بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه۱۴۰۴/۹/۲، ایام فاطمیه،
موضوع: خطبه شقشقیه(خطبه سوم نهج البلاغه)
خطبه شقشقیه یک خصوصیت دارد؛ علاوه بر فصاحت و بلاغت آن، امیرالمؤمنین (ع) در آن درباره خلفای سهگانهای که پیش از ایشان بودند، توضیح میدهد که آنان چگونه بودند. شاید بپرسید: مگر در خطبههای دیگر چنین مطالبی نداریم؟ پاسخ این است که ما کمتر خطبهای از امیرالمؤمنین (ع) داریم که در مورد خلفا مطلبی فرموده باشد؛ بنا به همان دلایلی که حضرت (ع) دست به شمشیر نبرد و فرمودند که اگر اختلاف بیفتد، اصل اسلام از بین خواهد رفت. به همین دلیل، ایشان درباره خلفا کمتر سخن میگفت، مگر با خواص و یاران خود.
«در این خطبه، امیرالمؤمنین (ع) این موضوع را مورد بحث قرار داده است»
نکته شخصی در الازهر مصر میگوید این خطبه در آنجا تدریس میشود. این در حالی است که آنان سنیمذهب هستند؛ یعنی از اهل سنت به شمار میآیند.
او تعریف میکند که یک بار به استادش گفتم: «آقا، این خطبه که چیزی برای ما باقی نمیگذارد! این خطبه، امیرالمؤمنین (ع) را رسوا میکند و تمام اعتقادات ما را زیر سؤال میبرد.» استاد در پاسخ گفت: «بسیار خب، اما این خطبه از جهت بلاغت بسیار گیراست و دیگر اینکه میخواهند صدر اسلام را از زبان خود کسانی که در آن دوران بودهاند، بازیابی کنند؛ که در این خطبه حضرت (ع) به آن میپردازد.»
عنوان خطبه :
«و هی المعروفه بالشقشقیه» (و آن به شقشقیه معروف است). شقشقیه به آن حالتی از شتر گفته میشود که وقتی عصبی میشود، کیسهای از دهانش بیرون میآید که گویا آن را میجود و پس از مدتی، مثلاً چند دقیقه، دوباره آن را به داخل میکشد و فرو میبرد. وقتی کسی حرف دلش را بر زبان میآورد و سپس بقیه حرف را فرو میخورد، به این حالت شقشقیه میگویند. این کلمه در خود خطبه آمده است، آنجا که حضرت (ع) فرمود: «أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلانٌ» (قسم به خدا که فلانی -یعنی ابوبکر- ردای خلافت را به تن کرد).
و «وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى» (در حالی که او نیک میدانست که جایگاه من در آن، جایگاه محور سنگ آسیاب است.) اصلاً کلمه «قطب» که در اصطلاحات عرفا به کار میرود، از همین کلمات امیرالمؤمنین (ع) گرفته شده است که میفرماید جایگاه من جایگاه قطبی است که همه باید به دور وجود من بچرخند. و او نیز این را نیک میدانست. او این را خوب میدانست. یعنی غصب خلافت از روی نادانی نبود؛ بلکه او نیک میدانست.
