→

1405-6-1 شرح نصوص بر فصوص جلسه 34

⌂

1405-6-1 شرح نصوص بر فصوص جلسه 34

0:000:00

بسم‌الله الرحمن الرحیم.

📆یک شنبه ۱۴٠۵/۶/۱،درس نصوص(جلسه۳۴)

🧿موضوع: فص۲۱، در بیان عجز قوای ظاهر و باطن انسان از احاطه علمی به حق تعالی.
8️⃣خلاصه(این جلسه به بررسی فص ۲۱، محور اصلی بحث، در عجز قوای ظاهری و باطنی انسان از نظر اشاعره و عارفان
و نکته ایه لا یحیطون به علما، تفسیر سوره توحید، اسم الله و «وجود» در ماهیت و هویت، و یاد اوری فص های۷و۸و۹و۱٠و۱۳
تفاوت انسانها در شناخت خداوند.

⤵️«در عجز قوای ظاهری و باطنی انسان در بحث اشاعره و عارفان»

⬅️اما پیش از آن، [نویسنده] مقدمه‌چینی می‌کند و مطالبی را که در فصول پیشین بیان کرده است، مطرح می‌سازد. سپس می‌پرسد:فاوت «آیا تو این‌گونه می‌توانی خدا را ادراک کنی؟ با حواس خود؟» آنگاه پاسخ می‌دهد: «خیر، نمی‌توانند؛ پس این قوا عاجزند.» لذا خداوند دیده نمی‌شود. اشاعره قائل به رؤیت خداوند هستند. این رؤیت البته نه به معنای لقاءاللهی که عارفان می‌گویند، بلکه رؤیت با همین چشم سر است. برخی از آن‌ها می‌گویند که در دنیا نیز می‌توان خداوند را دید، و برخی دیگر معتقدند که این رؤیت تنها در آخرت ممکن است. این دیدن نیز نه از جنس لقاء و شهود قلبی است که عارفان از آن سخن می‌گویند، بلکه منظور همان دیدن با چشم ظاهر است. این در حالی است که آیه قرآن می‌فرماید: «لا تُدرِکُهُ الأبصارُ» (دیدگان او را درنمی‌یابند). فخر رازی، هنگامی که به این آیه می‌رسد، چون اشاعره را قائل به رؤیت می‌داند، بحث‌های مفصلی می‌کند تا بگوید: «خداوند قابل رؤیت است.» با وجود تصریح آیه: «لا تُدرِکُهُ الأبصارُ»، او در واقع می‌کوشد تا استدلال‌های خود را بر مبنای دیدگاه اشاعره پیاده کند.
«ادامه متن»
در ادامه ترجمه متون، [می‌خوانیم]: «درباره عجز قوای ظاهر و باطن از احاطه علمی به حق سبحانه.» بنابراین، این فصل در بیان عجز قوای مدرکه ظاهری و باطنی است. قوای ظاهری، مانند حواس پنج‌گانه ظاهری؛ و قوای باطنی نیز همچون خیال، وهم و عقل و نظایر آن. این قوا از ادراک حق‌تعالی عاجزند، چرا که احاطه علمی بر ذات باری‌تعالی محال است. چنان‌که [در قرآن آمده است]: «وَلا یُحِیطُونَ بِهِ عِلماً» (و به او از روی علم احاطه نمی‌یابند). یعنی نمی‌توانند احاطه علمی پیدا کنند.

⤵️« بحث ایه لا یحیطون به علما»

در این آیه نکته‌ای وجود دارد که علم را نوعی احاطه معرفی می‌کند. «لا یُحیطونَ بِهِ عِلماً» اشاره به نوعی احاطه علمی است. شما وقتی به چیزی علم پیدا می‌کنید، یعنی به آن احاطه یافته‌اید. و ادراک که عبارت دیگر از علم است، بدون احاطه تحقق نمی‌یابد و صورت نمی‌پذیرد. ادراک نیز همان علم است؛ بنابراین، تا احاطه‌ای نباشد، ادراک حق‌تعالی محال است. چون همان‌گونه که گفته شد، حق‌تعالی لایتناهی است، پس علم به او نیز از محالات است.
▪️سپس [نویسنده برای تأیید مطلب] این رباعی را می‌آورد:
«به عقل نازی‌ای حکیم، تا کی؟ / به فکرت این ره نمی‌شود طی.
به کنه ذاتش خرد کی بُرَد پی؟ / اگر رسد خس به قعر دریا.»
[این شعر] اصطلاحاً یک چهارپاره است. (یعنی: به عقلت ای حکیم تا کی می‌نازی؟ این راه با تفکر پیموده نمی‌شود. عقل کی به کنه ذات حق پی می‌برد؟ مگر آنکه خسی به قعر دریا رسد. همان‌طور که خس همواره بر روی آب است و به قعر دریا راهی ندارد، عقل نیز نمی‌تواند به کنه ذات حق دست یابد.)

⤵️ تفسیر سوره (توحید)

در باب تفسیر سوره «قل هوالله احد»، در کتاب «توحید» شیخ صدوق روایت شده است که امام باقر (علیه‌السلام) در معنی «الله» فرموده‌اند: «الله» به چه معناست؟ چه کسی می‌داند «الله» یعنی چه؟ [ایشان فرمودند:] «اللهُ مَعناهُ هُوَ المَعبودُ.» معنای «الله»، معبود است؛ یعنی چیزی که مورد عبادت قرار می‌گیرد. اما کدام معبود؟ «الذی أَلَهَ الخلقُ عن دَرْکِ ماهیَّتِهِ و الإحاطةِ بکیفیَّتِهِ.» «أَلَهَ» به معنای «وَلَه» است؛ یعنی مخلوقات در شناخت ذات و کیفیت او واله و حیران‌اند. این معبودی است که خلق از درک ماهیت و احاطه به کیفیت آن حیران‌اند؛ زیرا انسان به ماهیت معبودهای سنگی و چوبی و ماه و خورشید و نظایر آن علم دارد، اما «الله» معبودی است که خلایق از درک ماهیتش حیران‌اند.

⤵️ اسم «الله» و «وجود» در ماهیت و هویت

علاوه بر این، «الله» اسمی از اسماء وجود بسیط و هویت مطلقه است. این وجود بسیط و هویت مطلقه، برخلاف همه موجودات است؛ زیرا هیچ موجودی هویتش مطلق نیست. در فصل اول دانستی که وجود واجب بالذات، هویت و ماهیتش یکی است. همان‌طور که در فصل اول بحث کردیم، هویت (یعنی وجود) و ماهیت واجب‌الوجود یکی است؛ برخلاف انسان و دیگر موجودات که دارای ماهیتی جدا و وجودی جدا هستند. هرچه را نام ببری، مثلاً سیمرغ، ماهیتی دارد. می‌پرسیم: «وجود دارد؟» پاسخ می‌دهیم: «بله یا خیر.» پس وجودش چیزی است و ماهیتش چیزی دیگر. انسان وجود دارد؟ بله. زمین وجود دارد؟ بله. غول وجود دارد؟ می‌گوییم خیر. در همه این‌ها، ماهیت چیزی است [و وجود چیزی دیگر]. اما آیا «وجود، وجود دارد»؟ نمی‌توانیم چنین بگوییم. یا «خدا وجود دارد»؟ باز هم نمی‌توانیم. پس چه باید بگوییم؟ باید بگوییم: «خدا عین وجود است.» نه اینکه بگوییم خدا ماهیتی دارد که وجود یافته است، بلکه وجود و ماهیتش یکی است؛ یعنی ماهیت او عین «اَنّیّت» اوست؛ که او «اَنّیّت» محض و صمد مطلق است. وجود او پر است، جای خالی ندارد و لایتناهی است.

⤵️ یاد آوری فص های ۷و۸و۹و۱٠

▪️و در فص هفتم و هشتم نیز دانستی که وجود واجب بالذات، منزه از ماهیت جنسی و نوعی است و لذا بر کثیرین حمل نمی‌شود. ماهیت جنسی، مانند حیوان، و ماهیت نوعی، مانند انسان یا اسب است. خداوند ماهیت نوعی یا جنسی ندارد. در نتیجه، حمل بر خدایان متعدد اصلاً صحیح نیست. خداوند یک فرد حقیقی است. لذا حمل بر کثیرین نمی‌شود؛ یعنی نمی‌توان گفت خدایان متعددی وجود دارند. و چون بر کثیرین حمل نمی‌شود، متشارک (همانند) برایش مفروض نمی‌گردد؛ یعنی نمی‌توان برای او مثلی در نظر گرفت. زیرا دو چیز زمانی مثل هم محسوب می‌شوند که در ماهیت و لوازم ماهیت خود مشارکت داشته باشند. اما دو چیز متباین، ماهیتشان کاملاً از هم جداست. برای اینکه چیزی ضد داشته باشد، باید محدود باشد تا دیگری بتواند بر ضد او باشد، مانند سفیدی و سیاهی. و دانستیم که واجب‌الوجود محدود نیست تا ضدی، شریکی یا مثلی برایش متصور باشد.

⤵️فص «۹»

▪️و در فص نهم نیز دانستی که [خداوند] به مقدار و حد، تجزیه نمی‌شود. خداوند را نمی‌توان جزءجزء کرد. انسان را می‌توان تجزیه کرد؛ مثلاً جسم او با کیفیتش جداست. او را به اجزاء مختلف، مانند دست، پا و سر، تقسیم می‌کنیم. اما خداوند مقدار و حد ندارد که تجزیه شود یا جزءجزء گردد. در مورد او نمی‌توان گفت این فلان جای خداست، این بالای خداست یا این پایین خداست؛ این‌گونه تقسیم‌بندی‌ها در مورد او راه ندارد. پس او تجزیه نمی‌شود. این نکات را یادآوری می‌کنم تا در بحث‌ها، بهتر در ذهن شما جای بگیرد.

⤵️فص«۱٠»

▪️و در فص دهم نیز دانسته شد که او را نِدّ و ضد نیست. این مطلب در روایات ما از رسول اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) نیز آمده است: «لا نِدَّ لَهُ و لا ضِدَّ لَهُ.» خداوند نِدّ ندارد (نِدّ یعنی شریک) و ضد هم ندارد. ممکن است سؤال شود: اگر در روایات می‌گوید خداوند ضد ندارد، پس شیطان چیست؟ آیا شیطان ضد خدا نیست؟ پاسخ این است که شیطان، ضد دین خداست، نه ضد خود خداوند. خداوند اصلاً ضدی ندارد. هیچ چیزی در مقابل خداوند قرار نمی‌گیرد و خداوند مقابلی ندارد. فضای خالی‌ای وجود ندارد که کسی در آن بایستد و بگوید من جلوی خدا ایستاده‌ام.

⤵️فص«۱۳»

▪️و در فص سیزدهم دانستی که ظاهر او عین باطن اوست و بالعکس. ظاهر و باطن او از هم جدا نمی‌شود، به طوری که بتوان گفت این ظاهر خداست و آن قسمت باطن خداست. اگر چنین بود، تجزیه می‌شد؛ به ظاهر و باطن تقسیم می‌گردید، تا اینجا ظاهر و تا آنجا باطن او بود.
▪️حال بنگر! آنچه در قوای ادراکی تو (همان مشاعر، شامل حواس ظاهری و باطنی مانند چشم، گوش، وهم، خیال) حاصل می‌شود و آنچه را که عقلت تعقل کرده است، آیا [همه اینها] اوصافی از حق واجب است؟ آیا آنچه را اینجا خواندی، وقتی می‌خواهی تصور کنی، می‌توانی به تمام و کمال تصور کنی؟ خیر، نمی‌یابی. خود [نویسنده] می‌گوید که نمی‌توانی، زیرا آنچه با مشاعر و ضمایر تو درک می‌شود، نمی‌تواند آن‌گونه باشد که تجزیه نشود و حد نداشته باشد. پس آن [شیء درک‌شده]، آن [ذات] نیست که در ادراک تو بگنجد. واجب‌الوجود اصلاً به ادراک تو در نمی‌آید؛ مگر آنکه آنچه درک می‌کنی، مباین واجب و غیر او باشد. یعنی تنها اگر غیر واجب‌الوجود باشد، به ادراک تو درمی‌آید.
«آنچه پیشت به غیر از آن ره نیست /
غایت فکر توست، او [حقیقت] نیست.»

⤵️ تفسیر سوره توحید

▪️همان‌طور که گفته شد، سوره «قل هوالله احد» (که به مثابه شناسنامه خداوند است)، می‌فرماید: «اللهُ الصَّمَدُ. لَم یَلِد و لَم یُولَد.» یعنی خداوند نمی‌زاید و زائیده نشده است. «زائیده نشده است» به این معناست که خدا ساخته فکر بشر نیست. فکر بشر نمی‌تواند خداوند را بیافریند. اصلاً در فکر ما نمی‌گنجد که بخواهیم خدا را به وجود آوریم. همچنان که بسیاری از مادی‌گرایان می‌گویند خدا ساخته ذهن بشر است، [قرآن می‌فرماید] خیر؛ «لَم یَلِد و لَم یُولَد»، یعنی او نمی‌زاید و زائیده نشده است؛ او زائیده فکر بشر نیست. آیا حقیقت وجودی که در عالم می‌بینی، ساخته فکر ماست؟ خیر، این فکر ماست که زاده اوست. وقتی می‌گوییم فکر ما زاده حق است، منظورمان مخلوق حق بودن آن است، نه به معنای زایش [بیولوژیک].
▪️پس آن [شیء درک‌شده]، آن [ذات حق] نیست، مگر اینکه مباین واجب و جز او باشد. و هر موجودی که مباین او باشد (یعنی غیر از واجب‌الوجود باشد و با او غیریت داشته باشد)، ممکن‌الوجود است. و ممکن، صادر از او و مخلوق اوست. هرچه ممکن‌الوجود باشد، مخلوق و صادر از واجب‌الوجود است؛ زیرا ممکن به خودی خود وجود ندارد. همان‌طور که در بحث فقر اشیاء گفتیم، همه اشیاء فقیرند [و نیازمند اویند]. پس آنچه را که به نظرت می‌آید (مانند خورشید، ماه، ستارگان و هر چیز دیگر)، به حق واگذار، زیرا که از مظاهر او و مخلوق خداوند است، چنان‌که دیگر موجودات نیز همگی مخلوق او هستند و به او واگذار شده‌اند.
⤵️[سپس این ابیات را می‌خوانیم:]
▪️«مطلق که بُوَد ز هر صفت پاک، /
هرگز نتوان نمود ادراک.»
چرا؟ زیرا آنچه به عقل درآید، باید به صورتی برآید و شکلی به خود بگیرد.
«پس هرچه تو می‌کنی خیالش، / باشد ز مظاهر جمالش.»
یعنی هرچه را که تو تصور می‌کنی و به نظرت می

‌آید، از مظاهر جمال و عظمت اوست.
و شیخ سعدی (ره) می‌فرماید:
«ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم / و از هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم.
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر / ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم.»
▪️و چون دانستی که ذات واجب منزه از آن است که عقل و حواس او را احاطه کنند و ادراک بدون احاطه صورت نمی‌پذیرد، پس او را [به این حد] شناختی. خود این [اذعان به عجز]، نوعی شناخت است و در اینجا بحثی داریم [که آن را مطرح می‌کنیم]. یعنی به این حد شناختی که از احاطه به کنه او عاجزی. شناختی که [می‌دانی] نمی‌توانی به کنه او برسی. این خود، شناختی است که عجز از ادراک را، ادراک می‌دانیم.
▪️در حرف «کاف» دیوانی که به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) منسوب است، [شعری آمده] که یکی از عرفا نیز آن را شرح کرده است. البته حضرت علامه، صاحب کتاب [خودشان] می‌فرمودند: «ما اشعار را پیگیری کردیم. اکثر آن‌ها متعلق به شخصی به نام علی بن ابی‌طالب قیروانی بود. چون نام او نیز علی بن ابی‌طالب بوده است، افراد در کتاب‌ها می‌خواندند که ‘قال علی بن ابی‌طالب’ و گمان می‌کردند که این اشعار از حضرت امیر (ع) است، در حالی که (غیر از برخی رجزها و موارد دیگر) غالباً متعلق به ایشان نبود.»

[در آن دیوان] آمده است:
«العجزُ عن دَرْکِ الإدراکِ إدراکٌ / و البحثُ عن کُنهِ الذاتِ إشراکٌ.»
یعنی: عجز از درک [واقعی]، خود ادراک است؛ اینکه بفهمی از درک [حقیقت] عاجزی، خود فهمیدن است. و بحث از کنه ذات، شرک است.

و در فص پنجاه‌وششم خواهد آمد که راهی به ادراک ذات احدیت نیست، بلکه [او] به صفاتش دانسته و شناخته می‌شود. و نهایت راه [در شناخت او]، «استبصار» است؛ یعنی بصیرت یافتن به این حقیقت که راهی به کنه او نیست.
«یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (خداوند شما را از [احاطه به] نفس خویش برحذر می‌دارد) و «وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ» (و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است). خداوند با گفتن «یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ» [یعنی شما را] برحذر می‌دارد و به نوعی دورباش می‌گوید، و این به خاطر مهربانی اوست. این آیه (والله رؤوف بالعباد) در سوره آل‌عمران، آیه ۳۰ است.
⤵️ ایه« یحذرکم الله نفسه» و واقعه کربلا
«یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»، خداوند شما را از نفس خویش برحذر می‌دارد؛ و این برحذر داشتن به خاطر مهربانی خداست. این آیه بُطون و معانی عمیق‌تری نیز دارد. اکنون که به این آیه رسیدیم، مثالی از آن در سیره امام حسین (ع) در مسیر کربلا می‌آوریم: ایشان هر کس را می‌دیدند، می‌فرمودند: «آیا مرا یاری می‌کنی؟ اگر آری، بیا. اگر نه، از من دور شو تا صدای یاری خواستن مرا نشنوی.» این دستور «دور شو» به خاطر رأفت الهی (رَءُوفٌ بِالعِبَادِ) بود؛ [ایشان می‌فرمودند:] «یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ.» دور باشید، مراقب باشید، به من دست نزنید. این به خاطر مهربانی امام بود، زیرا او مظهر خدا و حجت خدا بر روی زمین است. وقتی حضرت می‌فرمودند: «آیا کسی هست مرا یاری کند؟» با اینکه می‌دانستند ۳۰ هزار نفر هستند و در نبرد تن به تن نیز نمی‌توان با همه جنگید و ایشان به شهادت می‌رسند، این سخن برای نجات خودشان نبود، بلکه به خاطر «رَءُوفٌ بِالعِبَادِ» بودن ایشان [و مهربانی نسبت به امت] بود.
شعار جناب غزنوی
▪️عارف معروف، مجدود بن آدم سنایی غزنوی، در «حدیقةالحقیقه» نیکو گفته است:
«به خود کو کز شناخت نتوانست.»
یعنی: انسان نمی‌تواند خودش را بشناسد.
«ذات او هم بدو توان دانست.»
یعنی ذات خداوند را هم باید به وسیله خودش شناخت. (یکی از مصادیق آن، «برهان صدیقین» در فلسفه است. و یکی از معانی آن در بحث عرفان این است که: خداوند باید بخواهد. تا خداوند سبحان نخواهد، کسی به سوی او هدایت نمی‌شود. «إِنَّکَ لا تَهدِی مَن أَحبَبتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهدِی مَن یَشاءُ.» (تو هر که را دوست داشته باشی، هدایت نمی‌کنی، بلکه خداوند است که هر که را بخواهد هدایت می‌کند).
[سنایی ادامه می‌دهد:]
«عقل حقش بتُوخت، نیک بتاخت؛ / عجز در راه او شناخت، شناخت.»
«تُوختن» به معنای جستن، طلب کردن و خواستن است. بنابراین، «عقل حقش بتُوخت، نیک بتاخت» یعنی عقل به شایستگی در جستجوی حق برآمد و به سرعت پیش رفت. اما در نهایت چه شد؟ «عجز در راه او شناخت، شناخت.» یعنی فهمید که در راه شناخت او عاجز است. نهایت این راه در شناخت حق، عجز است.
[ابن سنایی می‌گوید:]
«به دلیلی حواس کی شایَد؟ / گَوز بر پشتِ قُبّه کِی پایَد؟»
«دلیل» در اینجا به معنای راهنماست. یعنی با راهنمایی حواس، کسی چگونه می‌تواند [به خداوند] دست یابد؟ و «گَوز» به معنای گردوست (همان‌طور که در ترکی نیز گَوز می‌گویند). این بیت می‌پرسد: آیا گردو بر پشتِ گنبد می‌ایستد؟ [خیر،] نمی‌ایستد. یعنی راهی ندارد. بنابراین، نه دلیل و نه حواس نمی‌توانند تو را به شناخت خداوند رهنمون شوند.
[سنایی ادامه می‌دهد:]
«ای شده در شناخت خود عاجز، / کِی شناسی خدای را هرگز؟»
یعنی تو که حتی خودت را نمی‌شناسی (مثلاً چشمت چگونه کار می‌کند؟ آیا می‌دانی؟ ابداً)، چگونه می‌توانی خداوند سبحان را بشناسی؟
«چون تو در علم خود زبون باشی، /
عارف کردگار چون باشی؟»
یعنی وقتی در معرفت خودت ناتوان و درمانده‌ای، چگونه می‌توانی عارف کردگار باشی؟
«چون ندانی تو سر ساختنش، /
چون توهم کنی شناختنش؟»
[شاعر] چه زیبا می‌گوید! تو که سرّ خلقت و ساختن خود را نمی‌دانی و نمی‌دانی خداوند چگونه [موجودات را] آفریده است، چگونه می‌توانی او را بشناسی و در مورد شناخت او توهم کنی؟ وقتی خلق او را نمی‌شناسی، چگونه می‌خواهی خود او را بشناسی؟
«ذات او را نَبُرد ره ادراک، /
عقل را جان و دل در آن ره چاک.»
یعنی ادراک راهی به ذات او ندارد و عقل در این راه، جان و دلش [از ناتوانی] چاک‌چاک شده است.
«چه کنی وهم را به جستش حِس؟ /
کِی بُوَد با قدیم، حدیثِ حَدَث؟»
«حِس» در اینجا به معنای ترغیب و تحریص است. یعنی چرا وهم را برای جستجوی [حق] ترغیب می‌کنی؟ «قدیم»، آن است که مسبوق به عدم نیست؛ یعنی زمانی نبوده که او نباشد، و مکانی و مرتبه‌ای نیست که او در آن نباشد. قدیم، سرمد را پر کرده است. اما «حدث»، چیزی است که تازه به وجود آمده است. شعر معروفی [شاید از مولانا] با این مضمون می‌گوید: کرمی که درون سیب می‌لولَد، آیا از درخت خبر دارد؟ خیر. آیا از باغ خبر دارد؟ ابداً. آیا از پاییز و بهار و زمستان و فصول دیگر خبر دارد؟ ابداً. تا چه رسد به کره زمین و فراتر از آن. [این شعر می‌گوید:] تو نیز همین‌گونه‌ای. در این دایره از ازل تا ابد، ۷۰-۸۰ سال بر کره زمین زاده شده و زیسته‌ای، حال می‌خواهی عقلت را به کار اندازی یا نه. حدیث «حدث» (موجود نوپیدا) کجا و «قدیم» (ذات ازلی) کجا؟

