→

1405-7-19 شرح نصوص الحکم جلسه 46

⌂

1405-7-19 شرح نصوص الحکم جلسه 46

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

📆یک شنبه ۱۴٠۵/۷/۱۹،درس نصوص (جلسه ۴۶)

فص۲۷: در بیان حجابهای نفس

 خلاصه درس

در این جلسه می پردازد به شرح حال خواجه نصیر طوسی، نفسیر ایه الم تر ان الله یعلم و عارف مقامات عارف و متخلق به اخلاق الله، و بیان حالات عرفا و بیان تفاوت نفوس انسانی و طبایع و شرح احادیث رسول الله(ص)

▪️به این پاراگراف رسیدیم که خواجه نصیرالدین طوسی در شرح نمط نهم از «اشارات و تنبیهات» شیخ الرئیس (ابن سینا)، در بخش «مقامات العارفین»، فرموده است.

شرح حال خواجه نصیر الدین طوسی

به این نکته نیز توجه کنید که خواجه نصیرالدین طوسی اکنون می‌خواهد این مطلب عرفانی را بیان کند؛ در حالی که خود او به عنوان یک عارف شناخته نمی‌شود. خواجه نصیر، اولاً، شخصیتی ذوالفنون و علامه‌ای جامع‌الاطراف بود. در اصطلاح، «علامه» به کسی گفته می‌شود که در فنون مختلف اسلامی مانند فقه، اصول، لغت، تفسیر، تاریخ، فلسفه و کلام، مجتهد و صاحب‌نظر باشد. افزون بر این، خواجه نصیر در ریاضیات، نجوم، هندسه و مثلثات نیز تبحر داشت.
➖متن درس
.ترجمه و شرح متن خواجه نصیر:
عارف هنگامی که از خود منقطع می‌شود و به حق متصل می‌گردد، هر قدرتی را مستغرق در قدرت خداوند می‌بیند؛ قدرتی که به جمیع مقدورات تعلق گرفته است (قدرت خدا که به همه موجودات تعلق گرفته است). و هر علمی را مستغرق در علم خدا می‌بیند؛ علمی که هیچ‌چیزی از موجودات بر او پوشیده نیست (یعنی هر قدرتی را محو در قدرت خدا، و هر علمی را محو در علم خدا می‌بیند). و هر اراده‌ای را نیز فانی در اراده خدا می‌بیند؛ اراده‌ای که هیچ ممکنی از آن سر باز نمی‌زند، بلکه نافذ است. بلکه هر وجودی و هر کمال وجودی را صادر از حق سبحانه و فائض از ناحیه او می‌بیند. پس در این هنگام، حق، بصر عارف می‌گردد که بدان می‌بیند، سمعش می‌گردد که بدان می‌شنود، قدرتش می‌گردد که بدان فاعل فعل است، علمش می‌گردد که بدان می‌داند، و وجودش می‌گردد که بدان موجود است. پس عارف در این هنگام به حقیقت متخلق به اخلاق الله می‌شود.

تفسیر ایه الم تر ان الله یعلم…

آیه چه می‌فرمود؟ «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» (سوره مجادله، آیه ۷). یعنی آیا ندیدی که خداوند آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است، می‌داند؟ آیا ندیدی؟ ما گفتیم بسیاری «الم ترَ» را به معنای «آیا نمی‌دانی؟» ترجمه کرده‌اند؛ در حالی که معنای آن «آیا نمی‌بینی؟» است. آیا نمی‌بینی که خدا می‌داند؟ اینجا دارد همین آیه را تفسیر می‌کند.

اما کسانی که با قرآن آشنا نیستند، وقتی از رسول خدا (ص) سخن می‌گویی، فوراً می‌گویند: «انا بشر مثلکم» (من هم بشری هستم مثل شما). ، «یوحی الیّ» (به من وحی می‌شود) را هم ببین! وحی و علوم وحیانی را باید بفهمی چیست.
➖عارف هر قدرتی را مستغرق در قدرت خدا می بیند..
عارف وقتی که از خودش منقطع می‌شود و به حق متصل می‌گردد، هر قدرتی را مستغرق در قدرت خدا و هر علمی را مستغرق در علم خدا می‌بیند. بالاترین عارف، رسول خدا (ص) است. این‌ها همه از اذواق و مواجید رسول‌الله است که عرفا هر کدام بخشی از آن را درک کرده‌اند.

