→

1404-8-6 شرح عیون عین 63 جلسه 401

⌂

1404-8-6 شرح عیون عین 63 جلسه 401

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.

سه شنبه، ۱۴۰۴/۸/۶درس عیون، جلددوم، جلسه(۴٠۱)

.موضوع:عین(۶۳): تجسم اعمال

کلمهٔ «تجسم» به معنای جسم گرفتن یا به صورت جسم درآمدن است؛ یعنی پدیده‌ای که جسمیت یابد.

//، بحث از تجسم اعمال است؛ اینکه اعمال به صورت جسم درمی‌آیند.

//اعمال، عرض هستند. کارهایی که ما انجام می‌دهیم، عرض و از بین‌رونده‌اند. یعنی هر کاری که امروز انجام داده‌اید، اکنون کجاست؟ آن اعمال اعراض‌اند؛ از بین رفته‌اند. ولی آیا واقعاً از بین رفته‌اند؟ خیر

// اثبات می‌کنیم که اعمال از بین نمی‌روند.

//چگونه از بین نمی‌روند؟ ا باید به صورت فلسفی استدلال کنیم، نه اینکه صرفاً نظر بدهیم.

//شما می‌گویید اعمال از بین نمی‌روند؟ و پس از آن، چگونه این اعمال تجسم پیدا می‌کنند؟ این همان بحث جزا، یا بحث جزا در فلسفه است.

// ما یک سری مباحثی در شریعت داریم که قرآن، پیامبر اکرم (ص) و امامان اهل بیت (ع) فرموده‌اند. آن‌ها را می‌پذیریم. ولی گاهی اوقات می‌خواهیم با زبان فلسفه حرف بزنیم؛ یعنی با استدلال «دو دو تا چهار تا»، به طوری که حتی یک کافر هم اگر این استدلال را بشنود، آن را بپذیرد.

//بحث تجسم اعمال، بحث جزا، بحث تجرد نفس، بحث بقای نفس و بحث اثبات معاد است؛ یعنی اینکه معادی هست و ما زندگی پس از مرگ داریم. آنجا اثبات می‌شود، چون نفس ما باقی است و…

خب، حال اینکه شما بابت کاری که انجام می‌دهید، جزا داده می‌شوید، این را باید اثبات کنید. اثبات آن همین بحث تجسم اعمال می‌شود که اکنون باید بخوانیم و ببینیم چه می‌فرمایند.

تجسم به معنای دهری آن است. [ایشان] می‌فرمودند این تجسمی که در روایات و کلام بزرگان آمده است، به معنای جسم عنصری نیست؛ چون جسم عنصری مادی است. تجسم از جسم است، به معنای دهری آن،

//، تجسم به معنای دهری آن است. منظور جسم عنصری و مادی نیست، بلکه منظور جسم دهری است؛ جسمی که به عالم دهر (فوق زمان) تعلق دارد. دهر چه بود؟ بحث دهر، زمان و دهر و سرمد. این‌ها صوری هستند، یا جسمی که فوق زمان است. می‌توانیم از آن با عنوان اجسام ملکوتی یا اجسام دهری یاد کنیم.

//از تجسم اعمال، با واژه‌های «تمثل اعمال»، «تجسد اعمال» و «تجسم اعراض» نیز تعبیر می‌کنند. این اصطلاحات در کتاب‌های فلسفی آمده است. تمثل یعنی چه؟ همان صورت مثالی پیدا کردن. این بحث را در قوس نزول داشتیم؛ در تعبیر خواب. گفتیم معانی وقتی به عالم مثال می‌رسند، صورت می‌گیرند؟

//علم به صورت شیر درمی‌آید، برکت به صورت گندم درمی‌آید. معانی به عالم مثال می‌روند و صورت می‌گیرند. از این طرف، افعال و اعمال ما نیز وقتی به عالم مثال می‌رسند، آنجا صورت می‌گیرند؛ یعنی صورت‌سازی می‌شود.

چون عالم مثال، عالمی بسیار عجیب و وسیع‌ترین عالم است. از یک طرف، عالم عقول را صورت می‌دهد که فوق خود اوست؛ از طرف دیگر، اعمال در عالم دنیا را صورت می‌دهد.

اکنون به توضیح بحث می‌پردازیم.

//در قرآن، داستان‌هایی که ذکر می‌شود، گاهی با حروف مقطعه بیان می‌شوند و آغازشان با این حروف است. یا گاهی با اسامی‌ای نظیر «و هو السمیع البصیر» شروع می‌شوند؛ مثلاً در داستان حضرت یوسف (ع) با حروف مقطعه آغاز می‌شود.

این‌ها به وجهی، همان حقیقت آن داستان در عالم ملکوت می‌شود؛ حقیقت مجمل و اجمالی آن در عالم ملکوت دهر. چون اعمال ما وقتی به آنجا می‌روند، صورتی به خود می‌گیرند. صورت‌ها مختلف‌اند؛ صورت‌های دهری متفاوت و مختلف‌اند.

//خود عالم دهر نیز مراتب دارد. ملکوت اعلی و ملکوت اسفل داریم. خود ملکوت هم مراتبی دارد. در مرتبه‌ای از ملکوت، مثلاً اسمای الهی می‌شود؛ در مرتبهٔ دیگر آن، صورت‌هایی که نزدیک به عالم طبیعت هستند.

مولانا، مثلاً در بعضی از اشعار مثنوی می‌گوید: «آن ذکرهایی که تو می‌گویی، این‌ها در ملکوت به صورت پرنده‌هایی بسیار زیبا و خوش‌الحان می‌شوند که از دهان تو خارج می‌گردند. و بعداً، وقتی وارد برزخ خود می‌شوی، وارد جنات می‌شوی، می‌بینی چه پرنده‌هایی در این باغ‌ها پرواز و نغمه‌خوانی می‌کنند.» و همین‌طور صورت‌های دیگر؛ فقط پرنده نیستند. صورت‌های متفاوتی که به خود می‌گیرند.

// پس اعمال تمثل پیدا می‌کنند یا تجسم می‌یابند و جسم می‌گیرند. در این زمینه روایات فراوانی داریم.

اما چرا از «تجسم اعراض» تعبیر می‌کنند؟ چون اعمال ما چه هستند؟ اعراض‌اند. آنجا آن حقیقت عرضی (که خود حقیقت دارد) جسم پیدا می‌کند؛ جسمی که دهری و متناسب با آن عالم است.

//مثلاً [مولانا] می‌گوید:

«ای دریده‌پوستین یوسفان،

گرگ برخیزی از این خواب گران.

[ای که افتادی به جان اولیای خدا، به غیبت و تهمت و دروغ و این‌ها!]

گشته گرگان یکسره خوهای تو،

می‌درانند از غضب اعضای تو.»

خوهای تو به صورت گرگ درمی‌آیند که خودت را پاره می‌کنند. این تجسم چیست؟ عمل توست. آن گرگ، جسمی است که عمل تو به آن صورت درآمده است.

//خداوند تو را عذاب نمی‌کند؛ بلکه خودت، این بلا را بر سر خودت آورده‌ای. چقدر هم پیامبران و اولیا فرستاده و فرموده: «غیبت نکن، تهمت نزن،ووو…» تو این کارها را با خودت کرده‌ای و حالا می‌بینی [و می‌گویی]: «ای دل غافل، که چه کردم با خودم!»

//، زیرا اگرچه اعمال ما به حسب صور عنصری، اعراض هستند و از بین می‌روند، لیکن ملکات حاصل از آن در صقع نفس (باطن نفس) به طریق قیام فعل به فاعل، بدان قائم‌اند.

ملکات حاصل از آن اعمال؛ یعنی عملی که انجام می‌دهیم، ملکه‌ای در نفس شما حاصل می‌کند. مثال: شما دوچرخه‌سواری بلدید؟ بله. اولش بلد بودید؟ خیر. پیوسته زمین می‌خوردید و فرمان را این‌گونه [با مشکل] کنترل می‌کردید. چرا؟ پاسخ می‌دهید: «یاد گرفتم.» یاد گرفتم یعنی چه؟ «تکرار کردم.» تکرار کردید، یاد گرفتید، چه شد؟ چیزی در نفس شما حاصل شد که اکنون حتی دست‌هایتان را رها می‌کنید و دوچرخه را پا می‌زنید و می‌روید. (چیزی که اول نمی‌شد!) بله، ملکات حاصل از آن، متجسم می‌شوند. این ملکات حاصل از آن، متجسم در صقع نفس شماست.

//، بعد تکرار کردید، چه شد؟ چیزی در نفس شما حاصل شد. به آن ملکه می‌گوییم. پس هر کاری که ما می‌کنیم، چیزی در نفس ما به وجود می‌آورد؛ هر حرفی که می‌زنیم، چیزی در نفس ما به وجود می‌آورد.

// به یاد داشته باشید که نفس ما شوخی و جدی را خیلی فرق نمی‌گذارد.

ممکن است بگویید «آقا، شوخی گفتم.» اما نفس نمی‌گوید «شما شوخی گفتید؛ شوخی یعنی چه؟ یعنی دروغ گفتید؟» نفس خیلی شوخی را نمی‌فهمد. لذا اثرش را در نفس می‌گذارد. پس پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «من شوخی می‌کنم، ولی جز حق نمی‌گویم.» حق بگو، ولی بخند؛ یعنی دروغ نگو. چون هر کاری و هر فعلی، ملکه‌ای در نفس شما ایجاد می‌کند.

//حتی چیزهایی که می‌بینید و می‌شنوید، این‌ها در نفس شما ملکاتی ایجاد می‌کند؛ چرا می‌گوییم فیلم‌های مستهجن نگاه نکنید؟ چون این صور در نفس شما ملکاتی ایجاد می‌کند؛ مثل ماری که در وجودتان تخم می‌گذارد. به آرامی، بدون اینکه خودتان بفهمید، گاهی اوقات این‌ها سر برمی‌آورند.

//لیکن [ایشان] فرمودند: اگرچه اعمال ما به حسب صور عنصری، اعراض هستند، لیکن ملکات حاصل از آن در صقع نفس متجسم می‌شوند. «صقع» یعنی ناحیه یا باطن نفس؛ ذات نفس. این ملکات در باطن نفس متجسم می‌شوند.

//چگونه متجسم می‌شود؟ به طریق قیام فعل به فاعل. چگونه فعل به فاعل خودش قائم است؟ فعل ما قائم به چیست؟ خود ماست. یعنی اگر من کاری انجام ندهم، فعل صورت نمی‌گیرد که. فعل من وقتی هست که من انجام می‌دهم؛ آن قائم به من است. [ایشان] می‌گوید این ملکات هم قائم به نفس حضرت‌عالی هستند؛ قائم به نفس‌اند و از شما جدا هم نمی‌شوند.

این ملکه وقتی حاصل می‌شود، مگر اینکه (تا انسان در دنیا است) در بحث توبه امکان دارد که این ملکات را تضعیف یا نابود کند. لذا دنیا بسیار مهم است. بدان قائم‌اند. قائم به نفس‌اند، مثل قیام فعل به فاعل.

حالا این‌ها کجا هستند؟ این ملکات. «و خزانه سعی اعمال انسان، خود انسان است. و لیس للانسان الا ما سعی.» (و نیست برای انسان مگر آنچه که سعی می‌کند.) سعی یعنی چه؟ یعنی کوشیدن. برای انسان نیست مگر آنچه که خود او در آن کوشیده و تلاش کرده است. کجاست؟ آن خزانه، آن تلاش‌ها کجایند؟ [ایشان] می‌گوید: «در وجود خود توست.» نامه اعمال ما، وجود خود ماست.

//؛ روایت است که عالم یهود از پیامبر اکرم (ص) سؤال کرد: «صحیفه اعمال ما کجاست؟» فرمودند: «صحیفه اعمال، سینه خود فرد است که در آن می‌نویسند.» پیامبر خدا (ص) بحث معرفت نفس درس می‌دهد.

در خود ما ثبت و ضبط می‌شود. این جلسه‌ای که نشسته‌ایم، این در سینه خود شما ثبت و ضبط می‌شود.

سعی یعنی دویدن. آیه قرآن می‌فرماید: «حتی اذا بلغ معه السعی.» یعنی موقعی که اسماعیل در دویدن به پای حضرت ابراهیم (ع) می‌رسید. بچه در دویدن به پای بزرگسال نمی‌تواند برسد. به سنی که می‌رسد و به بلوغ نزدیک می‌شود، در دویدن پابه‌پای بزرگتر می‌دود. پس قرآن تعبیراتی دارد. سن او چقدر بود؟ [قرآن] می‌گوید: حالا شما گاهی به ماه حساب کنید، گاهی به سال؛ ولی [خداوند] می‌گوید در دویدن به پای او می‌رسید. ظاهر این است.

«باش تا از خواب بیدارت کنند، در نهاد خود گرفتارت کنند.» از خواب که بیدار می‌شوید، می‌بینید در نهاد خودتان، گرفتار درون خودتان هستید. کارهای خودتان؛ عصبانی بودن، حرف‌هایی که می‌زنید، این‌ها همه در وجود خودتان صورت‌گری و ملکه می‌شود.

بعداً اگر کسی این ملکات را درک کند، می‌فهمد که چگونه باید زندگی کند و چگونه با دیگران تعامل کند. فقط کافی است این را بفهمد.

از شیخ مفید در کتاب «اوائل المقالات» آمده است که ایشان در مسئلهٔ قبر می‌گوید (آنجا بحث «مسائله» است، نه «مسئلهٔ القبر»): «گفته‌اند دو ملک مسائله است.» «مسائله» یعنی پرسش قبر؛ پرسشی که در قبر صورت می‌گیرد.

گفته‌اند دو ملک شخص کافر را بدان سبب ناکر و نکیر می‌نامند (ما نکیر و منکر می‌گوییم، ولی ایشان ناکر و نکیر می‌گوید). چرا ناکر و نکیر می‌گویند؟ اولاً ناکر از «نکره» است. «نکره» یعنی چه؟ ناشناس.

ناشناس چیست؟ مثلاً در بحث امر به معروف و نهی از منکر، «منکر» یعنی چیزی که ناشناس است. مگر ناشناس چه است؟ یک معنای ناشناس، وحشتناک است.

اگر شما الان چیزی ببینید (مثلاً موجودی به این مجلس بیاید که چهار دست و سه پا دارد، یا اصلاً آدمی بیاید و چهار چشم داشته باشد)، وحشت می‌کنید یا نه؟ بله. چرا؟ چون نکره است؛ ناشناس است. شما تا به حال آن را ندیده‌اید. لذا می‌ترسید. انسان از چیزی که ندیده است، می‌ترسد.

//حال، در مقابلش چه است؟ معروف. معروف یعنی شناخته‌شده؛ چیزی که با آن انس دارد. حال، امر به معروف و نهی از منکر به چه معناست؟ معروف چیزی است که به خوبی شناخته‌شده است، و منکر امری است که در خوبی ناشناخته است؛ یعنی او را به بدی می‌شناسیم.

«نکره». می‌گوییم: «چه قیافهٔ نکره‌ای دارد! قیافهٔ ناشناسی دارد!» حال، ناکر و نکیر. چرا به آن دو ملک که در قبر کافر می‌آیند، ناکر و نکیر گفته می‌شود؟ چون آن شخص میت کافر، منکر و نکارندهٔ حق است (منکر یعنی انکارکننده، اسم فاعل است؛ «مُنکَر» به معنای انکارشده، اسم مفعول است، مثلاً در نهی از منکر؛ ولی اینجا «مُنکِر» به معنای فاعل انکارکننده است). او حق را انکار می‌کند و از حق کراهت دارد. و هر آنچه از سوی آن دو فرشته به او می‌رسد، او کراهت دارد.

//و دو ملک مؤمن را مبشر و بشیر می‌نامند؛ یعنی بشارت‌دهنده. چرا؟ چون آن‌ها شخص مؤمن را به رضا و ثواب مقیم خداوند تبارک و تعالی بشارت می‌دهند. و این دو اسم، نه لقب، بلکه عبارتی از فعل آن‌هاست. بشیر و مبشر، نکیر و منکر. نکیر و منکر نیز برای همه نیست؛ برای بعضی‌ها بشیر و مبشر می‌آید، و برای کافر و عذاب‌شونده، نکیر و منکر می‌آید.

[شیخ مفید] می‌گوید این‌ها لقبشان نیست، بلکه عبارتی است از فعلشان؛ کارشان است. (چه نکته دقیقی شیخ مفید، رضوان خدا بر ایشان باد، می‌فرمودند!) که عبارت از فعل آن‌هاست؛ کارشان است. برخی بشارت‌دهنده هستند، آن دیگران انکارکننده. زیرا مطابق گفتهٔ [مولانا]: «مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست.»

«مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست، / آینه‌ای صافی، یقین همرنگ روست.» آینه وقتی صافی باشد، روی شما را نشان می‌دهد. [شیخ مفید] می‌گوید آن نکیر و منکر هم همین‌گونه است. او چون حق را انکار می‌کرد، لذا کارهایی انجام می‌داد که انکار حق بود؛ یعنی کسی که دزدی می‌کند، عملاً حق را انکار می‌کند. کسی که دروغ می‌گوید، حق را انکار می‌کند. گناه‌کننده، انکارکنندهٔ چیست؟ حق. به همین دلیل می‌گوییم دروغگو دشمن خداست؛ چون دشمن حق است.

آن ملک به صورت نکیر و منکر می‌آید. آن [صورت]، لقب نیست، بلکه فعل اوست؛ فعل خود اوست. آن بشیر و مبشر هم فعل خود اوست. (حقاً این سخن شیخ مفید تمام شد.) حقا که این تفسیر چقدر زیبا و کامل است! و چه نیکو گفته است شاعر که به فارسی می‌سراید:

«دگرباره به وفق عالم خاص،

شود اعمال تو اجسام و اشخاص.»

پس اعمال با زمان متشابک و هم‌شبکه است و به همراه آن متصرم می‌گردد؛ «متصرم» یعنی با زمان نابود می‌شود. مثلاً اکنون که شما ۴۰، ۵۰ یا ۳۰ سال عمر کرده‌اید، همه کارهایتان در زمان رفته‌اند. هیچ‌کدام از آن کارها اکنون نیستند. و احوالی متجدد، نونده، از بین‌رونده و گذرا برای انسان‌اند؛ همه اعمالتان [چنین هستند]. پس اعمال اعراض‌اند.

و اما لبّ متجسم اعمال – یعنی ملکات متجسد اعمال – ذاتی است متحقق به تحقق نفس. ذاتی است که ثابت است و در نفس حضرت‌عالی تحقق دارد. پس در این باره به درس بیست‌ویکم کتاب «اتحاد عاقل به معقول» مراجعه کنید.

الحمدلله علی الولایه

والسلام علی من اتبع الهدی

دانلود فایل صوتی

11.7 مگابایت

← بعدیقبلی →