بسم الله الرحمن الرحیم.
📆یکشنبه۱۴٠۵/۶/۸،درس نصوص
🧿موضوع: در لذت و الم است
8️⃣ خلاصه این بحث به بررسی به فص ۲۲،محور اصلی بحث در لذت و الم، بحث ملایم طبع و منافرو لذت علم…، و قوای مدرکه در باب نفس، شرح ابیات، بحث معرفت نفس در فلسفه، معرفت نفس و اسرار طبیعت، حدیث نبوی در معرفت نفس،
ادراک لذت و الم، بحث ادرک سه گانه*
⬅️(بحث ملایم طبع و منافر و لذت علم،
▪️️ فرمود: هر ادراکی یا ملایم مُدرَک است و یا غیرملایم؛ بلکه منافر است. منافر چیست؟ آن که انسان از آن نفرت دارد. نفرت یعنی چه؟ تنفر. در ریشه لغت عرب، «نَفر» به معنای کوچ کردن است. وقتی شما کسی را ببینی و سریع آنجا را ترک کنی، میگویند این شخص از او تنفر دارد؛ چون زود کوچ میکند. کسی را که ببینی، سریع فرار میکنی. به این میگویند چه؟ تنفر، نفرت. اصل کلمه «منافر» از این ریشه است.
▪️ فرمود: یا ملایم طبع است یا منافر؛ و یا نه ملایم است و نه منافر. نه لذتبخش است و نه… بحث، حالا درباره لذت و علم است که اصلاً لذت یعنی چه؟ ، لذت را تعریف کن؛ لذت، ادراک ملایم است. آنچه ملایم طبیعتت باشد، میشود چه؟ لذت. «أَذْی» یا اذیت، ادراک منافر است؛ یعنی چیزی را ادراک کنی که از آن نفرت داری.
برای هر ادراک –یعنی برای هر قوه مدرکه– کمالی است که لذتش در درک آن کمال است. هر قوهای کمالی دارد که درک آن کمال، لذتش محسوب میشود.
الان لمس کردن: من این چوب را لمس میکنم. ادراک میکنم؛ ولی آیا این لذت دارد؟ نه. اما چیزی که بسیار نرم باشد، وقتی آن را لمس کنی، لذت میبری. کمالش را که لذت در درک آن کمال است [درک میکنی].
▪️برای شهوت، آنچه را که خوش دارد [کمال است]. کلاً شهوت یعنی چیزی که انسان به آن اشتها دارد. حال، اشتها میتواند جنسی باشد، میتواند برای غذا خوردن باشد، میتواند برای پوشیدن باشد؛ [در واقع] تمام چیزهایی که انسان به آنها میل و رغبت دارد.
▪️برای غضب، چیرگی [کمال است]. قوه دیگری که داریم، «غضبیه» است که اقتضا میکند غلبه کردن و چیره شدن بر دیگران را.
▪️برای وهم، امیدواری [کمال است]. قوه «واهمه» را هم داریم که لذتش در امید داشتن است. شنیدهاید؟ میگویند: «آدم به امید زنده است.» این یکی از چیست؟ قوای ادراکی ماست دیگر؛ همان امید به آینده. و از قضا، عدم امید به آینده بسیار مزاج را –یعنی نفس را و بالطبع مزاج را– داغون میکند، خُرد میکند. اکنون چیزی که در جامعه ما هست و مردم بسیار عصبیاند، ناشی از همین عدم امید به آینده است. چون هر روز تورم را دیدهاند. از ابتدای انقلاب، هر سال تورم، تورم، تورم؛ [این امر] مشکلساز شده. لذا نسبت به آینده دید بدی دارند و این رجاء (امید) را از دست دادهاند.
▪️حالا برای وهم، رجاء یا امیدواری [کمال است]. برای هر حسی، آنچه برای او آماده شده است [کمال محسوب میشود].
و برای قوه اعلی–قوه اعلی یعنی چه؟ یعنی قوه عاقله– حق، و خصوصاً حق بالذات [کمال است]. چه چیزی ادراکش لذتبخش است؟ اینکه حق را درک کنی، مخصوصاً حق بالذات را. هر کمالی از این کمالات، معشوق قوه درّاکه است. آن کمالات، معشوق قوای ما هستند. قوای ما عاشقاند که این کمالات را درک کنند.
▪️، هر قوهای، [مثلاً] شهوت، دلش میخواهد زیباترین چیز را از هر یک از مشتهیات، بهترینش را به دست بیاورد. غضبیه دلش میخواهد هر چیزی که در مقابل اوست را نابود کند. و عقل از سوی دیگر میخواهد به کمال خودش که شهود حق است، نائل شود. که مولانا فرموده است: بعضی وقتها اینها با هم تضاد پیدا میکنند.