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ»؛ آیا نمی‌بینی که خدا می‌بیند و می‌داند آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است؟ یعنی رسول خدا (ص) همه موجودات و تعلق علم خدا به آن‌ها را می‌بیند.
➖کلام اقاجان (علامه حسن زاده آملی
آقا جان فرموده بود که: «کتاب‌هایی که نوشته‌ام، همه تفسیر قرآن هستند؛ منتها نه تفسیر معمولی که دیگران آیه به آیه انجام می‌دهند، بلکه در این تفاسیر، تمام بطون آیات برای ما باز می‌شود.» آقا جان این مطلب را بیان می‌کند.

➖ترجمه خواجه نصیر (دوباره با توضیحات مفصل‌تر):
یعنی عارف هنگامی که از خود گذشت و به حق پیوست، می‌بیند هر قدرت در قدرتش مستغرق است (او قدرتی را شهود می‌کند که متعلق به جمیع مقدورات است) و هر علم در علمش مستغرق است (علمی که هیچ‌چیزی از او پنهان نیست). و هر اراده در اراده وی مستغرق است؛ یعنی همه اراده‌ها را می‌بیند که مستغرق در اراده خدا هستند. به همه آن‌ها علم پیدا می‌کند و متعلقات علم را شهود می‌نماید. اراده‌ای که هیچ ممکنی از او سر باز نمی‌زند؛ یعنی هیچ‌کس جلو آن اراده خدا نمی‌تواند بایستد، چرا که اراده‌اش نافذ است. بلکه هر وجود و کمال وجود از او صادر است و از جانب وی افاضه می‌شود. پس در این هنگام، حق تعالی بصرش می‌گردد که بدان می‌بیند و سمعش می‌گردد که بدان می‌شنود و قدرتش می‌گردد که بدان فاعل فعل است. این همان حدیث قرب نوافل است. پس وقتی می‌گوییم «علی دست خداست» یعنی چه؟ یعنی همین که علی (ع) دست خدا و زبان خداست. و علمش می‌گردد که با آن، آن عارف و ولی می‌داند. و وجودش می‌گردد که بدان موجود است. پس عارف در این هنگام به حقیقت متخلق به اخلاق الله می‌شود.

➖عارف رومی (مولانا) می‌گوید:
▪️گفت نوح اندر نصیحت قوم را / درپذیرید از خدا آخر عطا
(یعنی عطای خدا را قبول کنید.) معنایش چیست که عطای خدا را قبول کنید؟ می‌گوید: «من عطای خدا هستم به شما؛ خدا من را به شما عطا کرده است.» تو کیستی؟ تو که یک آدمی مثل ما هستی! معنای «من عطای خدایم» چیست؟ آیا از خودت تعریف می‌کنی؟ حالا تفسیر می‌کند که چگونه من عطای خدا هستم:
▪️بنگرید ای سرکشان من، من نی‌اَم / من ز جان مردم، به جانان می‌زیَم
می‌گوید: من، من نیستم؛ من از خود مرده‌ام و به حق تعالی زنده‌ام. خدا خود را به شما عطا کرده است. این خدا را بپذیرید؛ خدایی که در قالب من ظهور کرده است. البته منظور حلول و اتحاد نیست، بلکه آن فنای عبد در رب است که شخص به ولی‌الله و نبی‌الله تبدیل می‌شود.

▪️بنگرید ای سرکشان من، من نی‌اَم / من ز جان مردم، به جانان می‌زیَم
چون از جان خود مردم، به جانان زنده‌ام؛ چون از خودم مرده‌ام (موتوا قبل ان تموتوا)، لذا زنده شدم به جانان و به حق زنده‌ام.
نیست مرگم تا ابد پاینده‌ام.
حافظ چه می‌گوید؟
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»).
▪️چون بمُردم از حواسِ بوالبَشَر / حق مرا شد سمع و ادراک و بصر
(از حواس بشری، چون مردم. «بوالبشر» مخفف ابوالبشر، حضرت آدم است؛ یعنی حواس انسانی.) چشمم حق است، گوشم حق است، دستم حق است؛ چون که من، من نیستم.
این دَم ز هُوست، وقتی من نبودم، این نفسِ من از آن طرف می‌آید، حرفم یعنی حرفِ آن طرف است.
پیشِ این دَم هر که دَم زد، کافر اوست.
(هر که بخواهد در مقابل این دَم بایستد، کافر می‌شود.) آن دَم، دَمِ من نیست، آن دَم از اوست.

صغیر اصفهانی شعری بسیار زیبا در همین زمینه دارد که می‌گوید:
من و تو را به سخن کرده او بهانه خویش / که خود بگوید و خود بشنود فسانه خویش
(ببین به بزم (مجلس) که نایی (نوازنده نی) چگونه از لب خود دَمَت به نای (دمید در نی) و دهد گوش بر ترانه خویش! خودش می‌دَمَد، خودش گوش می‌کند.)
«بشنو از نی چون حکایت می‌کند.»
نی کیست؟ انسان کامل است که حق در او می‌دمد. مولانا می‌فرماید: «دو دهان داریم گویا همچون نی. یک دهان پنهان است در لب‌های وی.» (یعنی یک دهان در لب‌های او پنهان است که دَمِ حق از آن وارد می‌شود و از دهان دیگر صدا بیرون می‌آید.) اولیای الهی کسانی هستند که نَفَس رحمانی در آن‌ها دمیده می‌شود و دَمِ آن‌ها حق است. لذا هر کس در مقابل این دَم بایستد، کافر می‌شود.
▪️گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفت او کافر است
(یعنی هر کس بگوید خدا نگفت، کافر است.) از لب پیغمبر است، اما کلام خداست.
جمله آن گفته‌ها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود

در بیان صاحب غلبه عشق که در حکم غیر مکلف است:

. نکته بسیار مهمی در عرفان عملی است. خواجه نصیر نیز در شرح همان نمط یاد شده می‌گوید (به نقل از ترجمه آقا جان):
«و در این حال که عارف را اتصال به عالم قدس دست داد، ای بسا که از این عالم ذاهل (غافل) شود و از آنچه در این عالم است، غافل گردد. در هنگام اتصال، اصلاً از این دنیا منقطع می‌شود و از وی اخلال به تکالیف شرعی سر زند. (گاهی اوقات امور شرعی از دستش می‌رود، نماز نمی‌خواند.) چرا؟ چون اصلاً از این عالم غافل شده است.آیا این اشکال ندارد؟ آن وقت‌ها چرا نباید اشکال داشته باشد؟ چون در آن حالت عقل حکومت نمی‌کند؛ شریعت و تکلیف مال عقل است. الان بچه چرا تکلیف ندارد؟ چون عقل ندارد. در آن حالت که از خودش

