→

1405-5-27 شرح نصوص جلسه 33

⌂

1405-5-27 شرح نصوص جلسه 33

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم
📆 سه شنبه ۱۴۰۵/۵/۲۷، درس نصوص

🧿موضوع: فص ۲٠(در وحدت صنع و صانع وفص۲۱(در عجز از ادراک حق تعالی)

«خلاصه:

این جلسه به بررسی فص ۲٠ و۲۱ نصوص الحکم
در این مقام شهود می بینی که جز او همه هالک و فانی اند، و از ملت ابراهیم خلیل باش و لا احب الافلین گو، و اشعار علامه حسن زاده املی و عارف شبستری. وفص ۲۱(حق واجب از حیث حمل بر کثیرین نمیشود.»
⬅️ بار دیگر به این پاراگراف می‌رسیم که فرمود: «در این مقامِ شهود می‌بینی»؛ یعنی به مقام مشاهده‌ای می‌رسی که جز او، همه هالک و فانی‌اند. «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ.» این آیات قرآن که فرمود، مشیر به مقاماتی هستند؛ یعنی «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» مقامی است که انسان باید به آن نائل شود. همین‌طور بسیاری از آیات دیگر قرآن که جمیع صور روحی و جسمی به آن «حقیقت الحقایق» قائم‌اند. همان‌طور که پیش‌تر بحث کردیم، منظور از «صورت» صرفاً شکل نیست؛ بلکه فعلیت هر روح یا جسمی است، خواه مجرد باشد، خواه مادی. این‌ها قائم‌اند به چه؟ به حق، به حقیقت الحقایق.

و «نعم ما قال مؤیدالدین جندی فی شرح فصوص الحکم لمحیی‌الدین العربی.» چه نیکو گفته است مؤیدالدین جندی، که شاگرد صدرالدین قونوی و قونوی نیز شاگرد ابن عربی است، در شرح فصوصش: «مِنْ أَنَّ مَشْرَبَ التَّحْقِيقِ الْأَتَمِّ يَقْتَضِي أَنْ لَا تَخْلُوَ الْأَرْوَاحُ عَنْ مَادَّةٍ.» ترجمه آن را می‌گویم تا ثبت کنید. می‌فرمود: مشرب تحقیق اتم این اقتضا را دارد که ارواح خالی از ماده نیستند، همان‌گونه که صور جسمی در وجود بی‌نیاز از ماده نیستند. بدین‌سان، صور روحی نیز چنین‌اند؛ واجب است برای آن‌ها ماده‌ای درخورشان باشد تا آن صور تحقق یابند. و آن ماده، «حقیقت الحقایق»، «جوهر الجواهر»، و هویت و اصل و هیولای هر چیز است که حامل صور وجوبی و امکانی آن‌هاست. چه می‌فرماید؟ می‌فرمود: همان‌گونه که صور جسمانی ماده دارند، ارواح نیز ماده‌ای درخور خویش دارند. ماده ارواح چیست؟ آن ماده ارواح، دیگر ماده جسمانی نیست؛ آن ماده همان حقیقت الحقایق و جوهر الجواهر است که تحقق‌بخش آن ارواح است. ارواح قائم به چیزی هستند.

▪️و نیز گوید: «مَنْ عَرَفَ شَيْئًا مِنَ الْعَالَمِ عَارِيًا عَنِ الْحَقِّ، فَمَا عَرَفَهُ وَ لَا عَرَّفَهُ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ.» کسی که چیزی از این عالم را بشناسد یا بخواهد معرفی کند، در حالی که آن را جدای از حق بداند، نه آن شیء را شناخته و نه آن را آن‌گونه که هست، تعریف کرده است. این نکته‌ای بسیار دقیق است. همچنین کسی که خداوند را در گمان خویش جدای از این عالم بشناسد؛ یعنی خدایی را تصور کند که منفک از این عالم است، نه خدا را شناخته و نه او را شناسانده است. این‌گونه نیست که خداوند جدای از این عالم باشد و گمان کنی نوری است، مثلاً، در آسمان‌ها. در این زمینه، روایتی در «معانی الاخبار» شیخ صدوق، در معنای «الله اکبر» آمده است. «معانی الاخبار» یعنی کتاب معانی. در فهرست آن، دو حدیث درباره معنای «الله اکبر» وجود دارد. در یکی از این احادیث، از امام صادق (ع) سؤال می‌شود: آقا، «الله اکبر» یعنی چه؟ به راوی می‌فرماید: یعنی خدا از همه‌چیز بزرگ‌تر است؟ «الله اکبر من کل شیء.» درست است؟ حضرت فرمود: «نه! حددته.» خدا را محدود کردی. یعنی خداوند را در برابر اشیا قرار دادی و گفتی: این خدا از اشیا بزرگ‌تر است. این‌گونه نیست که خداوند را در برابر اشیا قرار دهید و خداوند جدای از اشیا باشد. پرسیدند: پس معنای «الله اکبر» چیست؟ فرمود: «الله اکبر من ان یوصف.» خداوند بزرگ‌تر از آن است که وصف شود؛ نه اینکه از من بزرگ‌تر است یا از آسمان بزرگ‌تر است. این‌ها همه جلوه او هستند. مثلاً، کسی بگوید — بلا تشبیه، بلا تشبیه، اکنون می‌خواهیم مثالی بیاوریم — بگویم: من بزرگ‌ترم یا این جسم؟ می‌گوییم: جسم که جدای از من نیست. یا بگویم: جسم من بزرگ‌تر است یا این انگشت؟ می‌گوییم: این انگشت جزء این جسم است. این عالم وجود که جدای از حق نیست؛ این‌ها جلوه حق‌اند. می‌فرماید: کسی که خدا را بشناسد و گمان کند که او را شناخته است، «عَارِيًا عَنِ الْحَقِّ، عَارِيًا عَنِ الْعَالَمِ»، «فَمَا عَرَفَهُ وَ لَا عَرَّفَهُ.» نه خدا را شناخته و نه توانسته است او را معرفی کند.

آنگاه که بدین‌سان خدا را بشناسی، می‌بینی که او از هر چیزی به ما نزدیک‌تر است؛ خداوند چیزی نیست که در جایی، پشت آسمان‌ها پنهان شده باشد. اما اگر ابتدا ممکنات باطل‌الذات را شناختی، بحث چه بود؟ ابتدا حق را بشناس که اگر حق را بشناسی، هم حق را شناخته‌ای و هم باطل را. اما اگر ممکنات باطل‌الذات را شناختی، تنها به همین مقدار می‌دانی که آن‌ها را خالقی و صانعی است، اما چگونه موجودی است، برایت معلوم نیست؛ فقط می‌دانی خدایی هست. دقت کنید که آن آیه حضرت ابراهیم (ع) که گفتم، برای چه بود؟ ببینید، حضرت ابراهیم وقتی ستاره را دید، گفت: «هذا رَبِّي.» این پروردگار من است. یعنی چه؟ یعنی حضرت ابراهیم خدا را قبول دارد، نه اینکه قبول ندارد؛ یعنی خدایی هست، اما این خدا کیست؟ این که تمام نشد! همین که بگوییم خدایی هست، کافی نیست. حضرت ابراهیم گفت: «هذا رَبِّي.» این پروردگار من است؛ یعنی پروردگار را قبول دارم، پروردگاری دارم. بسیاری از مردم می‌گویند: بله، خدایی هست. خب، این خدا کیست؟ مسئله با گفتن اینکه خدایی هست، تمام نمی‌شود. «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ إِنِّي لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» وقتی افول کرد، گفت: من افول‌کنندگان را دوست ندارم. «فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي.» وقتی ماه را درخشان دید، گفت: این پروردگار من است. «فَلَمَّا أَفَلَتْ» وقتی افول کرد، گفت: «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الضَّالِّينَ.» یا گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند. یعنی خدا را قبول دارد، هدایت خدا را می‌پذیرد، اما می‌پرسد: پروردگار من کیست؟ یعنی اینکه خدایی هست، مسئله تمام نشد؛ مسئله تازه آغاز شده است. این مطلبی است که کمتر عالمی، از فلاسفه و عرفا و متکلمین، به آن توجه کرده است که صرفِ اینکه خدایی هست، کار تمام نمی‌شود؛ خدای من کیست؟ وگرنه فرعون هم می‌گفت: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.» خب، آیا کسی فرعون را به عنوان خدا می‌پذیرد؟ نه. تازه گفتیم فرعون موحد شد. گفت: «مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِي.» من جز خودم خدایی برای شما نمی‌شناسم. یعنی فقط یک خداست و آن هم منم. زیرا حضرت موسی (ع) که آمد، گفت: یک خداست. فرعون گفت: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.» یعنی شما خداهایی دارید و من از میان آن خداها بزرگ‌ترم. اما بعدها گفت: فقط یک خداست و آن هم منم. در جای دیگر هم گفت: «لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلَهًا غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ.» حضرت موسی (ع) گفت: اگر جز من خدایی بگیری، زندانی‌ات می‌کنم. یک خداست. خب، فرعون خدا را قبول داشت. مصری‌ها هم خدا را قبول داشتند؛ می‌گفتند: کیست؟ فرعون است. خدای من کیست؟ خدا را باید بشناسیم. این تمام چیزهایی که می‌خوانیم، برای شناخت خداست. آنچه اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نگذاشتند به جامعه بشناسانند. شما خطبه‌های توحیدی نهج‌البلاغه را بخوانید؛ چقدر امیرالمؤمنین (ع) برای جامعه از خدا می‌گوید. خدا چیست؟ این‌گونه نیست که با گفتن «یک خداست» کار تمام شود.

▪️و چون اعتبار حق و معرفت او مستلزم علم بیشتر و تمییز میان حق و باطل است، یعنی از معرفت خلق نیز حاصل می‌شود؛ پس به حق نظر کن که اوست و بس. به حق نظر کن، به حق، که می‌بینی فقط حق و شئونات حق است.
«پناه بلندی و پستی تویی
ندانم چه‌ای، هر چه هستی تویی»
▪️«ندانم چه‌ای، هر چه هستی تویی.» حق‌تعالی، چون «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»، در عین اینکه نمی‌توان او را شناخت، ناچار از شناختن او هستیم؛ یعنی همه او را می‌شناسند. آیا کسی هست که وجود را نداند چیست؟ حتی کودک شیرخواره هم وجود را می‌داند، «بودن» را می‌دانی چیست؟ «مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ.» خداوند در نزد هر جاهلی شناخته‌شده است. اما در عین اینکه همه او را می‌شناسند، هیچ‌کس او را نمی‌شناسد.
«ندانم چه‌ای، هر چه هستی تویی.»
بعد هر چه انسان در معرفت‌الله پیش می‌رود، پیش می‌رود. آقا، کتابی می‌خواندم، عالمی بزرگ و جلیل‌القدر کتابی نوشته بود در زمینه ولایت و معرفت اهل‌بیت (ع) و در زمینه اسرار اهل‌بیت (علیهم‌السلام) که مثلاً روایت داریم: «اسرار ما را بپوشانید.» این عالم می‌گفت: این اسرار چیست؟ می‌گفت: این اسرار در زمینه امامت و ولایت است؛ وگرنه خدا که یک چیز است، همه قبول دارند. یعنی اسرار توحید نیست. او از توحید همین‌قدر می‌دانست که خدا یک چیز است و همه هم او را می‌شناسند. تویی که آیت‌اللهی، مثلاً با یک آدم اول ابتدایی، خداست؟ خب، خداست دیگر. فقط گفتم: آقا، اسرار توحید! می‌گوید: تو از توحید چه می‌دانی؟ یک خدایی هست، یک خدا. همان که گفت: اگر از این طریق بروی، فقط می‌دانی اجمالاً خدایی هست؛ بیشتر از این دیگر نمی‌دانی چیست.

خب، و با آفلان، با افول‌کنندگان که در حد ذات خود ساقط‌اند، دل مبند. افول‌کننده در حد ذاتش در حال سقوط است. همه‌چیز در حال «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ» است. «هالک» چیست؟ بلند بگویید: اسم فاعل. اسم فاعل به چه زمانی دلالت می‌کند؟ به همه زمان‌ها؛ یعنی همین الان هم در حال هلاکت و افول است. «آفل» همان «هالک» و «ساقط» است؛ همین الان دارد افول می‌کند. خدمت حضرت آقا بودیم، یک بار کسی دم در، زنگ می‌زد. آقا جان می‌فرمود: «من دارم می‌میرم.» آن شخص می‌گفت: این چیست؟ آقا، ما داریم می‌میریم. «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ.» آفل در حال افول و سقوط است. ما در حال مردنیم، در حالی که آرام‌آرام منتقل می‌شویم به آن عالم دیگر. دل مبند به این‌ها که در حال افول‌اند؛ موجوداتی که در حال افول‌اند. و از ملت ابراهیم خلیل باش و بگو: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» بگو: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» دوست ندارم افول‌کنندگان را. این را با خودت بگو: افول‌کنندگان را دوست ندارم. هر چیزی که دیدی و دلت را گرفت، بگو: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» افول‌کننده‌ها را دوست ندارم؛ یعنی به آن‌ها دل نمی‌دهم. حب من مال افول‌کننده‌ها نیست. و ذات خود را به ذات او متوجه ساز.

