بسم الله الرحمن الرحیم.
سه شنبه۱۴۰۴/۷/۱۵، درس عیون، جلددوم، جلسه، ۳۹۷
موضوع: شرح عین۶۱، علم و عمل جوهرند
صحبت از تمثلات است. گاهی اوقات در تمثلات، انسان کسی را به صورت حیوانی میبیند. چرا به صورت آن حیوان دیده میشود؟ به دلیل ملکهای که در جان آن شخص نقش بسته است. تمثل آن ملکه به این صورت است که فرد به شکل خوک یا پلنگ دیده میشود. یا خود حضرت آقا فرموده بودند که بسیاری از انسانها به صورت گنجشک یا شبپره (حشرات) دیده میشوند؛ نفوسشان ضعیف است و نه علمی دارند و نه عملی. باطنشان به این صورت است. میفرمودند: «به خاطر چیست؟ به خاطر همان ملکه است.»
این نکتهای که حضرت آقا میفرمودند، مهم است. سخن ما این است که این نوع از کشف در اشخاص، مطابق با ملکات پوشیده در آنهاست. این مطلبی صریح و حکم گویایی است که در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است.
مفاد حدیث این است: «إِنَّهُ کَانَ قَائِدًا مَعَ أَصْحَابِهِ فِی الْمَسْجِدِ.» رسول خدا (ص) با اصحاب در مسجد نشسته بودند که ناگهان صدای سقوط هولناکی شنیدند. چنین صدایی بیشتر به گوش میآمد. پس از شنیدن آن صدا در هراس و وحشت شدند. آن حضرت پرسیدند: «آیا میدانید این صدا از چیست؟» گفتند: «خدا و رسولش بهتر میدانند.» فرمودند: «سنگی هفتاد سال از بالای جهنم افکنده شده و اکنون به قعر آن رسیده است. این صدا متعلق به آن سنگ است و از سقوط آن پدید آمد.» هنوز کلمات آن حضرت به پایان نرسیده بود که صدای فغان و فریاد بر مرگ منافقی از منافقان مدینه بلند شد. مردم داد میزدند که «فلانی مرد!» عمر وی نیز هفتاد سال بود. رسول خدا (ص) فرمودند: «الله اکبر.» صحابه دریافتند که این سنگ همان منافق بود؛ همان سنگی که رسول خدا فرموده بود هفتاد سال در راه بوده و اکنون به قعر جهنم رسیده، همین منافق هفتاد ساله بود. او از زمانی که خدا او را خلق کرده بود، به سوی جهنم فرو میرفت و هنگام مردن در قعر جهنم قرار گرفت. خدای تعالی فرمود: «إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِی الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.» یعنی: «منافقان در پستترین درکات جهنماند.» «درجه» برای بهشت و «درکه» برای جهنم به کار میرود.
//از این حدیث شریف معلوم میشود که جهنم، باطن دنیاست. همانطور که گفته شده: «حب الدنیا رأس کل خطیئه»، یعنی ریشه و سرچشمه تمام خطاها، محبت دنیاست. دنیا فقط پول نیست؛ شامل پول، پست، مقام، شهرت و گستره وسیعی از تعلقات است. هرچه انسان در دنیا بیشتر فرو برود، در جهنم نیز بیشتر فرو میرود.
//و در مباحث قبلی بیان شد که مراد از «ورود بر آتش» در این فرمایش خدای متعال (سوره مریم، آیه ۷۱): «وَ إِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَىٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَّقْضِیًّا» (که ترجمه آن این است: «هیچ یک از شما نیستید مگر اینکه وارد دوزخ میشوید و این حتم و قضای پروردگار شماست»)، مراد ورود بر دنیاست؛ یعنی ورود به دنیا. به همین دلیل، بلافاصله پس از آن آیه میفرماید: «ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوا وَّ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا» (یعنی: «سپس کسانی را که تقوا پیشه میکنند، نجات میدهیم و ظالمان را در آن رها میکنیم»). در کجا؟ یعنی در جهنم. پس مراد از جهنم، همین دنیاست که باطنش (در آخرت) جهنم میشود.
//وقتی از آن حضرت درباره شمول آیه «وَ إِن مِّنکُمْ» (که میفرماید: «هیچ یک از شما نیستید مگر اینکه وارد میشوید») نسبت به ایشان میپرسند که «آیا شما هم وارد میشوید؟» فرمودند: «جُزْنَاهَا وَ هِیَ خَامِدَه.» یعنی: «ما از آن در حال خاموشی عبور کردیم.» در واقع، جهنم برای عدهای خاموش است.
~روایت داریم که عدهای مثل باد، عدهای مثل سوارکارِ با سرعت، عدهای با حالت دویدن، عدهای با حالت راه رفتن، و عدهای نیز سینهخیز از روی جهنم عبور میکنند؛ و برخی نیز در آن سرنگون میشوند. این تفاوت در سرعت عبور، نشاندهنده میزان جدایی و قطع تعلق از دنیاست. یعنی چنگالهای دنیا در ما فرو نرفته و در دامش نیفتادیم.
~ سالکان الی الله با هم متفاوتاند. سالکی هست که دنیا در او فرو نرفته است؛ ازاینرو با اندک علم و عمل از دنیا جدا میشود. سالک دیگری هست که باید بسیار تلاش کند. نفوس با هم متفاوتاند.
~افتادن آن منافق در جهنم نیز به این معناست که حالات او به ملکات رذیله تبدیل شده بود و رسیدن به قعر جهنم، نشاندهنده استقرار و تمکن این ملکات در وجود اوست. اکنون آن ملکات در جهنم و در قعر آن بر او حکمرانی میکنند.
و علم صحابه به آن واقعه هولناک و شگفتآور، به دلیل تصرف رسول خدا (ص) در گوشهای آنان بود. به این دلیل که در کنار رسول خدا (ص) بودند، این مکاشفات برایشان رخ میداد؛ به گونهای که تمثل ملکات آن منافق را به صورت صدای هولناک شنیدند.
//و بنده (امیدوار به رحمت پروردگارش) بارها شبیه این تمثلات را تجربه کرده است. خود بنده هم بارها اینگونه تمثلات را از افراد دیدهام؛ از جمله اینکه مردی را به صورت کفتار دیدم و معلوم شد که وی رباخوار است. علاوه بر این، بسیاری از سالکان الی الله را دیده است که نظیر این کشف از احوال و ملکات اشخاص، به صورتهای خوش یا زشت (چون برخی خوبان، صورتهایشان بسیار زیباست) بر اساس آن ملکات، برایشان پدیدار شده است. سالکانی بودهاند که باطن افراد را میدیدند؛ برخی از این سالکان اساتید بنده و برخی دیگر شاگردانم بودند. حکایاتی دارم که اساتیدم افرادی را به صورتهای گوناگون دیده و شاگردانم نیز باطن افراد را مشاهده میکردند.
//یک بار بنده شخصی را دیدم که سیاه شده و کج دارش زده بودند. هنگامی که به روایات مراجعه کردم، دریافتم که کسی که نزول (ربا) و حرام بخورد، به این صورت دیده میشود.
// شیخ اکبر ابن عربی در اوائل باب هفتاد و سوم «فتوحات مکیه»، این قبیل کشف مربوط به اشخاص بر اساس صور ملکاتشان را بیان کرده است. وی از قول برخی رجبیون نقل میکند که آنها روافض (شیعیان) را به صورت خوک دیدهاند.
اکنون حضرت آقا در مورد این مطلب توضیح میدهند، اما پیش از آن، نکتهای را یادآور شوم. جناب ابن عربی در همان بابی که حضرت آقا اشاره کردند، میگوید: «من پیرمرد سبزیفروشی را دیدم که از رجبیون بود و در ماه رجب حالات خاصی داشت. از او پرسیدم: آیا در غیر رجب هم چیزی از آن حالات برایت باقی میماند؟» او پاسخ داد: «من با خدای خودم عهد کردهام که روافض را به صورت خوک و خنزیر به من نشان دهد؛ لذا من روافض را به صورت خوک و خنزیر میبینم.» رافضی به معنای کسی است که از دین خارج شده باشد. پس او ملکات نفسانی آنها را نمیدید؛ بلکه خودش با خدا عهد کرده بود که آنها را اینگونه ببیند. این نکته مهمی است که میگوید «من با خدا عهد کردم.» حضرت آقا میفرمایند: «این روافضِ شیعهمذهب، به رسم و نام شیعه بودند، نه به حق و حقیقت.» یعنی اینها افرادی خلافکار بودند که تنها مدعی شیعه بودن داشتند. زیرا ابن عربی در کتب خود، هرگز از شیعیان به عنوان «رافضی» نام نمیبرد و در «فتوحات» و سایر آثارش، هنگام اشاره به شیعه، واژه «امامیه» را به کار میبرد، نه «رافضی». چون «رافضی» به معنای کسی است که از دین خارج شده است. پس آنجا (در حکایت ابن عربی)، چه کسانی روافض بودند؟ حتی در نسخههای اصلی خود «فتوحات» نیز تنها واژه «رافضی» آمده است و «رافضی شیعه» ذکر نشده؛ چون رافضی به معنای کسی است که از دین خارج شده باشد. البته در بعضی از نسخهها عبارت «الروافض من الشیعه» آمده است.
//حضرت آقا میفرمودند: «زیرا شیعه حقیقی، مسلمان راستین است و مسلمان حقیقی، شیعه است؛ یعنی پیرو علی بن ابیطالب (ع) باشد. چگونه چنین نباشد، در حالی که شیعه کسی است که از امیرالمؤمنین علی (ع) که امام و وصی است، پیروی میکند؟»
//فخرالدین رازی در تفسیر کبیر خود به نام «مفاتیح الغیب»، در مسئله جهر (بلند خواندن) بسم الله الرحمن الرحیم، انصاف به خرج داده است. میدانید که ما شیعیان در نمازهایمان، حتی در نمازهای ظهر و عصر که باید اخفات (آهسته) خوانده شود، «بسم الله» را بلند میگوییم. فخر رازی در آنجا میگوید: «این دلالت میکند که همه متفقالقولاند که علی (ع) «بسم الله الرحمن الرحیم» را به جهر میخوانده و در جهر به تسمیه مبالغه میکرده است.» (یعنی در بلند گفتن آن اصرار داشته است). و هنگامی که حکومت به بنیامیه (لعنت خدا بر آنان باد) رسید، در منع از جهر مبالغه کردند و گفتند: «اصلاً «بسم الله» نگویید، یا آن را بسیار آهسته بگویید!» این کار را برای ابطال آثار علی (ع) انجام میدادند. اینها را فخر رازی میگوید که ظاهراً از اهل سنت است. او میگوید: «میخواستند آثار علی (ع)، وصی پیامبر، را از بین ببرند.» فخر رازی ادامه میدهد: «آن کس که علی (ع) را امام دین خویش گرفت، در دین و نفس خود به «العروه الوثقی» (رشته محکم الهی) چنگ زده است.» بنده میافزایم: فخر رازی که یک محقق بزرگ اهل سنت است، میگوید: «هر کس به دامن علی (ع) چنگ زد، به عروه الوثقی چنگ زده است.»
//بر شما پوشیده نیست که بسیاری از مسلمانان، اعم از شیعه و سنی، با اینکه به ظاهر مسلماناند، خدا را با ارتکاب گناهان گوناگون معصیت میکنند. افراد گناهکاری که ملکات بدی چون حسادت، دزدی، بخل و… دارند، چه شیعه باشند و چه سنی، در میان ما وجود دارند. خدای متعال فرموده است: «و ما یؤمن اکثرهم بالله إلا و هم مشرکون.» یعنی: «بیشتر آنها به خدا ایمان نمیآورند مگر آنکه در همان حال مشرکند.» و انسان مکاشف (صاحب کشف) آنها را بر صورت ملکات نفسانیشان مشاهده میکند. پس بفهمید: این کشف مربوط به ملکات افراد است. حضرت آقا میفرمایند: «اینطور نیست که صرفاً به خاطر روافضی بودن، کسی به صورت خوک دیده شود؛ بلکه آن ملکه باید در وجودش باشد. فرد مکاشف، یک آدم خوب سنی را به صورت خوک و خنزیر نمیبیند، حتی اگر سنی باشد و اعتقادش را از نظر ما باطل بدانیم.» بعد بسیاری به ابن عربی تهمت میزنند که او میگوید شیعیان به صورت خوک دیده میشوند! در حالی که خود ابن عربی نقل میکند که آن پیرمرد سبزیفروش گفت: «من با خدا عهد کردم که روافض را به صورت خوک و خنزیر به من نشان دهد.» پس از نقل کشف مذکور از برخی رجبیون، ابن عربی سخنانی حکایت میکند که ظاهر آنها با مشرب صاحب «فتوحات» تناسب ندارد؛ مگر اینکه به وجه یادشده (یعنی اینکه اینها افراد بدی بودهاند) تفسیر شود. علت اینکه گفتیم با مشرب وی (ابن عربی) تناسب ندارد این است که خود او در باب ششم فتوحات، در بحث «حُبا» تصریح کرده است که نزدیکترین مردم به پیامبر اکرم (ص)، علی بن ابیطالب (ع) است که امام عالم و سرّ همه انبیاست.
عجب! ابن عربی میگوید نزدیکترین فرد به رسول خدا (ص)، علی بن ابیطالب (ع) است. پس ابوبکر و عمر و عثمان چه میشوند؟ میدانید که اهل سنت بالاترین شخص را بعد از رسول خدا (ص) ابوبکر، سپس عمر و سپس عثمان میدانند. پس اینجا که او میگوید نزدیکترین شخص به رسول خدا (ص)، علی بن ابیطالب (ع) است، این مطلب را نیز اضافه میکند: «لَأَنَّهُ إِمَامُ الْعَالَمِ وَ سِرُّ الْأَنْبِیَاءِ.» یعنی: «او امام همه عالم و سرّ همه انبیاست.» پس این سخن او با اعتقاد به سنی بودن ابن عربی سازگار نیست.
شخصی نقل میکند که ابن عربی را در خواب دیدم و به او گفتم: «آقا، برخی چیزهایی که شما در کتابهایتان نوشتهاید، دلالت بر سنی بودن شما دارد.» او گفت: «بگو ببینم، اگر تو در خانهای پر از حیوانات وحشی باشی، چکار میکنی؟» گفتم: «گوشهای بیسروصدا میایستم.» او پاسخ داد: «من هم سعی کردم همینطور باشم.» در جامعهای که ابن عربی میگوید: «من حدیثی را از جوامع روایی اهل سنت خواندم که ابن عباس از پیامبر خدا (ص) نقل میکند که گاهی اوقات در شهر (نه در سفر) نمازهایش را جمع میخواند؛ مانند ما شیعیان که نمازهایمان را جمع میخوانیم. زیرا اهل سنت معتقدند فقط در سفر میتوان نمازها را جمع خواند. من تنها گفتم چنین روایتی وجود دارد.» ابن عربی میگوید: «با اینکه فتوا ندادم و فقط گفتم حدیثش هست، فتنهای به پا شد که مجبور شدم بگویم: هر کس نماز را جمع بخواند، به کفر و الحاد گراییده است.» چنین شرایط سختی وجود دارد. کسانی که با این محیطها آشنا هستند، میدانند که در میان آنها سخن گفتن و ثابتقدم ماندن آسان نیست.
//، اینجا ابن عربی میگوید علی (ع) امام همه عالم و سرّ انبیاست. و باب سیصد و شصت و ششم «فتوحات» را به احوال امام منتظر قائم آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) اختصاص داده است.
//و عبارت وی در نسخه اصلی «فتوحات» -چنانکه عبدالوهاب شعرانی، متوفی به سال ۹۷۳ هجری، در مجلد دوم «الیواقیت و الجواهر» تنصیص کرده است- چنین است: (این عبارت در «فتوحات» اصلی حذف شده، ولی عبدالوهاب شعرانی در کتاب خود آن را از قول ابن عربی نقل میکند که اینجا میخوانیم):
ابن عربی میگوید: «بدانید که به ناچار باید مهدی (ع) خروج نماید، لیکن خروج نمیکند مگر اینکه زمین از جور و ستم پر شود تا وی آن را به قسط و عدالت پر نماید. و اگر از دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد، خدای تعالی آن روز را طولانی کند تا این خلیفه درآید. او از عترت رسول خدا (ص) و از فرزندان فاطمه (رضی الله عنها) میباشد..»
//اهل سنت بسیاری حضرت مهدی (ع) را قبول دارند، اما میگویند: «ما قبول نداریم که ایشان فرزند امام حسن عسکری (ع) و از اولاد مشخصی باشد.» در حالی که ابن عربی یکییکی ائمه را با لفظ «امام» نام میبرد.
ابن عربی ادامه میدهد: «اسم مهدی مطابق اسم رسول خدا (ص) است و در خلقت نیز شبیه اوست، اما در اخلاق یک درجه پایینتر از اوست؛ چرا که خداوند در مورد رسول خدا (ص) فرمود: «إِنَّکَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِیمٍ.»» این نشان میدهد که نظر ابن عربی درباره اهل بیت (ع) چیست و آیا چنین کسی میتواند سخنی بر ضد ایشان گفته باشد؟ همچنین در کتاب «الدر المکنون و الجوهر المصون» در علم حروف فرمود: «حضرت امام علی (ع) علم حروف را از آقای ما رسول خدا (ص) به ارث برد.» سپس ادامه میدهد: «امام حسین (ع) علم حروف را از پدرش به ارث برد. آنگاه زین العابدین (ع) از او به ارث برد. سپس امام محمد باقر (ع) و پس از ایشان امام جعفر صادق (ع) از او به ارث بردند.»
و امام صادق (ع) کسی است که در اعماق علم حروف غواصی کرده، دُرَر آن را از صدفهای اسرارش استخراج نموده، گرههای رموزش را باز کرده و طلسمهای گنج آن را گشوده است. او «خافیه» را در علم جفر و علم حروف تصنیف کرده است. و به اسرار غامض و علوم حقیقی سخن میگفت، در حالی که پسری هفت ساله بود. این اعتقاد ابن عربی در مورد امامان شیعه است.
//ابن عربی فرمود: «دانش ما (که در متن اصلی به اشتباه «دانستن» ترجمه شده بود) غابر مذبور و کتاب مسطور، در رَقّ منشور و قذفهایی در دل و مفاتیح غیوب و کوبشهایی در گوش است؛ بدون اینکه طبایع از آن نفرت داشته باشند.»
این عبارت به چه معناست؟ «علم ما غابر مذبور.» کلمه «غابر» از افعالی است که معانی متضاد دارد؛ هم به معنای «باقیمانده» است و هم «گذشته». مثلاً آیه قرآن میفرماید: «اِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ» (در مورد همسر حضرت لوط (ع))؛ یعنی: «مگر همسر او که از باقیماندگان بود.» (غابر یعنی باقیماندگان که برای عذاب در شهر ماندند، چون بقیه با حضرت لوط (ع) و دخترانش خارج شدند. این نکته را داشته باشید که در آیه «کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِین» و در مورد حضرت مریم (س) «کَانَتْ مِنَ الْقَانِتِین» -که «کانت» برای مؤنث و «قانتین» جمع مذکر است- و نیز در مورد زن حضرت لوط (ع) که «کانت من الغابرین» آمده، هر دو زن در سوره تحریم ذکر شدهاند.) پس «غابر» هم به معنای باقیمانده است و هم به معنای گذشته. بنابراین، «علم ما غابر» میتواند به معنای «علم ما باقیمانده» یا «علم ما گذشته» باشد. «مذبور» یعنی در «زُبُر» (صحیفهها) ثبت شده است. «کتاب مسطور در رَقّ منشور» یعنی کتابی نوشته شده بر پردهای گشوده؛ یعنی علوم به صورت پردهای در مقابل ما باز میشود. این «غابر مذبور» چیست؟ یعنی در دل ما نوشته شده است. همانطور که آیه قرآن میفرماید: «فی زبر الاولین» و «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإِیمَانَ»؛ خدا در قلب مینویسد. پس اینها در قلوب ما نوشته شده است. از طرف دیگر، «کتاب مسطور در رَقّ منشور» نیز هست؛ یعنی به صورت پردهای در مقابل ما گشوده میشود. این همان علم «غابر مذبور» است. «و قذفهایی در دل»؛ یعنی حقایقی ناگهان به قلبمان نزول میکند. «و مفاتیح غیوب» یعنی کلیدهای گشاینده غیب. «و کوبشهایی در گوش»؛ یعنی در گوشمان نواخته میشود و اطلاعاتی به ما خوانده میشود. گاهی انسان صوتی را میشنود که مثلاً میگوید: «فلان کار را نکن، این کار را بکن، این مطلب اینگونه است.» اینها برای کسانی است که علوم را به صورت صدا دریافت میکنند. گاهی نیز به قلب میافتد.
نکتهای را یادآور شوم که این مکاشفات، دست هر کسی نیست. هر کس گفت: «فلان الهام به من شد» یا «به دلم افتاد»، نباید فوراً باور کنید. فرد باید یک عمر راه برود و زحمت بکشد تا از عالم غیب چیزی دریافت کند. گمان نکنید هر کسی همینطور از راه رسید و گفت «به من اینگونه شد» یا «اینگونه گفتند»، باید به سرعت باور کنید. دریافت قلبی مستلزم یک عمر سلوک است.
//ابن عربی کتاب «شق الجیب» را درباره «بقیة الله» و «تتمه نبوت مهدی موعود (ع)» تصنیف کرد. در «الدر المکنون» نیز چند مورد را به کتاب «شق الجیب» ارجاع میدهد و در آن کتاب، به نظم و نثر، تصریحاتی درباره غیبت و ظهور مهدی (ع) دارد که نقل آنها موجب خروج از موضوع این بحث میشود.
میدانید که تشیع ارکانی دارد. تشیع تنها این نیست که کسی بگوید «من شیعه هستم»؛ بلکه به اعتقادات است. یکی از اعتقادات شیعه این است که امیرالمؤمنین (ع) را وصی پیامبر (ص) بدانی. یکی دیگر از ارکان تشیع این است که امام زمان (عج) را حیّ و زنده بدانی و او را فرزند امام حسن عسکری (ع) بشناسی. ابن عربی همه اینها را در کتابهایش آورده است. یعنی ابن عربی شیعهای است که با استفاده از احادیث اهل سنت، اظهار تشیع میکند؛ تمام مبانی شیعه را با احادیث اهل سنت از کتابهای خودشان یا با مبانی کشف و شهود خود، اثبات میکند.
و در آخر باب بیست و چهارم «فتوحات مکیه» فرمود: «ولایت محمدی ویژهای که به این شریعت (شریعت نازلشده بر محمد (ص)) تعلق دارد، ختمی خاص است و آن مهدی (ع) میباشد.»
//منظور این است که پیامبر اکرم (ص) ولایتی عام دارد که همه انبیا را شامل میشود. اما دین و ولایت خاصه محمدیه که ایشان آورده، ختمی (خاتمی) دارد که نامش مهدی (ع) است. ابن عربی ادامه میدهد: «و او (مهدی) در رتبهای پایینتر از عیسی (ع) میباشد؛ زیرا عیسی رسول است و مهدی رتبه رسالت ندارد.»
//ابن عربی میگوید: «و آن حضرت در زمان ما متولد شده است؛ یعنی اکنون هست و اینطور نیست که بعداً به دنیا بیاید. (برخلاف عقیده برخی از اهل سنت که قائلاند مهدی وجود دارد اما هنوز متولد نشده است،.)
//ابن عربی ادامه میدهد: «ولیّ پس از او (مهدی (ع))، جز به او باز نمیگردد.» یعنی هر ولیّی که پس از او بیاید، تابع مهدی (ع) است و به او بازمیگردد. چنانکه پیامبری بعد از محمد (ص) نیست، مگر اینکه به آن حضرت بازمیگردد؛ مانند عیسی (ع) به هنگام نزول.
پس نسبت هر ولیّی بعد از این ختم تا روز قیامت، نسبت به هر پیامبر دیگری در نبوت (که بعد از محمد (ص) میآید) است. یعنی همانگونه که انبیا پس از پیامبر اکرم (ص) مانند عیسی (ع)، الیاس و خضر، تابع او هستند، ولایت پس از مهدی (ع) نیز باید «فی هذه الامه» باشد.
ابن عربی میگوید: «امام زمان (عج) را هم دیدم.» (بنده میگویم:) بسیاری از کسانی که به ابن عربی ناسزا میگویند، حتی بوی امام زمان (عج) را هم نشنیدهاند. آنها فقط ادعا میکنند، در حالی که حضرت حجت (عج) کسانی را که حتی ذرهای شبیه به ابن عربی باشند، قبول دارد.
الحمدلله علی الولایه
والسلام علی من اتبع الهدی
دانلود فایل صوتی