جناب مولانا میگوید:
«تن زده اندر زمین چنگالها / جان کشیده سوی بالا بالها»
[انسان] میخواهد پرواز کند، اما چنگال در زمین زده و سفت نگه داشته است که نمیگذارد پرواز کند.
⬅️بیان
⤴️در بعضی از نسخههای این فصل، در همهجا به جای «منافر»، «منافی» است که نزدیک به همان «منافر» است. [تفاوت] «نَفی» با «نَفر» است. و در بعضی [نسخهها]، قسم سوم ادراک را –که «مَا لَیْسَ بِمُلَائِمٍ وَ لَا مُنَافِرٍ» است– ندارد. و در بعضی [نسخهها]، [عبارت] «فَلِلشَّهْوَةِ وَ لِمَا هُوَ أَعْلَى هُوَ الْحَقُّ وَ كُلُّ كَمَالٍ مِنْ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ مَعْشُوقٌ إِدْرَاکُهُ» [اینگونه آمده است]. این اختلاف نسخه است،
⤵️در لذت و قوای مدرکه و باب نفس
این فص در لذت و علم قوای مدرکه و باب معرفت نفسِ این رساله است. تاکنون سخن در برخی از مسائل امور عامه –امور عامه یعنی چه؟ امور عامه فلسفه، مثل بحث وجود، بحث ماهیت؛ اینها میشوند چه؟ امور عامه– و الهیات خاصه بود. و از این فصل تا قسمت مُعظمی از فصوص، [سخن] در معرفت نفس است. که «مرقات» –مرقات یعنی چه؟ از چه میآید؟ از «رُقَی» به معنای بالا رفتن، یعنی نردبان. مرقات یعنی نردبان– «مرقات معرفت رب» و «مفتاح خزائن ملکوت» است.
⤵️ شرح ابیات*
▪️«سرّ تو، جدول دریای وجود صمدی است.» هر انسانی، اگر حق را دریایی در نظر بگیریم، [مانند] رودخانهها و نهرهایی است که از این دریا منشعب شدهاند؛ هر کدام از ما نهری، یک رودخانهای از این دریای عظیم هستی هستیم. «دفتر
غیب و شهود کلمات احدی است.» دفتری هستیم که کلمات احدی در ما نقش بسته است؛ همه انسانها. حال، کسی خود را میفهمد و این دفتر را به درستی میخواند، و کسی دیگر نه. ▪️«دل صافی است که مرآت جمال و جلال است، جلوهگاه ملکوت ازلی و ابدی است.» دل که صافی شود، مرآت –آینه– جمال الهی میشود؛ جمال خدا را نشان میدهد. جلوهگاه ملکوت ازل و ابد میشود و ملکوت خدا را مشاهده میکند. صافی شدن دل باعث میشود انسان ملکوت خدا را مشاهده کند. و لذتی در دنیا و آخرت بالاتر از این نیست.
▪️«عقل کل، والد و اُمّ نفس کل؛ و [نفس کل] زین اب و اُمّ [یعنی عقل کل] است.»
[یعنی:] عقل کل، والد (پدر) و اُمّ (مادر) نفس کل است. و نفس کل «زین اب و اُمّ» (زیور پدر و مادر) است. فرزندش (یعنی آدم بوالعجب) «فرشیِ عرشیولدی است.» فرشی است، چون با مردم میخورد، میخوابد و راه میرود. عرشی است، چون دلش آینه ملکوت است و متصل به ملکوت است.
▪️«نفس را فوق تجرد بود، از امر اله؛ واحد است، ارچه نه آن واحد، کمّ عددی است.»
[یعنی:] نفس، مرتبه فوق تجرد است؛ فوق تجرد یعنی ماهیت ندارد، محدود به ماهیت نمیشود. از امر اله است؛ از امر الهی است که اینگونه است. واحد است، اما چه واحدی؟ کمّ عددی نیست. چگونه در مورد حقتعالی میگفتیم که حقمتعال واحد عددی نیست؟ یکی است که دو ندارد. میگوید نفس هم همینگونه است؛ یکی است که دو ندارد. منتها [این سخن] درباره مراحل عالیه نفس است،
▪️«تن بُوَد مرتبتِ نازلت اندر دو سرا / نه که سیف است به غمد اندر و او را آمدی است.»
اینجا [به خاطر] چاپ، مقداری… خب، «بغم در» باید جدا میشد؛ «به غمد». غمد یعنی چه؟ غلاف. [یعنی:] تن، مرتبه نازله نفس است؛ چه در دنیا و چه در آخرت. آنجا هم بدن باز مرتبه نازله است، چون مرتبه عالیهاش خود نفس است که مقید به بدن نیست. «نه که سیف است به غمد اندر.» به غمد، یعنی همانطور که گفتیم، غلاف. نه اینکه مثل شمشیری باشد که در غلاف است. «او را آمدی است» یعنی مدت محدودی داشته باشد. نفس، بدن مرتبه نازلهاش است، نه اینکه نفس در بدن باشد. فکر کنیم مثل شمشیر و غلاف شمشیر [که] شمشیر از غلاف بیرون میآید و نفس از بدن بیرون. اینها اصلاً [صحیح] نیست. بدن مرتبه نازله نفس است.
▪️«جام صهبای صبوح و تو نِئی مست مدام؟ / حق تو را آب حیات است که باطل زَبَدی است.»
[یعنی:] جام شراب پُر [است] و تو مست مدام (شراب) نیستی؟ «مدام» دو معنا دارد: یکی دائم (پیوسته)، مثل «مدام رفتوآمد»؛ و دیگری به معنای شراب است. در اینجا «مست مدام» یعنی مست شراب یا مست دائمی. «حق تو را آب حیات است که باطل زَبَدی است.» [یعنی:] آن کفی که روی سیل میآید، میگوید به آن نگاه نکن؛ آن آب حیات را ببین. این حوادث این عالم مانند زبد است؛ میرود، از بین رفتنی است. آنچه هست، آن آب حیات تجلی الهی است که در موجودات ساری و جاری است و عارف آن را میبیند. این گران شد، آن ارزان شد، این چنین کرد، آن چنان؛ اینها همه زبد هستند، رفتنیاند. به قبرستان بروی، زمانی اینهایی که در آنجا خفتهاند، عزیز بودهاند، عزیزانی داشتهاند؛ چیزهای زیادی برایشان مهم بوده است. خب، الان هیچ؛ همه رفتهاند. زبد از بین میرود. آن جلوه حق است که دائم [است]. «حق تو را آب حیات است که باطل زَبَدی است.»
▪️«دیده را گر نَبُوَد لذت دیدار رُخش / چاره دیده بباید که مر او را رَمَدی است.»
[یعنی:] میگوید: اگر دیده –چشم– رخ جانان را نمیبیند، باید چشمت را درمان کنی؛ چرا که «رَمَد» دارد. رمد یعنی بیماری چشم. چشمت مشکل دارد. یعنی تو مشکل داری که نمیبینی، وگرنه باید ببینی. اصل این است که باید ببینی.
آقاجان میفرمودند: آنکه میبیند، تعجب ندارد؛ انسان چشم دارد و باید ببیند. آنکه نمیبیند، تعجب اینجاست که تو چگونه نمیبینی آخر؟
▪️«وحدتِ صُنع خدایی است که در سَمعِ کیان / یک نظام است و منزه ز کجی و ز بدیست.»
[یعنی:] به وحدت صنع خدایی نگاه کن. در کیان، در نظام عالم، یک نظام است؛ یک نظام واحد. ابر، ماه، خورشید، فلک، چرخش زمین و تمام این شرایط زیستمحیطی برای گردش و به وجود آمدن این عالمی که ما در آن زندگی میکنیم، هیچ کجی و بدی در آن راه ندارد. آقاجان میفرمودند: به عالم نگاه کنید. کجای این عالم بد است؟ «امروز شوم است»، «امروز فلان است»، آقاجان میفرمودند: این حرفها را نزنید! «امروز شوم بود»، «امروز بدشانسی داشتم»، «امروز من…» مگر این نظام عالم شوم است؟ مگر نظام عالم بدی دارد؟ بله، خودت گاهی غلطی میکنی که دامنگیرت میشود؛ آن مال خودت است. روز بد نیست. اصلاً همین که شب و روز [هست]، آقا فکر کن؛ روز میآید، شب میآید، دوباره صبح میشود، همینطور میچرخد. اصلاً فکر نمیکنیم. فصول میآیند: تابستان، زمستان، سرما، گرما.
▪️«واحدی را که ز کثرت به تناهی نرسد / نه صباح است و نه مساء است و نه امس و نه غدّیست.»
[یعنی:] واحدی را که [درباره] حقتعالی میفرمودند؛ که «ز کثرت به تناهی نرسد.» تناهی ندارد. به کثرتش هم که نگاه میکنی، تناهی ندارد. اصلاً انسان به این اجرام آسمانی نگاه میکند؛ بعد هر کدام از اینها از چه چیزی درست شدهاند آخر؟ از اتمها و مولکولها. بعد اجرام [عظیمی] که خورشید در مقابلشان چیزی به حساب نمیآید! بعد خورشیدی که یک میلیون برابر زمین است! کره زمینی که ما نمیتوانیم بزرگیاش را تصور کنیم! تو میخواهی بزرگی زمین را تصور کنی؟ دور شهر خودت یک دور بزن. شهر تو یک عدس روی زمین هم حساب نمیشود! میگوید: آن واحد را نه صباح است و نه مساء است. صبح و شب برای خدا نیست. «لَیْسَ عِنْدَ رَبِّکَ صَبَاحٌ وَ لَا مَسَاء.» دیروز و فردا و اینها برای حقتعالی نیست؛ اینها برای ماست.
▪️«شمس را ذره شعرایش مر شمر از روی حساب.»
[یعنی:] شمس در مقابل ستاره شعرای یمانی (که در قرآن آمده است: «وَ رَبُّ الشِّعْرَیٰ» و بسیار عظیم است)، یک ذره است؛ [اگر] بخواهی حساب کنی. بعد «شعرا»، «شعر» به چه معناست؟ شعر یعنی مو. این تعبیر هم اینگونه میشود که [خورشید در برابر آن] یک ذره مویی حساب میشود. «خلقت و رفعتشان را نه طناب و عمَدی است.» نه طنابی در آنهاست و نه ستونی دارند. اجرام [عظیمی] که «الله اکبر»!
▪️«طوبی آن را که شبش چاه و رصدخانه اوست / آسمانرا ز اسطرلاب دل او رصدیست.»
[یعنی:] حالا میگوید: «طوبی آن را»؛ یعنی خوشا به حال آن کس که شبش چاه رصدخانه اوست. شب که میشود، به رصد ستارههای آسمان معرفت مینشیند. شب به ذکر مینشیند. حالا به ستارهها هم نگاه میکند؛ چون چقدر [روایت] داریم که حضرت ابراهیم به ستارهها نگاه میکرد. «آسمان را ز اسطرلاب دل او رصدی است.» [یعنی:] با اسطرلاب دلش، آسمان را رصد میکند.
▪️«حمدِلله قدمِ صدقِ حَسَن را همه دم / در ره دوست ز انفاس خوش او مَدَدیست.»
[یعنی:] الحمدلله که میگوید: حسن چون قدم صدق داشت، همهدم در راه دوست از انفاس خوش او مدد به ما میرسد.
⤵️معرفت نفس در فلسفه
معرفت نفس. یکی از مباحث بسیار مهم در فلسفه، معرفت نفس است. و برای یک مرد مستبصر و محقق، اهمیت بسزایی دارد که بفهمد خود کیست. و معرفت نفس در حکمت، چون تشریح در طب است. میدانید یکی از شاخههای طب چیست؟ تشریح است. مثلاً اینکه قلب کجاست؟ قلب اصلاً چگونه است؟ کبد کجاست؟ کلیه کجاست؟ کارشان چیست؟ به اینها میگویند چه؟ تشریح. کتابهای تشریح در زمان قدیم بسیار محدود بود؛ به دلایلی چون نمیتوانستند بدن انسان را بشکافند. حال آنکه ابنسینا البته تشریح داشت. [مراد از] تشریح میشود بدن انسان. کتابهای تشریح هم برای عامه نوشته شده است.
مثلاً، پوست ما اکنون چند لایه دارد؟ پوست ما چند لایه دارد؟ پوست ما چهار لایه دارد. رگهای ما چگونه است؟ چگونه از قلب انشعاب میگیرند؟ چگونه به ریه میرسند؟ از کبد کجا میروند؟ از معده چگونه [کار میکنند]؟ رودهها چهکار میکنند؟ اینها را باید بدانیم دیگر. استخوانهای بدنمان چند تاست؟ چند عضله داریم؟ غضروفهایمان چگونه کار میکنند؟ آیا از خودمان خبر داریم؟ حالا میفرماید: در طب، تشریح چقدر اهمیت دارد؛ در فلسفه، معرفت نفس این همه اهمیت دارد. جز اینکه تشریح در آگاهی به کالبد است و معرفت نفس در شناسایی انسان، یعنی نفس انسان است.
باید به علمای طبیعی که در رشتههای گوناگون، چون خاکشناسی، گیاهشناسی، جانورشناسی، ستارهشناسی و امثال آن بحث و فحص میکنند، گفت: بیایید اول خودمان را بشناسیم، سپس جز خود را. اول خودت را بشناس. خودت کیستی؟ چون اکنون خارجیها هستند؛ بسیار درباره گربه تحقیق میکنند؛ یک عمرش را در مورد گربه میگذارد. درباره شامپانزه یک عمر؛ بیست و پنج سال، سی سال به جنگلها میرود تا ببیند اینها چگونه رفتار میکنند؟ چگونه زندگی میکنند؟ نمیگوییم بد است؛ ولی اول خودت را بشناس. خودت کیستی؟
⤵️شناختن نفس انسان و اسرار طبیعت
▪️و به قول سقراط حکیم: «بیهوده در شناختن موجودات خشک و بیروح رنج مبر، بلکه خود را بشناس.» چرا که شناختن نفس، [یعنی] نفس انسان، بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است. اینکه خودت را بشناسی، بالاتر از این است که اسراری در طبیعت هست. اسراری هست؛ ولی اینکه خودت را بشناسی، بسیار بالاتر است. این نکته منقول از سقراط را شأنی عظیم است.
یعنی معلوم میشود سقراط حکیمی اشراقی بوده است؛ حکیمی که فقط فیلسوف استدلالی نبوده، [بلکه] اهل شهود و کشف و…
⤵️ حدیث نبوی در مورد معرفت نفس
▪️علمالهدی سید مرتضی در مجلس نوزدهم کتاب شریف «غررالفوائد و دررالقلائد»، معروف به «امالی» آن جناب، روایت کرده است که: «أَنَّ بَعْضَ أَزْوَاجِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ سَأَلَتْهُ: مَتَى يَعْرِفُ الْإِنْسَانُ رَبَّهُ؟» (اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم) میگوید: بعضی از همسران نبی اکرم از ایشان سؤال کردند: کی انسان پروردگار خود را میشناسد؟ ها! آقا! اصلاً قبل از اینکه جواب نبی اکرم را بخوانیم،
پس اسلام آوردن یک چیز است و شناخت پروردگار، چیز دیگر است. فکر نکنید کسی مسلمان شد و فقه خواند، عارف پروردگارش شده است. چون همسر پیامبر میگوید: «کی انسان پروردگار خودش را میشناسد؟» [او خود] مسلمان شده است، خب. ولی خب میداند خدا را نمیشناسد. این را به آنهایی میگویم که فکر میکنند تمام دین، فقه است؛ از چیزی غیر فقه برای دین خبر ندارند. در حالی که خودشان از ابتداییترین امور دین هم بیخبرند.
فقال: «إِذَا عَرَفَ نَفْسَهُ.» حضرت فرمودند: «هنگامی که خویش را بشناسد.» هنگامی که خودش را بشناسد، خدای خودش را میشناسد. با شخصی که مرحوم شده، بحث میکردیم. میگفت: «خودش را بشناسد یعنی بدنش را بشناسد، [و به آن] علم پیدا کند.» گفتم: «آقا! شما چه میگویی؟» [حضرت] نگفت بدن خودش را بشناسد. آنگونه باشد که پزشکان همه خداشناساند! نفس خودش را بشناسد، نه بدن خودش را.
و نیز در همان کتاب گوید: «رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ أَنَّهُ قَالَ: أَعْلَمُکُمْ بِنَفْسِهِ أَعْلَمُکُمْ بِرَبِّهِ.» (ص) عالمترین شما به نفس خویش، عالمترین شماست به پروردگارش.