چگونه به ذات حق متوجه کنم؟ چگونه؟ خودت، یعنی من یا تو، جلوه‌ای و جویباری از بحر بی‌کران وجودی. آقا، خداوند جلوه‌ای کرده و من شده‌ام، جلوه‌ای کرده و تو شده‌ای. همه ما جویباری از این دریای بی‌کران حقیم. پس به خودت توجه کن، ببین که این آبی که می‌آید، در اختیار تو نیست؛ تو فقط نگاه می‌کنی. مگر تو خودت در اختیار خودت هستی؟ ابداً. نه خوابت در اختیار توست، نه بیداری‌ات. نمی‌توانی. آن موقع که خواب غلبه می‌کند، نخوابی؟ ……. هر کدام از این‌ها چیست؟ در اختیار من است؟ مثل یک آبشار است که این آب دارد می‌آید؛ من فقط نگاه می‌کنم که این آب دارد می‌آید. و بگو: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» من روی خود را به آنکه آسمان‌ها و زمین را شکوفا کرده است، متوجه می‌کنم. آقا، من و شما هر کدام غنچه‌ای هستیم که شکوفا شده‌ایم. می‌گوید: نطفه نبودیم، نطفه شدیم. این دیگر مثل غنچه‌ای است که سر برآورده است. من، شما، آسمان، زمین، گربه، مگس، اسب، پلنگ، گنجشک، کلاغ؛ هر چه می‌بینی، شکوفا شده است. درخت‌ها، برگ‌ها، کرم‌ها، میکروب‌ها، ویروس‌ها. سبحان‌الله! «فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ» و دارد شکوفا می‌کند، همین‌طور، نه اینکه یک روز شکوفا کرده باشد. به عالم نگاه کن! آه، خدا دم‌به‌دم دارد جلوه می‌کند و این لذت مال عارفان بالله است؛ دیگران خبر ندارند. نگاه کن به درخت‌ها که از زمین بیرون می‌آیند. چه کسی این‌ها را بیرون می‌آورد؟ چه کسی این‌ها را رشد می‌دهد؟ نگاه کن به درخت؛ دست‌هایشان را بالا می‌گیرند. درخت‌ها مانند دستانی هستند که به طرف آسمان می‌روند و دست دعا به طرف ملکوت عالم دراز می‌کنند. هر گیاهی که از زمین روید، «وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ» گوید.

و پیوسته دیده بر جمال دل‌آرای او بدار. بارها گفتیم، یک بار دیگر بگوییم: نگاه بدوی به عالم داشته باشیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، خیلی زود پرده از جلوی چشمانت کنار می‌رود.
▪️بدوی یعنی چه؟ یعنی تصور کن تو همین الان یک‌باره به دنیا آمده‌ای و تا کنون هیچ ندیده‌ای.
آن که منکر خداست، کور است. «عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيبًا.» کور است آن چشمی که تو را نمی‌بیند.
«دوست بگو دوست که یادش نکوست
تا نگری نیست جز او، اوست اوست
همچو الف در همه آفاق جفر
از بلد و خانه و اقلیم و کوست
ماه و ستاره‌ست و فروزنده مهر
کوه و در و خشک و تر و بحر و جوست»
ترجمه نمی‌کنم، چون می‌دانید. عزیز، اسم فراوان و مسمایی یکی است. صد و یک اسم دارد، اما ذات مسمی، آن نامیده‌شده، یکی است. آب یکی است، کوزه و جام و سبوست. در کوزه یک‌گونه است، در جام یک‌گونه است، در سبو یک‌گونه، ولی همه‌اش یک آب است.
«یاد خدا مشک دهان است و دل
خوشبو کند به که دهان و دلت
مشک‌بوی اوست.»
به‌به! که دهان و دلت یاد خدا را… بسیاری هستند که در عمرشان یاد خدا نمی‌کنند، ذکر خدا نمی‌گویند. تا می‌توانیم ذکر خدا بگوییم که البته این‌ها خودش ذکر است؛ همین جلسات، این‌ها از ذکر بالاتر است. منتها ذکر باید بگویی تا این‌ها چه شود؟ آب بدهی؛ مثل آبی است که می‌دهی به آن

تخم‌های توحید که می‌کاری. آب می‌دهی و این‌ها سبز می‌کند.
«آینه دل چو شود صیقلی
بنگریش با دل تو روبروست.»
چه کسی را می‌گوید؟ آینه دل چو صیقلی شود، بنگریش، حق با دل تو روبروست. روبروی دل توست.
«وصف دل و وصف خداوند دل
وقت «مع‌الله» یکی مو به موست.»
می‌گوید: می‌خواهیم دل را بگوییم با خدای دل. آقا، می‌گویی روبروی دل است، یعنی دل یک چیز است و خدا روبروی آن؟ می‌گوید: این‌ها… رسول خدا (ص) فرمود: «لِي مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.» می‌گوید: یک خلوت‌خانه‌ای است. این‌گونه نیست که تو فکر کنی.
«وصف دل و وصف خداوند دل
وقت «مع‌الله» یکی مو به موست.»
بلکه در آن هنگام، به حق‌الیقین، او بود اندر دل و دل اندر اوست. خدا در دل است و دل در خداست. مگر نداریم که: «الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ.» قلب حرم خداست. یا در روایت دیگر: «لَا يَسَعُنِي أَرْضِي وَ لَا سَمَائِي وَ لَكِنْ يَسَعُنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ.» من در آسمان و زمین نمی‌گنجم، اما در قلب بنده مؤمنم می‌گنجم. خب، در قلب گنجید. بعد قلب کجاست خودش؟ پس قلب از آسمان و زمین بزرگ‌تر است. اولاً قلب مؤمن. حالا در قلب گنجید. بعد قلب در کجاست؟ در حق است. «او بود اندر دل و دل اندر اوست.» آنچه در آن حال به جا آوری، خارج از حوصله گفتگوست. «حوصله» یعنی چه؟ چینه‌دان. «حواصیل» شنیده‌اید؟ «حواصیل» جمع چیست؟ «حوصله» است دیگر. «حواصیل» اسم پرنده‌ای است که چینه‌دانی بسیار بزرگ دارد؛ ماهی‌خوار است. به آن «حواصیل» می‌گویند. یعنی حوصله‌ها و چینه‌دان‌ها. خارج از حوصله گفتگوست.

از نفس قدسی روح‌القدس، در «حسن آملی» این‌هاست. از نفس قدسی روح‌القدس که می‌دمد این «های» و «هو» را. «های» و «هو» و «ها» که می‌شود چی؟ «های» و «هو». خود «ها» چیست؟ «ه». خود «هو» اولش چیست؟ «ها» دیگر. «ها» و «هو» است. «های» و «هو» است. «هو هو» است. یعنی «هو» است. در دلِ «حسن آملی» این‌هاست. عارف شبستری در «گلشن راز» می‌فرماید:
«خلیل‌آسا برو و حق را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن»
شب بود. نگاه کرد به ستاره‌ها. «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ.» گفتیم: اولش دقت کنید؛ چرا می‌گوید: «جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ»؟ «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا.» ستاره‌ای را دید. حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) خیلی به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. از کجا می‌گویید؟ یکی همین آیه. آیه دیگر داریم؟ بله: «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ.» به ستاره‌ها نگاه کرد و گفت: من بیمارم. خیلی به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. خود آقا جان فرموده بود: آن‌قدر به ماه نگاه کردیم که چشممان را آزار می‌دهد. نور ماه خودش آزاردهنده است اگر خیره شوی، چون انعکاس نور خورشید است.
«خلیل‌آسا برو و حق را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن
ستاره با مه و خورشید اکبر
بود حس و خیال و عقل انور»
می‌گوید: آن ستاره که «رَأَى كَوْكَبًا»، ستاره دید، ماه دید، خورشید دید، این‌ها در وجود تو معنایی دارند. معنایش چیست؟ حس و خیال و عقل. این‌ها رب من‌اند؟ نه. این‌ها مُدرِکِ رب من‌اند. نه.
«بگردان زان همه ای راهرو روی
همیشه «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» گوی»
از همه رو بگردان و بگو: «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» من یک چیز را دوست دارم. من فقط یکی را دوست دارم. هرچه هم بخواهد در برابرش قرار بگیرد، کنار می‌رود.
➖پایان فص ۲٠➖

🧿فص ۲۱ (حق واجب از حیث حمل بر کثیرین نمیشود.)

«أَلَيْسَ قَدِ اسْتَبَانَ لَكَ أَنَّ الْحَقَّ الْوَاجِبَ لَا يَنْقَسِمُ قَوْلًا عَلَى كَثِيرِينَ، فَلَا يُشَارِكُ نِدًّا وَ لَا يُقَابِلُ ضِدًّا وَ لَا يَتَجَزَّى مِقْدَارًا وَ لَا حَدًّا وَ لَا يَخْتَلِفُ مَاهِيَّةً وَ لَا هُوِيَّةً وَ لَا يَتَغَايَرُ ظَاهِرِيَّةً وَ بَاطِنِيَّةً؟» این‌ها چرا علامت سؤال دارد؟ می‌گوید: از شما علامت سؤال دارد. حال بخوانیم: «فَانْظُرْ هَلْ مَا تَقْبَلُهُ مَشَاعِرُكَ وَ تُمَثِّلُهُ ضَمَائِرُكَ كَذَلِكَ؟ فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ كَذَلِكَ أَوْ لَمْ يُحَدَّ، فَذَلِكَ الْمُبَايِنُ لَهُ، فَدَعْ ذَا إِلَيْهِ فَقَدْ عَرَفْتَهُ.» (اینجا می‌خواهد، اما قبلش نمی‌خواست.) ترجمه: آیا برایت روشن نشد که حق واجب از حیث حمل بر کثیرین منقسم نمی‌شود؟ آن واجب‌الوجود بر کثیرین منقسم نمی‌شود. منقسم بر کثیرین نمی‌شوی یعنی چه؟ مثلا یک انسان داریم، ولی این انسان بر کثیرین حمل می‌شود. من، تو، او؛ چقدر انسان داریم. ولی می‌گوید: ماهیت حق، اطلاق بر کثیرین نمی‌شود؛ یعنی فقط یک ذات حق وجود دارد. می‌گوید: نمی‌توانیم خدایان داشته باشیم، چون قابل حمل بر کثیرین نیست. یک خدا هست، یک وجود است. چون اگر این‌گونه بود، باید چه می‌شد؟ محدود می‌شد دیگر. باید محدود می‌شد. اگر هم محدود شود و حد پیدا کند، باید شکل پیدا کند و حالا داستان‌هایی که به دنبالش می‌آید. و از این روی، مشارکت و مقابل ضدی نمی‌باشد. به خاطر همین، شریک ندارد. «ندّ» در روایات هم داریم: «لَا نِدَّ لَهُ وَ لَا ضِدَّ لَهُ.» خدا «ندّ» ندارد؛ یعنی «انداد» در قرآن آمده است. «انداد» یعنی شریک. شریکی ندارد، ضد هم ندارد. شریک آن است که ملایم باشد، همراه باشد، همسو باشد. اما ضد، آن است که مخالف باشد، مقابلش باشد. نه کنارش کسی هست، نه روبروش. و از حیث مقدار و حد، تجزیه نمی‌شود. اما از آن مقدارش، اگر بخواهیم بگوییم، محدودش کنیم، تجزیش کنیم، این دستش است، این پایش است، این سرش است. می‌گوید: این‌ها را برنمی‌دارد. این‌ها مال ماده است. بابا، تازه عالم عقل هم این‌ها را برنمی‌دارد. عقل را می‌شود دو قسمت کرد؟ می‌خواهم ذهنتان را نزدیک کنم، چون معرفت نفس خواندیم،
▪️ مفهوم را می‌شود دو قسمت کرد؟ محبت را می‌شود سه قسمت کرد؟ چرا نمی‌شود؟ بله، بُعد ندارد. بله، بُعد ندارد. تازه نزدیک‌تر کنیم: مفهوم «دو دو تا چهار تا» را می‌شود نصف کرد؟ نمی‌شود. مفهوم را که نمی‌شود نصف کرد. مفهوم قابل قسمت نیست، تا چه رسد به ذات حق که اصلاً تجزیه نمی‌شود؛ مقدار ندارد که تجزیه شود. و از حیث ماهیت و هویت، اختلاف ندارد. ماهیت، هویت. هویت می‌شود چه؟ آن وجود. ماهیت هم که ماهیت. یعنی ماهیت و هویتش با هم اختلاف… بگویید! در حالی که بقیه موجودات اختلاف دارند. ما یک ماهیت داریم، یک وجود داریم. هر کسی وجود دارد و ماهیت دارد، اما خداوند ماهیت و وجودش یکی است. و از حیث ظاهریت و باطنیت متغایر نیست. خداوند هم ظاهر است و هم باطن. می‌گوید: این‌گونه نیست که یک قسمتش باطن باشد و یک قسمتش ظاهر. دقت فرمودید که ظاهر و باطنش با هم فرق داشته باشد؟ و از حیث ظاهریت و باطنیت متغایر نیست، در حالی که مثلاً این پرده، ظاهرش یک سمت است و باطنش سمت دیگر. یک قسمت دیگر است. چون حق قسمت‌بردار نیست که بخواهد ظاهرش با باطنش فرق داشته باشد.