منقطع می‌شود، اصلاً تکلیف از او برداشته می‌شود؛ چون در حال خودش نیست.»
«از وی اخلال به تکالیف شرعی سر زند که به این اخلال، گناهکار نباشد (یعنی اگر نمازش قضا شود، آیا گناهکار می‌شود؟) می‌گوید: نه. زیرا که وی در این حال در حکم غیرمکلف است؛ در حکم کسی که تکلیف ندارد. چه اینکه تکلیف متوجه به کسی می‌شود که در حال تعلق تکلیف به وی، شعور به تکلیف داشته باشد؛ در حالی که این شخص اصلاً از بدن غافل می‌شود.»
▪️، یعنی می‌شود کسی بگوید من به جایی رسیده‌ام که دیگر تکلیف ندارم؟ نه! بنده تا بنده است باید بندگی کند. گاهی حالی دست می‌دهد که از خودش غافل می‌شود. گاهی حالت‌هایی به او دست می‌دهد که از خودش غافل می‌شود. آن داستان متفاوت است که در احوالات بسیاری از عرفا حکایت و روایت شده است که روی زمین می‌افتادند، گاهی یک روز در حال بیهوشی و سکر بودند و بعد به حال می‌آمدند. این‌ها مال همه کس نیست، همه جا نیست، چیزی نیست که در هر دکانی یافت شود.
➖حالات اولیا ء خدا در خلع و لبس
بعضی از اولیا هستند که در خلع و لبس (جدا شدن روح از بدن). گاهی وقت‌ها طرف یک هفته از حال می‌رود. عزالدین نسفی در کتاب «انسان کامل» در مورد خلع و لبس می‌گوید که این حالت حداقلش سه روز و حداکثرش چهل روز است. چهل روز بدن روی زمین بی‌حرکت می‌افتد. در آنجا نه غذا می‌خورد، نه آب می‌نوشد، و نه هیچ‌چیز دیگری. بعد از چهل روز برمی‌گردد. حداقلش سه روز است. در آنجا دیگر نه نمازی می‌خواند و نه هیچی. این تازه یک خلع و لبس است. حالات دیگری هم داریم که طرف باز به «غیبت» می‌رود. غیبت به معنی جدا شدن روح از بدن است که ساعت‌ها بی‌هوش می‌افتد و بعد به هوش می‌آید و سیر می‌کند. آنجا بحث کرده‌اند که خب، تکالیف از او چه می‌شود؟ می‌گویند آنجا اصلاً عقل بر او حکومت نمی‌کند؛ چون در حال خودش نیست. تکلیف مال کسی است که به حال خودش باشد. لذا آدم خواب هم تکلیف ندارد. شما می‌دانید کسی که خواب باشد و نمازش قضا شود، گناه ندارد؛ چون خواب بوده و تکلیف بر او نبوده است.
➖گفته خواحه عبدالله انصاری
▪️خواجه عبدالله انصاری در بیان این حال نیکو گفته است:
صاحب غلبه عشق از خود آگاه نیست / آنچه مست می‌کند او را، گناه نیست
(در حالت مستی، می‌دانید اگر کاری کند، خود مستی‌اش داستان جداست؛ اما در مستی اگر مثلاً اتفاقی بیفتد، حتی در شریعت هم هست. مثلاً طرف مست بوده و کسی را کشته است، می‌گویند مستِ لایعقل بوده و جرمش مثل کسی نیست که هوشیار است. می‌گوید خب، این هم حالا مست عشق الهی بوده است.) البته این نباید دستاویزی شود که کسی به بهانه آن، تکالیف شرعی را رها کند.

خواجه حافظ چه شیرین سروده است:
رشته تسبیحم اگر بگسست، معذورم بدار / دست من در ساعد ساقی سیمین ساق بود
(این یکی از نزدیکان آقا جان می‌فرمودند که آقا جان این‌گونه تلفظ می‌کردند: «بِکْسَست».)
«رشته تسبیحم اگر بگسست (پاره شد)، مرا معذور بدار.» رشته تسبیح چیست؟ عبادات است. می‌گوید: «اگر رشته عبادت از دستم رفت، مرا معذور بدار.» چرا؟ «چون دست من در ساعد ساقی سیمین ساق بود.» دستم در دست ساقی بود، اصلاً رشته تسبیح پاره شد؛ رشته عبادات از دستم رفت. عذرم این است که متصل به آن‌طرف بودم.

▪️یک شخصی از (نزدیکان) حضرت آقا جان می‌فرمودند که خود آقا جان نیز از این حالات دارند که گاهی چند روز مفارقت می‌کنند. خود حضرت خواجه (نصیر) هم دچار این حالت می‌شدند و چند روز (بی‌هوش) می‌افتادند.

بیان تفاوت نفوس ناطقه انسانی و طبایع

بدان که نفوس ناطقه انسانی و طبایع بنی‌آدم بسیار متفاوت است. نفوس انسان‌ها خیلی با هم تفاوت دارند. چگونه؟ حالا این یک شأن آن است: بعضی از جنس علّیین (متعالی) هستند؛ آنان که ذاتاً عاشق عروج به سوی خداوند ذوالمعارج (صاحب مقامات بلند) و بی‌اعتنا به زخارف دنیا و لذایذ حیوانی‌اند. و بعضی در مقابل این‌ها، دوستدار حیات فانیه و عاریه (امانتی) چندروزه دنیا هستند و دل بدان باخته‌اند.
﴿إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا﴾ (سوره انسان، آیه ۲۷)؛ این‌ها دنیا را دوست دارند و روز سنگین را پشت سر انداخته‌اند. (عاجله چیست؟ دنیاست که از عجله می‌آید. می‌گویند عجله کار شیطان است. چرا؟ چون از عاجله یعنی از دنیاست.)
تمام توجهشان به دنیاست: پول، پول. بعد عقل هم نیست. عقل نیست وگرنه کمی فکر کند که «پول را برای چه می‌خواهم؟» آیا چیزی کم دارم در زندگی‌ام؟ (چون حرص پول دل را می‌میراند.) به خود می‌گوید «برای بچه‌هایم می‌خواهم.» در حالی که روزی آن‌ها نیز با خداست و نباید غم فرزندان را خورد. نفس، انسان را گول می‌زند تا برای روز مبادا پول جمع کند.

مولانا می‌فرماید:
انبیا چون جنس علّیین آمدند / سوی علّیین ز جان و دل شدند
کافران چون جنس سِجّین آمدند / سجن دنیا را خوش‌آیین آمدند
(سجن یعنی زندان. اینجا مولانا می‌فرماید: کافران چون از جنس سجین (پایین‌ترین درجات) بودند، زندان دنیا را برای خود خوشایند و نیکو یافتند.)
و از اینان تا آن، اختلاف مراتب و تفاوت درجات بی‌شمار است. بین این دو گروه (آن‌ها که دل به دنیا بستند و آن‌ها که سخت به سوی حق روی آورده‌اند) مراتب مختلفی وجود دارد. از یک مرتبه به پایین، کفر و کفرورزی است و آیات بسیاری در قرآن کریم در مورد «الذین کفروا» (کسانی که کفر ورزیدند) آمده است؛ اما از مرتبه‌ای به بالا، مراتب ایمان است که هرچه ایمان قوی‌تر باشد، درجات مختلفی دارد.

➖فارابی می‌گوید:
«پس اگر از قطع علایق بدنی و عوائق ظلمانی و از دوری مشتهیات نفسانی رنج می‌بری و احساس تألم می‌کنی، پس وای بر تو!»
(چون بسیاری از افراد به سمت سیر و سلوک نمی‌آیند؛ می‌ترسند که دنیا را از دست بدهند، می‌ترسند آن خورد و خوراک خوب را از دست بدهند. آقا! مؤمن هم از دنیا لذت می‌برد.)
«وای بر تو که این تألم از مفارقت و محرومی و تأسف از حالات گذشته (مثلاً اینکه من قبلاً چه قوه جنسی قوی داشتم، ای وای از دستم رفت! یا قبلاً چه پول‌هایی دستم می‌رسید!) علامت شقاوت نفس توست. می‌گوید اگر این‌گونه هستی، پس معلومت باد که لایق مقام قرب حضرت ذوالجلال و الاکرام نیستی و رستگار نخواهی شد؛ اگر تأسف بخوری به قطع تعلق از دنیا.»
«و اگر از این تجرد و قطع علایق آسوده‌خاطر و خرسندی، پس خوشا به حالت که نیکبختی!»
این هم باز اشاره دارد به حدیثی که (این حدیث را این‌گونه در شرح کتابتان یادداشت کنید) شما مؤمن نمی‌شوید تا وقتی که مرگ را بیشتر از زندگی دوست بدارید، پیری را بیشتر از جوانی دوست بدارید، فقر را بیشتر از غنا دوست بدارید.
راوی پرسید: ! پس این‌جوری باشد، ما منافقیم! اصلاً ما مؤمن نیستیم.» حضرت فرمود: «نه، معنایش این نیست که تو فهمیدی. یعنی در راه ولایت ما، مرگ را بیشتر از زندگی دوست داشته باشی.» فرمود: «حاضری همه عمر دنیا را به تو بدهند و ولایت ما را از تو بگیرند؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس آقا! مرگ را بیشتر دوست داری.» همین‌جور غنا و ثروت، همین‌جور پیری و جوانی«و این دلیل بر نشانه سعادت نفس توست و دانسته می‌شود که از لطایف نورانیه الهیه است. پس در این حال با اینکه در بدنت هستی، گویا در بدنت نیستی.»
این عبارت فارابی بود که در متن خواندیم.
«و گویا در سِعَة (فراخنای) ملکوت و در باطن ملکوتی، پس می‌نگری آنچه را که نه چشمی دیده است و نه گوشی شنیده است و نه بر قلب بشری خطور کرده است.»
(حالا منظور این است که با جدا شدن از این مشتهیات، این‌ها را مشاهده می‌کنی.)

ترجمه و شرح حدیث رسول الله(ص)

این کلام، ترجمه و شرح یک قسمت از حدیثی از رسول خدا (ص) است که در منابع فریقین (شیعه و سنی) به طرق بسیار نقل شده است. امین‌الاسلام طبرسی در تفسیر «مجمع البیان»، ذیل آیه ﴿فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ (سوره سجده، آیه ۱۷)؛ «پس هیچ کس نمی‌داند چه پاداش‌های مهمی که مایه روشنی چشم‌هاست برایشان نهفته شده، جزای آنچه انجام می‌دادند.» (یعنی هیچ نفسی نمی‌داند باطن این عمل چیست. می‌گوید این عمل یک روشنی چشمی دارد که اصلاً هیچ نفسی نمی‌داند.)

در آنجا روایتی آورده است که:
«وَ قَد وَرَدَ فِی الصَّحیحِ عَنِ النَّبیِّ (ص) اَنَّهُ قالَ: انَّ اللهَ یَقُولُ: اَعدَدتُ لِعِبادِی الصّالِحینَ ما لا عَینٌ رَأَت وَ لا اُذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَرَ عَلی قَلبِ بَشَرٍ.»
رسول اکرم (ص) فرمود که خداوند می‌فرماید: «آماده کرده‌ام برای بندگان صالحم آنچه را که چشمی ندیده است، گوشی نشنیده است، و بر قلب بشری خطور نکرده است.»

(حالا «بَلَه» به چه معناست؟ اجازه دهید حدیث را تمام کنیم.)
«هوَ مِمّا اَطلَعتُکُم عَلَیهِ. اِقرَأوا اِن شِئتُم: ﴿فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ﴾»
«این چیزی است که شما را بر آن اطلاع داده‌ام. قرائت کنید اگر می‌خواهید آن آیه را: ﴿فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ﴾.»
(این حدیث را بخاری و مسلم هر دو نقل کرده‌اند از منابع حدیثی اهل سنت.)

خب، «بَلَه» یا «بَلِه» (کسره ب)؛ در روایتی داریم که «اکثر اهل الجنة البُلْه» (بُله) هستند. «بُلْه» یعنی کسانی که نادانند نسبت به گناه. دیدید الان چه می‌گویند؟ می‌گویند طرف خیلی «پاستوریزه» است! پاستوریزه کسی است که تیز نیست (در گناه). می‌گویند طرف خیلی تیز است (در گناه)، ولی آن یکی را می‌گویند این پاستوریزه است. «بُلْه» یعنی همین. اکثر اهل بهشت «بُلْه» هستند؛ یعنی کسانی که نسبت به گناه نادانند؛ اصلاً بلد نیستند سر کسی کلاه بگذارند، بلد نیستند به کسی خیانت کنند؛ از این کارها را بلد نیستند. «بُلْه» به این معناست.

«بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است، هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده، به قلب بشری خطور نکرده است.» چیزهایی که من آماده کرده‌ام بابت آن کارهایی که کردند. آن‌طرف همه را می‌بینی! بابا! چه عظمتی داشت این کار! چرا کم انجام دادم؟! (به خودم می‌گویم.)
و ابن عباس در تفسیر آنجا گفته است: «هذا ما لا تفسیر له، فالأمر اعظم و اجل مما یعرف تفسیره.»
«این چیزی است که تفسیر ندارد؛ پس این امر بزرگ‌تر و جلیل‌تر از آن است که تفسیر شود یا تفسیرش دانسته شود.» (که ما اصلاً نمی‌فهمیم یعنی چه.)
و خدای متعال فرمود (حالا باز آیه دیگر):
﴿وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ﴾ (سوره اعراف، آیه ۹۶)؛ «و اگر اهل قریه‌ها ایمان آورند و تقوا پیشه کنند، هرآینه بر آنان برکاتی از آسمان و زمین می‌گشاییم.»
از آسمان و زمین برکت می‌آید بر سرشان. آقا! کسی که ایمان پیدا کند و تقوا پیشه کند، خدا را شناختی. حالا طبق فرمان خدا عمل کنی، برکات از آسمان و زمین می‌آید بر سرت.
و نیز فرمود:
﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنجِيلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ﴾ (سوره مائده، آیه ۶۶)؛ «و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را که از پروردگارشان بر آن‌ها نازل شده است به پا دارند، هرآینه از بالای سرشان و از زیر پایشان می‌خورند.»
از بالای سر؛ یعنی علوم و معارف الهی. از زیر پا؛ یعنی غذای جسمانی.
و بدان که این‌ها نعمت‌های اُخرویه‌ای هستند که با حواس بدنی ادراک نمی‌شوند، بلکه با قوه‌ای دیگر که به سبب عدم تقید به این حواس حاصل می‌شود، درک می‌گردند. می‌فرماید آن‌طرف یک قوایی به دست می‌دهد که اینجا نداری؛ لذا اصلاً نمی‌توانی الان بفهمی. آن‌طرف که بروی، آن قوا را پیدا می‌کنی، بعد می‌بینی «اوه! چه لذاتی آنجا!» اینجا هر چه هم بگویند اصلاً نمی‌شود گفت. ببینید شما بخواهی به یک بچه پنج ساله یا سه‌ساله بگویی که ازدواج چه لذتی دارد، می‌توانی بگویی؟ چون این قوه در او نیست، نمی‌فهمد؛ هر چه بگویی متوجه نمی‌شود. یا به یک آدمی که مادرزاد نابیناست، بخواهی این دنیا را برایش تعریف کنی، بگویی رنگ‌ها چه جوری‌اند، نور قطع و وصل می‌شود، بازی رنگ‌ها، بازی نور… اصلاً نمی‌فهمد یعنی چی. هر چه هم تو توضیح بدهی، توضیح‌دادنی نیست. لذا آیه قرآن می‌گوید چیزی که نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده، نه قلبی خطور کرده، یک چیزی است! وای! این چیزی که شما درک می‌کنید!

و بدان که این‌ها نعمت‌های اُخرویه‌ای هستند که با این حواس بدنی ادراک نمی‌گردند، بلکه با قوه‌ای دیگر که به سبب عدم تقید به این حواس حاصل می‌شوند.
پس سعی کن برای خویشتن از نزد حق عهدی بگیری تا تو را بر این حالت استوار و پایدار بدارد که:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست / راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش
از جانب خدا بدانی؛ فکر نکنید من خودم می‌توانم بروم. تو باید زحمت را بکشی، ولی بدانی که از آن‌طرف باید افاضه شود.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.9 مگابایت

← بعدیقبلی →