// حدیث حذیفه، یکی از شیعیان حضرت (ع)، در مدائن بود. وقتی امیرالمؤمنین (ع) به خلافت رسید، حذیفه سخنرانیای کرد و گفت: «اکنون حق به حقدار رسید.» جوانی ایرانی به نام ابوساسان برخاست و گفت: «مگر تا الان حق به حقدار نرسیده بود؟» حذیفه گفت: «نه.» جوان پرسید: «یعنی چه؟» حذیفه ادامه داد: «رسول خدا (ص) برای ما در مورد امیری علی بن ابیطالب (ع) بیعت گرفت؛ از تکتک ما بیعت گرفت که پس از من، علی امیرالمؤمنین است. ولی وقتی رسول خدا (ص) از دنیا رفت، قضیه برگشت و عدهای آمدند و خلافت را به دست گرفتند و علی (ع) را کنار زدند.» سپس آن جوان ایرانی رو به حذیفه کرد و گفت: «شما هم ایستادید و نگاه کردید؟ پیامبر خدا از شما بیعت گرفت و حق علی (ع) را بردند، و شما ایستادید و تماشا کردید؟» یعنی به نوعی، این شخص را سرزنش کرد که چرا ایستادید و نگاه کردید؟ چرا شما شمشیر نکشیدید؟ چرا هیچ دفاعی از امیرالمؤمنین (ع) نکردید؟
سپس حضرت (ع) فرمود: «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ.» (سیل از من سرازیر میشود و هیچ پرندهای به قله من نمیتواند برسد.) اینکه میفرماید «سیل جاری میشود»، میدانید که از هر کوهی سیل جاری نمیشود؛ کوه باید بسیار مرتفع و بلند باشد تا سیل ایجاد کند و هر تپه و کوهی سیل ایجاد نمیکند. این عبارت «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ» (سیل از من سرازیر میشود) اشاره به علوم و اسراری است که از امیرالمؤمنین (ع) صادر میشد؛ که نمونههایش در تاریخ ذکر شده است، از پیشگوییهایی که میکرد و از مطالبی که میفرمود.
//در همین نهجالبلاغه که نزدیک هزار سال پیش جمعآوری شده است، حضرت امیر (ع) از آمدن مغولها خبر دادهاند؛ این در خطبههای ایشان موجود است. این واقعه، یعنی آمدن مغولها، حدود سیصد سال پس از جمعآوری کتاب و حدود (۷۸٠) سال پس از زمان خود حضرت (ع) اتفاق افتاد که مصادف با دوران سید بن طاووس و دیگران بود. فخرالمحققین حلی میگوید: وقتی مغولها آمدند، پدر من سوار الاغ شد و اسب سوار نشد؛ زیرا اسب در آن زمان حالت جنگی داشت. او با سوار شدن بر الاغ، میخواست نشان دهد که قصد جنگ با آنها را ندارد. پدرم از دروازه شهر بیرون رفت و به نزد فرمانده مغولها که بیرون شهر خیمه زده بودند، رفت و گفت: «آقا، ما با شما جنگ نداریم و تسلیم شماییم.» فرمانده پرسید: «چرا؟ چرا تسلیم ما میشوید؟ مگر حکومت شما سقوط کرده است؟» پدرم گفت: «ما میدانیم که شما پیروز خواهید شد.» آنها بسیار خوشحال شدند و پرسیدند: «شما از کجا میدانید؟» پدرم پاسخ داد: «ما امامی داریم که (۷۸٠) سال پیش بوده است و از آمدن شما خبر داده است. حتی ویژگیهای ظاهری شما را نیز بیان کرده است: چشمان تنگ، صورتهای گرد و پهن، و پرچمهای زرد دارند. اینها هر جا برسند، پیروز میشوند.» مغولها نیز به اینگونه پیشگوییها بسیار اعتقاد داشتند و این حرفها را دوست داشتند. وقتی این را شنیدند، گفتند: «ما که به شما حمله نمیکنیم، هر جای دیگری هم که شما بگویید، حمله نخواهیم کرد. کدام شهرها؟» پدرم گفت: «آقا، به این شهرهای شیعهنشین کاری نداشته باشید.» آنها گفتند: «ما کاری به شما نداریم و شما آسودهخاطر باشید؛ این به خاطر نوید فتحی بود که امام شما هفتصد، هشتصد سال پیش داده است.» این همان علوم و اسراری است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ» (سیل از من سرازیر میشود.)
//در بعضی خطبهها نیز میفرمود: «علومی در سینه من موج میزند؛ ای کاش حاملی برای آن مییافتم تا این علوم و اسرار را به او بگویم.» اینکه امیرالمؤمنین (ع) با چاه درد دل میکرد، صرفاً درد دل نبود؛ بلکه اسراری بود که به کسی نمیتوانست بگوید.
«و لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ» (و هیچ پرندهای به اوج من نمیرسد)؛ یعنی هرچه انسان بلندپرواز باشد، فکرش نمیتواند من را بشناسد.
// در حدیثی دیگر، آقا امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «ظاهری امامَةٌ و وَصِیَّةٌ، و باطنی غیبٌ منی لا یُدرَک.» (ظاهر من امامت و وصایت است؛ من امام شما و وصی پیغمبر شما هستم. اما باطن من غیبی دستنیافتنی است.) غیبی است که اصلاً درک نمیشود. و در روایتی دیگر از حضرت (ع) داریم که فرمود: «نَزِّلونا عَنِ الرُّبُوبیَّةِ وَ قُولوا فی فَضائِلِنا ما شِئتُم.» (ما را از مرتبه خدایی پایین بیاورید؛ به ما خدا نگویید.) بعد هرچه درباره فضائل ما خواستید بگویید، بگویید؛ به درستی که هرچه بگویید، به کنه ذات ما نمیرسید. نگویید خدا؛ هرچه بگویید، کم گفتهاید.
//حضرت (ع) در ادامه فرمود: «فَاسْتَلَیتُ دونَها ثَوْباً وَ طَوَیتُ عنها کَشْحاً.» (در آن هنگام که آنان لباس خلافت را پوشیدند، من پردهای بین خود و خلافت آویختم و از آن رو گرداندم.) یعنی وقتی خلافت را غصب کردند، من نیز دیگر رو برگرداندم.
//در روایات داریم که مَثَل علی (ع) مَثَل کعبه است. در بعضی روایتها نیز داریم که مَثَل امام، مَثَل کعبه است و حج به سوی کعبه واجب است. اما اگر مردم به حج نروند، کعبه سراغ کسی نمیآید. فرمود: «واجب است شما به سراغ امام بروید، اما اگر سراغ امام نروید، امام سراغ شما نمیآید؛ مثل کعبه است.» لذا حضرت (ع) میفرماید: من نیز رو برگرداندم.
//حضرت (ع) در ادامه فرمود: «وَ طفِقْتُ أرتَعي بين أنْ أصُولَ بِيدٍ جَذّاءَ أوْ أصبِرَ علي طخيةٍ عمياءَ، يَهرَمُ فيها الکبيرُ وَ يَشيبُ فيها الصغيرُ وَ يَکدَحُ فيها مُؤمِنٌ حَتّي يلقي رَبَّهُ.» (پس در آن هنگام، بین دو راه قرار گرفتم: یا با دست خالی با مخالفانم بجنگم، یا در برابر حادثهای ظلمانی و پرابهام شکیبایی و صبر پیشه گیرم؛ حادثهای بس کوبنده که بزرگسالان را فرتوت و خردسالان را پیر میکند و مؤمن را تا دیدار پروردگارش در رنج و مشقت فرو میبرد.)
//حضرت (ع) میفرماید: «در انتخاب یکی از دو راه فکر کردم: یا میبایست با دست خالی با مخالفانم بجنگم.» ایشان در آن زمان تک و تنها افتاده بودند؛ فقط چهار پنج نفر مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پای کار ایستاده بودند. عدهای دشمن و منافق بودند و عدهای نیز مؤمن، اما بیخیال بودند و میگفتند: «حالا دیگر چه فرقی میکند چه کسی خلیفه شده است؟» حضرت (ع) میفرماید: «با دست خالی بجنگم یا در برابر حادثهای ظلمانی و پرابهام شکیبایی و صبر پیشه گیرم.» این حادثه، به فرموده ایشان، بس کوبنده و خیلی دردآور است؛ حادثه غصب خلافت که بزرگسال را فرتوت و خردسال را پیر میکند و انسان باایمان را تا دیدار پروردگارش در رنج و مشقت فرو میبرد. میفرماید: «مؤمن به خاطر این حادثه تا ملاقات پروردگارش و تا دم مرگ ناراحتی میکشد.» مگر الان ما ناراحتی نمیکشیم؟ مگر غصب خلافت امیرالمؤمنین (ع) جگر ما را نسوزانده است؟ مگر شهادت صدیقه طاهره (س) جگر ما را نسوزانده است؟ حضرت (ع) میفرماید تا روز ملاقات پروردگار، مؤمن از این حادثه زجر میکشد.
//سپس میفرماید: «حالا چرا؟ آخه اینها چه کسانی بودند و چه کارهایی کردند؟»
حضرت (ع) فرمود: «فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتا أَحْجی فَصَبَرْتُ وَ في الْعَينِ قَذاً وَ فِي الْحَلْقِ شَجاً.» (پس با عقل سلیم بر آن شدم که صبر و تحمل را پیشه کنم.) من راه صبر را پیش گرفتم؛ مانند کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد. آیا تا به حال شده که چیزی به چشمتان برود و شما بخواهید به آن دست نزنید؟ یک ذره خاک که به چشم میرود، مدام آن را میخارانیم. حالا تصور کنید خاری به چشمتان برود و بگویند دست نزن و صبر کن! شاید برای بعضیها پیش آمده باشد که استخوانی در گلویشان گیر کند. چه زجری میدهد! حضرت (ع) میفرماید: من مثل اینها بودم و باید صبر میکردم.
«أَرَی تُرَاثي نَهْباً.» (میدیدم که میراثم را به غارت میبرند.)
//«حَتَّى مَضَى الأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ، فَأَدْلى بِها إِلى فُلانٍ بَعْدَهُ.» (تا آنکه اولی (ابوبکر) مسیر خودش را رفت و آن را به شخص دیگری (یعنی عمر) واگذار کرد.) میدانید که ابوبکر کلاً دو سال خلافت کرد و سپس حکومت را به عمر داد. شما مگر نمیگویید «شورا» و «مشورت»؟ پس ابوبکر چرا حکومت را به عمر داد؟ چرا مشورت نشد؟
//مگر همه این دعواها سر خلافت نیست؟ بله، همه این دعواها سر خلافت است. بعد چطور پیغمبر اکرم (ص) به فکرش نرسید که خلیفهای مشخص کند تا دعوا نشود؟ اتفاقاً خلیفه را مشخص کرد، اما شما زیر بار نرفتید؛ یعنی آنهایی که در صدر اسلام بودند. بله، میگوید تا آنکه اولی به مسیر خودش رفت و سپس خلافت را به دومی، یعنی عمر، داد؛ بدون مشورت با کسی.
حضرت (ع) سپس به عمر بن خطاب اشاره کرد و به شعر اعشی تمثل جست: «شَتّانَ ما يَوْمي عَلى کُورِها وَ يَوْمُ حَيّانَ أَخي جابِرِ.» (چه تفاوت بزرگی است میان روزی که من بر شتر سوارم و روزی که با برادرم جابر غرق لذت بودیم!) میفرماید: «روزی که با حیان، برادر جابر، در بهترین رفاه و آسایش و غرق در لذت بودم، کجا؟ و امروز که با زاد و توشه ناچیز سوار بر شتر در پهنه بیابان گرفتاریم، کجا؟» این به معنای «این کجا و آن کجا» است. پس فریاد برمیآورد: «فَیَا عَجَبَاً!» (ای شگفتا!) از چه تعجبی سخن میگوید؟ از این که: «بَيْنَا هُوَ يَستَقِيلُها فی حَيَاتِهِ إذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ!» (شگفتا! او در زمان حیات خود از خلافت استعفا میداد، اما پس از وفاتش آن را برای دیگری منعقد کرد!) میفرماید: چطور بود که ابوبکر در زمان حیات خودش میگفت: «مرا رها کنید؛ من خلافت را نمیخواهم؛ «أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي وَ لَسْتُ بِخَيْرِکُمْ وَ عَلِيٌّ فِيكُمْ!» (مرا رها کنید، مرا رها کنید؛ در حالی که علی در میان شماست، من بهترین شما نیستم!)» میگفت خلافت را به زور به من دادند. بعد چطور شد که هنگام مرگ، خلافت را به عقد عمر درآورد؟ تو که برای خودت نمیخواستی! یعنی پس همه اینها نقشه بود، دیگر. از امام صادق (ع) سؤال کردند: «آقا، این کلام ابوبکر که میگوید «أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي» (مرا رها کنید، مرا رها کنید) به چه معناست؟ تا وقتی علی (ع) در بین شماست، من بهترین شما نیستم.» امام صادق (ع) فرمود: «نه؛ او میخواست به اطرافیانش بگوید علی (ع) را از صحنه حذف کنید، چون تا علی (ع) باشد، کسی من را به عنوان خلیفه قبول نمیکند. او این را میخواست بگوید؛ فکر نکنید از خلافت بدش میآمد.» که در اینجا هم حضرت (ع) میفرماید: «فَیَا عَجَبَاً بَيْنَا هُوَ يَستَقِيلُها فی حَيَاتِهِ إذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ.»
«لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیها.» (و آن دو شخص، پستانهای خلافت را چه سخت و قاطعانه در میان خود تقسیم کردند و شیرش را دوشیدند.) هر دو به پستانهای خلافت چسبیدند؛ مثل گاوی که شیرش را میدوشند، یکی از این طرف و دیگری از آن طرف شیر میدوشیدند.
//«فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَکثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذارُ مِنْهَا.» (شخص اول (ابوبکر) رخت از این دنیا بربست و امر زمامداری را در شخصی خشن (عمر) قرار داد که زخم زبانش دشوار و تماس با او ناگوار بود، و لغزشهای فراوان به جریان میافتاد و پوزشهای مداوم به دنبالش میآمد.)
عمر بسیار خشونت داشت؛ یعنی در کتب اهل سنت نیز خشونتهای او ذکر شده است. این خشونتها دلها را سخت مجروح میکرد و تماس با آن خشونتی ناگوار داشت.
نمونههایش را قبلاً از روی مدارک برای عزیزان خواندهایم. میگوید: کسی بود که درباره قرآن زیاد سؤال میکرد؛ درباره کلمات قرآن و معانی آنها زیاد میپرسید. عمر یک بار آن قدر او را با چوب زد که از کمرش خون راه افتاد! آقا، او فقط سؤال کرد.
میگوید: شخصی مسیحی بود که نزدیک مدینه زندگی میکردند؛ در مدینه نبودند و فاصله داشتند. قرآن به دستشان رسیده بود و خیلی خوششان آمده بود. رئیس قبیلهشان به مدینه، پیش عمر، رفت و گفت: «آقا، ما میخواهیم مسلمان شویم.» عمر گفت: «خیلی خوب است که مسلمان شوید.» دویست نفر هم از فامیل و یارانش مسلمان شدند. رئیس قبیله گفت: «آقا، ما میتوانیم بیاییم در مدینه ساکن شویم و در کنار شما از قرآن و احادیث پیغمبر (ص) لذت ببریم؟» عمر گفت: «باشد، بیایید.» رئیس این قبیله با دویست نفر از اهالی به مدینه آمدند. میگوید: یک روز در صف نماز جماعت، در زمان خلافت عمر، این آقا با یک نفر دعوایش شد. حالا سر چه چیزی بود؟ سر جای نشستن بود یا چیز دیگر؟ عمر متوجه شد. آمد و بدون اینکه بپرسد چه کسی مقصر است، شروع کرد به زدن این مسیحی که تازه مسلمان شده بود، با چوب. با این توجیه که «تو به دوست ما جسارت میکنی!» در حالی که پیغمبر خدا (ص) فرمودند بزرگ یک قوم را اکرام کنید، هر که باشد و هر چه باشد. او را زیر چوب گرفت. اینها بلند شدند و مدینه را با یارانش ترک کردند و به دین مسیحیت خود بازگشتند. این همان خشونتی است که امیرالمؤمنین (ع) میفرماید. اگر بخواهیم از خشونتهای عمر بگوییم، یکی دو تا نیست.
//«فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبِ، إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ، وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ.» (همانند سوار بر شتر چموش، که اگر افسارش را بکشد بینیاش بریده شود و اگر رهایش کند از اختیارش به در رود.) میفرماید: «مانند کسی که سوار یک شتر چموش باشد.» میدانید که شتر را مثل اسب دهنه نمیزنند؛ بینی شتر را سوراخ میکنند و چیزی از آن رد میکنند و سپس یک طناب نازک میبندند که با کوچکترین اشاره، شتر سرش را این ور و آن ور میکند؛ اسب نیست که دهنه را بکشی. حضرت (ع) میفرماید: «مثل یک شتر چموش بود که اگر میخواستی آن را بکشی، دماغش پاره میشد و اگر میخواستی رهایش کنی، تو را به هلاکت میانداخت.» میگوید: عمر چنین وضعی داشت. بعد نوشتهاند: او مینشست بر کرسی خلافت و مردم میآمدند، زانوی او را میبوسیدند و میرفتند. با اسلام چه کردند؟ با اسلام چه کردند؟
امیرالمؤمنین (ع) همان ابتدا فرمود: «به خدا قسم، در هیچ جنگی با شما شرکت نخواهم کرد؛ در هیچ جنگی با شما شرکت نمیکنم.» زیرا امیرالمؤمنین (ع) جنگهای آنها را نامشروع میدانست و در هیچ جنگی هم شرکت نکرد. حتی وقتی از ایران اسیر گرفتند و به مدینه آوردند، امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هر کس که مرید من علی است، اسرای ایرانی را آزاد کند.» که ابن عباس گفت (یا امیرالمؤمنین – البته شاید در آن زمان «یا ابوالحسن» میگفتند): « این یک رسم است؛ اسیر گرفتن و اینها. چرا باید اسرای ایرانی را آزاد کنیم؟» حضرت (ع) فرمود: «ایرانیها انسانهایی کریم و فهیم و حکیم هستند و شایسته نیست که اینها زیر دست قرار بگیرند و برده باشند. آیا میخواهی به عنوان یک برده از آنها استفاده کنی؟» خودش بردگانش را آزاد کرد.
تمام کسانی هم که پیرو امیرالمؤمنین (ع) بودند، بردگان ایرانی را آزاد کردند. و همین بود که ایرانیها به سوی حضرت (ع) جذب شدند. همانهایی که آمدند، از همانجا جذب امیرالمؤمنین (ع) شدند. این تا زمانی که حضرت خلیفه شد، ادامه داشت و آن هم داستانش مفصل است.
//حضرت (ع) فرمود: «مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هذِهِ النَّظَائِرِ؟» (کی در برتری من با اولین آنها (ابوبکر) جای شک بود که اکنون با این همتایان (عمر و عثمان) برابر شوم؟) مقام اینها حتی به حسب ظاهر – ما کاری به مقامات باطنی امیرالمؤمنین (ع) نداریم – چه در شجاعت، چه در سخاوت، چه در عبادت، چه در فصاحت و بلاغت، به گرد پای امیرالمؤمنین (ع) نمیرسیدند. عثمان کجا؟ در جنگ احد – بارها گفتهام – جنگ مغلوبه شد. عدهای فرار کردند و رسول خدا (ص) را تنها گذاشتند. فقط یکی دو نفر دور رسول خدا (ص) بودند: آقا امیرالمؤمنین (ع)، ابودجانه و یک خانم دیگر. آنان حضرت (ص) را به طرف کوه بردند. عثمان فرار کرد و پس از سه روز او را پیدا کردند و……
ادامه دارد…
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی