بسم الله الرحمن الرحیم.
📆 سه شنبه ۱۴٠۵/۷/28 درس نصوص(جلسه ۴۹)
فص ۲۸، این فص عشق است
8️⃣خلاصه درس می پردازد به عشق خداوند و کمالاتش که ظهور این عالم است و مراتب عشق و همه دنبال کمالات خود هستند و مبدا خود و همه تسبیح خدا می کنند و اینکه خداوند فوق تمام است خود کامل و دیگران را کامل می کنند و تفاوت فرشتگان با خداوند که فرشتکان ممکن الوجود هستند و خداوند فوق تمام است واحب بالذات است و حرکت حبی خداوند که همان سریان فبض الهی است
عشق خداوند
⬅️ این فصل دربارهٔ بحث عشق بود؛ بهویژه عشق خداوند به خود و کمالاتش. نتیجهٔ این عشق، ظهور عالم است. اینجا بحث میشود که اگر کسی بپرسد خداوند عالم را برای چه آفریده است؟ پاسخ میدهیم که از عشقی که خداوند به ذات خود داشت، کمالاتش در بیرون ظاهر شد و عالم به ظهور رسید.
مراتب عشق
▪️سپس مظاهر او نیز عشق به ذات دارند (که این خود بحث دیگری است) و همچنین مظاهر، عشق به یکدیگر دارند. اینها مراتب عشقاند. همهٔ موجودات «سرگردان چو پرگار، پدیدآورندهٔ خود را طلبکار» هستند؛ یعنی همه به دنبال خالق خویشاند و به سوی کمال او حرکت میکنند، زیرا تمامی موجودات در حال حرکتند. به کدام سو؟ به سوی مبدأ خود.
و «کُلُّ مَا هُنَاکَ حَیٌّ نَاطِقٌ وَ لِجَمَالِ اللَّهِ دَوْماً عَاشِقٌ.» (هر آنچه در اینجا میبینیم، موجودی است زنده و سخنگو و همیشه عاشق جمال الهی است.) همه در آستان کعبهٔ عشق، گرمِ ذکر «سبحان ربی الاعلی» هستند و همگی او را تسبیح میکنند.
▪️اگرچه به نظر دقیق، عشق و عاشق و معشوق مطلقاً فقط اوست. یعنی چه که عشق، عاشق و معشوق مطلق اوست؟ یعنی هرکس که عاشق است و هرکس که معشوق است، اوست و خارج از دایرهٔ حق تعالی نیست. این قاعده به همین منوال است.
و همینطور: «هُوَ لَذِیذٌ عِندَ ذَاتِهِ وَ لَمْ یَلْحَقْ مِنْ الْغَیْرِ.» (او در نزد خویش لذیذ و لذتبخش است، اگرچه غیری به او ملحق نشود.) یعنی ذات حق، برای خود لذیذ و لذتبخش است و بالاترین مرتبهٔ لذت را داراست؛ زیرا همانطور که ابن سینا فرموده، «اَجَلُّ ابتهاج» (بالاترین ابتهاج) را به خویش دارد. [ابتهاج که همان شوق است، واژهٔ مناسبتری است.]
تعریف حق تعالی فوق تمام
قوله: «وُجُودُهُ فَوْقَ التَّمَامِ.» وجود حق تعالی فوق تمام است. «فوق التمام» یعنی چه؟ «تمام» که مشخص است، به معنای کامل بودن در یک چیز است. اما فوق تمام یعنی چه؟ به این معناست که وجودش تمام و کامل است؛ زیرا وجود و هیچیک از کمالاتش از غیر، مستفید نیست. او کمالاتش را از غیر خود به دست نیاورده است. وجود و تمامی صفات وجودیاش به یک وجود احدی صمدی و واجبالذات تعلق دارد. تمامی کمالات در همین وجود او مستجمعاند. این کمالات عارض بر او نیستند، برخلاف سایر موجودات که مثلاً وجودشان یک چیز است و قدرتشان چیز دیگری و علمشان چیز دیگر. در حق تعالی، وجود عین کمال، عین قدرت، عین علم و عین نور است.
اکنون معنای «فوق التمام» را توضیح میدهد: زیرا علاوه بر آنکه خودش تمام و کامل است، «مُتَمِّمِ ما سوای» (کاملکنندهٔ دیگران) نیز هست. بدین سبب که وجود تمامی ممکنات، فضل او و فیضان یافته از اوست. پس، «فوق التمام» از این جهت است که وجود حق تعالی، متمّم دیگران نیز هست. گاهی وجودی تمام است، اما دیگران را تمام نمیکند؛ ولی حق تعالی «فوق التمام» است، زیرا هم خود کامل است و هم دیگران را کامل میکند.
همه موجودات ممکن الوجود هستند یعنی جه!!!!
▪️تمامی ما سویالله در امکان ذاتی شریک هستند. یعنی تمام موجودات، از عالیترین درجهٔ امکانی (عقل اول) گرفته تا هیولای اولی، همه در امکان ذاتی شریکاند؛ به این معنا که همه ممکنالوجود هستند. عقل اول ممکنالوجود است و یک مورچه نیز ممکنالوجود. یعنی ما غیر از حق تعالی، واجبالوجود دیگری نداریم. آن دسته از موجودات که تنها همین امکان ذاتیشان در فیضان تشخص (یعنی در افاضه و وجود بر آنها) کافی است، در اصطلاح «مکتفی بالفاعل» نامیده میشوند.
▪️پیشتر به بحث مراتب ممکنات اشاره کردیم. برخی موجودات تنها یک امکان دارند و آن هم امکان ذاتی است؛ مانند عقول مجرده که امکان استعدادی ندارند
تعریف امکان استعدادی
. امکان استعدادی چیست؟ ما در اینجا (در عالم ماده) علاوه بر امکان ذاتی (که موجود باید ممکنالوجود باشد تا به وجود آید، زیرا ممتنعالوجود هرگز موجود نمیشود)، امکان استعدادی نیز داریم. مثلاً وجود انسان ممکنالوجود است، اما استعدادی دارد که باید به تدریج به کمال برسد و به مرحلهٔ انسانیت نایل آید. این وضعیت فقط مختص انسان نیست، بلکه شامل همهٔ موجودات این عالم میشود. اما عقول مجرده تنها همان امکان ذاتی را دارند؛ یعنی از همان ابتدا کامل هستند و کاملتر نمیشوند. اصلاً استکمال در آن مرتبه راه ندارد؛ زیرا زمان و حدوث در آنجا مطرح نیست و به تبع آن، تغییری نیز وجود ندارد. برای مثال، نمیتوان گفت «دو دو تا چهار تا» کاملتر شود و «دو دو تا پنج تا» گردد! اینگونه نیست و راه ندارد (این صرفاً مثالی برای توضیح است). عقول در آن مرتبه، امکان استعدادی ندارند. آنها از وقتی که آفریده شدهاند – که آفرینششان نیز زمانمند نیست، چون فوق زمان هستند – همواره کامل بودهاند، هستند و خواهند بود. پس، آنها «مستکفی بالفاعل» هستند؛ یعنی افاضه و وجود بر آنها از جانب فاعل، کافی است و به چیز دیگری برای کمال نیازی ندارند، برخلاف انسان که برای کمال به عوامل بسیاری محتاج است.
زیرا مجردات مفارق، حالتی منتظره ندارند که فیض به آنها برسد؛ بلکه خودشان عین فیض هستند. آنچه را که باید داشته باشند، دارند و حالت قوه در آنها نیست. در اینجا (در عالم ماده)، هر آنچه هست، از قوه و فعل تشکیل شده است.
قوه و فعل
پیشتر به بحث قوه و فعل پرداختیم. یک چوب بالفعل چوب است، اما بالقوه میتواند زغال شود (اگر آتش بگیرد)، یا اگر در شرایط خاصی قرار گیرد، به زغالسنگ یا حتی الماس تبدیل شود. انسان نیز بالقوه میتواند فراتر از ملک شود یا به مرتبهٔ حیوانی تنزل یابد. اما در عالم عقل، قوه مطرح نیست و آنها فعلیت محض هستند. هر آنچه باید از فاعل (یعنی علتالعلل که عطاکنندهٔ وجود است) بر آنها افاضه میشد، شده است. آنها آنچه را که لازم بود، از پیش دریافت کردهاند و هر یک مطابق سعهٔ وجودیاش، «پُر» است. «پُر» یعنی صمد است، به این معنا که کمالاتشان بالفعل است. اینها را «تمام» میگویند. اما حق تعالی چیست؟ فوق التمام است.
تفاوت فرشتگان با خداوند
[تفاوت خداوند با فرشتگان را باید توضیح داد:] خداوند «فوق التمام» است، در حالی که فرشتگان «تمام» هستند. آنها در تمامیت خود محصورند، اما خداوند «فوق التمام» و لایتناهی است. کمال او فقط تمام بودن نیست، بلکه محدود به حد تمامیت نیست.
و آن سلسله از موجوداتی که علاوه بر امکان ذاتی، محتاج به «قابلی» هستند که همان «هیولا» یا «ماده» است. یعنی آنها غیر از امکان ذاتی، به قابلی محتاجاند که مادهٔ آنهاست. همانطور که گفتیم، تکامل در گرو ماده است؛ این ماده است که کامل میشود. اگر ماده را حذف کنیم، دیگر تکاملی نخواهیم داشت. این موجودات دارای امکان استعدادی نیز هستند و کمالشان بهتدریج (درجه به درجه) از قوه به فعل میرسد؛ مثلاً به یک درخت، یک حیوان یا یک انسان تبدیل میشوند. اینها را «تمام» نمینامند.
و در میان همین سلسلهٔ موجوداتی که تمام نیستند و باید درجه به درجه کامل شوند، «نفس مکتفی» (یعنی مکتفی بالفعل) که آن را «نفس مستکفی» نیز میگویند، موجود است. مانند امام؛ چراکه امام در شکم مادرش نیز امام است. اینجا انسان باید گام به گام کامل شود، اما دربارهٔ امام میگوییم نفس او مستکفی است؛ بدین معنا که نیازی به سیر و سلوک و ریاضت برای بالا رفتن تدریجی ندارد. لذا بارها پیش آمده است که افرادی به خدمت ائمه رسیدند؛ مثلاً امام جواد (علیه السلام) در طفولیت به امامت رسیدند. برخی از شیعیان آن زمان میگفتند: «ما ایشان را اداره کنیم تا بزرگ شوند و بتوانند…» در حالی که گروهی دیگر پاسخ میدادند: «چه میگویید؟ اینها امام و از خاندان نبوتاند. ما باید پاسخگو باشیم یا ما ایشان را اداره کنیم؟» به همین دلیل، در مجلسی از امام جواد (علیه السلام) در همان سنین کودکی سؤالاتی پرسیدند که ایشان به همه پاسخ دادند و خود نیز سؤالاتی مطرح کردند که دیگران در پاسخ آن درمیماندند. این موضوع در قرآن کریم نیز آمده است؛ حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) در گهواره سخن گفت. یا خود حضرت بقیةالله (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) در سن پنجششسالگی به امامت رسیدهاند. اینها نفوس مستکفی هستند. وجود نفس مستکفی در دیگر کتب و رسائل ما نیز تبیین شده است.
و حق سبحانه «فوق تمام» است، زیرا او واجبالذات است. ▪️ملائکه اگرچه «تمام» باشند، ممکنالوجود هستند و وجودشان از خودشان نیست، در حالی که حق تعالی واجبالذات است. از آنجا که وجود حق تعالی تمام و بلکه فوق تمام است، انفکاک معلول از علت تامه معقول نیست. این موضوع را باید بحث کنیم: «فوق التمام» یعنی کاملکنندهٔ دیگران نیز هست. معلول نیز از علت تامهٔ خود جدا نمیشود. این عدم انفکاک از هر دو ناحیهٔ معلول و علت قابل بررسی است: از ناحیهٔ معلول، روشن است که معلول بدون علت، عدم است. اما از ناحیهٔ علت چه؟ آیا ممکن است علت باشد و معلول نباشد؟ مثلاً آتش وجود داشته باشد، اما نور و گرما نداشته باشد؟ میگوییم نمیشود، مگر آنکه مانعی وجود داشته باشد. حال، اگر علتالعلل، حق تعالی باشد و معلول نباشد، آیا این ممکن است؟ شاید بگویید: «بله، میشود؛
که بخواهد مقابل خدا قرار گیرد. پس چه دلیلی دارد که ارادهٔ آفرینش نکند؟ نمیتواند بگوییم «نمیتواند»، چراکه چیزی مانع او نیست. پس نمیتوانیم بگوییم خداوند «از کی» آفریده است؟ زیرا «کی» ندارد. خداوند همواره آفریننده بوده است؛ او «قدیمالاحسان» است و احسانش از زمانی خاص شروع نشده است. بنابراین، فرمودهاند انفکاک معلول از علت تامه اصلاً معقول نیست.
▪️لذا تجلیات ذاتش – که به معنای «انسحابِ فیض اقدس» یا نور وجود منبسط است – تمامی ماهیات ممکنات را، از جواهر مفارقه گرفته تا اعیان کونیه، فراگرفته و آنها را به خلعت لباس زینت وجود آراسته است. «انسحاب» به چه معناست؟ سحاب یعنی ابر، و انسحاب یعنی فراگیر شدن همچون ابر که همه جا را میپوشاند. ما «فیض اقدس» و «فیض مقدس» داریم. فیض اقدس، آن نور وجودی است که به همه چیز هستی میبخشد. «آن یکیدیش گدا آرد پدید، و آن دیگر بخشد گدایان را مزید.» یعنی یکی (فیض اقدس) اصل وجود را به گدایان (موجودات ممکن) میبخشد و دیگری (فیض مقدس) به آنها کمالات بیشتر عطا میکند. فیض اقدس به همهٔ موجودات عطا میکند و نور وجود، بر تمامی ممکنات و بر کافهٔ ماهیات ممکنات، از جواهر مفارقه گرفته تا اعیان کونیه، منبسط است و همه را فراگرفته و به لباس زیبای وجود آراسته است.
تا با این جود کاملش، آن ماهیات را که «فی اَنفُسِها ناقص و در حدودِ ذواتِشان باطلند»، تمام و تکمیل کند. این تجلی فعلی، همچون «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد.» چرا میگوید «یک فروغ»؟ این همه عکسِ مِی و نقشِ نگار در عالم، نمودِ همان یک فروغ رخ ساقی است که در جام هستی افتاده است. دلیل «یک فروغ» بودن این است که فیض از جانب حق تعالی واحد است، اما در این عالم، متکثر میشود. از آن سو، یک فیض منبسط است و از این سو که نگاه میکنیم، موجودات کثرت دارند. لذا عارف، آن هنگام که آن سو را شهود میکند، از وحدت وجود سخن میگوید و نظرش به آن فیض منبسط میافتد. این همه کثرت بیحد که از این سو میبینی، یک تجلی است که از آن سو به شمار آمده است. و خلاصه از جملهٔ «فَیَفْضُلُ لِیَسِیعَ عَلَی الْإِتْمَامِ» که ترجمه کردیم: «تا بر تمام گردانیدن جاری شود.» این بدان معناست که آن وجود تمام و فوق تمام، فضل و بخشش کرد. این فضل، همان جودِ اضافهٔ اشراقی اوست که بر ماهیات ممکنات ساری میشود؛ این لطف اوست که آنها را تمام کرده و به کمالشان میرساند و به آنها وجود میبخشد و سپس به کمال وجودیشان سوق میدهد.
⬅️بحث نو از کجا می رسد و کهنه به کجا می رود!!!
▪️نکتهای که پیشتر به آن اشاره کردم، اینجا مطرح میشود: «نو از کجا میرسد، کهنه از کجا میرود؟ گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست؟» به تولد موجودات جدید توجه کنید؛ انسانها، حیوانات، حشرات (مانند سوسکها)؛ این همه موجودات پیوسته در حال آمدن هستند. خب، کهنه از کجا میرود؟ آنهایی که عمرشان به پایان میرسد، از بین میروند. این نوها از کجا میآیند و کهنهها به کجا میروند؟ آیا جز این است که ورای دید ما، عالمی بیانتها وجود دارد؟ آنچه ما میبینیم، تنها بخشی از هستی است. پشت این ظاهر، عالم ملکوت قرار دارد که پیوسته فیض را به این عالم میریزد. این جریان فقط مربوط به تولد موجودات نیست؛ آیا باران نیز نو به نو نمیبارد؟ برخی مسائل برای ما بسیار واضحاند. تصور کنید موجوداتی که لحظه به لحظه به وجود میآیند. هر شب چند کبوتر از تخم بیرون میآید؟ چند هزار کبوتر میمیرند؟ اگر آمار تولد انسانها را در جهان بررسی کنید، شمارهها پیوسته در حال افزایشاند و نمیتوانید آنها را بشمارید. تولدها و مرگ و میرها در دنیا پیوسته ثبت میشوند؛ گویی دریایی در حال آمدن و دریایی در حال رفتن است. این چرخه شامل انسانها، اسبها، الاغها، زرافهها، شیرها، کبوترها، پشهها، مورچهها و بیشمار موجود دیگر است. «گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست؟» یک عالم بیانتها پشت این جریان است. اینها از کجا میآیند و به کجا میروند؟ لحظهای از فکر خورد و خوراک دست کشیم و سرمان را بالا بگیریم، به ملکوت بنگریم، به آسمان، ستارهها، سیارات و گردش زمین و خورشید و…
و چون عشق حقیقی فقط در ذات حق متحقق است و چنانکه گفتهایم، انفکاک معلول از علت تامه و انقطاع فیض از مفاضِ تام و فیاض علیالاطلاق معقول نیست. یعنی ممکن نیست خداوند باشد و مظهری نداشته باشد، یا خالق باشد و خلق نکرده باشد. پس عشق و حب به ذاتش، عین تجلی فعلی اوست که همان فیض او میباشد. عشق به ذاتش سبب تجلی فعلی میشود تا موجودات در خارج ایجاد شوند و فیض او در عالم منتشر گردد. لذا خداوند عاشق مخلوقات و موجودات خویش است.
داستان حضرت موسی (نافرمانی قوم او)
نقل شده که حضرت موسی (علیه السلام) گاهی از نافرمانی قومش ناراحت میشد و بر آنان نفرین میکرد. خداوند روزی به او فرمود: «موسی! گل رس بردار، آن را ورز بده و کوزه و کاسه و لیوان درست کن.» ساختن اینها دشوار است و کار آسانی نیست؛ حتی با خمیربازی کودکان نیز ساخت لیوان به سادگی میسر نیست. حضرت موسی با زحمت کوزه و کاسه و لیوان ساخت و آنها را زیر آفتاب گذاشت تا خشک و آماده شوند. سپس خداوند فرمود: «اینها را خُرد کن.» حضرت موسی اطاعت کرد و آنها را خُرد کرد. خداوند فرمود: «دوباره بساز.» حضرت موسی با دقت تمام دوباره شروع به ساخت کاسه و کوزه و گذاشتن دسته و خشک کردن آنها در آفتاب کرد. بار دیگر خداوند فرمود: «اینها را خُرد کن.» پس از دو سه بار تکرار این فرمان، حضرت موسی عرض کرد: «خدایا! من این ساختههایم را دوست دارم، برای آنها زحمت کشیدهام؛ چرا میگویی خُردشان کنم؟» خداوند فرمود: «تو چهار کوزه با گلی که من آفریدم درست کردی و دلت نمیآید که آنها را خُرد کنی. من بندگانی را آفریدهام که به حرف تو گوش نمیکنند؛ آنگاه تو میگویی خداوند عذابشان کند و آنها را بکُشد!»
سخن ابن عربی در مورد اصل بر بقا و کشتن، فرع
ابن عربی بحثی دارد که میگوید: «اصل بر بقاست و کشتن، فرع است.» در اسلام، کشتن (در موارد خاص) اصلاً برای حیات است؛ چنانکه آیهٔ قرآن میفرماید: «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ.» (سوره بقره، آیه ۱۷۹) اگر دستور به قصاص داده میشود، به خاطر این است که در جامعه نهادینه شود که هر کس دیگری را بکُشد، کشته خواهد شد، تا بدین وسیله کسی اقدام به کشتن نکند.
پس عشق است که مبدأ ظهور و پیدایش تمامی ماسویالله است. همهٔ ماسویالله از عشق آفریده شدهاند.
⬅️حدیث قدسی
حدیث قدسی میفرماید: «کُنْتُ کَنْزًا مَخْفِیًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ أُعْرَفَ.» (من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.) برخی این حدیث را از نظر سندی ضعیف دانستهاند، اما مطلب آن حقیقت و واقعیت است. اتفاقاً امروز در حال بررسی حدیثی بودم که مطلب آن همان چیزی بود که پیشتر به آن رسیده بودم. سپس سندش را دیدم که جزو اسنادی بود که مثلاً قابل اعتنا نیست. [با خود] گفتم: «نه، وقتی مطلب با کشف منطبق است، درست است، اگرچه علما سندش را ضعیف بدانند؛ مطلب سر جای خود صحیح است.»
دلدادهٔ عشقم و نرفتم بیراه،
راهی بهجز این نیست، خدای است گواه.
در هرچه نظر کنم، نبینم جز عشق،
لا حول و لا قوة الا بالله.
⬅️تبصره:
در این فصل گرامی، کلماتی چون «اولیای عشق»، «عاشق» و «معشوق»، و همچنین کلمهٔ «لذیذ» و بلکه «لَازّ» (چسبنده به لذت) و «مُلْتَذّ» (لذتبرنده) بر ذات حق جل و علا اطلاق شده است. «وَنِعْمَ مَا فَعَلَ» (و چه کار خوبی کرده است). آیا میتوان گفت لذت خداوند لذیذ یا لذتبخش است؟ بله. آیا خداوند خودش «لَازّ» و «مُلْتَذّ» است و لذت میبرد؟ میتوان این تعابیر را بر خداوند اطلاق کرد؟ البته لذت خداوند مسلماً مانند لذت ما نیست، چراکه «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»؛ اما آیا او لذت میبرد یا خیر؟ بله، لذت میبرد. مگر میشود او فاقد لذت باشد، در حالی که لذت یک کمال است؟ و چه کار خوبی شد که اینجا کلمهٔ لذت در مورد خداوند به کار برده شد.
اسماء توفیقی هستند
سپس میفرمایند: برخی، اسماءالله را «توقیفی» میدانند؛ یعنی موقوف به اذن شارع. بحث «توقیفیت اسماء» این است که آیا میتوان اسمی را بر خداوند اطلاق کرد که خود خداوند آن را دربارهٔ خویش به کار نبرده باشد؟ مثلاً آیا میتوان به خداوند «یا عاقل» گفت؟ خیر، نمیتوان؛ زیرا شارع مقدس آن را به کار نبرده است. یا «یا عارف»؟ خیر، نمیتوان؛ زیرا شارع به کار نبرده است. گاهی این کلمات نواقص پنهانی در خود دارند. مثلاً «عارف» و «عرفان» به معنای شناخت پس از نسیان (فراموشی) است. وقتی کسی را بعد از سالها میبینید و به شما سلام میکند و میپرسید: «آیا مرا میشناسی؟» اگر او بگوید: «نه»، و شما خود را معرفی کنید، سپس او بگوید: «آها، شناختم»، این «شناختم» یعنی «قبلاً میدانستم و فراموش کرده بودم.» پس در «شناخت» و «عرفان»، نسیانی مستتر است و به همین دلیل نمیتوان آن را بر خداوند اطلاق کرد. یا کلمهٔ «عاقل» از «عقال» میآید؛ عقال آن پایبندی است که به شتر میزنند تا نتواند بلند شود و راه برود. چون ریشهٔ این کلمه از آن گرفته شده است [نمیتوان به خداوند نسبت داد]. شاید دلایل دیگری نیز باشد. همانطور که ما بسیاری از کلمات را داریم که معنای خوبی دارند، اما آنها را به یکدیگر اطلاق نمیکنیم. مثلاً «حمال» به معنای کسی است که چیزی را حمل میکند. آیا هرگز به دوستتان میگویید «حمال»؟ ممکن است بگوید «این حرف بدی است»، در حالی که او مثلاً کتاب حمل میکند. شما میگویید: «درست است، اما من به دوستم حمال نمیگویم.» زیرا وجههٔ دیگری پیدا کرده است. ادب اقتضا میکند که انسان هر کلمه یا اسمی را در مورد خداوند به کار نبرد. حال اینجا کلمات «لَازّ» و
«لذیذ» و «مُلْتَذّ» به کار رفته است؛ این به معنای نقض توقیفیت اسماء و قرار دادن نامی جدید برای خدا نیست، بلکه بیان حالتی است. اما آیا چنین چیزی (توقیفیت اسماء) وجود دارد؟ بله. ایشان دلایلی نیز برای آن میآورند. فرمودهاند: توقیفی یعنی در اطلاق اسمی بر حق سبحانه، اذن شرعی لازم است. از این مطلب تعبیر به توقیفی بودن اسماءالله میشود. نگارنده (مصنف کتاب) رسالهای جداگانه در این مسئله دارد و به بحث توقیفیت اسماء در فصل چهل و ششم (که در پیش است) نیز اشاره شده است. این اسماء، تجلی دارند؛ لذا نمیتوان هر اسمی را به خدا اطلاق کرد، زیرا هر اسم محل تجلی خاصی دارد.
⬅تعریف ️ حرکت حبی
حرکت حبّی:
تبصره: در کتب شریف عرفانی، از همین امر شریف و تعبیر لطیف «فَیَفْضُلُ لِیَسِیعَ عَلَی الْإِتْمَامِ»، با عنوان «حرکت حبّی» یاد میشود. حرکت حبّی همان سریان فیض را بیان میکند و اصطلاحی است مأخوذ از حدیث «کُنْتُ کَنْزًا مَخْفِیًّا فَأَحْبَبْتُ» (گنج پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم). این «حرکت» در مشرب رحیقدان عارفان و در مشهد دقیق آنان، فراتر از تعریفی است که در فلسفهٔ رایج وجود دارد
تعریف حرکت از دیگاه فلاسفه
. در فلسفه، حرکت به معنای رسیدن از قوه به فعل است، اما در عرفان، منظور از حرکت، سریان وجود است. پس بدانید که اکابر حکما که در حکمت متعالیه ژرفنگرند، با مشایخ عرفای متبحر در معارف الهیه، در امهات و اصول مسائل حقّهٔ حکمت و عرفان، اختلاف و خلافی ندارند. این نکته را نیز بدانید که ما هر عارفی را «عارف» نمیدانیم. سالها پیش، در کتابهای برخی عرفا (مشهور یا غیرمشهور) مطالبی میدیدم که گاهی ناپخته بود. هر کسی را به عنوان عارف قبول نداریم. حضرت علامه حسنزاده آملی میفرمودند: «آن مشایخ حقیقی عرفان، با فلاسفه حرفشان یکی است؛ یکی اصطلاحی دارد و دیگری اصطلاحی دیگر.» وگرنه، یادم میآید در رسالهای از یک عارف مشهور زمان خود، در پاسخ به سؤالی که «چرا خداوند قبل از آفرینش عالم، به آفرینش شروع نکرد؟» نوشته بود: «این از اسرار است و نمیتوان بیانش کرد.» با خود میگفتم: «خب بگو، چرا اسرار را نمیتوان بیان کرد؟» این حرف همان زمان در ذهنم ماند، با اینکه شاید سی یا سی و پنج سال پیش آن را خوانده بودم. بعدها دیدم فلاسفه به تفصیل در این باره بحث کردهاند. [آن عارف] شاید در آن زمان نمیتوانست پاسخ دهد. البته خدا میداند، شاید برای او جزو اسرار بوده است. منظور این است که گاهی در کتب بعضی از عرفا، حرفهای ناپختهای یافت میشود؛ اما نه هر عارفانی را که ما میپذیریم.
⬅️تبصره
: آنچه در شرح بیان کردهایم، ادراک آن تمام نمیشود مگر با وصول تام؛ این ترجمهٔ عبارت محقق طوسی در شرح اشارات (فصل هجدهم، نمط نهم) است. این کلام کامل حکمی، محکم و رأی متین و متقن در مسئلهٔ علم و اتحاد ادراک و مدرِک و مدرَک است. این مطلب بلند و والا، همان است که صدرالدین قونوی در فصل دوازدهم «نصوص» فرموده است: «اِعْلَمْ بِأَنَّ أَعْلَى دَرَجَاتِ الْعِلْمِ بِالشَّیْءِ، أَیَّ شَیْءٍ کَانَ، وَ بِالنِّسْبَهِ إِلَی أَیِّ عَالِمٍ کَانَ، وَ سَوَاءٌ کَانَ الْمَعْلُومُ شَیْئًا وَاحِدًا أَو أَشْیَاءً، إِنَّمَا یَحْصُلُ بِالاتِّحَادِ بِالْمَعْلُومِ وَ عَدَمِ مُقَایَرَةِ الْعَالِمِ لَهُ…» (بدان که بالاترین درجات علم به چیزی، هر چیزی که باشد، و نسبت به هر عالمی که باشد، و چه معلوم یکی باشد یا متعدد، تنها با اتحاد با معلوم و عدم مغایرت عالم با آن حاصل میشود…) تا آخر کلام که میفرماید: «بالاترین درجات علم به این است که عالم با معلوم متحد شود.» در عالم اجسام، اتحاد چگونه است؟ مگر اینکه طرف مجرد شود و از تجردش با این عالم متحد گردد. برای توضیح و تفصیل آن، به کتاب ما، «دروس اتحاد عاقل به معقول»، درس ۱۷، صفحه ۲۹۵، جلد اول، و به رسالهٔ ما در علم رجوع شود.
⬅️فایده
: یکی از نکات کتاب «هزار و یک نکته» این است: در دعای مأثور آمده است: «اَللَّهُمَّ غَیِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِکَ.» (خداوندا، حال بد ما را به نیکویی حال خودت تغییر ده.) پس، حق تعالی «حُسنِ حال» دارد و حال خوشی دارد. این «حُسنِ حال» همان است که شیخ (ابن سینا) در فصل هجدهم، نمط «بهجت و سرور» از اشارات فرموده است: «اَجَلُّ الْمُتَبَهِّجِ بِشَیْءٍ هُوَ الْأَوَّلُ بِذَاتِهِ.» (بالاترین لذتبرنده به چیزی، ذات اولی است.) یعنی بالاترین ابتهاج و شادی مخصوص خدای سبحان است. پس خداوند «حُسنِ حال» دارد، و این در روایت نیز آمده است. همچنین در دعای نوروز میخوانیم: «یا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْاَحْوالِ، حَوِّلْ حَالَنَا اِلی اَحْسَنِ الْحَالِ.» که «احسنالحال» همان «حسن حالِ» خداوند است؛ یعنی به نیکویی حال خودت [حال ما را تغییر ده].(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی