→

1404-4-31 شرح عیون مسائل نفس جلد دوم جلسه 386

⌂

1404-4-31 شرح عیون مسائل نفس جلد دوم جلسه 386

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه۱۴۰۴/۴/۳۱، درس عیون جلد دوم (جلسه ۳۸۶)

شرح عین (۶٠) در انواع ساعت و قلب و غیر ان

موضوع؛: مراتب ساعت و فنا

و آن کس که به چشمش سرمه نور ایمان کشیده و دلش به طلوع خورشید اعیان نورانی شده، اعیان عالم را پیوسته در حال تبدل می‌بیند و تعینات آن‌ها را زائل‌شده می‌یابد؛ چنان‌که خدای تعالی فرمود: «بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ» (آن‌ها در پوششی از آفرینش جدید قرار دارند). این بحث، همان تجدد امثال و حرکت جوهری است.

سپس، چنان‌که خود خداوند سبحان می‌فرماید: «بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ»، آنان در لَبْس‌اند؛ یعنی در حجابی از خلق جدید قرار دارند و این آفرینش نوین را مشاهده نمی‌کنند. «بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ.» از همین رو، مشاهده این مطلب و حتی درک آن، بسیار دشوار است.

درک چه چیزی؟ تجدد امثال و حرکت جوهری؛ اینکه این عالم لحظه به لحظه در حال آفرینش است. چنین نیست که خداوند روزی این عالم را آفریده و کار تمام شده باشد؛ بلکه این آفرینش پیوسته صورت می‌گیرد، همچون نور لامپ که پیوسته می‌تابد و محیط را روشن می‌سازد. چنین نیست که در ابتدا روشن شده و همان‌گونه باقی مانده باشد. این عالم، اگر وجود دارد، لحظه به لحظه در حال آفرینش است.

مباحث مفصل و مبسوط آن را پیش‌تر مطرح کردیم که فقر ذاتی اشیا اقتضا می‌کند علت پیوسته به معلول فیض برساند تا معلول موجود باشد. علت مُبْقِیه‌ی عالم که بقای آن را موجب می‌شود، فیض لحظه به لحظه حق است. اما خود مردم از این حقیقت در حجاب‌اند و آن را نمی‌بینند. درک آن بسیار دشوار است، تا چه رسد به اینکه انسان آن را شهود کند و ببیند که عالم لحظه به لحظه در حال آفرینش است.

متن می‌گوید: آن کس که چشمش به سرمه نور ایمان منور گردد، می‌تواند این را مشاهده کند؛ و این نیز از مشاهدات بسیار بلندمرتبه است، نه صحبت از تمثل و کشف‌های مثالی و از این قبیل امور. و گاه این تجلی به اختفای تعینات در وی رخ می‌دهد. تعینات در حق‌تعالی مخفی می‌شوند. زیرا خلق و حق؛ حق به صورت خلق تجلی کرده است. یعنی خلق جدای از حق نیست؛ حق چیزی و خلق چیز دیگری نیستند. خلق چیزی نیست مگر تعین حق؛ تعینات حق. گاهی این تعینات پنهان می‌شوند و حق ظاهر می‌شود؛ گاهی حق مخفی می‌شود و تعینات ظاهر می‌شوند. و گاه به اختفای تعینات در وی است، همانند اختفای ستارگان به هنگام طلوع خورشید. هنگامی که خورشید طلوع می‌کند، ستارگان ناپدید می‌شوند. نابود نمی‌شوند؛ بلکه هستند. نورشان در نور خورشید پنهان می‌شود که نور خود آن‌ها نیز از نور خورشید است.

و وجه عبودیت به وجه ربوبیت پوشیده می‌شود. آن وجه بندگی به ظهور ربوبیت پنهان می‌گردد. پس رب ظاهر شده و عبد پوشیده می‌شود. در حالی که اکنون، خلق (یعنی عبد) ظاهر است و حق پوشیده. در قیامت این وضعیت وارونه می‌گردد؛ حق ظاهر می‌شود و خلق پوشیده.

و از زبان همین مقال این شعر را می‌سراید:

تَسَتَّرتُ عن دَهری بِظِلِّ جَناحِهِ

فَعَینی تَرَی دَهری و لَیسَ یَرانی.

فَلَو تَسئَلِ الایامَ مَا اسْمی ما دَرَت

و أینَ مَکانی ما دَرَت أینَ مَکانی.

یعنی: از روزگارم (از دهر) در سایه بالش پنهان گشتم. چشمم روزگارم را می‌دید، ولی او مرا نمی‌دید. می‌گوید: چنان در زیر پر او پنهان شدم که روزگار را می‌بینم، اما خود ناپیدایم. اگر از روزگار بپرسی اسم من چیست، نمی‌داند؛ و اگر از مکان من بپرسی، مکانم را نمی‌داند. یعنی بدین‌سان، من پنهان و ناپیدا شدم.

و این اختفا در مقابل اختفای حق (مخفی شدن حق به واسطه عبد) در هنگامی است که عبد، حق را اظهار می‌کرد. این در مقابل آن زمانی است که حق در عبد (و موجودات) ظهور می‌کند. در آنجا حق مختفی می‌شد و خلایق ظهور می‌کردند. سپس در جایی دیگر، حق ظاهر می‌شود و این تعینات مخفی می‌شوند.

در آن آیه قرآن که روایت است رسول خدا (ص) یک شب تا صبح آن را می‌خواند، می‌فرماید:

«إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ إِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.»

اگر آن‌ها را عذاب کنی، آنان ظاهر می‌شوند: «إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ.» آنان بنده و محسوب‌اند. اما «وَ إِن تَغْفِرْ لَهُمْ» (و اگر بیامرزی)، این تویی که ظاهر می‌شوی: «فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.» خدا اگر بخواهد عذاب کند، بنده را به حال خود وامی‌گذارد که «إِنَّهُمْ عِبَادُكَ.» اما وقتی می‌خواهد لطف و مهربانی کند، خود ظهور می‌کند: «فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.»

و گاه این فنا (نه به ذات، بلکه) به تبدل صفات بشری به صفات الهی است. این فنا به تبدل صفات است؛ بدین‌گونه که هر گاه صفتی از صفات بشری برداشته شود، صفت الهی جای آن را می‌گیرد. پس حق در این هنگام سمع و بصر او می‌شود؛ یعنی چشم و گوش عبد می‌شود.

حدیث قدسی می‌فرماید: «بر اثر به‌جا آوردن نوافل، بنده به جایی می‌رسد که من می‌شوم چشم او، گوش او، پای او، دست او.» و در [جهان] وجود، به آنچه خدا خواست، تصرف می‌کند.

حافظ می‌سراید:

«یاد باد آن که خرابات‌نشین بودم و مست. / و آن چه در مسجد امروزم کم است، آنجا بود.»

یعنی آنچه را در مسجد ندارم، در خرابات داشتم. خرابات، اشاره به آن مقام فناست. در آن مقام داشتم، اما در مقام عبودیت ندارم.

یعنی وقتی این [صفات بشری] را از دست می‌دهد، آن [صفات الهی] را دارا می‌شود. این به معنای گم شدن صفت بشری است.

((این‌ها کلیدند؛ باید آن‌ها را به کار برد و در را گشود.))

برای مثال، روایت می‌فرماید در مورد قمر بنی‌هاشم که وقتی دو دستش را داد، خداوند دو بال به جای آن به او عطا کرد؛ همان‌گونه که در مورد جعفر بن ابی‌طالب (برادر حضرت علی (ع)) که در جنگ علمدار بود، دو دستش قطع شد و به شهادت رسید، خداوند دو بال به او عطا کرد که با فرشتگان پرواز می‌کند. آنچه او از دست می‌دهد، به صفات الهی جایگزین آن می‌شود. این یکی از مصادیق همین مطلب است که آنچه از صفات بشری زایل می‌شود، صفات الهی جایگزین آن می‌گردد.

و آن حدیث امام صادق (ع) در مصباح‌الشریعه: «اَلْعُبُودِيَةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا اَلرُّبُوبِيَّةُ.» عبودیت گوهری است که باطن آن ربوبیت است. بسیاری از شارحان مصباح‌الشریعه در درک معنای آن تلاش بسیار کرده‌اند. «اَلْعُبُودِيَةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا اَلرُّبُوبِيَّةُ فَمَا فُقِدَ فِی الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِی الرُّبُوبِيَّةِ.» آنچه در عبودیت گم می‌شود، در ربوبیت یافت می‌شود. آنچه از صفات بشری در مرتبه عبودیت ناپدید می‌گردد، صفات الهی جایگزین آن می‌شود؛ چنان‌که فرمود: چشم او خدا می‌شود، گوش او خدا می‌شود؛ یعنی صفات الهی جایگزین می‌شوند. زبان، زبان خداست؛ چشم، چشم خداست؛ دست، دست خداست. اگر چیزی می‌دهد، دست خدا می‌دهد؛ اگر چیزی می‌گیرد، دست خدا می‌گیرد؛ اگر می‌گوید، زبان خدا می‌گوید. و این روایت (حدیث قرب نوافل) نیز صحیح‌السند است که فریقین آن را نقل کرده‌اند. و در [جهان] وجود، به آنچه خدا خواست، تصرف می‌کند. تصرف او در واقع تصرف خودِ خداست؛ زیرا دستش دست خداست.

و هر کدام گاه معجل‌اند. (معجل یعنی چیزی که زود به وقوع می‌پیوندد و با شتاب روی می‌دهد؛) چنان‌که برای کُمّل از اولیا و افرادی است که در طبقات بالای اولیا قرار دارند. قیامتشان برپا شده و در حق فانی گشته‌اند؛ در حالی که آنان هنوز به صورت ظاهری در دنیا هستند.

این مطلب را پیش‌تر با استناد به قرآن کریم بحث کرده‌ایم؛ آنجا که در مورد حضرت ابراهیم (ع) می‌فرماید: «وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِی الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت جزو صالحان است.

بسیاری از انبیا مادون حضرت ابراهیم (ع) هستند؛ خداوند می‌فرماید این‌ها از صالحان‌اند.

علامه طباطبایی نیز این بحث را مطرح کرده است که چگونه انبیا مادون حضرت ابراهیم جزو صالحان باشند، ولی در مورد حضرت ابراهیم می‌فرماید: «وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» این آیه به صورت‌های مختلف سه بار در قرآن آمده است. یک بار می‌فرماید: «وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِی الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» در جایی دیگر می‌فرماید: «وَآتَيْنَاهُ فِی الدُّنْيَا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» و در آیه‌ای دیگر: «وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.»

اما به قرائتی دیگر می‌فرماید: «وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِی الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ» (ما او را در دنیا برگزیدیم در حالی که او در آخرت است.) سپس می‌فرماید: «لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» (هرآینه او از صالحان است). به این قرائت، آیه چنین معنا می‌دهد: ما او را در دنیا برگزیدیم، در حالی که او در آخرت است. «إِنَّهُ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.» او از کسانی است که میان دنیا و آخرت صلح برقرار کرده است.

چنان‌که: «وَمَن یَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ» (چه کسی از آیین ابراهیم روی برمی‌گرداند مگر آنکه خود را به نادانی زده باشد؟) حضرت ابراهیم جزو کُمّل انبیاست؛ یعنی بنا بر آیات قرآن، پس از خاتم انبیا، کسی به مقام حضرت ابراهیم نمی‌رسد.

فرمود: «پس در حالی که آنان هنوز به صورت ظاهری در دنیا هستند، قیامتشان همین‌جا برپا شده است.» و گاه معجل‌اند؛ یعنی حالتی که از آینده می‌آید. و آن همان ساعت موعود به زبان انبیا (صلوات الله علیهم اجمعین) است. هنگامی که بحث آخرت پیش می‌آید، برای آنان گاه در دنیا پیش می‌آید که این مربوط به کُمّلین و افراد [اولیا] است، و گاه نیز در عالم آخرت. قیامتشان برپا شده؛ خودشان قیامتند. و این بحثی مبسوط می‌طلبد که قیامتش در همین دنیا برپا شده است.

**تنبیه: **

گمان نرود که آن فنا (که در اینجا گفته می‌شود)، همان فنای علمی باشد که برای عارفانی حاصل می‌شود که از ارباب شهود (به معنای حالی بودن) نیستند. یعنی به حال نرسیده‌اند؛ فقط آن را به صورت علمی می‌دانند و هنوز عین و صفت آن‌ها باقی است. باید هوشیار بود؛ دانستن یک چیز است و شهود امری دیگر. دانستن خود انسان را بسیار ارتقا می‌دهد؛ اما مشاهده و فانی شدن، سخنی دیگر است. بسیاری در این مسیر فریب خورده‌اند؛ بدین معنا که برای خود حالاتی را تصور کرده و مطالب را خوانده‌اند؛ سپس پنداشته‌اند که به این‌ها رسیده‌اند.

حافظ به همین دلیل می‌سراید

: «دور از سراب، زین بادیه هشدار! / تا غول بیابان نفریبد به سرابت.» یعنی باید راهی طولانی را طی کرد تا به آب رسید. مبادا غول بیابان فریب دهد و بگوید: «این همان آب است، به مقصد رسیده‌ای و تمام شد!»

انسان باید با خود روراست باشد و خویشتن را فریب ندهد؛ زیرا میان آن کس که محبت را تصور می‌کند و آن کس که حالش محبت است، تفاوت بزرگی است. محبت را علمی فهمیده است؛ اما کسی که محبت دارد، فاصله بسیاری با هم دارند! چنان‌که شاعر سروده است: «لا یَعرِفُ الحُبَّ الاّ مَن یُکابِدُه / و لا الصّبابَةَ الاّ مَن یُعانیها.» یعنی: محبت و عشق را کسی نمی‌داند، مگر آنکه آن را تحمل کند و به جانش رسوخ کرده باشد؛ و سوزش عشق را جز آنکه آن را بچشد و با آن درگیر شود، نمی‌داند. می‌سراید: «آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم / احساس سوختن به تماشا نمی‌شود.»

کسی به عارفی گفت: «چگونه‌اید؟ حالتان چطور است؟» گفت: «مرغی که روی آتش می‌گردد و بریان است، چگونه بگوید که حالش چون است؟» چگونه می‌توان آن را بیان کرد؟ این‌ها اموری نیستند که به گفتگو درآیند. حقیقت آن است که بیان این فنا برای نچشیده، پوشاندن است؛ و اظهار برای نیافته، اخفاست. یعنی: کسی که این فنا را نچشیده و نیافته است، هرچه بیشتر توضیح دهی، بیشتر نمی‌فهمد. علم به کیفیت واقعه آن، ویژه خداست و ممکن نیست کسی از آن مطلع شود، مگر به خواست خدا برای بندگان کُمّل که این مشهد شریف برایشان حاصل شده باشد. کسی به خداوند واصل نمی‌شود، مگر به خواست خود خداوند سبحان. باید از خداوند بخواهیم و درخواست کنیم و دعا کنیم. از جمله دعاهایمان این است: «اِلٰهی اَذِقْنِی حَلاوَةَ ذِکْرِکَ وَ لِقَائِکَ وَ الْحُضُورِ عِنْدَکَ.» خدایا، شیرینی ذکر و لقاء و حضور در محضر خودت را به من بچشان.

و تجلی ذاتی که مُفنی اعیان بالاصاله است، چنین است. تجلی ذاتی که بالاصاله اعیان را فنا می‌کند؛ چنان‌که خدای تعالی فرمود: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا.» این‌ها تجلیات ذاتی است. پیش‌تر گفته شد که تجلیات بر سه‌قسم‌اند: تجلیات افعالی، تجلیات صفاتی و تجلیات ذاتی.

و وقتی آنچه گذشت را دانستی، معنای اتحادی که بین این طایفه شهرت دارد را نیز فهمیدی. بحث اتحاد. ما بحث حلول و اتحاد را داریم؛ اینکه بگویند خدا در کسی حلول کرده است یا بگویند این با خدا یکی شده است، شرک است. متن می‌گوید: این اتحادی که شنیده‌ای برخی از عرفاً می‌گویند، آن نیست؛ اینکه خدا در کسی حلول کرده یا این با خدا یکی شده باشد، نیست. این همان بحث فنا فی‌الله است؛ همان که در حدیث داریم: چشم او خدا می‌شود، دست او خدا می‌شود، پای او خدا می‌شود.

و دانستی که اتحاد هر اسمی از اسماء [الهی] با مظهر و صورتش است؛ یا هر اسمی با اسم دیگر و هر مظهری با مظهر دیگر متحد می‌شود. که [مصداق آن] اتحاد جان اولیاست. برای مثال، اتحاد نوری ائمه اطهار (ع). می‌فرماید: «نَحْنُ نُورٌ وَاحِدٌ.» (ما یک نور واحدیم). «اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ، اَوسَطُنَا مُحَمَّدٌ، آخِرُنَا مُحَمَّدٌ، کُلُّنَا مُحَمَّدٌ.» ما اولمان، وسطمان، آخرمان یک نوریم. چنین نیست که حضرت علی (ع) چیزی باشد و امام صادق (ع) چیز دیگری؛ در نورانیت، در مقام نورانیتشان یکی هستند.

