→

1405-8-5 شرح نصوص الحکم بر فصوص الحکم جلسه 51

⌂

1405-8-5 شرح نصوص الحکم بر فصوص الحکم جلسه 51

0:000:00

بسم الرحمن الرحیم
📆 سه شنبه ۱۴٠۵/۸/۵،درس نصوص(جلسه ۵۱)

فص (۲۹) : در سیر و سلوک صبر نیاز است

8️⃣ خلاصه درس: می پردازد به اینکه در سیر و سلوک صبر نیاز است و صبر مقتاح فرج است و اینکه در سیر و سلوک دلخوش به مقامی نباشید و باید گذشت که انسان محدود میشود و بحث ولایت و جزای قیامت و معاد با تجرد نفس

در سیر و سلوک صبر لازم است

▪️ در سیر و سلوک فرمود: “صبر لازمه.” یعنی چنین نیست که دریافت‌های روحانی و معنوی به سرعت نصیب انسان شود. گاهی ممکن است شخصی بیست سال در سیر و سلوک باشد، ریاضت بکشد، ذکر و عبادت کند، اما خبری از این دریافت‌ها نباشد؛ و گاهی نیز این دریافت‌ها بسیار زود برای انسان حاصل می‌شود. این امر بستگی به استعداد افراد دارد، زیرا نفوس انسانی متفاوت‌اند و معمولاً این راه نیازمند صبر است. همان‌طور که وقتی دانه‌ای گندم در زمین می‌کاریم، فردای آن روز جوانه نمی‌زند؛ بلکه باید در زیر خاک ریشه بدواند، ریشه‌ها آب جذب کنند تا به‌تدریج سر از خاک برآورده، جوانه‌ای بزند و سپس میوه دهد. یعنی این کار به این آسانی نیست. به همین دلیل فرموده‌اند که انسان بداند «صبر مفتاح فرج است»، کلید گشایش کارهاست؛ و اگرچه تلخ است، اما سرانجام میوه شیرین خواهد داد. و در هر حال، دست از طلب برندارد.
«دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید.»
و این حکایت و تمثیلی را که عارف بزرگوار، شیخ فریدالدین عطار، در «وادی طلب» از «منطق‌الطیر» آورده است، حلقه گوش خود سازد:

حکایت شیخ ابو سعید ابوالخیر در قبض

روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر در قبض عظیمی گرفتار بود؛ با دیده‌ای پرخون و دلی آشفته از شدت پریشانی به صحرا رفت. از شدت قبض و حال بد، از خانه‌اش بیرون زد و در بیابان سرگردان شد.
«دید پیری روستایی را ز دور
گاو می‌بست و از او می‌ریخت نور.»
از دور پیری روستایی را دید که مشغول بستن گاو بود و از او نوری ساطع می‌شد. شیخ به سوی او رفت و سلام کرد و تمام حال قبض خود را برایش شرح داد. قبض شیخ از آن رو بود که چرا پرده‌ها کنار نمی‌روند و وصال و وصول حق نصیبش نمی‌شود.
پیر چون بشنید گفت:
«ای بوسعید، از فرود فرش تا عرش مجید
گر کنند این جمله پر ارزن تمام
نه به یک کرت به صد کرت مدام.»
یعنی اگر تمام زمین تا عرش آسمان را صد بار از دانه ارزن پر کنند،
«ور بود مرغی که چیند آشکار
دانه ارزن پس از سالی هزار.»
و مرغی باشد که هر هزار سال یک دانه از آن بردارد،
«گر ز بعد آنکه با چندین زمان
مرغ صد باره بپردازد جهان
بویی نیابد جان هنوز،
بوسعیدا! زود باشد آن هنوز.»
ابوسعیدا! اگر پس از این همه زمان، آن مرغ صد بار این جهان را از ارزن خالی کرده باشد و پر کند و باز تو هنوز بویی از حقایق نشنیده باشی، فکر نکن که دیر شده است؛ بلکه هنوز زود است.
«چون مقصد شد بزرگ، رنج آسان شد؛
چون مقصد شد بزرگ، گرد گله طوطیای چشم گرگ.»
وقتی مقصد بزرگ باشد، انسان خستگی‌هایش را آسان می‌شمارد. با خود می‌گوییم: «ما کجای راهیم؟ چه کرده‌ایم؟» گاهی به خود می‌گویم: «تو چه ریاضت شاقی کشیده‌ای؟ چه عبادت و اذکاری داشته‌ای؟ چه خرق عادتی انجام داده‌ای که حالا انتظار داری همه چیز را به پایت بریزند؟ چه کار کرده‌ای؟» یعنی وقتی به عبادات خودمان فکر می‌کنیم، می‌بینیم که بسیار کوچک‌اند.
«طالبان را صبر می‌باید بسی
طالب صابر نیفتد هر کسی.»
▪️یعنی هر کسی طالب صابر نمی‌شود. بسیاری طالب می‌شوند و طلب می‌کنند و مدتی می‌آیند، اما تعداد کمی هستند که صبر پیشه کنند و ثابت‌قدم بمانند، حتی اگر خبری از حصول مقصود نباشد. همان‌طور که گفته می‌شود: «هرچه کوبیدیم، خبری نشد.»

شرح حال جناب قاضی

شیخ قاضی نقل می‌کند که چهل سال هیچ خوابی نمی‌دیدم. پس از چهل سال، شعری برای امیرالمؤمنین، امام حسین، یا قمر بنی‌هاشم (علیهم السلام) سرودم و به حرم رفتم. ناگهان حالتی عجیب به من دست داد؛ همه چیز برق می‌زد. فرمود: «پرده‌ها کنار رفتند. چیزهایی می‌دیدم که حتی ذره‌ای از آن را آرزو داشتم. وقتی به خانه بازگشتم و همین‌طور روی زمین دراز کشیدم، دوباره پرده‌ها کنار رفت.» او چهل سال زحمت کشید تا ناگهان به مقام قاضی‌ای رسید که در کرامات و کشف اعجوبه بود.
«تا طلب در اندرون ناید پدید
مشک در ناف ز خون ناید پدید.»
باید طلب در درون باشد تا آن مشک پدید آید. مشک، همان‌طور که می‌دانید، از خون حاصل می‌شود. آن خونی که هنگام زایمان آهو از بدن او خارج می‌شود و به اصطلاح جفت بچه آهو، بوی مشک می‌دهد. یعنی آن خون باید به مشک در ناف (نافه‌دان) تبدیل شود. مشک، همان چیزی است که از نافه‌دان آهوی نر ترشح می‌شود و بوی عطر می‌دهد. در زمان‌های قدیم، در بیابان‌هایی که آهوان دارای ناف مشک‌دار (نه هر آهویی) زاد و ولد می‌کردند، نوشته‌اند که وقتی در آن بیابان‌ها قدم می‌زدی، بوی عطر فضا را پر می‌کرد؛ زیرا مشک از بدنشان خارج می‌شد و بر زمین می‌ریخت و مردم آن را جمع‌آوری می‌کردند. بوی خوش مشک در بیابان پخش بود.
«هر که را نبود طلب، مرد آن بود؟
حاشا لله صورتی بی‌جان بود.»
(اشاره به تصحیح شعر: «هر که را نبود طلب، مرده آن بود / حاشا لله صورتی بی‌جان بود.») یا به روایتی دیگر: «هر که را نبود طلب، امرد آن بود.» یعنی کسی که طلب و خواست درونی ندارد، همچون پسر بی‌ریشی (امرد) است که هنوز به کمال نرسی

ده، یا همچون صورتی بی‌جان و مرده است.
«گر به دست آید تو را گنج گوهر
در طلب باید که باشی گرم‌تر.»
یعنی اگر گنجی پر از گوهر به دستت افتاد، باید تازه در طلب گرم‌تر و کوشاتر شوی؛ نه اینکه به آن بسنده کنی و بگویی «ما دیگر رسیدیم.»
«هرچه در این راه نشانت دهند
گر نستانی به هزانت دهند.»
«آنکه از گنج گوهر خرسند شد
هم بدان گنج گوهر در بند شد.»

در مقامی در سیر و سلوک نباید بمانی

یعنی اگر به گنجی که یافته‌ای خرسند شوی، در همان‌جا محدود می‌مانی و به همان مشغول می‌شوی و پیشرفتی نخواهی داشت.
بسیاری دنبال احضار روح رفتند و به آن دل‌خوش کردند. » برای رسیدن به توحید، باید این‌گونه وابستگی‌ها را کنار گذاشت.
خلاصه، گاهی اوقات این توانایی‌ها را به انسان نمی‌دهند؛ زیرا انسان خود گنج و گنجینه‌ای است که در دست هیچ‌کس نیست (جز خداوند). اما همان گنجینه می‌ایستد و به گنج‌های کوچک‌ترش نگاه می‌کند. ای انسان! تو خود پادشاهی، پادشاه یک مملکت. تو گوهری در دست داری. برو و به پادشاهی خود برس!
«هر که او در ره به چیزی ماند باز
شد بتش آن چیز، گو با بت بساز.»

عاشقی کار شیرمردان است. پوشیده نیست که گروهی از روی ناتوانی، طلب را رها کرده و در ملازمت، دوام حضور و ملاقات با حق، کوتاهی کرده‌اند. این‌ها با آن نفوس ضعیفی که به مشتی اصطلاحات و مفاهیم ظاهری برخی عبارات دلخوش کرده‌اند، تفاوت دارند. نباید فکر کنیم این‌ها کم‌اند. کسانی که سیمشان به حق وصل می‌شود، با کسی که جامع معقول و منقول است اما ارتباطش برقرار نشده، بسیار فرق دارند. زیرا گروه دوم هنوز این سوی پل هستند و به آن سو نرسیده‌اند. این نکته را باید به خاطر داشته باشیم که راه حق با عبا و تسبیح و ریش و عمامه به دست نمی‌آید.
زیرا آنان (عاشقان) آداب‌دانان و سوخته‌جان و روانان‌اند؛ آداب الهی را می‌دانند و به «تأدبوا بآداب الله» و «تأدبوا بآداب الروحانیین» عمل می‌کنند. اما نفوس معطله، عاطل و باطل که در سجین (زندان پست) جهل گرفتارند، نه تنها از شهود طلوع خورشید حقیقت و از فروغ «نور الله نور السماوات و الارض» که نصیب کاملان است، محروم‌اند؛ بلکه از مقام قدس انسانی نیز فاصله گرفته و به حیات فانی و عاریه‌ای دنیا سرگرم شده‌اند.
ایشان می‌فرماید: «نه تنها به آن مقامات نرسیده‌اند، بلکه حتی صورت انسانی نیز ندارند، اگرچه ظاهراً مقام بالایی داشته باشند.» باید حواس‌جمع باشیم. علم بسیار خوب است؛ اما بسیاری از علما خونریز بوده‌اند. مأمون عباسی، عالم‌ترین خلیفه عالم اسلام است (البته به جز امیرالمؤمنین که جایگاهی جداگانه دارند). از نظر علمی، هیچ خلیفه‌ای به پای مأمون عباسی نمی‌رسد؛ اما او قاتل امام هشتم است و برخی نیز او را اهل لواط و زنا نقل کرده‌اند. یعنی او این صفات نیک را که ندارد هیچ، حتی صورت انسانی نیز ندارد و نمی‌توان او را انسان اطلاق کرد؛ زیرا برخی انسان‌ها هستند، هرچند که هنوز ارتباطشان با حق برقرار نشده باشد.
ببینید، فرمود: «بلکه از مقام قدس انسانی فاصله گرفته و به حیات فانیه عاریه دنیا سرگرم شده‌اند.» اینان از مصادیق آیه کریمه «إِنَّ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا» شده‌اند. کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند، اصلاً فکری در این زمینه نمی‌کنند. ببینید، گاهی ممکن است شخصی در فکر باشد و دلش بجوشد که «آیا می‌شود ما هم روزی به لقای تو برسیم؟ آیا می‌شود دائم در لقای تو باشیم؟» اما بعضی از مصادیق این آیه، یعنی «لایرجون لقاءنا»، همین زندگی دنیا را می‌فهمند و «لم یرد الا الحیات الدنیا»؛ جز دنیا هیچ نمی‌فهمند، یعنی جز پول و … . آری، من یک بار خدمت عزیزان عرض کردم، چون الان بحثش اینجا و ذیل این آیه کریمه «و رضوا بالحیات الدنیا» است، که راضی به همین زندگی دنیا شده‌اند.

علامه حسن زاده آملی و آثار ایشان در معرفت نفس

ما در عالم اسلام کسی را هم‌پایه حضرت آقا (صاحب این کتاب، علامه حسن زاده آملی) نداریم که در معرفت نفس و شئون آن، مانند تجرد نفس و اتحاد عاقل به معقول و فروعات آن، قلم‌فرسایی کرده باشد. در تمام عالم، چنین شخصیتی را سراغ نداریم؛ حتی در یونان باستان نیز مختصر مطالبی به دست ما رسیده است. آن هم در این زمانه، یعنی آخرالزمان. چرا ایشان این همه کتاب در معرفت نفس نوشته‌اند؟ به خاطر اینکه پایه تمام اعتقادات حقه، بر بحث تجرد نفس می‌چرخد.

یعنی اگر بخواهید معاد را اثبات کنید، کدام معاد؟ این جسم می‌میرد و سپس خداوند این جسم را دوباره زنده می‌کند؟ این همان بحثی بود که می‌آمدند استخوانی پوسیده را می‌گرفتند و می‌گفتند: «چگونه خداوند این استخوان را زنده می‌کند؟» زیرا حیات را تنها به این بدن نسبت می‌دادند؛ در حالی که چنین نیست. رسول خدا (ص) نمی‌توانست برای آن‌ها توضیح دهد که تو نفس مجرد از ماده هستی. البته در برخی روایات و شواهد قرآنی داریم که هویت تو به این بدن تو نیست. چرا؟ از کجا می‌گویید؟ «اغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا» (غرق شدند و داخل آتش گردیدند). بدنشان در آب است، اما شهید شدند و وارد بهشت گشتند. چگونه وارد بهشت شدند در حالی که بدنشان اینجاست؟ «قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ». این‌ها مربوط به وقتی است که تجرد نفس مطرح باشد. هنگامی که تجرد نفس اثبات شود، بحث برزخ و معاد مطرح می‌شود و اثبات می‌گردد. اگر پیامبران فرموده‌اند قیامتی هست، از کجا بدانیم راست گفته‌اند؟ از کجا بدانیم این نقل‌ها حرف پیامبران است؟ اما وقتی استدلال‌های تجرد نفس را می‌خوانید، می‌بینید که «بله، من هستم. من مردم، اما نابود نشدم.» بحث معاد که از اصول دین است، با اثبات تجرد نفس شکل می‌گیرد.
بحث معراج چطور؟ اگر من همین جسم باشم، رفتن به معراج یعنی چه؟ آن‌ها تصور می‌کنند پیامبر اکرم (ص) با همین بدن جسمانی به ملکوت رفته است؛ در حالی که ملکوت جسمانی نیست. پیامبر اکرم با این بدن جسمانی بر روی زمین سیر کرد: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَىٰ»؛ اما سیر در آسمان‌ها با بدن برزخی ایشان بود که در آسمان‌ها سیر می‌کند. پس بحث معراج نیز با اثبات تجرد نفس ناطقه، معنادار می‌شود.

بحث ولایت و ربط ان به تجرد نفس

بحث ولایت نیز مطرح است که وهابیون آن را درک نمی‌کنند. چرا به شیعیان می‌گویند شما قبرپرستید؟ چون آن‌ها نفس مجرد از ماده و روح را قبول ندارند و اصلاً نمی‌فهمند. وقتی شما می‌گویید «ولایت امیر»، آن‌ها می‌پرسند: «ولایت چیست؟ حضرت علی نهایت امر، آدم خوبی بود؛ اما اکنون مرده و تمام شده است و خدا او را روز قیامت زنده می‌کند.» ولایت برای چیست؟ ولایت از آنِ زمانی است که نفس مجرد از ماده باشد و مقاماتی پیدا کند. پس پایه آن باید چه باشد؟ اثبات تجرد نفس.
وقتی می‌گویند «این آقا بهتر از آن آقاست»، چرا بهتر است؟ عمر این همه فتوحات کرد؛ اما حضرت علی فتوحات نکرد. این را می‌فهمند. می‌گویند «مقام دارد.» مقام چیست؟ یعنی وقتی نفس مجرد اثبات نشود و هویت تنها به همین بدن باشد، پیامبر خدا را نیز مانند عمر، ابوبکر و دیگران می‌بینند و فرق زیادی قائل نمی‌شوند. فقط جبرئیل (علیه السلام) چیزهایی به پیامبر گفته و پیامبر هم به آن‌ها گفته است. آن‌ها هم اجتهاد می‌کنند و پیامبر هم اجتهاد می‌کرده است. پس فهم تمام این معارف مربوط به وقتی است که تجرد نفس اثبات شود؛ تجرد نفس اثبات شود.

جزای قیامت و ربط ان با تجرد نفس

▪️سپس جزای روز قیامت چگونه است؟ بحث اتحاد عاقل به معقول مطرح می‌شود که باز هم پایه آن اثبات تجرد نفس ناطقه است؛ اینکه هر آنچه ما ادراک و عمل می‌کنیم، با نفس ما یکی می‌شود، می‌ماند و ثبت می‌گردد و همان نامه اعمال ماست. روز قیامت همین نفس ما برایمان ظهور می‌کند و جزای اعمال ما می‌شود. یعنی شما می‌بینید که تمام معارف بر این پایه استوارند. و کسی که این را نفهمد، مصداق «وَ رَضُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا» می‌شود و می‌گوید: «همین زندگی دنیاست. همین‌جا می‌میریم، همین‌جا دوباره زنده می‌شویم.» (این تازه نظر کسانی است که به معاد قائل‌اند.)

دل هوش کردن انسان به زینت دنیا (زخارف)

▪️ و بر اثر علاقه به زخارف دنیا (ای دل غافل! این‌ها صرفاً زینت‌اند). این‌ها چیزهایی هستند که انسان به آن‌ها دل‌خوش می‌کند. مثلاً کسی بود که بسیار دلش می‌خواست به آمریکا برود. «آمریکا چیست که تو الان خوشت می‌آید؟ ساختمان‌های سر به فلک کشیده و نورپردازی‌های آن؟» به او گفتم: «آن‌ها مال تو نیست؛ آن‌ها که در آمریکا زندگی می‌کنند، مال خودشان است. تو یک اتاق داری و در همان اتاق زندگی می‌کنی. حالا هزاران نورپردازی هم باشد، فلان و بهمان…» زخارف یعنی همین زینت‌ها. چیزهایی که انسان به آن‌ها دل‌خوش می‌کند، سراب‌اند. به دلیل همین زخارف دنیا و مقامات و مناصب اعتباری آن، قساوتی در جانشان رسوخ کرده است. مناصب همه اعتباری‌اند. وقتی به پادشاه، «پادشاه» می‌گوییم، چیزی به او اضافه نمی‌شود. وقتی دوره ریاست‌جمهوری تمام می‌شود، او به یک آدم عادی تبدیل می‌شود. این‌ها مقاماتی هستند که ما انسان‌ها آن‌ها را اعتبار کرده‌ایم. سپس فرد خود را می‌کشد تا رئیس‌جمهور شود، برای مقامی که اصلاً اعتباری است، نه حقیقی. به همین دلیل، قساوت (قسی‌القلبی) در جانشان رسوخ کرده است.
«کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَىٰ قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ.» (سوره مطففین، آیه ۱۴). این آیه می‌فرماید به خاطر آنچه کسب کرده‌اند، بر قلب‌هایشان زنگار نشسته است. یعنی این کثافت، این چرک، این زنگار بر قلب‌های این افراد احاطه پیدا کرده است.

مقام علیین

تا به حدی که با مشایخ اولیاءالله که عقول کامله‌اند و به شهپر معرفت در ملکوت اعلی سفر کرده، به مقام علیین، مهیمین و عالیین نائل شده‌اند، و دائم در دشت‌های عشق جمال سرمدی «احسن الخالقین» سرگردان‌اند، از خود به در شده و فانی در ذات حقیقت الحقایق گردیده‌اند و به او قائم‌اند، و صفائح ارواحشان اسطرلاب حقیقت و صحیفه آفاقی معانی و اسرار ماورای طبیعت است، به ستیزه برمی‌خیزند. این آدم‌های دنیاطلب با کسانی که سیر در ملکوت، آفاق و انفس کرده‌اند، مشاجره می‌کنند و به ستیز و دشمنی برمی‌خیزند؛ مانند علامه طباطبایی که چقدر از حوادث روزگار آسیب دیدند. ایشان می‌فرماید که به علامه گفته بودیم: «آقاجان، قبلاً شما از مکاشفاتتان برای ما می‌گفتید، اما دیگر نمی‌گویید، چرا؟» ایشان فرمودند: «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.» تنها به خاطر سنگینی حوادث بود که لب از گفتن فرو بستند.
ابن سینا می‌گوید: «إِنِّي وَكَيْدُهُمْ وَمَا عَتَبُوا بِكَمٍّ / يُحْقَرُ نَتْحَتَ الأَوَاغِي أَو عَالٍ» و «وَإِذَا الْفَتَى عَرَفَ الرَّشَادَ لِنَفْسِهِ / حَانَتْ عَلَيْهِ مَلامَةُ الْجُهَّالِ.» (به نقل از سخنران). ترجمه آن بسیار زیباست: «عجب از گروهی که بدخواه فضائل منند و مرا عیب و نکوهش می‌کنند. از فضل و علم من ناراحت‌اند و بر حکمت من خشم می‌گیرند و آن را مذمت می‌کنند. از نقص خود در وحشت‌اند و از کمال من می‌ترسند؛ از نادانی خودشان و از علم من هراسان‌اند.» سپس ابن سینا می‌گوید: «همانا مَثَل من در برابر بدسگالی و خشم آنان، چون کوه بزرگی است که شاخ زدن بزهای کوهی را ناچیز می‌شمارد.» همانند بز کوهی که وقتی شاخ‌هایش می‌خارد، سرش را به صخره می‌کوبد؛ شما که از من بدگویی می‌کنید، مانند آن بزغاله‌ای هستید که به کوه شاخ می‌زند. «هرگاه جوانمرد نیک‌خو، رشد و کمال خویش را شناخت، سرزنش نادانان بر وی سبک می‌شود.»
ابن سینا، ضربه‌های زیادی خورده بود. او رباعی‌ای به فارسی دارد که می‌گوید:
«کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم‌تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود.»

گفتار میرداماد

▪️در اینجا، برای تبرک، به نقل مکتوبی می‌پردازیم که میرداماد (قدس سره الشریف) به یکی از نااهلان زمان خود که پا از گلیم خویش فراتر نهاده بود، مرقوم فرموده است: «رَحِمَ اللهُ امْرَءً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یتَعد طورَه.» این حدیث امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این معناست که خداوند رحمت کند کسی را که قدر خود را بشناسد و پا از گلیم خویش بیرون ننهد.
میرداماد در آن نامه می‌فرماید: «نهایت مرتبه بی‌حیایی است که نفوس معطله (کسانی که زندگی‌شان عاطل و باطل است و هویتی هیولانی دارند) در برابر عقول مقدسه و جواهر قادسه به لاف و گزاف و دعوی بی‌معنی برخیزند.» (میرداماد به زبان دشوار و پرطمطراق سخن می‌گوید و به همین دلیل معروف است. طلاب قدیم حتی جوکی درباره او ساخته بودند: «می‌گویند وقتی میرداماد وفات کرد و او را دفن کردند، نکیر و منکر برای سؤال آمدند و پرسیدند: «رب تو کیست؟» میرداماد به زبان خاص خود پاسخ داد: «استغ استغصات…» نکیر و منکر به هم نگاه کردند و گفتند: «این چه می‌گوید؟» یکی گفت: «من هم نفهمیدم!» سپس نزد جبرئیل رفتند و گفتند: «آقا، این شخص چنین می‌گوید.» جبرئیل پاسخ داد: «به خدا قسم، او تمام عمرش در دنیا حرف می‌زد و ما نمی‌فهمیدیم چه می‌گوید؛ حالا شما می‌خواهید در یک دقیقه بفهمید؟!» ببینید نامه‌های او و کتاب‌هایش چقدر پرطمطراق و با کلمات خاص است.)
میرداماد ادامه می‌دهد: «این مقدار شعور باید داشت که فهمیدن سخن من هنر است، نه با من جدال کردن و آن را «بحث» نام نهادن. زیرا معین است که ادراک مطالب دقیق و بلوغ به مراتب عالیه، کار هر قاصرالدرکی و پیشه هر قلیل‌البضاعتی نیست.» رسیدن به این مقامات کار هر بی‌سر و پایی نیست و بسیار مایه و توان می‌طلبد. (الحمدلله شما آنقدر مایه پیدا کرده‌اید که این مطالب را می‌فهمید). «پس ناگزیر، جدال و مجادله با من در مقامات علمیه، از بابت قصور طبیعت [و نرسیدن طبیعت به این حرف‌ها] خواهد بود، نه از بابت دقت طبع. مشتی خفاش‌همت که احساس محسوسات (دیدن و شنیدن) را عرش المعرفت و اقصای کمال ادراک می‌شمرند،» یعنی بالاترین مراتب دانش و ادراک می‌دانند، «و با زمره ملکوتیانی که مسیر آفتاب تعقلشان بر مدارات انوار علم قدسی می‌چرخد، لاف برابری بزنند و دعوی مخاصمت کنند، شایسته نباشد و درخور نیفتد. ولیکن مشاکسه وهم با عقل، و دعوای باطل با حق، و کشاکش ظلمت با نور، بدعتی نیست که امروزی باشد؛ و منکری نیست که حادث (تازه) باشد. «وَ إِلَى اللَّهِ الْمُشْتَکَى وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى.» (من دیگر توضیح نمی‌دهم؛ شما عزیزان همه فاضلید.) چقدر زیبا! میرداماد در این نامه چنان به طرف مقابل پاسخ داده که نامش در تاریخ مانده است.
⬅️ابیات
«خود را به من از خصم بسنجد عجب نیست
چون جای به پهلوی وجود است عدم را.»
عدم در کنار وجود جا دارد. یعنی او می‌گوید تو مانند عدمی هستی که می‌خواهی کنار منِ وجود باشی. (در این میان کمی هم بخندید.)
از عبید زاکانی پرسیدند: «آیا خداوند در قرآن هیچ نامی از آخوندها برده یا اشاره‌ای کرده است؟» گفت: «بله.» گفتند: «کجا؟» گفت: «در کنار علما.» پرسیدند: «کجا؟» گفت: «آن‌جا که می‌فرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ؟» «لا یعلمون» در کنار علما آمده‌اند!» (این، سخن ایشان است؛ نمی‌دانیم در زمان عبید، مراد از آخوند چه بوده است.)
«وَإِذَا أَتَتْكَ مَذَمَّتِي مِنْ نَاقِصٍ
فَهِيَ الشَّهَادَةُ لِي بِأَنِّي كَامِلٌ.»
(هنگامی که مذمت و بدگویی از سوی فردی ناقص به تو رسید، بدان که آن خود شهادتی است بر کمال تو؛ زیرا تو بر او برتر هستی.)
«خاقانیا، کسان که طریق تو می‌روند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست.»
(یعنی خاقانی! کسانی که راه تو را می‌روند، مانند زاغی هستند که آرزوی راه رفتن کبک را دارد.) زاغ می‌خواهد مانند کبک راه برود. کبک بسیار زیبا راه می‌رود. اگر می‌خواهید زیبا راه بروید، گام‌هایتان را کوتاه بردارید. عادت کنید که گام‌هایتان را کوتاه بردارید؛ چه زن و چه مرد، راه رفتنشان زیبا می‌شود. رمز آن همین است.
«بس طفل کارزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خرد که ترازو کند ز پوست.»
«گیرم که مار چوبه کند تن به شکل مار
کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست؟»
(اشاره به مهره مار.) این نامه میرداماد در کتاب «فوائد الرضویه» مرحوم محدث قمی نیز در ترجمه میر نقل شده است (صفحه ۴۲۲، نکته ۵۱۴ از کتاب «۱۰۰۱ نکته»). [این قسمت متن نامفهوم یا ناقص است.] من همیشه گفته‌ام که نباید پشت حقایق ماند. این‌ها را بخوانید و تا جلسه آینده سرمست شوید.
دوباره با نام و یاد خداوند مهربان:
«صَلَتِ السَّمَاءُ بِدَوَرَانِهَا، وَالْأَرْضُ بِرُجْحَانِهَا، وَالْمَاءُ بِسَیَلَانِهِ، وَالْأَمْطَارُ بِهَطَلَانِهَا، وَقَدْ تُصَلِّی لَهُ وَلَا تَشْعُرُ.»
(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.1 مگابایت

قبلی →