▪️پس ببین آنچه را که مشاعرت (ادراکات) می‌پذیرد و ضمائرت تمثل می‌دهد، چنین است. می‌گوید: حالا ببین آیا خیالت، وهمت، چشمت، گوشت، این‌ها را درک می‌کند؟ دوباره بخوانیم: پس ببین آنچه را که مشاعرت می‌پذیرد و ضمائرت تمثل می‌دهد، چنین است؟ نه، چنینش نمی‌یابی. پس مُدرِکِ تو مباین حق واجب است. پس آنچه را ادراک کرده‌ای، جز اوست. آنی که تو درک می‌کنی، خدا نیست. پس این مُدرَک از اوست. پس این را به وی واگذار. پس همانا که او را شناختی. می‌گوید: این ادراک شده نیز از جلوه‌های اوست.
«آنچه پیشت به غیر از آن ره نیست
غایت فکر توست، الله نیست.»
هر چه تو در ذهنت بیاوری، مخلوق خودت است؛ خدا نیست. این را واگذار کن به خودش و «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» چگونه خدا را تصور کنیم؟ پس می‌گوید: هرچه تصور کنی، او نیست. این سؤالی شد برای من. زمانی که جوان و نوجوان بودم و طلبه قم بودم، با خود گفتم: اگر ما خدا را تصور کنیم، در نماز می‌خواهم حضور پیدا کنم در محضر خداوند. اگر در نظر بگیرم خدا را، خب این خدا نیست که ساخته ذهن من است. اگر در نظر نگیرم، که حضور ندارم. تکلیف چیست؟ رفتم پیش یکی از علمای بزرگ. سؤال را مطرح کردم. ایشان فکر کرد، ولی نتوانست جواب بدهد. نتوانست، نخواست، نتوانست که حالا چیزی اسرار نیست که بگوییم. خب، با خودش تکرار کرد که: «الله اکبر من ان یوصف.» سؤال مهمی است. اگر در نظر بگیرم که خدا نیست، اگر در نظر نگیرم که حضور پیدا نمی‌کنم. آخر چه کار باید کنم؟ رفتم خدمت آیت‌الله بهجت. سؤال را از ایشان پرسیدم. ایشان یک سؤال از من پرسید و مسئله برایم حل شد. گفت: «تو خدایی را که می‌پرستی، در نظر می‌گیری یا خدایی را که در نظر می‌گیری، می‌پرستی؟» گفتم: من خدایی را که می‌پرستم، در نظر می‌گیرم. گفت: خب، اشکال ندارد. نه اینکه خدایی که در نظر بگیری، بخواهی او را بپرستی. او می‌شود چه؟ می‌شود شرک اصلاً. ولی خدایی را که هست، من در نظر می‌گیرم. سر نماز، خود را در محضر خدای عالمیان می‌دانم، نه اینکه آنی که در ذهن من است، او را بپرستم. فرمود: وقتی خدا را در نظر بگیری، فرق دارد با اینکه آنی که در نظر می‌گیری را بپرستی.(پایان جلسه)
*الحمدلله علی الولایه*

دانلود فایل صوتی

11.6 مگابایت

← بعدیقبلی →