاکم است بر آن‌که علم ندارد. آن‌که قدرت دارد، حاکم است بر آن‌که قدرت ندارد. یعنی این تطورات در خود این مرتبه پایین هم باز هست. سیر در اطوار شئونی او، چه مرجع علیت در نزد این گروه به تطور و تشأن آن است.
▪️مرجع علیت به چیست؟ که حق تعالی شأن پیدا کرده، تشأن، تعین پیدا کرده. این‌ها ظاهر شده‌اند. و ظهور علت منشأ ظهور معلول است، بدون عکس. علت ظهور می‌کند، معلول به وجود می‌آید. علت.

حافظ چه می‌گوید؟ «ناگهان پرده برانداخته‌ای.» یعنی چه؟ پرده برانداخته، ظاهر شده. دویده بیرون. یک مرتبه خودش را نمایان کرده. که ظهور علت می‌شود منشأیی برای ظهور معلول. ولی ظهور معلول منشأ برای ظهور علت نیست. بلکه تعبیر به علت و معلول در چشم یک طالب نشان، خالی از تسامح نیست. این علت و معلول ناظر به علت و معلولی است که مشائیان مطرح می‌کنند.

▪️یک موقع ما بحث علت و معلول می‌گوییم. مثلاً می‌گوییم این خانه علتی دارد که این خانه را بنا کرده است. درست است؟ علتی داشته این خانه را ساخته. بدون سازنده که نمی‌شود. به قول یکی از این اروپایی‌ها که خدا باور بود، بعد بعضی از دوستانش که تحقیق می‌کردند با هم خدا ناباور بودند. می‌گوید: «من یک ماکتی ساختم از چرخش ستاره‌ها و گرد خورشید و زمین و این‌ها می‌چرخد با حالا آن چیزهایی که درست کرده بودم، خیلی دقیق و قشنگ و هرکدام چه سیری دارند. هرکدام.» بعد این دوستم آمد دفتر کار من، وقتی این را دید، خیلی لذت برد. خدا ناباور بود. گفت: «این را کی درست کرده؟ خیلی قشنگ است. خیلی زیباست.» گفتم: «این را کسی درست نکرده. ما آمدیم صبح وقتی دیدیم اینجاست.» گفت: «چی داری می‌گویی؟ این را کسی…» گفتم: «نه آقا، این را کسی درست نکرد.» «در دفتر بسته بوده. ما هم صبح آمدیم دیدیم خودش اینجا درست شده.» گفت: « شوخی می‌کنی با من؟» گفتم: «نه، شوخی نمی‌کنم.» گفت: «یعنی چه؟» گفتم: «مرد حسابی، تو اصلش را که افلاک می‌چرخند و این‌ها، می‌گویی خدا ندارد. خالق ندارد. بعد این ماکت را می‌گویی نمی‌شود. این ماکت نمی‌شود خالق نداشته باشد. آن وقت افلاک خالق ندارند؟»

▪️یک موقع بحث چیست؟ بنا و بنّاست. علیت. که بالاخره این خانه را یک بنّایی علت است. ولی آیا علیت این‌گونه است بین خالق و مخلوق؟ آقا جان، می‌گوید: «در چشم حقیقت، یک تابی نشان بحث علیت و معلول خالی از تسامح نیست.» می‌گوید: «از علت و معلول آن‌گونه که شماها می‌گویید نیست.» که نمی‌دانم آتش اینجا را گرم کرده. آتش علت گرمای اینجاست. ها؟ آتش علت، درست است علت و معلول‌اند دیگر. می‌گوید: «آیا خداوند هم این‌گونه است؟» می‌گوید: «نه. این‌گونه نیست.» بلکه یک علت است که اسمش را بگذاریم علت، ظهور کرده، شده این معلول. یک خالق ظهور کرده، شده مخلوق. که حالا جلوتر می‌خوانیم از روی آن.

▪️و در حقیقت، لسان حالشان این است که: «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ.» آیا پروردگار تو کافی نیست که بر هر چیزی شهید است؟ یعنی شاهد است. بر هر چیزی. بر من شاهد است؟ بر درون من چه؟ بر سلول‌های من چه؟ تا کجا شاهد است؟ تا کجا شاهد است؟ جایی می‌رسد که دیگر شهود حق تعالی، شهود شهید حضور خودش است. شهید حضور خودش است. نه اینکه جدا تصور کنی یک خدایی که بالای آسمان‌ها نشسته، ناظر بر این موجود است. و متاقبتاً این دعای آقا سیدالشهدا: «مَتَىٰ غِبْتَ حَتَّىٰ تَحْتَاجَ إِلَىٰ دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟» کی غایب شدی تا آن‌که محتاج دلیلی باشی که به سوی تو راهنمایی کند؟ می‌خواهی چیزی به سوی تو راهنمایی کند؟ پس تو غایب نشده‌ای. تو حاضری. اصلاً الظاهر. از اسماء خداوند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ.» ظاهر است. نگاه کن عالم را. جایی را خالی از وجود می‌بینی؟ چیزی را عاری از وجود می‌بینی؟ من وجودم را از کجا آوردم؟

▪️فروغی بسطامی راست می‌گوید:
کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
اسم الظاهر را دارد تفسیر می‌کند با شعر:
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
می‌گوید: «خدایا، خودت را به من نشان بده.» نوجوان بودم. یک وقت فکر می‌کردم. خداوند بخواهد خودش را به ما نشان بدهد. به صورت یک نور. خب، خورشید الان مگر نور نیست؟ به صورت یک فضای وسیع.، آسمان مگر نیست؟ به صورت یک خاک وسیع. آن یک زمین نیست. هر چیزی که تو بگویی، به آن صورت ظاهر شده. به صورت یک حشره ریز ظاهر شده. به صورت یک اجرام عظیم آسمانی ظاهر شده. «با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.» از بگو به چه صورتی ظاهر بشود، می‌گویی این خداست. ها؟ به چه صورتی؟ «هَٰذَا رَبِّي.» این رب من. این صورت رب من است. ▪️«لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» چون صورت که باشد، افول می‌کند دیگر. صورت غایب می‌شود. صورت دور بشود، دیگر نمی‌شود ببینی‌اش. خود این خورشید یک ذره دور بشود از ما، قابل رؤیت نیست دیگر. هر صورتی که بیاید، می‌گویی: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» و با همه صورت‌ها آمده. فقط یک نفر می‌خواهد تماشایش کند، لذت ببرد. تماشا کند، لذت ببرد. و لذتی که عرفا در این دنیا می‌برند، عوام‌الناس در بهشت نمی‌برند. پس تماشای طلعت حق.
▪️، و چون علت‌العلل خود معرف و مبین کل است. آن علت‌العلل همه را معرفی می‌کند. همه را او وجود دارد، به ما نشان می‌دهد. غیر او معرف حقیقی او نخواهد بود. غیر او نمی‌تواند او را معرفی کند. کی می‌خواهد وجود را به ما نشان بدهد؟ یک جلوه‌اش را نمی‌گویم ها. حقیقت وجود را. می‌گوید هیچ موجودی نمی‌تواند این کار را کند. زیرا که ظلمت دلیل نور نگردد. دلیل یعنی چه؟ راهنما. ظلمت که راهنمای نور نمی‌شود. و ظل معرف حرور نشود. سایه معرف آفتاب نمی‌شود که. علاوه بر این‌که غیرتش غیر در جهان نگذاشت. بعد می‌گوید بالاتر از این حرف‌ها بگوییم. بابا، اصلاً غیر او نیست. این دیگر مال افق چیست؟ یک مرتبه شهود مراتب دارد دیگر. یک مرتبه پا را می‌گذاری روی پله بالاتر. می‌گوید: ▪️«غیرتش غیر در جهان نگذاشت.» اصلاً غیر او نیست در عالم که دنبال از روی این، او را اثبات کنی، از او چه می‌گویی اصلاً؟

▪️پس چون اول حق (جل و علا) را شناختی، هم او را شناختی و هم غیر او را. حق را که بشناسی، هم حق را می‌شناسی و هم تمام جلوات را می‌دانی جلوات اوست.، این‌ها خیلی حرف در آن است ها، وقتی بشناسی. بعد هرچه برایت پیش می‌آید، می‌بینی حق است. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.» از عذاب در امان می‌شود بیاید در حصن توحید. چرا؟ چون هرجا که می‌بیند، حق را می‌بیند. عذاب در دوری از حق است. شیطان می‌خواهد ما را از خدا دور کند. هرجوری که بیاید، عارف حق را می‌بیند و نمی‌تواند کاری کند. «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا.» جز زیبایی نیست. جز زیبایی نمی‌بینم.
/گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند/
حالا تازه این مال مرتبه پایین‌ترش است. می‌گوید: «این فعل خداست. کار خداست.» بالاتر که بیایی، می‌گوید خود جلوه حق است. بعد وقتی آقا جلوه حق است، من از هرکه بگیرم، از که گرفتم؟ از خدا گرفتم. پس دستم را جلو هرکسی می‌توانم دراز کنم؟ نه، آنجا هم قانون دارد. قانونش چیست؟ قانون فرمود که: «وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ.» از آنجایی که نمی‌داند، به او می‌دهیم. می‌گوید: «این‌ها همه حق‌اند. تو حق نداری دست به هر حقی بزنی.» و آنجایی که حساب نمی‌کنی، روزی تو را می‌دهیم بهت. پس فکر نمی‌کرده از این جای مرتبه بیاید. چون هیچ‌چیز را حساب نمی‌کند، همه را حق می‌بیند. فرق می‌کند با آدم عادی. آدم عادی با موحد خیلی فاصله دارند. انسان عادی با موحد خیلی فاصله دارد. این را آن‌ور می‌بینی. این را آن‌ور می‌بینی که چقدر فاصله دارند. امام با غیر امام چقدر فاصله دارد.
و در این مقام شهود می‌بینی که جز او همه هالک و فانی‌اند. «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ.» که جمیع صور روحیه و جسمیه، صور روحانی و جسمانی، به آن حقیقت‌الحقایق قائم‌اند. همه موجودات: ارواح، اجنه، تا بیاییم به موجودات جسمانی. و «نعم ما قال مویدالدین الجندی فی شرح الفصوص الحکم لمحی الدین العربی.» «من ان مشرب التحقیق التحقیق الاتم یقتضی.»(پایان جلسه)
*الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.5 مگابایت

← بعدیقبلی →