▪️اما کسی که درباره «قدیم» می‌اندیشد (مانند شما)، با آن کرمی که در سیب می‌لولَد یا با سایر مردم تفاوت بسیاری دارد. کسی که به دنبال حقیقت می‌رود و کسب علم می‌کند، جانش وسعت می‌یابد. هرچند با «قدیم» نمی‌توان مستقیماً مواجه شد، اما تفاوت [در سطح معرفت] بسیار زیاد می‌شود.
«چه کنی وهم را به جستش حِس؟ /
کِی بُوَد با قدیم، حدیثِ حَدَث؟»
«انبیا زین حدیث سرگردان /
اولیا زین صفت‌ها حیران.»
اینجا همان جایی است که انبیا و اولیا نیز حیران‌اند. [از این رو می‌گویند:] «ربِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً.» (پروردگارا، حیرت مرا در خودت بیشتر کن!) نهایت عرفان، حیرت است و آخرین مقامات عرفان، به حیرت ختم می‌شود.

▪️تبصره: این نوع علم و معرفت به حق‌تعالی که در این فصل و شرح آن بیان شد، «ارتسامی» است. [هنگامی که می‌گوییم] «راهی به حق نیست» و نظایر آن، منظور «علم ارتسامی» است که آن را «علم حصولی» نیز می‌نامند. این بحثی فلسفی است نه عرفانی. یعنی در فلسفه می‌گوییم با چشم و گوش و حواس ظاهری نمی‌توان خدا را درک کرد. اما عارف که می‌گوید می‌توان [خداوند را] درک کرد، منظورش مقام قلب است. او از شهود حق با حواس ظاهری سخن نمی‌گوید. در مورد این موضوع نیز بحث داریم که تا کجا می‌توان درک کرد، که [در ادامه] به آن خواهیم رسید.

▪️و شک نیست که ماسوی‌الله، همگی محاط و مخلوق آن حقیقت‌اند. «وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُّحِیطٌ» (خداوند از هر سو بر آنان احاطه دارد). محاط، هرگز محیط به محیط خویش نمی‌گردد. محاط که نمی‌تواند به خالق خود احاطه پیدا کند؟ و معلول هیچ‌گاه بر علتش غلبه نمی‌کند.
[سنایی می‌گوید:]
«عنقا شکاری کس نشود، دام باز چین؛ / کاینجا همیشه باد به دست است دام را.»
یعنی دام خود را جمع کن، چرا که کسی نمی‌تواند عنقا را شکار کند. اینجا همیشه به جای شکار، باد در دام تو می‌افتد و از لای آن می‌رود. [پس] دام خالی است.

و آنچه بشر اندیشه می‌کند، ساخته فکر اوست نه خداوند. آنچه در فکر بگنجد، ساخته فکر توست نه خداوند.
«هرچه اندیشی پذیرای فناست، / آنچه در اندیشه ناید آن خداست.»
[یعنی] خدا در اندیشه نمی‌آید. پس اگر خداوند در اندیشه نمی‌آید، ما در پی چه چیزی در معرفت خداوند هستیم؟ در روایات آمده است که خداوند در احادیث قدسی به حضرت داوود (ع) فرمود: «دنبال علم نافع باش.» حضرت داوود پرسیدند: «علم نافع چیست؟» فرمود: «علم به عظمت، حضور، مقام و کمال من.» [سؤال می‌شود:] خب، به این‌ها که نمی‌توان رسید!

⤵️«️ تفاوت انسانها در شناخت خداوند»

▪️امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «علمی به خداوند وجود دارد که کسب آن بر خلایق واجب است؛ یعنی باید خدا را بشناسند.» و علمی نیز هست که قابل دسترس نیست: «علم کنه ذات.» بنابراین، بحث بر سر همان قسمتی است که امکان‌پذیر است. تفاوت انسان‌ها در همین است که چه ادراکی از خداوند و از حق‌تعالی دارند؛ خدای آن‌ها چقدر [بزرگ] است؟ برخی، خدای بسیار کوچکی دارند؛ خدایی که در وجود و اعتقادشان هست، بسیار کوچک است. در

حالی که برخی دیگر، خدایی بسیار عظیم در آینه وجود خود می‌بینند. این انسان‌ها با هم فرق می‌کنند. خداوند یکی است؛ اما هرکس چقدر توانسته وجود او را منعکس کند و قلبش چقدر توانسته خدا را بپذیرد و در خود جای دهد؟

▪️مولانا امام ابوجعفر محمد بن علی الباقر (ع) می‌فرماید: «کلَّما مَیَّزتُموهُ بِأوهامِکُم فی أَدَقِّ مَعانیهِ، مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلُکُم مَردودٌ إلَیکُم.»
⤵️ ترجمه متن عربی کتاب (شناخت خداوند و دیدگاه مورچه ها در شناخت خداوند
«هرچه را با وهم خویش در دقیق‌ترین معانی آن [در مورد خداوند] تمیز دهید (یعنی تصور کنید)، آن [موجودی] مخلوق و ساخته‌ای همچون خودتان است که به خودتان بازگردانده می‌شود.» (یعنی ساخته ذهن توست و به خودت بازمی‌گردد).
«و لَعَلَّ النَّملَ الصِّغارَ تَتَوَهَّمُ أَنَّ اللهَ تَعالی ذُبانینِ.» یعنی چه بسا مورچه کوچک گمان کند که خداوند نیز دو شاخک دارد، زیرا با شاخک‌هایش اطراف را می‌جوید و بسیاری چیزها را درمی‌یابد. «فَإِنَّ ذلکَ کَمالُها.» چرا که این [داشتن شاخک] برای مورچه کمال است. لذا [مورچه] با خود فکر می‌کند که خداوند نیز دو شاخک بزرگ‌تر دارد. آیا مردم این‌گونه نیستند؟ [وقتی حادثه‌ای رخ می‌دهد، می‌گویند:] «خدایا! تو چگونه دلت آمد که این بچه بیچاره زیر موشک له شود؟» چون خودشان دلشان نمی‌آید. [این همانند گمان مورچه است] که تصور می‌کند خداوند نیز دو شاخک دارد، اما شاخک‌هایش بزرگ‌تر است. و «تَتَوَهَّمُ أَنَّ عَدَمَهُما نُقصانٌ لِمَن لا یَتَّصِفُ بِهِما.» (و توهم می‌کند که نداشتن آن دو شاخک، نقصانی است برای کسی که متصف به آن نیست). [مورچه] انسان‌ها را می‌بیند و می‌گوید: «این بیچاره‌ها اصلاً شاخک ندارند. به همین دلیل پایشان را روی ما می‌گذارند و له می‌کنند و می‌روند.»

⤵️ داستان حضرت سلبمان و مورچه در قران

[داستان مورچه و حضرت سلیمان (ع) را به یاد آورید.] حضرت سلیمان (ع) با لشکریانش می‌رفت. مورچه چه گفت؟ «قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ.» (مورچه‌ای گفت: ای مورچگان، به خانه‌هایتان داخل شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را درهم نشکنند، در حالی که خود نمی‌دانند.) [مورچه می‌گفت:] «این‌ها شعور ندارند.» تو [انسان] فکر می‌کنی دیگران را بی‌شعور می‌دانی. آن‌ها نیز می‌گویند: این‌ها از ما هم بی‌شعورترند؛ بمب اتم می‌سازند و به سر و کله یکدیگر می‌زنند. اگر شعور داشتند، چنین کارهایی نمی‌کردند.
«و هکذا حالُ العقلاءِ فیما یَصِفونَ اللهَ تعالی به.» و این‌چنین است حال عقلا در آنچه خداوند را به آن وصف می‌کنند. عقلا هنگامی که می‌خواهند خداوند را وصف کنند، آن چیزهایی را که خود کمال می‌دانند، به خداوند نسبت می‌دهند.
«انتهی کلامه صلوات‌الله تعالی علیه.»(پایان جلسه)
*الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.0 مگابایت

← بعدیقبلی →