بسم الله الرحمن الرحیم.
سه شنبه۱۴۰۴/۱۰/۲،درس عیون، جلددوم، جلسه۴۱۰
🧿موضوع: شرح عین۶۵، اینکه لذات و آلام نفس در این نشئه از مقوله انفعال و در آخرت از مقوله فعل است.
نکته
مجدداً در پایان عبارت شصت و پنجم به نکتهای رسیدیم. ایشان فرمودند که اگر در مطالب عبارات شصت و یکم تا این عبارت – یعنی از شصت و یک تا اینجا که میشود پنج عبارت – تدبر کنید:
میدانید که حکم حکیم نزد محققان این است که بهشت و جهنم در خود ارواح و نفوس انسانی قرار دارند؛ اما غیرمحقق گمان میکند که ارواح در بهشت و جهنم هستند. پس این نکته را دریاب و عقل خود را در ادراک این مقصود بلند و نهایی به کار انداز. مقصود نهایی این است که عقل خود را به کار بگیری تا بدانی که بهشت و جهنم در وجود توست، نه اینکه تو را به بهشت و جهنم میبرند.
// آیا تو بهشتی هستی یا جهنمی؟ الان اگر به هر یک از ما بگویند، چه پاسخی میدهیم؟ بهشتی یا جهنمی؟ چگونه باید بفهمیم؟
یکی از راهها محاسبه است. شب بنشیند و حساب و کتاب کن که امروز کجاها رفتم؟ چه چیزهایی گفتم؟ و به چه نیتی گفتم؟ امروز چه کارهایی کردم؟ “حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا” – یعنی حساب خود را بکشید پیش از آنکه از شما حساب بکشند. وقتی حساب خود را بکشید، میفهمید چکارهاید!!!!
چون محاسبه نکردهای که شب بنشینی و ببینی امروز چند غیبت کردهای، گناههای دیگر که مال ما نیست، به قول آقا جان، “آنها گناههای چهاروداراست، آنها که مال ما نیست.” آقا جان میفرمود: “مراقبه نکردهای تا ببینی با این زبان چه آتشهایی برپا میکنی و این حرفی که میزنی چه عاقبتهایی دارد.”
آنگاه در خودت نگاه کن: آیا تو بهشتی هستی یا جهنمی؟ و تو جز تلاش خودت نیستی. “لیس للإنسان إلا ما سعی” – نتیجهی سعی خودت و کارهایی است که خودت انجام دادهای. انسان را جز سعی و تلاشش چیزی نیست. “
//چه عمرها که به عشقی نیست،
حرام باد زندگانی که بر باد میدهی.”//
➖➖پایان( عین۶۵)➖➖
🧿موضوع: شرح (عین۶۶)
، رسیدیم به عبارت شصت و ششم. و آخرین عبارت کتابی که واقعاً در معارف الهی جزو نوادر کتب و در علوم الهی کمنظیر است. عبارت شصت و ششم به شناخت نفس و عجز و ناتوانی از آن میپردازد؛ این موضوع بحثی است که آیا میتوان نفس را شناخت یا نه؟
برخی میگویند: نه، شناخت نفس امکان ندارد؛ زیرا فرمود: “من عرف نفسه فقد عرف ربه” (هر کس خود را شناخت، خدایش را شناخته است). پس این حدیث میخواهد بگوید که اصلاً نمیتوانی خود را بشناسی. برخی دیگر میگویند: مراد این است که همانطور که نمیتوانی خدا را بشناسی، خودت را هم نمیتوانی بشناسی. گروهی دیگر میگویند: نه، امکان شناخت هست؛ منتها سخت است. حالا آقا جان (مؤلف کتاب) در اینجا نظریات را مطرح میکند، سپس دستهبندی میکند که اولاً شناخت به چه صورت است، مراد از شناخت چیست، و بعد تا ببینیم نظر آقا جان چیست.
//ایشان میفرمود: مشایخ اهل معرفت بسیار از امکان شناخت و معرفت نفس سخن راندهاند و نیز از عدم آن که نمیتوان شناخت. علامه بهایی (شیخ بهایی) – که عجیب است آقا جان در آخرین عبارت، نام ایشان را میآورد – در شرح حدیث چهلم از کتاب “اربعین” خود میگوید: “عقلا در شناخت حقیقت آن متحیر ماندهاند و بسیاری از آنان از نیل به معرفت و شناخت آن اظهار عجز کردهاند.” حتی یکی از علمای بزرگ گفته است: مقصود کلام امیرالمؤمنین (ع) که فرمود: “من عرف نفسه فقد عرف ربه”، آن است که همانطور که رسیدن به معرفت نفس ناممکن است، دستیابی به شناخت و معرفت رب نیز محال و ناشدنی است. و قول خدای عز و جل نیز که میفرماید: “وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا” (و از تو دربارهی روح میپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است)، مؤید همین واقعیت است. یعنی این آیه که میفرماید “بگو از امر پروردگار من است”، به این معناست که نمیخواهد پاسخ دهد. برخی اینگونه گفتهاند که روح از امر پروردگار من است و شما نیز جز اندکی نمیدانید.
//، روح انسان چیست؟ همسنخ روح است. حالا “همسنخ” میگویم چون در اینجا این بحث مطرح است که در مورد روح، کدام روح (مورد نظر) است؛ اما بالاخره روح انسانی از سنخ همین روحی است که اینجا مطرح شده است.
لکن حق آن است که معرفت آن بسیار مشکل است. حقیقت این است که معرفت نفس خیلی مشکل است، نه اینکه محال باشد. محال نیست، ولی بسیار دشوار است که خودت را بشناسی. چنانکه صاحب اسفار (ملاصدرا) میگوید: “نفس انسانی را نه مقامی معلوم در هویت است و نه درجهای معین در وجود؛ بلکه دارای مقامات و درجات متفاوتی است.” و موجودی که شأن آن اینگونه است، ادراک حقیقتش سخت و فهم هویتش دشوار است. به این سادگی نیست؛ وگرنه همه عارف میشدند، چون “من عرف نفسه فقد عرف ربه”، عرفان، شناخت پروردگار است. اگر شناخت نفس ساده بود، همه عارف میشدند.
// معرفت و شناخت نیز بر دو قسم است. اکنون که صحبت شناخت و معرفت پیش آمد، معرفت دو گونه است: یکی نظری و فکری است؛ همین که کتاب میخوانیم، استدلال میکنیم و دلیل میآوریم. و دیگری ذوقی و شهودی است؛ یعنی نفس را با ذوق و شهود بشناسد. معرفت نظری (فکری)، دیدنی از دور است؛ اینکه با استدلال و دلیل و برهان و نظایر آن پیش بروی؛ اینکه چیزی را از دور دیدهای. مثلاً دلایل مربوط به اتحاد عاقل و معقول، تجرد نفس و… به دست آمده، ولی این دیدن از دور است. لیکن شهود ذوقی، یافتن (وجدان) و کشف است. معرفت و شناخت نفس از اموری است که وصول بدان جز از طریق مکاشفات باطنی و مشاهدات سری ممکن نمیباشد. امکان ندارد کسی جز از طریق مکاشفات بخواهد به آنها برسد. مکاشفات باطنی و مشاهدات سری نیز جز به واسطه ریاضات و مجاهدات حاصل نمیگردد. یعنی با درس و بحث انسان نزدیک میشود، ولی آن مکاشفات و مشاهدات ریاضت میخواهد. ریاضت هم سخت است،
و این مکاشفات و مشاهدات در حقیقت تخطی نفس به سوی عالم مفارقات است. ، “تخطی” به معنای درگذشتن است. ایشان میفرمودند: در حقیقت، تخطی نفس به سوی عالم مفارقات است؛ یعنی از عالم دنیا و محبت دنیا دست بردارد و به سوی عالم مفارقات برود.
//سوره اعلی میفرمود: “بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَى” (بلکه شما زندگی دنیا را برمیگزینید، در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است). “تؤثرون”، به معنای برگزیدن چیزی است. “ایثار” چیست؟ ایثار از همین “تؤثرون” میآید؛ ایثار آنجایی است که دیگری را بر خودت ترجیح میدهی. اینجا میگوید شما دنیا را بر آخرت ترجیح دادهاید. اگر دنیا را ترجیح نمیدادی، اصلاً خیلی چیزها برایت مهم نبود.
//معرفت و شناخت شهودی برای ما، به قدر ظرفیت و سعهی نهر وجودیمان که متصل به بحر وجود صمدی است، حاصل میشود. آن نهری که ما داریم؛ ما مانند یک نهر هستیم که از یک دریایی منشعب شده است. به همان اندازه میتوانیم در شهود بهرهمند شویم. نباید فکر کنیم که نهر ما خیلی بزرگ است، زیرا آن دریا، وجود صمدیِ لایتناهی است. به اندازه وجود خودمان میتوانیم (بهرهمند شویم)، چون آبی که در دریاست، همان آب در آن نهر جاری است. حالا هر کس نیز نهرش یک اندازه است؛
پس عجزی که از آن سخن رفت، تنها مختص به معرفت نفس نیست؛ اینکه گفتند از معرفت عاجزیم، فقط در مورد معرفت نفس نیست، بلکه در معرفت هر کائن وجودی جاری خواهد بود. هیچ موجودی را نمیتوان به کنه آن شناخت. چرا؟ چون شعبهای از وجود صمدی است، بحر لایتناهی است. چرا که آن نیز شأنی است از شئون وجود صمدی. حتی یک پشه!
// آقا جان در “الهینامه” خود دارد: “الهی! به عظمت پشگان و مورچگانت، چه عزتی دارند!” عظمتش را کسی میفهمد که حق را شناخته باشد. حق را که بشناسد، دیگر به مظاهر حق به چشم حقارت نگاه نمیکند.
//از سخنان لطیف حکیم ربانی، انبازقلص (از حکمای یونان) است که میگوید: “آنکه خواهد اشیا را از عُلوّ – یعنی از جوهر اول (جوهر اول، یعنی حق تعالی؛ ما هم در قرآن میگوییم: “هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ”؛ “اول” از اسامی خداوند است) – به معرفت آورد، بخواهد بشناسد، ادراکش بر او سخت میشود، بسیار دشوار میگردد. و کسی که آن را از اسفل طلب نماید، یعنی از پایینترین درجه، ادراک علم اعلی بر او دشوار میشود.” بخواهد از طریق ماده بشناسد، حق تعالی را نمیتواند بشناسد؛ “ماده کجا، آینهی تراب و رب الارباب!” زیرا این انتقال است از جوهر کثیف (یعنی مادی و متکاثف) به جوهری در غایت لطف. البته اینکه ایشان میگوید، اکنون بحث عقول است. اینکه بحث توحید ما با توحید اینها چه تفاوتی دارد، بماند. ولی وقتی میگوییم “لطیف”، منظور آن است که خداوند فوق کثیف و لطیف و اینهاست؛ حق تعالی منزه از همه اینهاست. و اینها که میگوییم “لطیف”، عقول را میگوییم که لطیف و مجردند. خداوند فوق اینهاست، منزه از همه اینهاست.
// فرمود: “زیرا این انتقال از جوهر کثیف به جوهری در غایت لطف است. و آنکس که معرفتش را به کنه آن از متوسط طلب کند، علم هر دو طرف را به واسطهی آن (متوسط) به ادراک آورد؛ زیرا واسطه، هم بالا را دارد و هم پایین را. حالا آن متوسط چیست؟ و طلب بر او آسان شود.” و این کلام عجیب را کسی قدر نداند، جز آنکس که متوسط – یعنی نفس انسانی – را شناخته است. نفس انسانی را بشناسد. این حکیم
انباذ قلس، که مال یونان است، میگوید: “خودت را بشناسی، خدا را (شناختهای)”؛ همان حدیث نبوی است. چون سرچشمه علوم الهی یکی است. خیلی از حکمای یونان از انبیا بودند. در مورد ارسطو مثلاً روایت داریم: ” (ارسطو از پیامبران بود).
// پایه همه ریاضتها و اینها، طهارت و پاکی است. یعنی بزرگترین ذکر را هم که به کسی بدهند، تا پاک نباشد و طهارت نداشته باشد بی فایده است.
// اوایل این کتاب یا حتی قبل از آن، بحثی را مطرح کردیم در مورد نگاه بدوی به عالم. نگاه بدوی به عالم داشته باشید؛…..
نفس، جسمانیةالحدوث است و از این بدن حادث شده است. پس خصوصیات این بدن در نفس چیست؟ اثر دارد. لذا میتوانی از بدنش به نفسش و روانش پی ببری.
به این دلیل که نفس انسانی در هویت خود مقامی معلوم و درجه معینی در وجود ندارد – مانند دیگر موجودات طبیعی و نفسی و عقلی که هر کدام دارای مقامی معلوماند، حتی موجودات عقلی مقامشان معلوم است – اما نفس انسانی مقام معلوم ندارد؛ بلکه نفس انسانی دارای مقامات و درجات متفاوتی است. و هر چه چنین باشد، ادراک حقیقت وی دشوار و فهم هویت وی سخت است؛ چون مقام معلوم و مشخص ندارد. لذا شناختنش بسیار دشوار است و نمیتوان آن را در حصر آورد؛ زیرا ما اگر میخواهیم چیزی را بشناسیم، باید آن را محصور کنیم. عقل ما میآید و برای شناخت، طبقهبندی میکند. چیزی را که نتواند طبقهبندی کند، نمیتواند بشناسد.
//میگویم تعبیر به “صعب” و “عُسر” در ادراک حقیقت نفس انسانی (صعب یعنی چه؟ سخت. عسر هم یعنی تنگنا، دشواری) چنانکه در اسفار آمده، خوب است؛ ولی نه تعبیر به محال و عدم امکان معرفت به طور مطلق، چنانکه در تعبیرات دیگر است یا دیگران گفتهاند. زیرا در دیباچهی کتاب معلوم کردیم که معرفت بر دو قسم است: نظری (فکری) و شهودی (ذوقی). معرفت نظری و فکری، دیدن از دور است و معرفت شهودی و ذوقی، یافتن و کشف است. و اینکه به معرفت نفس جز با مکاشفات باطنی و مشاهدات سری نمیتوان رسید و جز به ریاضتها و مجاهدتها حاصل نمیگردد. و این مکاشفهها و مشاهدات در حقیقت، گام نهادن نفس به سوی عالم مفارقات است. “یک قدم بر خود بنه، وان دیگر در کوی دوست.”
اما روی خودت پا گذاشتن بسیار سخت است.
/(بدان که صور نوعیه، عین وجودات خاصه است. صور نوعیه یعنی چه؟ نوع و جنس را گفتیم؛ جنس چیست؟ مثلاً میگوییم حیوان. نوع چیست؟ آنچه در تحت جنس است. مثل اسب؛ نوع اسب، یک نوعی از حیوان است. انسان، نوعی از حیوان است. صورت نوعیه، حقیقت صورت انسان با حقیقت اسب متفاوت است. این تفاوتشان به چیست؟ چون جفتشان حیواناند و در حیوانیت مشترکاند، چه چیزی اینها را از هم تمایز میدهد؟ فصل؟ فصل، آن چیزی است که انواع را از هم جدا میکند. آن فصل حقیقی اشیا چیست؟ ایشان میفرمود: وجودات خاصه است. این یک وجود خاصی دارد و آن یک وجود خاص دیگر. و وجود از آن رو که وجود است، جوهر و عرض نیست؛ پس وجودات ذاتاً متحصل و متمایزند.
//اینجا بحث فلسفی است و کمی باید دربارهاش بحث کنیم. “جوهر و عرض” پایه فلسفه ارسطو است. ارسطو میگوید: “هر چه ما در این عالم میبینیم یا جوهر است یا عرض؛ از اینها خارج نیست.” جواهر چه چیزهایی بودند؟ پنج جوهر داریم: ماده، صورت، جسم، نفس، عقل. یا اینها هستند یا اعراضند. اعراض چه چیزهایی بودند؟ کم، کیف، مَتَی، اَیْن، وضع، مُلْک، اضافه، ان یفعل، ان ینفعل (اینها نه مقوله عرضی بودند). هر چه هست، اینهاست. بعد آقا جان میفرمود: وجود چیست؟ وجود جوهر است؟ عرض است؟” وجود فوق مقولات است. وجود برتر از جوهر و عرض است. اینها همه در تحت وجودند. وجود از آن رو که وجود است، نه جوهر است و نه عرض. پس چه چیزی میخواهد نتیجه بگیرد؟ بحث صور نوعیه بود؛ انواع. کمی بحث را باید به عقبتر ببریم. در بحث مثل و حقایق عقلی، حقایق عقلی موجودات. گفتیم: ما یک انسان محسوس داریم؛ انسانی که میبینید. یک انسان متخیل داریم؛ انسان خیالی، آن انسانی را که تصور میکنی. بعد یک انسان عقلی داریم که مفهوم انسان است. میگوییم “انسان”، شما چیزی را تصور میکنی، انسانی را که بر همه قابل صدق است.!!! بعد آن انسان عقلی یکی بیشتر نیست. درست است؟ در عالم عقل یکی بیشتر نیست. افراد مال این عالم است؛ فرد فرد میشوند. این حقیقت عقلی اینجا تکثر پیدا میکند، درست است یا نه؟ اینجا تکثر پیدا میکند. چرا چون این عالم دارای زمان و مکان است. ما یک بعد داریم: مکان. من اینجا نشستهام، شما آنجا نشستهاید، آن یکی آنجا نشسته، و همینطور متکثر میشویم. در کل زمین پخش میشویم. حالا فقط زمین را در نظر میگیریم. این یک بعد کثرت است. یک بعد کثرت چیست؟ زمان است. ما در این زمانیم. عدهای آدم بودند صد سال پیش، درست است یا نه؟ دیگر مکان نیست که علت جدایی ما و آنها باشد؛ چیست؟ زمان است. عدهای سیصد سال قبل بودند،……، و همینطور. پس دو بعد است: یکی زمان است و یکی مکان. اینها باعث چه چیزی هستند؟ کثرتاند. حالا اگر جایی که مکان و زمان نباشد، میتوانیم کثرت داشته باشیم؟ بگویید؟ کثرت نمیتوانیم داشته باشیم. چون اینجا زمان و مکان داریم که افراد این نوع متکثرند. خوب دقت کنید. حالا در عالم عقلی، ما اگر انسان داشته باشیم، یک انسان بیشتر نیست. دو انسان، چون (برای کنار هم قرار گرفتن) مکان میخواهد، آری؟ مکان میخواهد. پس مکان نیست آنجا. پس یک انسان در عالم عقلی بیشتر نیست. تا اینجا درست است؟ درست شد؟ حالا این تکثر انواع، زیر سر چیست؟ انواع که متکثرند؛ یعنی در عالم عقلی (مثلاً) اسب داریم، انسان داریم. این تکثر نوعیه (صور نوعیه). تمساح داریم، پلنگ داریم. اینها متکثرند، دیگر. این تکثر اینها، این فصل اینها چیست؟ آنچه آنها را از هم جدا میکند، مکان و زمان که نیست. ایشان میفرمود: وجودات خاصه آنهاست. این یک وجود خاصی دارد و آن یک وجود خاص دیگر. و وجود از آن رو که وجود است، جوهر و عرض نیست؛ پس وجودات ذاتاً متحصل و متمایزند. چنانکه شأن وجود، منبسط و گسترده بر هياکل ماهیات بسیط و مرکب میباشد. و به حقیقت وجود میتوان به نحو شهود حضوری علم پیدا کرد.
//یک وجود “به شرط شیئی” داریم. مثل چه چیزی؟ میگوییم “وجود کتاب”، “وجود انسان”، “….. یعنی نسبت میدهیم به چه چیزی؟ به اشیا. این را میگوییم وجود “به شرط شیء”. ؟ بعد هر کدام از اینها چه چیزی دارند؟ یک اقتضایی دارند. وجود کتاب یک اقتضایی دارد، وجود انسان یک اقتضای دیگر دارد، دیگر اقتضائات دیگری دارد.
// حالا اگر ما این “وجود” را برداریم، دیگر نگوییم وجود چیست، بگوییم “وجود”، این میشود وجود “به شرط لا شیء”؛ به شرط اینکه هیچچیز با آن نباشد؛ میشود وجود مطلق. این حالا چه اقتضایی دارد؟ اقتضایی دارد؟ بله، وجود وقتی مطلق بود، اقتضا دارد. اقتضائاتی دارد که مربوط به چه چیزی است؟ خود وجود است؛ دیگر مربوط به اشیا نیست. این میشود وجود (مطلق). حالا این وجود چه اقتضائاتی دارد؟ اما این شد وجود چیست؟ مطلق. حالا یک وجودی داریم مطلق از قید اطلاق وجود: وجود “لابشرط”. ببینید، اولی “به شرط شیء” بود، دومی “به شرط لا شیء” بود، سومی “لابشرط” بود. اولی مقید بود، دومی مطلق بود، سومی فوق اینها بود؛ یعنی نه مقید است و نه مطلق؛ هم مقید است و هم مطلق. چون وقتی مطلق باشد، دیگر مقید نیست – بگویید؟ اگر مطلق باشد، مقید میشود؟ نه. – اما وجود “لابشرط” هم اطلاق دارد و هم تقیید دارد. با کلی، کلی است؛ با جزئی، جزئی است. منبسط است؛ در همه جا هست و هیچ جا نیست.
//ایشان میفرمود: چنانکه شأن وجود، منبسط و گسترده بر هياکل ماهیات بسیط و مرکب میباشد. و به حقیقت وجود میتوان به نحو شهود حضوری علم پیدا کرد.
بعد این وجود علتش چیست؟ دیدهاید بعضیها میگویند خدا را چه کسی آفریده؟ آخر نمیدانی خدا چیست که میگویی خدا را چه کسی آفریده؟ فکر میکنی خدا یک چیزی است، مثلاً نور… خب، بحث چه بود؟ (دربارهی) گسترش وجود بر هياکل ماهیات بسیط و مرکب. و به حقیقت وجود میتوان به نحو شهود حضوری علم پیدا کرد. بعد (شناختش) خیلی سخت هم هست. چرا؟ این حقیقت وجود نه میتوان به آن ایمان آورد، نه میتوان به آن کفر ورزید، نه میتوان به آن نزدیک شد، نه میتوان از آن دور شد، و نه میتوان به آن فکر کرد. ووو…. . پس وقتی فکر میکنی به آن، داری به چه چیزی فکر میکنی؟ فکر میکنی داری فکر میکنی! فکر میکنی که تمام بدنت را جمع میکنی که “به وجود فکر کنم”، “به خدا فکر کنم”. اینکه میفرمود: “لا تتفکروا فی ذات الله” (در ذات خدا تفکر نکنید)؛ اصلاً نمیشود فکر کرد. نمیگوید “فکر نکنید”، میگوید “نمیشود فکر کرد”. هر چه بخواهی فکر کنی، دور میشوی. مثل اینکه فرد وسط اقیانوس است، به او میگویند: “دریا؟” تا حالا دیدهای بگوید: “بریم طرف دریا؟” میگوید: “آقا! برویم کدام طرف؟” میگوید: “اینور برویم.” آقا، تو در دریایی! میگوید: “میخواهم دریا را ببینم.” آقا، تو وسط همین هستی! به طریق فکر نمیشود. پس به چه طریق میشود؟ شهود حضوری. فرمود: “به حقیقت وجود میتوان به نحو شهود حضوری علم پیدا کرد.” و این مطلب بلند در چند جا از “حکمت متعالیه” مشهور به “اسفار” اثبات شده است. اگر میخواهی، به دو فصل هفتم و هشتم از مرحلهی چهارم از “علم کلی” در مباحث ماهیت اسفار مراجعه کن.
پایان بحث
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی