→

1405-8-3 شرح نصوص الحکم جلسه 50

⌂

1405-8-3 شرح نصوص الحکم جلسه 50

0:000:00

یکشنبه۱۴٠۵/۸/۳،درس نصوص(جلسه۵٠)

فص ۲۹،در احوال عارف است.

8️⃣خلاصه درس در این جلسه،در احوالات عارف که به دیدار حق که پیوسته باحق است و اینکه احوالات عارف به سه دسته تقسیم میشود که عارف در حال اتصال به خداوند و عالم بی خبری حق الیقین که مقام فانی فی الله و باقی الله است و قبض و بسط در احوالات عارف که بر اثر ذکر بوجود
می اید»

دیدار حق

.ترجمه : کسی که حق را دید، یا پیوسته ملازم اوست یا از روی عجز ترکش می‌کند. و منزلتی جز منزلت خمول، میان این دو منزلت وجود ندارد. و کسی که از روی عجز آن را ترک کرده است، عذری اقامه کرده است. و خداوند متجلی است، پس اشراق می‌کند و سریع است، پس می‌رسد. و او پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.

این مطلب، با عباراتی بسیار کوتاه، به‌ویژه از آن رو اهمیت دارد که در حالات یک عارف و فیلسوف بیان شده است. در گذشته، به‌ویژه در یونان باستان، فلسفه بر پایه شهود بود، اگرچه به صورت استدلالی نیز به سخن می‌پرداختند

دیدار شبخ اشراق با جناب ارسطو در مکاشفه

▪️. شیخ اشراق می‌گوید: “من در یک مکاشفه، جناب ارسطو (ارسطاطالیس) را دیدم و با یکدیگر صحبتی داشتیم. من نام برخی از فلاسفه زمان خود را بردم، اما ایشان هیچ اعتنایی به آن‌ها نکرد و آن‌ها را قابل اعتنا ندانست. سپس نام برخی از عرفا، مانند سهل بن عبدالله تُستَری و بایزید بسطامی را بردم. با اینکه این‌ها ظاهراً فیلسوف نیستند و در عالم اسلام به آن‌ها «متصوفه» یا «عارف» می‌گویند (و فیلسوف به آن معنا که…) زمانی که نام این‌ها را بردم، ایشان گفتند: “اولئکَ فلاسِفَةٌ حَقّاً” (آنان حقیقتاً فیلسوفند).” همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، واژه «فیلسوف» از «فیلاسوفیا» (Philosophia) به معنای طالب دانش گرفته شده است؛ پس آنان طالب دانش‌اند. لذا می‌بینیم که اکنون یک فیلسوف (آن هم یک فیلسوف مشاء)، از شهود حق سخن می‌گوید، حال آنکه این در حالی است که شهود اصلاً مربوط به عرفان است.

احوالات عارف و تقسیم ان در سه دسته

▪️احوال عارف در مقام شامخ شهود، که بالاترین حالات برای انسان است، بیان می‌شود. این احوال، در سه دسته جای می‌گیرند که عبارتند از:

⬅️ دسته اول(مقام شهود حق)

▪️الف) عارفی که به مقام شهود حق رسیده، هیچ‌گاه دیده از تماشای جمالش برنمی‌گیرد. دلا، دائم گدای کوی او باش! زیرا دولت جاودان با پادشاهی همیشگی بهتر به دست می‌آید. پس دائم گدای کوی او باش و در جمیع احوال، او را در همه اشیاء ملاحظه می‌کند. همان‌طور که در این ابیات آمده است:
“به صحرا بنگرم، صحرا د وینم
به دریا بنگرم، دریا د وینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت، نشان از قامت رعنات وینم.”
(“وینم” همان “بینم” یا “ببینم” است که به معنای “به هر جا می‌بینم، تو را می‌نگرم” است.)
اما در عین حال، این ملاحظه از ملاحظه وجود نفس عارف منفک نیست؛ یعنی عارف با اینکه حق را شهود می‌کند، خود را نیز می‌بیند. چون ما مقامی به نام فنا داریم و مقامی به نام فنای از فنا. در مقام فنا، عارف می‌بیند که از خود فانی شده است، یعنی فنای خویش را مشاهده می‌کند. ولی در مقام فنای از فنا، حتی فنای خودش را نیز نمی‌بیند. که در ادامه توضیح داده می‌شود.
به‌عبارت دیگر، عارف هنوز به کلی به “انحلال عُقد” (باز شدن گره‌ها) و “تخلص از قیود” (خلاص شدن از قیدوبندها) نرسیده و وصول به مرتبه اطلاق و سراطلاق برایش حاصل نشده است. با اینکه به حق رسیده، اما همچنان قیوداتی دارد. برای فهم بهتر می‌توانیم از ادعیه کمک بگیریم؛ مانند این دعا: “الهی، هَبْ لی کمالَ الانقطاعِ اِلَیکَ” (خدایا، کمال انقطاع به سوی خود را به من عطا کن). ما یک انقطاع داریم و یک کمال الانقطاع. که این (حالت اول) به انقطاع رسیده است، اما هنوز “کمال الانقطاع” نیست. از این حالت، به “لَزِمَهُ لُزُوماً” تعبیر شده است. پس به حق رسیده، اما هنوز فنای مطلق برایش حاصل نشده است.

⬅️ دسته دوم ( انصال با حق)

▪️ب) و یا اینکه قدرت دوام حضور و شهود را ندارد. نمی‌تواند دائماً در این حالت دوام آورد. حافظ می‌گوید:
“دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند.”
چرا قدرت دوام ندارد؟ زیرا “در ملازمت آن مقام عظیم‌الشأن ناتوان و در ملازمت آن سطوت و عظموت عاجز است.” نمی‌تواند تحمل کند. زیرا انسان‌ها متفاوت‌اند و نمی‌توانند دائماً در آن حضور باقی بمانند. ناچار گاهی آن را ترک می‌کند و گاهی از آن جدا می‌شود و از حق به خلق انس می‌گیرد و متوجه خلق می‌شود و به این ترتیب از مشاهده خلق، از حق باز می‌ماند. از این دسته تعبیر شده است به: “أو تَرَکَهُ عَجزاً” (یا از روی عجز او را ترک می‌کند)؛ یعنی ناچار و ناتوان است و این ترک، از روی ناچاری است.
▪️رساله‌ای از عین‌القضات همدانی با عنوان “حقیقت زمان و مکان” وجود دارد. و بسیار کوچک است که گمان می‌کنم دو رساله با هم چاپ شده‌اند و روی هم رفته نیز حجم کمی دارند. این رساله، به قول آقا جان، بسیار ناقلایی است (ارزشمند و ظریف). در آن رساله می‌گوید که برخی عارفان هستند که هفته‌ای دو ساعت حال اتصال به آن‌ها دست می‌دهد؛ برخی دیگر روزی دو ساعت و بعضی نیز دائم در حال اتصال‌اند. یعنی خیلی متفاوت‌اند. کسانی که پرده‌ها برایشان کنار می‌رود. که در اینجا نیز همین نکته بیان می‌شود؛ اینکه برخی ترک می‌کنند و به سوی خلق برمی‌گردند و نمی‌توانند دائماً در آن حال باقی بمانند. از این دسته تعبیر شده است: “أو تَرَکَهُ عَجزاً”.

⬅️ دسته سوم (مقام بی خبری)

▪️ج) دسته سوم: و یا اینکه عارفِ فائض به نعمت شهود، به کلی از خود و از غیر خود بی‌خبر است.
“در بی‌خبری از تو صد مرحله من پیشم
تو بی‌خبر از غیری، من بی‌خبر از خویشم.”
او از خود و از غیر خود بی‌خبر است که به مقام حق‌الیقین رسیده است و در منزلت خمول به سر می‌برد، که همان فقدان اسم و بطلان رسم (یعنی فقدان تعین، که در فصوص گذشته گفته شد) است؛ که فانی فی‌الله و باقی بالله است. او اصلاً بی‌خبر از عالم و آدم است. زندگی می‌کند، اما توجه (به عالم و آدم) ندارد. گفته‌اند: “سی سال است که با حق سخن می‌گویم، (اما) خلق پندارند که با ایشانم.” (گمان می‌کردند با آن‌ها حرف می‌زنم).
▪️در قرآن به رمز به کسانی اشاره شده است که مصداق این حالت‌اند: اصحاب کهف، که اصلاً بی‌خبر از گذشت زمان هستند. “تحْسَبُهُم أیقاظاً و هُم رُقودٌ” (تو آنان را بیدار می‌پنداری، در حالی که آنان در خوابند). یعنی مردم گمان می‌کنند این‌ها بیدارند و در میانشان راه می‌روند و سخن می‌گویند، در حالی که آن‌ها در خوابند. آدم خوابیده اصلاً در عالم دیگری است. این‌ها فانیان فی‌الله هستند.

▪️فرقه سوم از فرقه نخستین کمترند. “قلیلٌ ما هُم” (آنان کم هستند). یعنی این فرقه سوم که کاملاً فانی فی‌الله شده‌اند، از فرقه اول که به حق رسیده‌اند ولی به نفس خود نیز توجه دارند، کمترند. و فرقه نخستین نیز از فرقه دوم کمتر است. (فرقه دوم چه کسانی بودند؟ آن‌ها که گاهی برمی‌گشتند و به حق رجوع می‌کردند و دوباره…) و فرقه دوم نیز نسبت به اکثر مردم، اقل قلیل (بسیار اندک) هستند. یعنی نباید گمان کرد که این حالات برای هر کسی حاصل می‌شود؛ این‌ها اولیاءالله هستند. حتی در میان کسانی که به ظاهر طالب حق‌اند، اقل قلیلی پیدا می‌شوند که با حق‌تعالی سر و سِری یا نحوه‌ای از اتصال و ارتباط داشته باشند، تا چه رسد به آن مقامات عالیه.

⬅️ مرتبه اول مقام جمع

▪️مرتبه اول، مقام جمع است و مرتبه دوم، مقام تلوین. تلوین چیست؟ رنگ به رنگ شدن، یعنی از حالی به حالی دیگر درآمدن.
“گهی بر تارم اعلی نشینم / گهی تا پشت پای خود نبینم.”
این همان تلوین است. مقام تلوین در مقابل مقام تمکین قرار دارد. تمکین، آن استواری است، اما تلوین، همان رنگ به رنگ شدن است. عارف هوشیار می‌شود و از آن مستی (شهود) به در می‌آید.
“هوشیار شدم، ساقی دستار به من وا ده!”
یعنی با هوشیار شدن، دستار (که نماد تعین است) را باز پس می‌گیرد و به حالت خلقی خود بازمی‌گردد. و مرتبه سوم، مقام جمع‌الجمع است.
همان چیزی که اصلاً آفرینش عالم برای آن است. آفرینش عالم برای همین هدف است و باقی هرچه هست، افسانه است. یعنی اگر می‌خواهیم به جایی برسیم، بالاترین دعایی که باید بکنیم، همین اتصال به حق است. چرا نماز بالاترین عمل در شریعت است؟ چون به وسیله نماز این اتصال برقرار می‌شود. لذا می‌گویند: “همه چیز فدای نماز است. نماز اصل دین و ستون دین است.” برای اینکه به وسیله او می‌شود اتصال برقرار کرد. “إن قُبِلَت، قُبِلَ ما سِواها” (اگر نماز قبول شود، سایر اعمال نیز قبول می‌شود). و می‌گویند: “جویی از جذب الهی در طریقت، به از خروارها تقوا در شریعت.” یک جذبه، یعنی همان اتصال. اگر سیم وصل شود، به کرورها تقوا و… می‌ارزد. چون تمام تقوا باید به این نقطه برسد و حاصلش این اتصال برقرار شود. مانند کسی که کتابخانه‌ای به اندازه یک ساختمان را کاملاً مطالعه کرده است؛ مثلاً در علم پزشکی، این همه کتاب خوانده و بسیار باسواد است. اما می‌گویند: آمپول زدن بلد هستی؟” اگر آمپول زدن بلد نباشی، چگونه می‌خواهی این دانش را به مریض منتقل کنی؟ تمام این‌ها برای همان آمپول زدن است (مثلاً برای منتقل کردن دارو به بیمار). تمام تقوا، عبادت، کوشش، روزه و دیگر اعمال برای این است که سیمت به خداوند وصل شود. لذا اگر سیم (اتصال) برقرار شود، این سالک، ره صدساله را یک‌شبه می‌رود.

“آنکه دوام در مقام شهود را از روی عجز ترک گفته است، معذور است.” که همان عدم قدرت و عدم استطاعتش وجه عذر اوست؛ “پشه با باد سرسر چه کند؟” نمی‌تواند تحمل کند. لذا بازمی‌گردد.

احوالات علامه حسن زاده

آقا جان می‌فرمودند: در ابتدایی که خدمت علامه طباطبایی بودیم، در حین ذکر و مانند آن، حالاتی به من دست می‌داد که می‌دیدم می‌خواهم قالب تهی کنم. لذا خودم را منصرف می‌کردم. سپس به حضرت علامه عرض کردم که آقا جان، من این‌گونه می‌شوم. فرمودند: “کار خوبی می‌کنی. وقتی دیدی نمی‌توانی تحمل کنی، خودت را منصرف کن تا آهسته‌آهسته قدرت و استطاعت پیدا کنی، ظرفیتت گشوده شود که بتوانی تحمل کنی.” “پشه با باد سرسر چه کند؟”

زیرا این‌ها حالاتی است که در دنیا قابل تجربه کردن نیستند.
این شخص از ناتوانی روی برتافت؛ وگرنه حق جلّ و علا همیشه جلوه‌گر است و بر مستعدین فیض می‌رساند و شتابان به آنان می‌رسد. یعنی از درک کردن (این حالات) کوتاه آمد. وگرنه فاعل “دائِمُ الفضلِ علی البَریَّة” است (همیشه فضل خود را بر خلق می‌ریزد).
به قول حاجی سبزواری می‌فرمودند:
“موسایی نیست که دعوی «أناالحق» شنود
ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست.”
یعنی حضرت موسی به کوه طور رفت و “از شجره” (از درختی) شنید که “إِنّی أنا الله” (من خدایم). آیا خداوند آن زمان و آنجا فقط با موسی تکلم کرد؟ می‌گویند: نه. خداوند دائماً در حال پخش فیض است. یعنی موسایی نیست که دعوی «أناالحق» را بشنود. اگر تو (یا هر کس دیگری) به مقام حضرت موسی برسی، همان را می‌شنوی. یعنی این نیست که مختص یک نفر باشد. اختصاص ندارد. فیض برای همه است. اگر کسی به مقام خاتم‌الانبیا (ص) برسد، قرآن را دریافت می‌کند؟ بله. البته کسی نمی‌تواند به آن مقام برسد. ولی آیا می‌تواند نزدیک شود؟ بله، می‌تواند نزدیک شود. دریافت پیدا می‌کند؟ بله، دریافت‌هایی پیدا می‌کند. یعنی مختص کسی نیست. مهم این است که چه کسی بتواند ارتقا پیدا کند و بالا برود، چون فیض از آن سو دائم است.

حدیث قدسی

خداوند فرمود: “کسی که به اندازه یک وجب به من تقرب جوید، من به اندازه یک ذراع (تقریباً نیم متر) به او نزدیک می‌شوم. و کسی که به اندازه یک ذراع به من نزدیک شود، من به اندازه یک باع (فاصله دو دست باز) به او نزدیک می‌شوم. و هر که با راه رفتن (پیاده) به سوی من آید، من با شتاب به سوی او می‌دوم.” یعنی اگر تو یک ذره بیایی، من ده‌ها ذره به سوی تو می‌آیم. اما تو نمی‌آیی، وگرنه خداوند می‌گوید: “اگر آهسته آهسته (با مشی) بیایی، ما با شتاب (هروله) به سویت می‌دویم.” پس ما خودمان نمی‌رویم، وگرنه از آن سو که بخلی نیست. پس بکوش که رفع حُجب کنی و جانت را قابل فیض انوار الهی گردانی. که خداوند مزد نیکوکاران را تباه نمی‌کند، بلکه اجرشان را ایفا می‌کند و فضل خویش را بر آنان مزید می‌گرداند. (فضل یعنی اضافه و افزون). می‌گوید تازه علاوه بر مزد، اضافه نیز به آن‌ها می‌دهد.

دعای امیرالمومنین ع

▪️در دعایی شریف از مولایمان امیرالمؤمنین (ع) آمده است: “اللهمَّ نَوِّرْ ظاهِری بِطاعَتِکَ و باطِنی بِمَحَبَّتِکَ و قَلبی بِمَعرِفَتِکَ و روحی بِمُشاهَدَتِکَ و سِرّی بِاستِقلالِ اتِّصالِ حَضرَتِکَ یا ذالجَلالِ و الإکرامِ.”
می‌دانید در اخبار و احادیث آمده است که امیرالمؤمنین (ع) “کانَ دَعّاءً” (بسیار دعا کننده) بود. یعنی بسیار دعا کننده. ما نیز سعی کنیم همین‌گونه باشیم. چقدر دعاهایی از امیرالمؤمنین (ع) داریم؛ مانند دعای کمیل، دعای سمات و… این همه ادعیه که از امیرالمؤمنین (ع) به یادگار مانده است، خودشان گنجینه‌ای هستند. هر کدام گنجی هستند.
▪️جمله نخستین، “اللهمَّ نَوِّرْ ظاهِری بِطاعَتِکَ”، اشاره به امتثال اوامر و اجتناب از منهیات شرعیه (که به اصطلاح «تجلیه» است) دارد. تجلیه یعنی چه؟ جلا دادن. چه کنیم؟ ظاهرمان را با شریعت درست کنیم. یعنی دروغ نگوییم، غیبت نکنیم، به نامحرم نگاه نکنیم؛ این‌ها را جلا دهیم (پاک کنیم). می‌گوید آن جمله “نور ظاهری بطاعتک” اشاره به همین دارد. و جمله دوم “و باطنی به محبتک” اشاره به مقام اول سلوک است، زیرا تا محبتی به مطلوب حاصل نشود، کسی طالب آن نمی‌شود. اول محبت می‌خواهد تا انسان راه بیفتد. محبت به خدا و محبت به اولیای خدا باعث می‌شود انسان سلوک کند و به آن‌ها برسد. و جمله سوم “و قلبی به معرفتک” اشاره به مقام علم‌الیقین است که قلبم صاحب معرفت شود. و چهارمین جمله، “و روحی به مشاهدتک”، اشاره به مقام عین‌الیقین است؛ روح من به مشاهده تو نائل شود. و پنجمین جمله، “و سِرّی بِاستِقلالِ اتِّصالِ حَضرَتِکَ”، اشاره به مقام حق‌الیقین و دوام اتصال به حضرت حق دارد. (دائماً وصل باشم به حضرتت، اصلاً جدا نشوم از تو). که عبارت از فنای کلی در وجود منبسط فیض اقدس الهی است. مطالب نکته پانزدهم کتاب “هزار و یک نکته” در این مقام مناسب و مفید است؛ اگر می‌خواهی رجوع کن.

و بدان کسی که از روی عجز، ترک ملازمت و مصاحبت وجود ذوالجلال و الاکرام کرد و دیده از رخسار آن حسن مطلق یوسف‌آفرین فروبست، پیوسته به یک حال و منوال نیست و با (چنین) تارک دیگری نیز یکسان نیست. مثلاً اگر دو نفر این‌گونه باشند که سیم اتصالشان وصل و قطع می‌شود، می‌گوید این‌ها مثل هم نیستند؛ .
که: “تَبْکی إذا ذَکَرَتْ دِیاراً بِالهِیْمانِ / بِمَدامِعٍ تَحْمی و لا تَنْقَطِعُ.”
(گریه می‌کند هنگامی که به یاد دیار خویش می‌افتد، با اشک‌های مداومی که قطع شدنی نیست.)
و “تَظَلُّ ساجِعَةً علی الدِّمَنِ الّتی دَرَسَتْ بِتَکْرارِ الرِّیاحِ الأَربعِ مِن عاکِفٍ حُشَرُ القَسیفِ و سَدَّهَا القَفَصُ عَنِ الأَوجِ الفَسیحِ الأَریعِ.”
این غم‌نامه، سوگ‌نامه یا این نوحه، پیوسته بر آن دشتی است که گیاهانش خشک و پژمرده شده‌اند (خزان شده‌اند) یا فرسوده و پوسیده گشته‌اند. دشتی که با وزیدن بادهای مخالف فرسوده و پوسیده شده است. این از اشعار بسیار قدیمی عرب است که اشعاری عاشقانه هستند. منظور این است که (شخص عاشق) به یاد دیار خود می‌افتد و اشک می‌ریزد. آقا جان می‌گویند این (شعر) شاهد مثالی است برای گریه‌های انسانی که سیم اتصالش وصل می‌شود، سپس جدا می‌افتد و دوباره یاد هوای معشوق می‌کند.

▪️درباره چنین سوخته‌دلی امید وصول به مراد می‌رود. امید می‌رود که به وصال برسد. آن کس که عجز دارد، گریه می‌کند و طلب می‌کند. که از این دوام التهاب و لزوم طلب، وعاء علمش (ظرف علمش که حقیقت اوست) ظرفیت و وسعت پیدا کند و چشم سرش قابل دیدار گردد. همین التهاب و سوز و گداز خود، ظرفیت تو را بزرگ می‌کند. و از محاسبه دقیق و مراقبت کاملش (که نفس کشیدن است)، به دولت جاودان حضور دائم دست یابد. سپس می‌گوید: با اینکه سوز و گداز داری، حواست به مراقبه نیز باید باشد. نه اینکه هر کاری بکنم و بعد گریه کنم که “خدایا، من چرا نمی‌رسم، آخه…” هر چشمی که لایق دیدار نیست. طهارت؛ همان‌طور که حافظ می‌گوید:
“شست‌وشویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب‌آلوده.”

▪️اگر ظرفیتت بزرگ شد، بزرگ‌تر می‌گیری. “و کسانی زود گرفته‌اند ولی در همان مقام محدود توقف کرده‌اند و از نیل به مقامات عالیه باز مانده‌اند.” اگر زود بدهند که می‌ماند (در همان مقام)، و اگر زود ندهند، ناامید می‌شود. پس چه باید بکنند؟ انسان عجول است. “در این صورت ناامیدی معنا ندارد و شاید در همین لحظه بعد (به مقصود) رسیده است و به گنج مقصود دست یافته است و از حالت قبضش ناامید نباشد.”

تعریف قبض و بسط در انسان

▪️قبض، آن گرفتگی است که بر اثر ذکر به انسان دست می‌دهد. هیچ چیز در عالم خارج وجود ندارد که انسان را ناراحت کند، ولی قلبش می‌گیرد. قلبش می‌گیرد و تحت فشار قرار می‌گیرد؛ این را حالت قبض می‌گویند. حالت بسط، یک حالت شادی و شادابی است، آن هم بدون دلیل، که بر اثر ذکر دست می‌دهد. که معمولاً بعد از قبض، بسط دست می‌دهد. قبض و بسط، این‌ها حالاتی هستند که بر اثر ذکر و سیر و سلوک به انسان دست می‌دهد. “و از حالت قبضش ناامید نباشد، که خداوند “باسط الیدین برحمة” (گشاینده دست‌ها به رحمت) است.” بعضی وقت‌ها قبض خیلی فشار می‌آورد. و این را هم بدانید که وقتی قبض فشار می‌آورد، دارند چیزی به تو می‌دهند؛ ناامید نباش. چون یک بار یک شخصی می‌گوید: “قبض شدیدی داشتم با یک حال حضور.” گفتم: “چه خوب می‌شد اگر این قبض برود و من با این حال حضور صفا کنم.” گفتم: “خدایا، این قبض را از ما بردار.” می‌گوید: قبض همان موقع رفت و حال حضور هم رفت. یعنی قبض، آن حضور را به همراه آورده بود. “و این نقمت فراق مبدل به نعمت وصال می‌گردد و این کلبه احزان روزی گلستان می‌شود.”
“و لذتی که در وجدان (یافتن) بعد از فقدان است: “یُدرَکُ و لا یُوصَفُ” (درک می‌شود ولی قابل وصف نیست).” بعد از اینکه چیزی را نداشتی و سپس به دست آوردی؛ یعنی گم کنی و بعد پیدا کنی، چه لذتی می‌بری! می‌گوید: “یُدرَکُ” یعنی درک می‌شود، اما “لا یُوصَفُ” (وصف نمی‌شود).
“از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور.”
باید غیبت باشد تا حضور بیاید و لذت ببری.
“گر دیگران به عیش و طرب خرّمند و شاد
ما را غم نگار بُوَد مایه سرور.”

صبر مفتاح فرج است

▪️و آن رهرو بداند که “صبر مفتاح فرج است” (صبر کلید گشایش است). کلید فرج صبر است. چقدر هم تلخ است! “و اگر تلخ است سرانجام میوه‌ای شیرین دهد و در هر حال دست از دامن طلب برندارد.” اصلاً صبر خودش به چه معناست؟ تلخ. و در هر حال دست از دامن طلب برندارد. “و این حکایت و تمثیل را که جناب عارف بزرگوار شیخ فریدالدین عطار در وادی طلب منطق‌الطیر آورده، حلقه گوش خود سازد.”
چه می‌گوید (آن حکایت)؟ اول داستان را بگوییم. (اگر وقت رسید.)
شیخ عطار می‌گوید: بایزید در یک قبض عظیمی بود و می‌گفت: “چرا نمی‌رسم؟ چرا پرده کنار نمی‌رود؟ چرا؟” از شدت قبض از خانه بیرون زد و به بیابان می‌رود. سپس شخصی را می‌بیند، یک پیرمرد روستایی نورانی که نور از او ساطع است و گاوآهن را می‌بندد. بایزید جلو رفت و با او صحبت کرد. عرض حال کرد که: “من در قبض هستم و چرا نمی‌رسم؟ چرا؟” پیرمرد گفت: “ببین، اگر از اینجا تا آسمان، تا عرش، انباری پر از ارزن باشد و بگویند هر هزار سال یک پرنده می‌آید و یک دانه از این ارزن‌ها را می‌خورد. باید آن‌قدر بگذرد تا این انبار خالی شود. چقدر طول می‌کشد؟ و چندین بار این انبار پر و خالی شود تا تو برسی.” فرمود: “بدان که هنوز زود است.” خیلی زود به تو می‌دهند. فکر نکنی (که دیر است)، چون آن‌قدر مقصد بزرگ است؛ آن‌قدر مقصد عظیم است که عظیم‌تر از آن نداریم. می‌ارزد؛ ارزشش را دارد که این همه صبر کنی.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.9 مگابایت

← بعدیقبلی →