روایت داریم که می‌فرماید: «نَحْنُ وَ شِیعَتُنَا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ.» (ما و شیعیانمان مانند یک نفس واحده هستیم.) منظور، محبان نیستند؛ بلکه شیعیان کامل‌اند که متحد شده‌اند. این موضوعات بسط و تفصیل می‌طلبند. برای مثال، گفته شده است هر کس به زیارت عبدالعظیم الحسنی (ع) برود، انگار به زیارت امام حسین (ع) رفته است. چرا؟ زیرا «نَحْنُ وَ شِیعَتُنَا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ.» به همین ترتیب، اگر کسی به عبدالعظیم الحسنی (ع) بی‌احترامی کند، انگار به امام حسین (ع) بی‌احترامی کرده است. کسی اگر به شیعه آن‌ها محبت کند، به آن‌ها محبت کرده است؛ و اگر بی‌احترامی کند، به آن‌ها بی‌احترامی کرده است، بلکه به خداوند متعال بی‌احترامی کرده است.

// «متحد جان‌های شیران خداست؛ جان گرگان و سگان از هم جداست.» //

دیدن اتحاد قطره‌های باران پس از آنکه متفرق‌اند؛ که سپس به هم می‌رسند و یکی می‌گردند. ابتدا قطره‌های باران متفرق دیده می‌شوند، اما وقتی به دریا می‌رسند، یکی می‌گردند. و اتحاد انوار با وجود کثرتشان؛

این نکته‌ای است که وهابیت درک نمی‌کند. ما معتقدیم: وقتی از امام حسین (ع) می‌خواهیم، یعنی از خدا می‌خواهیم. امام حسین (ع) نور خداست. متحد با خداست. نمی‌گوییم امام حسین (ع) خداست. رسول خدا (ص) فرمود: «دشمنی با علی (ع)، دشمنی با من است؛ و دشمنی با من، دشمنی با خداست. دوستی علی (ع)، دوستی با من است؛ دوستی من، دوستی با خداست.» این کلام بیانگر آن است که: «ما از خدا جدا نیستیم. متحد هستیم.» این اتحادی است که اولیا می‌گویند (نه حلول و نه اتحاد به معنای شرک‌آلود). آن‌ها این را درک نمی‌کنند. آنان انسان‌ها را تنها همین جسم می‌دانند و در نادانی‌شان قدمی راسخ دارند.

فرمود: «پس در حالی که آنان هنوز به صورت ظاهری در دنیا هستند، قیامتشان همین‌جا برپا شده است.» و ارتفاع حُجُب را به شش وجه بیان نموده است؛ زیرا وی ابتدا ارتفاع حُجُب را به سه قسم تقسیم کرده و سپس هر یک از آن اقسام را به دو وجه دیگر تقسیم نموده است که در مجموع شش وجه می‌شود.

اما یکی از آن سه وجه، سخن وی «و ذلک» است که گاه به زوال تعینات خلقی است و مانند آن. دومین وجه، قول وی «و قد یکون» است که به اختفای تعینات در وجه ربوبیت است، همچون اختفای ستارگان و مانند آن. سومین وجه، قول وی «و قد یکون» با تبدیل صفات بشری به صفات الهی است و مانند آن.

و اما قسمت دوم، عبارت است از «و کل منها» (یعنی هر یک از این ارتفاع حجاب‌های سه‌گانه) که گاه معجل است (شتاب می‌گیرد و زود به وقوع می‌پیوندد)، چنان‌که برای کُمّل و افراد است؛ و گاه مؤجل است (تأخیر می‌افتد، یعنی در آخرت)، و آن همان ساعت موعود است. در نتیجه، شش وجه حاصل شد. این سخن به صورت سه‌گانه بیان شد؛ سپس فرمود که هر کدام از آن‌ها یا در دنیاست یا در آخرت.

از جمله آن مطالب ارزشمند، میراندن حق سبحانه همه ماسوی‌الله است. و این سخن به دو امر بازمی‌گردد؛ یعنی فنا و اِماته یک چیز است و همه می‌میرند. و آن دو همراه صعق در آیه هستند و از آن جدا نیستند، مگر کسانی را که خدا بخواهد. آنجا که می‌فرماید: «فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (هر که در آسمان‌ها و زمین است بیهوش می‌شود)؛ یعنی ساکنان آسمان‌ها و زمین که می‌میرند، حتی فرشتگان ساکن در آسمان‌ها.

نکته‌ای در این باره وجود دارد. ملاصدرا رساله‌ای گران‌بها با نام «رساله الحشر» دارد. این رساله به فارسی نیز ترجمه شده است؛ رساله‌ای کوچک است. در آنجا انواع و اقسام حشر موجودات، یعنی قیامت موجودات را، بررسی می‌کند. وی حشر عقول، حشر فرشتگان، حشر نفوسی که برای مثال تعلق به اجرام دارند، حشر نفوس انسانی و حشر حیوانات را طبقه‌بندی می‌کند. سپس می‌گوید عقول اکنون محشورند (آنان محشور نمی‌شوند؛ اکنون محشورند و قیامتشان برپاست). در مورد حیوانات می‌گوید: حشرشان تبعی است؛ به طبع رب‌النوع خودشان محشور می‌شوند. حشر استقلالی ندارند.

و از جمله آن نفایس، ظهور همه اشیاء در قیامت بر صورت حقیقی خویش است؛ و حق از باطل جدا می‌شود. در قیامت حق از باطل جدا می‌شود. زیرا آن روز، روز فصل و قضاست. روز فصل به معنای جدایی است؛ «فصل دادن» یعنی جدا کردن. فصول سال از هم جدا هستند؛ کتاب‌ها را فصل‌بندی می‌کنند، یعنی مطالب را جدا جدا می‌کنند. این روز، روز فصل است. نکته جالب پارادوکسی که قرآن کریم چه زیبا می‌فرماید: «هَٰذَا یَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنَاكُمْ وَالْأَوَّلِينَ.» (این روز جدایی است که شما و گذشتگان را گرد می‌آوریم.) «هَٰذَا یَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنَاكُمْ.»

این جدایی چگونه است؟ «لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.» (خدا خبیث را از طیب جدا می‌کند.) این دنیا، دارِ اختلاط است. حق و باطل با هم مخلوط‌اند. ظاهر یک چیز است و باطن چیز دیگر. برخی افراد نیز برعکس‌اند؛ ظاهرشان نشان از بدی دارد، اما باطنشان نیکوست.

بدین معنا که چنین نیست اگر کسی دکمه [لباسش] را این‌گونه ببندد، مشخص باشد که نماز می‌خواند. من که نوجوان بودم، وقتی این را دیدم، نمی‌توان به ظاهر افراد قضاوت کرد. شخصی برای ما نقل می‌کرد: «من در مجلس آیت‌الله شیخ جعفر مجتهدی بودم.» گفت: «آقایی به آنجا می‌آمد که ریش تراشیده و کراوات زده بود. (در اوایل انقلاب که کراوات از گناه محسوب می‌شد؛ یعنی ظاهرش بسیار نامناسب بود.)» می‌گفت: «شیخ جعفر او را بسیار تحویل می‌گرفت.» این نشان می‌دهد که به ظاهر افراد نمی‌توان قضاوت کرد. در اینجا حق و باطل با هم مخلوط و متشابهند. اما روز قیامت «لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.» خبیث از طیب جدا می‌شود.

حتی روایت می‌فرماید: «نور خورشید از گرمای آن جدا می‌شود.» نورش به بهشت و گرمایش به جهنم می‌رود. یعنی حتی موجودات این عالم نیز خبیث را از طیب جدا می‌کنند. همه خوبی‌ها به سویی می‌روند و بدی‌ها به سویی دیگر. اعمال نیز همین‌طور است. اعمال خوب فرد را به سوی خود می‌کشد و اعمال بد فرد را به سوی پلیدی‌ها. باید دقت کنیم: «لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.» خدای سبحان فرمود: «إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کَانَ مِیقَاتًا.» «میقات» یعنی وعده و وعده‌گاه؛ «یوم الفصل» نیز روزی است که [خبیث را از طیب] جدا می‌کنند. سپس می‌فرماید: «از خودتان حساب‌وکتاب بکشید.» همین‌جا از خود حساب‌وکتاب بکش تا چون روز فصل و قضا آمد، حساب‌وکتابت در دستت باشد.

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.6 مگابایت

← بعدیقبلی →