❗نکته: نکته هزار و یکم کتاب ما، «هزار و یک نکته»، حاوی چهل حدیث از غُرر احادیث اهل بیت طهارت و عصمت و وحی و وسائط فیض الهی –صلوات الله علیهم– در معرفت نفس و تحریص و ترغیب به معرفت نفس است. آقاجان چهل حدیث از جوامع روایی درباره معرفت نفس آوردند و جمعآوری کردند. و این احادیث هم، همانطور که میدانید، معمولاً دیگر جعلی نیست. چون [بعضی] احادیث جعلی میشوند. مثلاً در توحید کمتر حدیث جعلی داریم؛ معمولاً عقلشان اصلاً به این حرفها نمیرسد. حدیثی داریم در مورد عالم علوی که: «عَارِیَةٌ عَنِ الْمَوَادِّ خَالِیَةٌ عَنِ الْقُوَّةِ وَ الْاسْتِعْدَادِ.» این جزو کلمات قصار امیرالمؤمنین است. ولی خب سلسله سند و اینها ذکر نشده، مُرسَل روایت شده است. از علامه طباطبایی میپرسند: «آقا! این خبر درست است؟» میگوید: «بله، درست است.» آخر ابوهریره که عقلش به چنین چیزی نمیرسد تا آن را درست کند! مطلبی که در فلسفه در اوج است. آخر دروغگو که عقلش نمیرسد اینها را جعل کند. مثل آقایی میگفت میخواهد خودش را به جای آن وزنهبردار بزرگ جا بزند. گفت: «چگونه میتوانم خودم را جای او بزنم؟» گفت: «باید آنقدر تمرین کنی که بتوانی این وزنه را بالای سرت ببری.» گفت: اگر بالای سرم ببرم که دیگر خودم برندهام، لازم نیست خودم را جای او بزنم!» ابوهریره که عقلش به این حرفها نمیرسد تا جعل کند. اینها چیزهایی جعل میکردند [مثل آنچه] ابوبکر و عمر [جعل کردند] و مثلاً از شش جهت اشکال [و] «باگ» میزد بیرون.
کتاب «دروس معرفت نفس» ما را نیز –که خداوند سبحان توفیق اتمام آن را مرحمت فرماید– در این مطلب مهم، بلکه اهم مطالب علوم انسانی، شأنی است. که یک وقتی آقاجان میفرمودند: «زمان شاه ما این معرفت نفس را درس میدادیم.» آمدند دنبالش که ما اینها را به صورت کتاب دربیاوریم؛ یعنی ببریم چاپ کنیم. بعد من بهانه درآوردم که هنوز این [کتاب] آماده نشده، هنوز… چون میگفت: «میبردند آنجا، [به] انجمن حکمت –انجمن حکمت و فلسفه تحت توجهات علیا مخدره شهبانو فرح پهلوی– و اینها را [منتشر] میکردند.» گفت: «بنده آن موقع ندادم.» حالا اینجا هم که میفرماید: کتاب آماده بوده ولی نخواستند که آنجا به چاپ برسد. بله، در این مطلب مهم، بلکه اهم مطالب علوم انسانی، [این کتاب] شأنی [عظیم] است. و در اثنای شرح فصوص آتی، به اشاراتی ارائه میشود.
⤵️ادراک، لذت و علم
▪️بدان که ادراک مساوق علم است؛ یعنی مساوی با علم. ادراک یعنی علم. چیزی را درک میکنیم، یعنی به آن علم پیدا میکنیم. خب. و در تعریف رایج گفتهاند: «الْإِدْرَاکُ هُوَ حُصُولُ صُورَةِ مَا يُسَاوِی الشَّيْءَ.» ادراک، حصول صورتی است که مساوی با شیء است. ادراک این است که حاصل شود؛ یعنی در نزد تو صورتی که مساوی با آن شیء خارجی است، حاضر شود. [درباره] صورتی از آن شیء خارجی در نفس شما [و اینها]، بحثش را در معرفت نفس گفتیم دیگر. ولیکن در حقیقت، معنی ادراک رسیدن به مرتبه مُدرَک است؛ به آن مرتبه ادراکیِ ادراک شده. بلکه سخن فراتر از این است که اتحاد ادراک و مُدرِک و مُدرَک است؛ که [این سه] با هم یکی میشوند. بلکه تعبیر به اتحاد هم از «ضیق لفظ» است؛ یعنی تنگی لفظ است. به تحقیقی که در «دروس اتحاد عاقل به معقول» تقریر و تحریر کردهایم. که خب، بحث آن هم گذشته و هم در آینده میآید.
⤵️ بحث ادراک سه گانه
▪️این فص میگوید: ادراک بر سه گونه است. یا ادراکی است که موافق طبع مُدرِک است که خیر و کمال وی در آن است. از آن تعبیر به «ملایم» کرده است. چیزی که ملایم طبع شماست. مثلاً آتش: دستت را به طرفش میبری، ملایم طبع شما نیست؛ چون بسیار داغ است. یا سرد: وقتی دستت را روی آن میگذارید، ملایم طبع تو نیست و دستت را میکشی. و یا ادراکی است که منافی طبع مُدرِک است؛ یعنی موافق با میل و خواهش وی نیست، بلکه آفت و شر وی است. ! اگر اینگونه نبود، دست تو به آتش میرفت. اگر ادراک نمیکردیم، چه میشد؟ میسوخت. یعنی خداوند اینها را طوری قرار داده است که ما از آنچه برای طبع و مزاج ما ضرر دارد، فاصله بگیریم. بو. بعضی چیزها را شما میخواهی به طرف دهانت ببری. اصلاً بو را [خداوند] این بالا، [یعنی در] بینی، قرار داده است؛ که تا میخواهی [آن را] ببری، بوی بد [میفهمی] و کنار میکشی. [میگویی:] نه، این بد است، این خوردنی نیست. این خوردنی نیست، ببر عقب. بعد تازه به دهانت میزنی، چون بسیار مهم است که چیزی به وجود تو برود. نوک زبانت که میخورد [میگویی:] اوه، این تند است! بو هم شاید نداشته باشد، ها! ولی تند است. این خیلی ترش است، این خیلی تلخ است؛ اصلاً نمیگذارد پایین برود. تازه اگر به دهانت ببری و بخوری هم، وقتی منافی باشد، روده و معده و اینها قبول نمیکند و بالا میآورد. چیزی را بر فرض به زور در دهانت بگذاری و بخوری، بالا میآورد و بیرون میاندازد؛ نمیگذارد به داخل بدن برود.
▪️میفرماید: «و یا ادراکی است که منافی طبع مُدرِک است؛ یعنی موافق با میل و خواهش وی نیست، بلکه آفت و شر وی است.» از این قسم تعبیر به «غیرملایم»، بلکه «منافر» کرده است. ، و یا نه ملایم با طبع مُدرِک است و نه منافر با میل اوست؛ که قائل به واسطه است. یک چیزهایی نه ملایم است و نه منافر. که البته اینجا بحث است. بعضی میگویند: نه، ما دو تا بیشتر نداریم؛ یا ملایم است یا منافر. وسط یا واسطه چیزی نداریم. آقاجان اشاره میکنند: قسمت نخستین را «لذت» گویند.
▪️لذت بسیار مهم است، لذت بسیار مهم است. مگر در بهشت لذت نیست؟ مگر خداوند نفرمود در بهشت لذت میبرید؟ اصلاً مگر انسانها در دنیا نمیدوند برای اینکه لذت ببرند؟ منتها لذت دنیا سقفش کوتاه است؛ هر چه خودش را به طرف آن بکشد، بیش از یک اندازه نمیتواند لذت ببرد؛ در هر زمینهای. غذا خوردن چقدر لذت دارد؟ یک سقفی دارد. بعد از یک اندازه خاصی هم میتوانی بخوری؛ بیشتر از آن نمیتوانی بخوری که. لذاتش چیست؟ محدود است. ولی در آن طرف لذات بسیار وسیع میشود، چون ادراک وسعت پیدا میکند؛ چه دیدن باشد، چه لمس کردن باشد.
▪️، قسمت نخستین را «لذت» گویند و قسمت دوم را «اذی و الم» نامند. اصلاً تمام داستان بر محور لذت و الم میچرخد؛ یعنی از دنیا تا خود آخرت. مگر لذات عقلی، لذت نیستند؟ مگر مشاهده جمال الهی، لذت نیست؟ «إلهی! أذقنی حلاوة النظر إلی وجهک»، «إلهی! أذقنی حلاوة ذکرک.» [یعنی:] خدایا! شیرینیِ ذکر خودت را به من بچشان. شیرین [است]، لذت است دیگر؛ دنبال لذت است. در آن طرف هم چیست؟ زجر است. در همین دنیا هست. بعد میگویند: آقا! در این دنیا، مراقب این لذتها و اینها باش؛ چون بعد از دنیا، اگر افراط و تفریط کنی، در آنجا از یک سری لذتها محروم میشوی و یک سری آزارها به سرت میآید. طوری در دنیا لذت ببر که در آخرت هم لذت ببری. بعد در همین دنیا فقط لذت مادی نیست، لذتهای معنوی را هم ببر.
▪️ مگر مؤمن غذا نمیخورد؟ همان کافر غذا میخورد، مؤمن هم میخورد. مگر مؤمن ازدواج نمیکند؟ کافر ازدواج میکند، مؤمن هم ازدواج میکند. مگر مؤمن ماشین سوار نمیشود؟ مگر لباس نمیپوشد؟ همه آن چیزی را که [کافر] دارد، مؤمن هم دارد، [اما] مؤمن یک لذت دیگری دارد که آنها ندارند. پس در آخرت حالا دیگر بالاتر [است]. روی این بحث لذت فکر کن؛ لذت و الم. که چرا اینجا اکنون این بحث را مطرح کرده است؟ بحث لذت و الم. هر چیزی که دنبالش میرویم، لذت است؛ و هر چیزی که از آن فرار میکنیم، الم است. منتها یک سری چیزهایی هست که ما نمیدانیم. انسان با معرفت اولیه خودش نمیداند، تا به او بگویند؛ تا به او تذکر دهند، یادآوری کنند. اکنون شما از بحث درس لذتی میبری که قبلاً اصلاً نمیدانستی چنین لذتی هست؟ قبلاً اصلاً نمیدانستی.
▪️، در بعضی از نسخهها، قسمت اخیر –که قول به واسطه است– وجود ندارد. ولی به ظاهر، بودن آن به قرینه تعبیر قسم دوم «أَوْ لِغَيْرِ مُلَائِمٍ بَلْ مُنَافِرٍ» صحیح مینماید. اگرچه کسی را رسد که بگوید: «اگر ادراک منافر نشد، ادراک ملایم است و بالعکس. اگر ادراک بد نبود، خوب است؛ اگر خوب نبود، بد است. دیگر این وسط چیزی نداریم.» که به طور قضیه منفصله حقیقیه باشد. ولیکن، ادراکاتی بسیار هستند که قوه مدرکه نه از آن خوش است و نه ناخوش. و اینکه در اکثر کتب حکمیه، دو قسم اول را آوردهاند –فقط لذت و الم را آوردن– غرض آنان چون راجع به تعریف لذت و الم بود، قسمت سوم را عنوان نکردهاند. «فتعمّل». که [ادراک] وسط باشد. میگوید: اگر نگفتند، چون کاری با آن نداشتند.
▪️ برای هر یک از قوای درّاکه –چه جوهر عقل و چه دیگر قوا– کمالی است که لذت آن قوه درّاکه در ادراک آن کمال است. یک کمالی است که آن قوه درّاکه میخواهد به آن دست پیدا کند.
▪️کمال قوه شهویه –که باعث بر جلب منافع است– [در چیست؟] قوه شهویه چهکار میکند؟ برای خودش منافع را جلب میکند؛ هر چه که نفع دارد برایش. و اگر نمیگذاری کسی پولت را ببرد، به خاطر آن قوه چیست؟ غضبیه است. اینها باید باشند که زندگی بچرخد. منتها خداوند یک عقلی بالای سرش قرار داده که: آقا! اینها هر کدام باید به اندازه خودش کار کنند. شهوت بیش از اندازه جمع کند، میشود حرص. غضب بیش از اندازه دفع کند، میشود بخل. باید اندازه باشد.
▪️کمال قوه غضبیه –که باعث بر دفع مضارّ است– غلبه بر خصم است. و کمال قوه واهمه، امید و آرزوهای وهمی است؛ که در خیالات خودش میپروراند. و بسیار هم در نفس انسان اثر دارد. امیدواری و عدم امید، بسیار در واکنشهای نفسانی اثر دارند. و کمال قوه واهمه، امید و آرزوهای وهمی و تصور نیل به آمالی است که میپندارد و انتظار میبرد. که گفتیم ناامیدی بسیار اثرات بدی در نفس میگذارد.
و برای هر حسی از قوای حسیه، کمالی که مُعِدّ و مهیا برای آن قوه است؛ مُعِدّ یعنی آمادهکننده یا اِعدادکننده و کمککننده، [موجود] میباشد. مثلاً برای قوه باصره، الوان نیکو و اشکال زیبا [کمال است]. چشم رنگهای قشنگ و شکلهای زیبا را دوست دارد؛ نگاه میکند و لذت میبرد. نگاه کردن به سبزه زار، به کوهستان، به دریا؛ از اینها لذت میبرد دیگر. و برای سامعه، نغمهها و الحان موزون [کمال است]. گوش صداهای زیبا [را دوست دارد]. و برای ذائقه، طعوم متبوع؛ [یعنی] مزههای گوارا. و برای شامه، بوهای خوش. و برای لامسه، کیفیات مناسب چون نرمی. که اینها چیستند؟ کمالاتی برای این قوا هستند.
هر یک از قوای نامبرده از ادراک کمال مربوط به خود لذت میبرد. میگوید:
«روی خوش و آواز خوش / دارند هر یک لذتی. / بنگر که لذت چون بود محبوب خوشآواز را.»
سعدی چه چیز زیبایی میگوید. «روی خوش و آواز خوش / دارند هر یک لذتی. / بنگر که لذت چون بود محبوب خوشآواز را.» خب، فرمود: هر یک از قوای نامبرده از ادراک کمال مربوط به خود لذت میبرد و از ادراک مقابل آن، الم و رنج [میبرد].
(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی