بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه۱۴۰۴/۸/۱۸، درس عیون، جلددوم، جلسه (۴٠۲)
موضوع: شرح عین ۶۳ در تجسم اعمال (بحث، ناکر و نکیر، وشجره طوبی،)
️ شیخ اجل مفید در «اوائل المقالات» گفته است:
اخبار صحیح از پیامبر اکرم ( ص) آمده است که ملائکه بر کسانی که در گور هستند، نازل میشوند. آنگاه از دین و آیین و اعتقاداتشان سؤال میکنند.
و الفاظ این اخبار در این باره متقارب هستند. متقارب یعنی نزدیک؛ همانطور که میدانید، گاهی الفاظ احادیث نزدیک به هم نیست.
//مثلاً یک حدیث مطلبی را بیان میکند و حدیث دیگر مطلب دیگری را، اما در این زمینه احادیث زیادی داریم که الفاظشان نزدیک به یکدیگر است.
در برخی از آنها آمده است که دو فرشته خدای تعالی به نامهای ناکر و نکیر (که ما غالباً نکیر و منکر مینامیم) بر مرده فرود میآیند و از پروردگارش، پیامبرش و امامش میپرسند: «پروردگار تو کیست؟ پیامبر تو کیست؟ امام تو کیست؟» پس اگر به درستی پاسخ داد، او را به فرشتگان نعیم (یعنی فرشتگان نعمت) میسپارند؛ و اگر پاسخ درست نداد، به فرشتگان عذاب تسلیمش میکنند.
نکته/
آن این است که ممکن است کسی بگوید: «همه میدانند که اسم پروردگار ما کیست و اسم پیامبر ما چیست؟» پاسخ این است که آنجا از روی حقیقت سؤال میشود. یعنی کسی که با خدا ارتباطی نداشته باشد، وقتی از او بپرسند «خدای تو کیست؟»، نمیداند چه بگوید. همچنین کسی که با پیامبر ارتباطی نداشته یا اعتقادی به او نداشته باشد، وقتی از او بپرسند «پیغمبر تو کیست؟»، نمیداند چه بگوید. یا وقتی بپرسند «امام تو کیست؟»، اصلاً نمیداند. یعنی چنین نیست که کسی در دنیا مطلبی را یاد بگیرد و در آنجا از آن برای تقلب استفاده کند.
//در برخی اخبار فرمودهاند که نام دو فرشتهای که بر مؤمن فرود میآیند، «مبشر» و «بشیر» است. یعنی نکیر و منکر (یا ناکر و نکیر) برای همه نمیآیند؛ برای برخی، مبشر و بشیر میآیند. در برخی دیگر از روایات نیز فرمودهاند که دو فرشتهای که بر کافر فرود میآیند، ناکر و نکیر هستند.
//چرا ناکر و نکیر به آنان گفته میشود؟ علت این نامگذاری چیست؟ زیرا کافر حق را انکار کرده و آنچه را آن دو فرشته عرضه میکنند، نیز انکار میکند و از آن متنفر است (یا بدش میآید). علت اینکه دو فرشته مؤمن «مبشر» و «بشیر» نامیده شدهاند، این است که آنها از خدای تعالی به رضا و ثواب دائم بشارت میدهند؛ آن دو میآیند تا او را بشارت دهند. این دو اسم، لقب آنها نیست، بلکه عبارت از کار آنهاست؛ یعنی لقبی است که از روی عملشان به آنان داده شده است. اسمی است که همینطور بدون علت نامگذاری نشده، بلکه تسمیه آن علت دارد.
//مرحوم ملا محسن فیض کاشانی نیز در «علمالیقین» چنین فرموده است: اینطور به نظر میرسد که «منکر» عبارت است از همه اعمالی که انسان در دنیا انجام داده و در آخرت به صورت مناسبی برای او متمثل شده است. کلمه «منکر» از صفت اعمال در شریعت (یعنی آنچه در مقابل معروف است) گرفته شده است. معروف یعنی شناختهشده و به معنی خوب نیز هست. امر به معروف یعنی امر به خوبی و نهی از منکر یعنی نهی از بدی. «منکر» هم به معنی ناپسند است و هم به معنی ناشناس.
در جلسه قبل علت آن گفته شد، انسان هر چیزی را که نشناسد، از آن میترسد. حتی حیوانات نیز اینگونهاند؛ چیزی را که نشناسند، از آن میترسند. به همین دلیل، «منکر» هم معنای ناشناس میدهد و هم معنای چیزی که انسان از آن بدش میآید.
که در مقابل «معروف» است، گرفته شده است. و «نکیر» در لغت به معنای انکار است. دور نیست که انسان به هنگامی که فعل منکر و زشت خود را در آن حال ببیند، انکارش کند و خود را بر آن ملامت کند و بگوید: «نه! من نبودم.» [آیه] «یَا لَیْتَ بَیْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ» (ای کاش بین من و تو فاصله مشرق تا مغرب بود). یعنی در آنجا، وقتی انسان عمل خود را میبیند و انکار میکند و میگوید: «نه، من دوست ندارم اینگونه باشم»، خودش، خود را انکار میکند. پس آن هیئت انکاری یا مبدأ آن هیئت در نفس، به صورت مثال و صورتی مناسب آن نشئه تمثل پیدا میکند. حال، آن هیئت انکاری چه میشود؟ صورت مثالی به خود میگیرد، به صورت یک فرشته که ما آن را نکیر یا منکر مینامیم.
//و دانستی که قوا و مبادی آثار قوای نفس، مانند حواس و مبادی لُمَم (یعنی گناهان کوچک) و غیر آنها، در شریعت به «ملائکه» موسوم هستند. (ایشان میفرمودند:) قوای نفس، مانند چشم و گوش، اینها فرشتگان عالم صغیر هستند. در عالم کبیر نیز قوایی هستند که ما آن قوا را «فرشتگان عالم کبیر» مینامیم. همین قوای عالم صغیر ما نیز (یعنی شنیدن، بوییدن، توهم، و عقل و امثال اینها) به یک معنا «ملائکه» محسوب میشوند. گویم: ایشان در اینجا میفرمودند: اطلاق فرشتگان بر قوای مظاهر وجودی در نهایت اتقان است. سخنی بسیار محکم است که مظاهر وجودی که مبادی امور هستند، در شریعت «فرشتگان» نامیده میشوند.
//مثلاً میگوید: «مَلَک موکل بر هوا» که نامش اسماعیل است؛ یا مَلَک موکل بر ابرها؛ مَلَک موکل بر بادها. اینها چه هستند؟ همین قوای این عالم را یک صنف از فرشتگان مینامند؛ زیرا فرشتگان اصناف مختلفی دارند. یک صنف از فرشتگان را قوای این عالم که کار میکنند، مینامند؛ چه آن قوا نفسی باشند (یعنی قوای نفس ما) و چه کونی (مربوط به عالم خارج) باشند. و ما بر این حکم حکیم، دلایل عقلی و نقلی داریم؛ برای اثبات این مطلب که قوای این عالم موسوم به فرشتگان هستند، روایاتی داریم که مثلاً هر قطره بارانی که میبارد، چند فرشته آن را همراهی میکنند. چند فرشته همراه، یعنی این عالم اینگونه نیست که خود به خود کار کند. شما گندمی زیر خاک میکارید و آب میریزید، و آن خود به خود رشد کند، شکل بگیرد و بالا بیاید. این به سادگی میسر نیست. چون ما پشت صحنه و آنچه در آن میگذرد را نمیبینیم. تمام این عالم یک ملکوتی دارد که در تحت تدبیر آن ملکوت، همه در حال رشد هستند.
//و به نظر ما، آیه کریمه «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» (هنگامی که به فرشتگان گفتیم: «بر آدم سجده کنید»، پس همه سجده کردند مگر ابلیس).
در اینجا ابتدا سؤالی مطرح میشود که ایشان میخواهند بیان کنند: خداوند به فرشتگان فرمود سجده کنند. سپس میفرماید: «همه سجده کردند مگر ابلیس». مگر ابلیس جزو فرشتگان است؟ اینجا خود یک بحث و سؤال است.
//ایشان میفرمایند: و امثال این از آیات دیگر، استثنای متصل است؛ نه اینکه استثنای منقطع باشد. یادتان باشد که در مباحث تفسیری، قبلاً گفتیم که استثنا (مانند «الا ابلیس» در این آیه) دو گونه داریم:
//استثنای متصل و استثنای منقطع.
//استثنای متصل، مثلاً جمعی نشستهاند؛ میگوییم: «همه کسانی که اینجا نشستهاند، پیراهن به تن دارند، مگر آن یک نفر که کاپشن پوشیده است.» این مورد، استثنای متصل است؛ چون جزو این جمع است. حال اگر بگوییم:
// «همه کسانی که اینجا نشستهاند، پیراهن به تن دارند، مگر آن آقایی که در کوچه است و کاپشن پوشیده است»، این میشود استثنای منقطع؛ چون او جدای از این جمع است. نمونههای آن را در قرآن داریم. مثلاً حضرت ابراهیم در مورد بتها میفرماید: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ» (آنان دشمن من هستند، مگر پروردگار جهانیان). پرسش این است که مگر ربالعالمین جزو بتهاست؟ پاسخ این است که نه، این استثنای منقطع است.
//حال در آیه «إِلَّا إِبْلِيسَ»، این استثنا منقطع است یا متصل؟ ایشان میفرمایند: این استثنا متصل است. چرا؟ میگوید: شیطان نیز جزو قوای این عالم است. فرشتگان قوای این عالم هستند، و شیطان نیز جزو قوای همین عالم محسوب میشود. پس شیطان در اینجا استثنای منقطع نیست، بلکه متصل است.
//و این گفته با سخن حق سبحانه و تعالی که فرمود: «وَلَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» (یعنی خدا را در آنچه به آنان امر میکند، عصیان نمیکنند و آنچه را که فرمان مییابند، انجام میدهند) و دیگر آیات، منافاتی ندارد. (اینجا ممکن است این پرسش پیش آید که:) در مورد فرشتگان میگوید خداوند اینگونه فرموده است؛ خب مگر ابلیس اینگونه است؟ (پاسخ این است که) منافاتی ندارد. پس بفهم و اندیشه کن؛ به خواست خدا رهنمون میشوی.
چگونه منافات ندارد؟ البته خود ایشان توضیح ندادند که چگونه منافات ندارد. در مورد فرشتگان میفرماید که: «لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» (طبق امر الهی انجام میدهند). شیطان نیز مأمور خداست. در آن آیهای که خداوند به شیطان میفرماید: «اذهب» (برو) و سپس میفرماید: «وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ» (به سوی آدمیان برو؛ با صدایت، با هر طریقی که میتوانی، با سوارهنظامت و پیادهنظامت، آنها را جلب کن و در اموال و اولادشان مشارکت جوی). خداوند به او دستور میدهد که در اموال و اولادشان مشارکت کند. یعنی شیطان به نوعی مأمور خداست؟ بله، او مأمور است که نگذارد هر کسی به حریم خدا راه یابد. به قول معروف، میگویند شیطان سگ دربان خداست؛ غریبهها را متوقف میکند.
//چگونه آنها را متوقف میکند؟ چیزی پیش رویشان میاندازد: زن، شهوت، گناه. میگوید: «با این بازی کن.» «اینجا جای شما نیست؛ شما بفرمایید بیایید با اینها بازی کنید: پول، منصب، پست، ریاست. اینجا از اینها پر است. آدم بکش!» «طرف خدا نرو!» شیطان این را میگوید. نمیگذارد کسی به سوی خدا برود، مگر آن کسی را که ببیند حریف او نمیشود؛ چون او اینگونه نیست که با سوارهنظام و پیادهنظامش و با همه قوایش، از پسش برآید. به چنین کسی کاری ندارد. پس شیطان نیز در آنجا وقتی با خداوند مخالفت میکند، در واقع با انسان دشمنی میکند. تفاوتش با فرشتگان این است: فرشتگان در خدمت انسان هستند و بر انسان سجده میکنند؛ اما شیطان دشمن آدم و اولاد آدم است. او دشمن آدم و اولاد آدم است و قوای بسیاری برای نابودی اولاد آدم دارد.
//یعنی شیطان میخواهد بگوید جزو قوای این عالم است و جزو فرشتگان محسوب میشود که البته قبل از رانده شدنش، دستکم نامش «عزازیل» بود. عزازیل یعنی «عزیز خدا». او عزیز خدا بود. پناه بر خدا! انسان حتی اگر عزیز خدا هم بشود، باید مراقب باشد که نیفتد. کسی ضمانتنامه نداده است که: «تو همیشه آدم خوبی هستی و خوب میمانی.» تا آخرین نفس باید مراقب باشی و بگویی: «خدایا! الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً» (خدایا، مرا به اندازه یک چشم به هم زدن نیز به خودم وامگذار).
//خدای سبحان فرمود: «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» (هنگامی که به ملائکه گفتیم بر آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچی کرد/نافرمانی کرد). در این آیه شریفه، خداوند جن را جزو ملائکه قرار داده است.
و «وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا». این آیه (وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ…) خودش میفرماید به ملائکه گفتیم و همه سجده کردند مگر ابلیس؛ پس جزو ملائکه است. سپس میفرماید: «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» (شیطان از جن بود). خب، اگر از جن بود، پس چرا مورد خطاب قرار گرفت؟ (پاسخ این است که) جن هم نوعی از فرشتگان محسوب میشود.
و بعد از این سخن، آیه «فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ» (یعنی: «از آنان بپرس: آیا برای پروردگار تو دختران است و برای آنان پسران؟») مطرح میشود. [مشرکان] برای خدا دختر قائل بودند. زیرا میدانید که در اعتقادات شرکآلود، برای خدا دختران قائل هستند؛ چطور برای خدا دختر قائلید در حالی که خودتان دختران را دوست نداشتید؟ دختران را دوست نداشتند، اما میگفتند اینها دختران خدا هستند. حال، چطور برای خودتان پسر قائلید، [در حالی که آیه میگوید:] «وَلَهُمُ الْبَنُونَ» (و برای آنها پسران است)؟ «أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ» (آیا ما فرشتگان را زن آفریدیم و آنان شاهد بودند؟) یعنی فرشتگان را دختر یا زن آفریدیم و آنان شاهد این مطلب بودند؟ حال، این مطلب چیست؟ اینکه [مشرکان میگفتند] برای خودشان پسر و برای خدا دختر قائل هستند. دختر، از جهت قابلیت است و مرد از جهت فاعلیت. مرد دهنده است و زن گیرنده. مرد نطفه را میدهد و زن میگیرد و پرورش میدهد. سپس میگوید: اگر هم میخواستید این نسبتها را قائل شوید، باید میگفتید برای خدا پسر است و برای ما دختر، زیرا ما از خدا دریافت میکنیم. یعنی اگر به حسب ظاهر هم میخواستید تفسیر کنید، باید اینگونه میگفتید. ولی اینها وقتی میگویند دختر مال خداست و پسر مال ماست، به نوعی دارند به خدا بیحرمتی میکنند؛ البته این از جهت اعتقادات خودشان است وگرنه از اساس باطل است. «فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ».
//و در آخر قبس نهم از کتاب «قبسات» میرداماد آمده است: «حقیقت همان است که حکمای الهی و محققان علمای اسلام بر آنند که فرشتگان شعبهها و انواع و قبیلهها و طبقات روحانی، هیولانی، مقدس، جسمانی، علوی، سفلی، سماوی و ارضی هستند.» پس به آن مراجعه کنید (یعنی به «قبسات»). [میرداماد] میگوید: ملائکه یک نوع و یک صنف و امثال اینها نیستند، بلکه دارای طبقاتی هستند؛ فرشتگان آسمانی (علوی) داریم، فرشتگان زمینی داریم، فرشتگان روحانی داریم که بعضی از طبقات اجنه نیز جزو همان فرشتگان و جزو مجردات محسوب میشوند.
نکته اینجاست که خداوند جن را از ملائکه قرار داد؛ در آیه شریفه ابلیس را چه کرد؟ در ردیف فرشتگان قرار داد. در حالی که جنها چه هستند؟ زن و مرد دارند. آیه قرآن میفرماید: «وَ أَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِّنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِّنَ الْجِنِّ» (بعضی از مردان انسان به مردانی از جن پناهنده میشدند). پس اجنه زن و مرد دارند. بعداً این آیه فرمود: «أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ» (آیا ما فرشتگان را زنانی آفریدیم و آنان شاهد بودند؟) یعنی فرشتگان زن و مرد ندارند. فرشتگان زن و مرد ندارند، اما [اجنه] در رتبه پایینتر از فرشتگان محسوب میشوند. [این دیدگاه میگوید] بعضی از قوای این عالم همان ابلیس است؛ منتها آن قوایی که برای انسان و مزاج او مناسب نیست. بعضی از کارها و امور هست که برای انسان خوب نیست؛ اینها به ابلیس و شیاطین نسبت داده میشود. که شیطان او را گول زد. پس قوهای در این عالم است که شیطان گول میزند و مثلاً فرد را گمراه میکند. البته باید بدانیم که شیاطین در عالم کون تأثیر ندارند. مثلاً شیطان نمیتواند کسی را بزند و بکشد. شیطان نمیتواند در عالم تکوین تأثیر بگذارد. شیطان چه کار میکند؟ در نفس انسان اثر میکند. اینها را بگوییم تا مبادا اشتباهی صورت نگیرد. زیرا در اینجا اینگونه فرموده شد.
کدام آیه؟ آیه «وَجَعَلُواْ بَیْنَهُۥ وَبَيْنَ ٱلْجِنَّةِ نَسَبًا» (یعنی: مشرکان بین خدا و جنّیان نسبتی قائل میشوند؛ جنّیان را به خدا نسبت میدهند). الان هم مشرکان آن خدایانی را که میپرستند، جنّیان میدانند. اگر به مباحث مربوط به مشرکان مراجعه کنید، میگویند بحث خدایانشان در واقع اتصال به جنّیان است، حتی در زمان حاضر. همین الان، آن اقوام مشرک که به دنبال اتصال با ماورای طبیعت هستند، میگویند با خدایان (یعنی با اجنه) اتصال برقرار کنید. که میفرماید مشرکان بین خدا و فرشتگان نسبت قرار میدهند؛ در حالی که سوره «نسبت» (معرفی خدا) سوره توحید است. معرفی خدا چیست؟ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ».
ادامه بحث.
تبصره: اکنون که بصیرتی بیشتر در باب تمثل و تجسم پیدا کردی، بدان که شجره طوبی صورت تمثل ایمان است. درباره شجره طوبی نیز در روایات بسیار بحث شده است. این درخت چیست؟ این درختی که در روایات از عظمتش سخن گفته شده؛ اینکه چه میزان بلندی و گستردگی سایهسار شاخههایش چقدر است، و سایر ویژگیهای آن… این درخت طیبه طوبی چیست؟ میفرماید: این صورت تمثل ایمان است. یعنی ایمان در آنسوی، شکل میگیرد. ایمان چه کسی؟ ایمان خاتمالانبیا. زیرا در روایات داریم که ریشه این شجره در خانه امیرالمؤمنین و رسول خداست. سپس در خانه هر مؤمنی، شاخهای از آن کشیده شده است. اصل ایمان در قلب رسولالله و امیرالمؤمنین است و در خانه هر مؤمنی شاخهای از آن رفته است.
و اصل و ریشه آن در قلب حضرت خاتم صلیالله علیه و آله و سلم ثابت است. و فرع و شاخه آن در آسمان است و پیوسته میوههای خود را به اذن پروردگارش میدهد. آن میوههای ایمانی که در قلب هر مؤمنی زاییده میشود، و هر مؤمنی شاخهای عظیم از آن میباشد. پس بدان که خود ایشان در «الهینامه»شان دارند: «الهی! شکر تو که شاخهای از شجره طیبه طوبیام.» که شاخهای از آن شجره، یعنی آن حقیقت رسولالله هستم.
و در مقابل آن، زقوم قرار دارد. اگر این سو ایمان است، آن سو چیست؟ قطعاً باید کفر نیز باشد. «أَذَلِكَ خَیْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ» (آیا این بهتر است یا شجره زقوم؟). «إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِّلظَّالِمِينَ» (ما آن را برای فتنه ظالمان قرار دادیم). «إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِيمِ» (آن شجرهای است که از اصل جهنم خارج میشود؛ از اصل جهیم بیرون میآید). «طَلْعُهَا کَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ» (شکوفههایش گویا که سرهای شیاطین است). سرهای شیاطین است. شکوفههایش کجاست؟ این شجره کجاست؟ همانگونه که آن شجره طیبه طوبی در قلب رسولالله و در قلوب مؤمنین شاخههایش هست، این نیز در قلب یک نفر هست. این نیز در قلب یکی از دشمنان پیامبر و اهلبیت قرار دارد. ریشهاش در قلب آنهاست و شاخههایش که دشمنی با آلالله و خوبیهاست، در قلوب آنهاست.
و شکوفههایش مانند سرهای شیاطین است. «طَلْعُهَا کَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ». و در کتاب «کافی» از امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است: «طُوبَی شَجَرَةٌ أَصْلُهَا فِی دَارِ النَّبِیِّ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ» (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ). و «وَلَيْسَ مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَفِي دَارِهِ غُصْنٌ مِنْهَا» (و هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه در خانهاش شاخهای از آن کشیده شده است). البته شاخه هر کس نیز متفاوت است. بعضیها شاخهای اصلی هستند که خودشان شاخههای بسیاری دارند. برخی دیگر نیز خودشان مثلاً برگی از آن درخت هستند. بالاخره باید به گونهای به این شجره طیبه متصل باشیم.
که خود این مطلب، بحثهای زیادی دارد. یعنی همه مؤمنین با رسولالله متصل هستند. پس چرا پیامبر اکرم و اهلبیت استغفار میکردند؟ اینها که معصوم بودند! برای چه اینهمه گریه میکردند و میگفتند: «خدایا ما را ببخش»؟ یکی از دلایل این است که اینها برای شیعیانشان استغفار میکنند؛ زیرا اگر برگهای این شجره زرد شود، نقصی در آن شجره وارد میشود. اگر شیعهای گناه میکند، در پرونده امام زمانش مینویسند: «شیعه تو گناه کرده است.» وقتی شاگردی خطا میکند، به استادش میگویند: «شاگرد تو خطا کرده است و تو باید پاسخ دهی که چرا او خطا کرده است.» لذا [امامان] برای چه استغفار میکنند؟ برای شیعیانشان تا این شجره باطراوت بماند؛ این شجره طیبه طوبی باطراوت باشد.
یعنی طوبی درختی است که ریشه آن در خانه پیامبر است و هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه در خانهاش شاخهای از آن است. و در کتاب «وافی» آمده است: «تأویل طوبی علم است.» زیرا هر نعمتی در بهشت مثالی در دنیا دارد. هر نعمتی که در آنجا هست، در دنیا مثالی دارد. و مثال شجره طوبی، شجره علوم دینی است. شجره علوم دینی، همان اعتقادات (ایمان و زیرمجموعههای علم) را میخواهد بیان کند که ریشه آن در خانه پیامبر است، که مدینةالعلوم (یعنی شهر علوم) است، و در خانه هر مؤمنی شاخهای از آن قرار دارد. در بعضی از روایات آمده است که ریشه این شجره در خانه رسول خدا و امیرالمؤمنین است. [در روایتی دیگر] رسول خدا فرمود: «اصل این شجره در خانه علی است.» سپس اصحاب پرسیدند: «یا رسولالله! مگر شما نفرمودید در خانه من است؟» فرمود: «بله. مگر شما نمیدانید که من و علی یک خانه در بهشت داریم؟ خانه من و علی یکی است.» چون از نور واحدی هستند.
و این تحقیق قوی در تأویل طوبی را استاد وی، صدرالمتألهین (استاد ملا محسن فیض کاشانی، صاحب «وافی») در فصل سی و سوم باب یازدهم کتاب «اسفار» درباره شجره طوبی و شجره زقوم انجام داده است. در آنجا فرموده است: «پس تأویل آن از جهت علم این است که معارف الهی…» الی آخر (یعنی تا آخر بحثی که ایشان دارد). و سدره نیز سدرةالمنتهی همانند طوبی است. شجره سدرةالمنتهی که آن منتها (حد نهایی) است؛ منتهای عالم صورت میشود و منتهای بالا رفتن اعمال است که دیگر عملی بالاتر از آن نمیرود. (و موارد دیگر).
//و برای تفصیل آن به شرح دو فصل هفتاد و پنجم و هفتاد و ششم از کتاب «نصوصالحکم» در شرح «فصوصالحکم» فارابی و نیز به تعلیقات ما بر فصل هجدهم «تذکره آغازین» محقق طوسی مراجعه کنید که انشاءالله اگر خدا بخواهد، بعد از این کتاب بتوانیم «نصوصالحکم» را شروع کنیم، به امید خدا.
تذکره: تحقیق و بحث از جسم اخروی در عین چهارم نیز گذشت؛ پس به یاد آور.
ایشان نکتهای را چند صفحه قبل در کتاب فرمودند: بعضیها جسم را اصل و حقیقت میدانند و هر چیزی که جسمانی نباشد، گویی حقیقت ندارد. فکر میکنند باید جسم داشته باشد. سپس نمیپرسند که: «خب، حقیقت خود جسم چیست؟» لذا تا عمل تجسم پیدا نکند، بحث تجسم در آنجا [به درستی] مطرح نمیشود، این را [در گذشته] فرمودند. اگر جسمانی نباشد، میگویند: «چیزی است که هست.» نمیدانند که اصل جسم چیست. تحقیقاتی که ملاصدرا در بحث حرکت جوهری دارد، [نشان میدهد] که اصل جسم چیست. باید دانست که این جسم خود صورتی از حقیقت است و حقیقتالحقایق، حق متعال است.
تبصره: از مسائل دشوار در این مقام، این است که نفس، به حکم اتحادش با ملکات علوم و افعال، عین ملکات خویش است.
// نفس با ملکات علمی و فعلی خودش متحد میشود. و وقتی نفس از بدن عنصریاش مفارقت نمود (یا جدا شد) و عاری از هیولای عنصری گردید، در این صورت این اشکال مطرح میشود و گفته میشود: «وقتی شأن نفس چنین باشد، پس وقتی از بدن عنصریاش جدا شود، باید همه ملکات را به یکبارگی، بدون تجدد و تعاقب ادراک کند. زیرا در آنجا قوه و استعداد نیست و هیولا از خاصیت این نشئه است. دنیا مزرعه آخرت است و آخرت روز درو است و دار صور صرفهای است که ماده و قوهای در آنجا نمیباشد.» خب، اینها همه مقدمه است. [اشکال این است که] همه اعمال و ملکات انسان باید برای وی به یکباره متمثل شود. با اینکه کتاب و سنت با آن همراه نیستند؛ زیرا در آن دو [منبع]، تجدد احوال و افعال در آنجا برای هر دو فریق (مؤمن و کافر) آمده است. (یعنی چه میگوید؟) این را میدانیم که وقتی در این دنیا هستیم، با علوم و افعالمان متحد میشویم. خب. وقتی از دنیا رفتیم، آنجا که دیگر دار تجدد نیست و دار زمان نیست، یکی پس از دیگری [وقایع] رخ نمیدهد. در آنجا این ملکات باید به یکباره بروز کنند.
میدانید، وقتی شأن نفس چنین باشد، پس وقتی از بدن عنصریاش جدا شود، باید همه ملکات را به یکباره، بدون تجدد و تعاقب ادراک کند. همه ملکات را یک مرتبه در آنجا باید درک کند. زیرا در آنجا قوه و استعداد نیست و [اینطور] نیست که یکی پس از دیگری باشد. و هیولا از خاصیت این نشئه است. این هیولا ویژه دنیا بود که صورتی را پس از صورت دیگر میپذیرفت. یادتان هست گفتیم ماده این عالم صورتی دارد؛ مثلاً غنچه میخواهد گل شود، صورت غنچه باید از بین برود و صورت گل بیاید، چون هیولا دارد. در آنجا چون هیولا نیست، پس همه این صور باید یکباره با هم محقق شوند. دنیا مزرعه آخرت است و آخرت روز درو است و دار صور صرفهای است که ماده و قوهای در آنجا نمیباشد. خب، اینها همه مقدمه است. [نتیجه این است که] همه اعمال و ملکات انسان باید برای وی به یکباره متمثل شود.
// اگر چنین شود چه اشکالی دارد؟ [اشکال این است که] با اینکه کتاب و سنت با آن همراه نیستند؛ میگوید در حالی که قرآن و روایات این را نمیگویند. زیرا در آن دو (قرآن و روایات)، تجدد احوال و افعال برای هر دو فریق آمده است؛ یعنی تحول، تجدد و حالاتی دارند. مثل این سخن خداوند که: «إِنَّ الَّذِينَ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ» (کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، به زودی آنان را به آتشی درمیآوریم که هر بار پوستهایشان پخته شود [بسوزد]، پوستهای دیگری جایگزین آن میکنیم تا عذاب را بچشند). پس [این عذاب] یکی پس از دیگری میآید، درست است؟ پس [وقایع] یکی پس از دیگری است؛ در حالی که [اشکال این بود که] وقتی قوه نباشد، همه چیز باید به یکباره حاصل شود.
//و سخن حق تعالی: «وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ کُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقًا قَالُواْ هَـٰذَا ٱلَّذِی رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُوتُواْ بِهِ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (به کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بشارت ده که برایشان بهشتهایی است که از زیر آن نهرها جاری است. هر بار که از میوههای آن روزی داده میشوند، میگویند: «این همان چیزی است که پیش از این نیز روزی ما بود.» و به آنها [نعمتهایی] شبیه به هم داده میشود و برایشان در آنجا همسران پاکیزه است و در آنجا جاودانند). خب، [نعمتها] قسمت به قسمت نصیبشان میشود.
// میگوید: این دلیلی است بر این که آن حرف فلسفی درست نیست و اشکال وارد میشود. و دیگر آیات و روایات فراوانی که از فریقین وارد شده است و بر تجدد احوال و افعال در آن دو [عالم] دلالت میکنند، بسیارند. پس چگونه میتوان بین آنها جمع کرد؟ گویم: از این اشکال میتوان خلاصی جست به این صورت که بین حصول این ملکات «لدی النفس» (در نزد نفس) و بین حضور آنها «للنفس» (برای خود نفس) تفاوت بگذاریم. یعنی اینها در خود نفس حاصل هستند، اما برای نفس متمثل شوند، باید فرق گذاشت. پس در این باره بیندیش.
نکتهای در فلسفه هست که نمیدانم چرا در این زمینهها کمتر به آن توجه شده است؛ و آن این است که خلط بین عالم عقل و عالم مثال صورت گرفته است. بعضی از احکام، مربوط به عالم عقل است. اینکه صور صرفاً هیولا نیست، قوه در آنجا نیست، و فعلیت محض هستند؛ اینها خصوصیات عالم عقل هستند. ببینید، آن کس که اشکال کرده، بحث عالم عقل را مطرح میکند و میگوید: «همه چیز باید به یکباره با هم حاصل شود.» در حالی که ما تجدد در عالم برزخ داریم. یکی یکی حاصل میشود. در ادعیه امیرالمؤمنین علیهالسلام مثلاً میفرماید: «اللهم لک الحمد عدد ایام دنیا و الآخره» (خدایا، حمد از آن توست به عدد ایام دنیا و آخرت). پس آخرت ایامی دارد. ایام آن مانند ایام دنیا نیست؛ اما وقتی ایامی دارد، پس عالم عقل نیست، بلکه مادون عالم عقل است. آن اشکالی که آن شخص مطرح میکند (که اینها باید به یکبارگی حاصل شوند و امثال آن)، وقتی عالم عقل را در نظر میگیرد [صحیح است]، نه عالم برزخ را، که برزخ واسطه بین عالم ماده و عالم عقل است. لذا تجدد دارد؛ یعنی حصولش [به تدریج است]. شما وقتی به آنجا میروید، سیب میچینید، میخورید؛ زمان یک نوع خاص از زمان را دارد و میگذرد. (یعنی قبل از سیب خوردن…)
الحمدلله علی الولایه
و السلام علی من اتبع الهدی
دانلود فایل صوتی