بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه۱۴۰۴/۵/۱۲، درس عیون، جلد دوم، جلسه (۳۸۸)
شرح عین (۶٠)
موضوع: انواع ساعت و قلب و غیر آنها
موضوع بحث در اینجا موت ارادی است. در این مطلب فرمودهاند که مبحث نزول حضرت ادریس از آسمان به زمین مطرح شده است. حضرت ادریس، مطابق آیه قرآن: «وَ رَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً» (مریم: ۵۷)، به مکان بلندی رفعت داده شد و پس از آن بهصورت حضرت الیاس به زمین برگشت. آسمان نماد عقل است و زمین نماد نفس و حیوانیت.
بحث این است که چرا الیاس، که به آسمان رفت، دوباره به زمین برگشت؟ جناب ابن عربی میفرمایند که از مقام عقل باید به مقام حیوانیت نزول کرد؛ البته نه به معنایی که عامه مردم میفهمند. بلکه به این معنا که انسان باید به مرتبهای از حیوانیت برسد که آنچه بر حیوانات از ملکوت مکشوف است، بر او نیز مکشوف شود. این مقامی است غیر از عقل. ایشان میفرمایند که حضرت ادریس به آسمان عروج کرد و سپس بهصورت حضرت الیاس به زمین نزول کرد.
**شین (شرح علامه قیصری):**
ایشان میفرمایند: «یعنی هرکس بخواهد که بر حکمت الیاسی، که ادریس پیامبر پیش از نوح بود و به آسمانها بالا برده شد، آنگاه به رسالت بازگشت تا جمع بین نبوت و رسالت کند – که مراد از آن دو منزلت است – مطلع شود؛ پس از قلمرو عقل خویش که آسمان است، به قلمرو نفس و شهوتش که زمین نسبت به آن است، فرود آید.» باید از مرتبه عقل خود به مرتبه نفسش نزول کند. «تا در تنزل، مناسب وی شود.» منظور این است که مناسب الیاس گردد، نه ادریس؛ زیرا ادریس به بالا برده شد. و حیوان مطلق گردد؛ یعنی مانند حیوانی شود که عقلش بهواسطه تصرف عقلانی در اشیا، مانع او نمیشود.
این عقل ماست که میگوید: «این کار بد است، این کار خوب است؛ آنجا وقتی به آن مرتبه از حیوانیت میرسد، عمل او بر اساس عقل نیست، بلکه بر اساس شهودش انجام میشود. و در قرآن به این مقام اشاره شده است. کجا؟ آنجا که میفرماید: «قُلْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلَيَّ» (انعام: ۵۰). بگو: «من پیروی نمیکنم، مگر از آنچه بر من وحی میشود.» یعنی من تابع وحی هستم، نه تابع عقل. تابع چه هستم؟ وحی هستم. این آیه اشاره به همین مقام دارد.
«بلکه منقاد واردات رحمانی از مقام حیوانیت شود.» یعنی تسلیم واردات از مقام حیوانیت گردد. «تا مشاهده روحانیت الیاس و مقام ویژه او را نماید،
چه چیزهایی را مشاهده میکرد؟ همان چیزی را مشاهده میکرد که حیوانات از ملکوت مشاهده میکنند. «پس بر حکم ویژه او مطلع گردد.» یعنی حضرت الیاس در چه حال و مقامی بود؟ «و برای وی آنچه هر دابهای (جنبندهای) غیر از ثقلین مشاهده میکنند، منکشف شود.» ثقلین یعنی جن و انس؛ زیرا غیر از جن و انس، سایر موجودات ملکوت را مشاهده میکنند. «مطلع میشود بر آنچه که هر جنبندهای غیر از جن و انس مشاهده میکنند؛ که عبارت است از اطلاع بر احوال مردگان، بر تنعیم و تعذیب و غیر آنها.» یعنی مردگان در چه حالاند؟ در عذاب یا در لذت؟ همچنان که نبی اکرم یا دیگر اولیا، حالات مردگان را در برزخ مشاهده میکنند که در عذاباند، در لذتاند یا در چه حالاند؟
مثلاً روایت داریم که نبی اکرم از جایی، از کنار قبری، عبور میکردند. فرمودند: «سریع از اینجا عبور کنیم.» پرسیدند: «چرا؟» فرمود: «این صاحب قبر در حال عذابشدن است.» پس سریعاً عبور کردند. فرمود: «بر من دشوار است.» پس از مدتی، از همانجا عبور میکردند. رسول اکرم فرمود: «اینجا توقف کنیم.» گفتند: «آقا! دفعه قبل فرمودید سریع عبور کنیم، در حال عذابشدن بود.» فرمود: «بله. فرزند این [فرد] یاد گرفت بگوید: بسمالله الرحمن الرحیم. ازاینرو عذاب از او برداشته شده است.» پس مشاهده میکند، یعنی چه چیزی را؟ حالات تنعیم و تعذیب را.
«و به هنگام این انکشاف میداند که وی متحقق به مقام حیوانیت شده است.» یعنی وقتی پردهها برای او کنار میرود و این مکاشفات را میبیند، متوجه میشود که به مقام حیوانیت نائل شده است. «و شایسته است که بار دیگر به مقام عقلی مجرد، بهواسطه انقطاع از شهوات جسمانی و لذات طبیعی، بازگردد.» پس از این، دوباره از اینجا به مرتبه عقلی عروج میکند. «چنان که شهوت الیاس علیهالسلام ساقط شد.» «تا آنچه را ادراک کرده، عینالیقین شود.» یعنی آن را به عینالیقین مشاهده کند و «متحقق و ذائق به آنچه که معاینه و مشاهده کرده شود.» یعنی آنچه را که معاینه کرده، خود به آن مرتبه نائل شود.
**میم (متن):**
علامت «میم» به معنای متن است، «و علامت شین به معنی شرح یعنی: «و علامت تحقق به این مقام.» این مقام علامتی دارد. علامتش چیست؟ در متن آمده: «و علامت وی دو علامت است: یک: علامت همین کشف یادشده است.» یعنی همین که اینها را مشاهده میکند. «که آن کس را که در قبرش عذاب میشود، میبیند و آن کس که در نعمت است را مشاهده مینماید و میّت را به حیات برزخی میبیند.»
. «و صامت (ساکت) را متکلم (یعنی شنونده کلمات روحانی و ملکوتی) و قاعد را ماشی به حرکات معنوی و مثالی ملاحظه کند.»
یعنی یکی، حیات برزخی افراد را میبیند؛ دیگری اینکه کسی که ساکت است، او را متکلم میبیند؛ البته نه به تکلم ظاهری، بلکه به تکلم باطنی. که این [فرد] چه میگوید؟ در درونش چه میگذرد؟ ازاینرو، حتی با سکوت هم، کسی نمیتواند خودش را از اولیای خدا مخفی کند.
«و قاعد را ماشی.» «قاعد» یعنی کسی که نشسته است؛ او را «ماشی» یعنی حرکتکننده میبیند. که کجاها میرود؟ او نشسته است، ولی این [شخص] کجاها میرود؟ این رونده کدام راه است؟ به میخانه میرود؟ مسجد میرود؟ کدام سو حرکت میکند؟ «قاعد را ماشی به حرکات معنوی و مثالی ملاحظه کند.» این علامت اول بود. پس [سالک] ارواح را مشاهده میکند که در برزخ در چه حالاند؛ در حال عذاباند یا در حال تنعیم و لذتبردن. و انسانهای زنده را نیز که ساکتاند، ناطق میبیند؛ نشستگان را ماشی میبیند؛ یعنی حرکتکننده، که کدام سو میروند؟
«و علامت دومش گنگی است.» گنگ یعنی چه؟ یعنی لالشدن. «بهطوری که اگر بخواهد به آنچه دیده، سخن بگوید، نمیتواند.» یعنی نمیتواند آنچه را که دیده است، بیان کند؛ که من چه میبینم؟ «پس در این هنگام متحقق به مقام حیوانیت میشود.». اگرچه گاهی حرکاتی از حیوانات مشاهده میشود؛ مثلاً یکمرت کسی هم که به این مقام میرسد، نمیتواند خبر بدهد؛ لال میشود. در آن زمینه لال میشود، نه اینکه مطلقاً لال شود. هیچ مطلبی از آنها که میبیند، نمیتواند خبر دهد یا اطلاع دهد.
**شین (شرح):**
شرح (علامت «شین») میفرماید: «یعنی به مقام حیوانیت؛ زیرا حیوان قدرت ندارد که به آنچه میبیند، به کلام حسی سخن گوید. گرچه در عالم مثالی به روح و معنای خود سخن میگوید.» پس آن کسی که زبان حیوانات را میفهمد، چگونه است؟ به زبان حسی نیست. به آن زبان ملکوتی میفهمد. چنانکه در قرآن حضرت سلیمان فرمود: «وَ عَلَّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ» (نمل: ۱۶). منطق پرندگان به ما تعلیم داده شده است. آقا یعنی صحبت میکنند؛ اما نه به زبان حسی، بلکه به زبان مثالی. همانگونه که حضرت سلیمان سخن مورچه را فهمید، با اینکه مورچه صدا ندارد. پس اینکه سخن مورچه را فهمید، حسی نبود. چون اگر حسی بود، اصلاً تا به حال کسی صدای مورچه را شنیده است؟ نه. بعد آنوقت تازه بفهمی چه میگوید؟!!!!
دو تا مسئله است: یکی اینکه صدایش را بشنوی، و بر فرض صدا شنیدی، آیا میفهمی چه میگوید؟ پس این سخن حسی نیست؛ سخن مثالی و ملکوتی است. همانگونه که صدای پرندگان را میشنویم؛ اما معنای اینکه چه میگوید، آن به زبان ملکوت است.
**میم (متن):**
متن (علامت «میم») میگوید: «شاگردی داشتیم» – ابن عربی میگوید – «که برای وی این کشف حاصل شد.» یعنی به این کشف رسید، نه اینکه به تمام مقام آن نائل شود. به کشفش رسید. «جز اینکه گنگی (لالی) در وی محفوظ نماند.» یعنی آن لالبودن در او حفظ نشد. «پس به حیوانیت خود متحقق نشد.» یعنی به آن مقام نرسید. برایش کشف شد، «اما چون سکوت نکرد و به زبان آمد، آن مقام برای او کامل نشد.» «و هنگامی که خداوند مرا در این مقام اقامت داد، به حیوانیت خود به تحقق کلی متحقق شد.» و [شارح] میافزاید: «باید «شدم» باشد.» «پس میدیدم و میخواستم به آنچه دیدم و مشاهده کردم، سخن بگویم، ولی نمیتوانستم.» میگوید اصلاً میخواستم بگویم چه میبینم؛ اما قدرت بر تکلم نداشتم. «پس بین خودم و بین موجودات گنگ که سخن نمیگفتند، تفاوتی نمیدیدم.» میگوید تفاوتی بین خودم و یک حیوان که او هم ساکت است، نمیدیدم؛ میدیدم هر دو در این مقام مشترک هستیم؛ چون او هم میبیند ولی نمیتواند حرف بزند.
[در ادامه متن آمده:] مکروه است، این حلال است، این حرام است. میگوید وقتی به آن مقام متحقق شد و اسرار عالم برزخ را دید، متوجه میشود که این چرا حلال است، و این چرا حرام است؛ یعنی با آن ملکوت چه ارتباطی دارد. متوجه شدید چه فرمود؟ ایشان میگویند: «به مقام حیوانیت متحقق شد و اسرار عالم طبیعت برای وی منکشف شد و احوال ارواح برزخی را مشاهده کرد، حقانیت آنچه را که شریعت آورده است، میفهمد.» که چرا مثلاً در شریعت میگوید زنا حرام است؟ آقا! زنا با ازدواج چه فرقی میکند؟
**میم (متن):**
متن (علامت «میم»): «انتقال به عقل مجرد در غیر ماده طبیعی پیدا نماید. پس اموری را مشاهده میکند که اصول آنچه در صور طبیعت ظاهر میشود، هستند.» آنچه در عالم طبیعت است، از کجا میآید؟ از عالم عقل؛ ساری میشود در عالم طبیعت. از عالم ملکوت است که ساری و جاری میشود در این عالم. «پس اموری را مشاهده میکند.» این امر کی محقق میشود؟ هنگامی که انتقال به عقل مجرد «در غیر ماده طبیعی پیدا نماید.» وقتی به مرتبه عقل برسد، «اموری را مشاهده میکند که اصول آنچه در صور طبیعت ظاهر شده است، هستند.» که چرا اینگونه در عالم ظاهر میشود؟ مثل قرآن. ما میگوییم: «الف لام میم.» سپس چه میشود؟ سوره بقره میشود. پس اصل سوره چیست؟ «الف لام میم». یا «الف لام را»؛ بعد میبینیم مثلاً سوره [یونس]، پس اصلش آن «الف لام را» است که در این سوره ظهور کرده است.
«پس به علم ذوقی میداند که از کجا این حکم در صور طبیعی ظاهر میشود.»
**شین (شرح):**
«و علت انتقال مجدد به مقام عقل مجرد بعد از شهود امر علی ما هو علیه در برزخ این است.» این است که دوباره به عقل عروج میکند. «که وقتی عقل مجرد شد، با عقول مجرده و ارواح مطهره شریک میشود و بر عالم جبروت و انوار قاهره موجود در آن مطلع میشود. پس در این هنگام امور کلیه و حقایق مجردهای را که اصول آنچه در عالم طبیعت ظاهر میشود، هستند را مشاهده میکند و به علم ذوقی میداند که امور کلیه چگونه تنزل پیدا میکند و جزئی محسوس میشوند.»
«و به علم ذوقی میداند که امور کلیه چگونه تنزل پیدا میکند و جزئی محسوس میشوند.» [همانند آیه] «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر: ۱). نازل میکنیم در شب قدر. «قدر» اندازه میگیرد. آن را مشاهده میکند. چگونه اندازه میگیرد؟
«و به صور طبیعی عنصری مصور میگردند. بدون اینکه روح مجرد وی به این صورت انسانی و مقام حیوانیت تنزل کند.» «و به رجوع وی به مقام اصلی و تحقق به عهد اولی» – یعنی عهد ازل و ازلی – «میداند.» «که ذات الهی از مقام احدیت و واحدیت به مراتب کونی چگونه است و تنزل ذات احدی به مراتب کونی چگونه تنزل کرده است.» که [نتیجهاش] این عالم شده است. «و چگونگی ظهور ذات را در همه مراتب عوالم سفلی و علوی، از شریف و خسیس و بزرگ و کوچک، مشاهده مینماید.» انسان چه مقاماتی دارد که انسانها از آن بیخبرند؟ ااینکه انسان به این مقامات میتواند برسد.
این مقامات برای هرکس به اندازه سعه وجودی خودش، به اندازه سلوک خودش، به اندازه سختکوشی در علم و عمل و انقطاع از عالم طبیعت است. «پس حق را در همه مراتب وجود به شهود حالی مشاهده میکند، نه شهود علمی.»
«حق متجلی در عالم است، ظهور در عالم کرده است.» این یک حرف است. [اما] آن کسی که این را مشاهده و شهود کند، [تفاوت را درک میکند]. بعد چه میشود وقتی به اینجا میرسد؟ حق را مشاهده میکند که متجلی در عالم است. «پس به سعادت عظمی و مرتبه کبری فائز میگردد.» سعادت کبری؛ به بالاترین سعادت نائل میشود.
. «و این مقام در حقیقت عبارت است از تسلیم و طوع (یعنی اشتیاق) و صبر و صمت.» تسلیم میشود در مقابل حق تعالی. طوع و رغبت دارد. صبر میکند و سکوت میکند. «و عقل در اینجا نیز عقل جزئی مجادل است.» آن عقلی که [سالک] رها میکند، عقل جزئی است که فقط فکر میکند هرچه من میبینم، درست است. میگوید: «نه. مشاهداتی هست که جناب عقل نمیتواند به او برسد.» بله، عقل خیلی خوب است، ولی عقل یک سری مشاهداتش درست است؛ درست است ولی محدوده دارد. مشاهداتی هست که فوق عقلاند. جناب حافظ میگوید:
«نهادم عقل را ره توشه از می ز شهر هستیاش کردم روانه.» «رهتوشه» آن غذایی است که برای طول راه میدهند. «می» نیز شراب است. شراب عقل را چه کار میکند؟ زائل میکند. میگوید: «رهتوشه دادم به عقل، چه دادم؟ میدادم به او.» «بعد ز شهر هستیاش کردم روانه.» یعنی گفتم: «از اینجا بگذار برود.» هم رفت، هم مست شد، هم دیگر نمیتواند برگردد؛ مست شود و راه برگشت را پیدا نکند. که منظور کدام عقل است؟ عقل جزئی است.
«و این مقام اعتلای انسانی است و نه سیر قهقرایی. پس بفهم!» «و مطالبی که در عین چهلم یاد شد، در مناسبت بین مدرکات [امور درکشده] و نفس و بین نفس و غیب الهی را نیز به یاد آور؛» «شاید آنها در اعتلای به این مقصود نهایی سود بخشند. و خدای سبحانه ولیّ توفیق است.» که انسان با مدرکات خودش چه میشود؟ متحد میشود. و بعد حق را شهود میکند. با شهود خودش متحد میشود؛ به همان مقدار که شهود میکند، به همان مقدار در حق فانی میشود و به همان مقدار الهی میشود.
«و مقام مناسب، بیان اقسام موت ارادی اختیاری است که سلوک إلیالله تعالی شأنه را شامل است.» بحث ما در مورد چه است؟ موت ارادی است. موت ارادی هم مثل بقیه مقامات، اینگونه نیست که یکدفعه [فرد] به موت ارادی برسد؛ ذره ذره، پله پله، همینگونه پیش میرود. پا میگذارد روی نفسش. همه این [سلوک] بر چه چیزی است؟ با همین مبارزه با نفس است. پا میگذارد روی نفسش تا نفسش را چقدر لگدمال کند…
«پس بدان که موت اختیاری که برای سالکان متوجه به حق سبحانه قبل از وقوع مرگ طبیعی حاصل میشود، بر چهار قسم است: یک: موت احمر (مرگ سرخ). دو: موت ابیض (مرگ سفید). سه: موت اخضر (مرگ سبز). چهار: موت اسود (مرگ سیاه).»
ملا هادی سبزواری در شرح بند چهلویکم شرح اسماء الحسنی، در بیان «یا مَنْ أَمَاتَ وَ أَحْیَا» (ای کسی که میمیرانی و زنده میکنی)، چنین تحریر کرده است؛ اینگونه بحث کرده است: «مردن به مرگ طبیعی بهواسطه خرابی بدن و دمیدن صور فزع و نفخه صعق است. و با آن به حیات طبیعی نفس و یا عقلی و یا لاهوتی زنده میگردد.» انسان با خرابی این بدن میمیرد و بعد به حیات طبیعی نفسی در عالم برزخ، یا بستگی به مقام لاهوتیاش، زنده میشود؛ یعنی حیات اخروی پیدا میکند. «و نیز مردن به مرگ اختیاری است؛ که قمع هوای نفس (ریشهکنکردن آن)، میراندن آن و کندن شهوات آن میباشد.» یعنی شهوات نفس را بکنی.
«چنانکه در حدیثی فرمودهاند: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید).» آقا! بالاترین شهوت برای انسان چه است؟ در بین شهوات، بالاترین شهوت برای انسان چه است؟ ازدواج. پس خیلی باید مراقب باشیم در این زمانه؛ در این زمانه که وسیله گناه زیاد شده است،.» «شهوت حرام را قلع کنی.» به قول آقا جان (علامه حسن زاده آملی) میفرمودند: «وقتی پای گناه پیش آمد، بگویید: ما نیستیم.»
«وَ حَاسِبُوا أَنفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا.» (حساب بکشید از خودتان پیش از آنکه از شما حساب بکشند.) یک روزی از ما حساب میکشند؛ دیگر پناه بر خدا! پیش از آن از خودت حساب بکش. [اینگونه] میگویند: «آقا این خودش حساب کشیده از خودش.»
شب بنشین؛ در نظر بگیر استادت پیش رویت نشسته است. توضیح بده امروز چه کارهایی کردی، و چه حرفهایی زدی. کجاها رفتی؟و و و……»
و امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: «مرگ همان توبه است.» خدای تعالی فرمود: «فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ» (بقره: ۵۴). «توبه کنید به سوی پروردگارتان و بکشید نفسهای خویش را.» پس هرکس توبه کند، نفس خود را کشته و آن را به حیات ذاتی قدسی که مرگی در پی آن نمیآید، زنده کرده است. چنان که افلاطونِ الهی فرمود: «مُتْ بِالإِرَادَةِ.» (به اراده بمیر تا به طبیعت زنده شوی.) .
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی