بسم الله الرحمن الرحیم
(پنجشنبه۱۴۰۴/۵/۹) ماه صفر، شب حضرت رقیه س
موضوع: وقایع تاریخی بعد از شهادت امام حسین ع
پس از شهادت اباعبدالله الحسین (ع) در عالم اسلام اتفاقاتی افتاد. اما پیش از آن، حدیثی را از کتاب «الغیبة» شیخ طوسی برایتان بخوانم که ابوحمزه ثمالی از امام صادق (ع) یا امام باقر (ع) – گوینده در اینجا میگوید که در نام امام شک دارد – نقل کرده است که امیرالمؤمنین علی (ع) بر فراز منبر بسیار میفرمودند: «إِلَی السَّبعینَ بَلاءٌ و بَعدَ البَلاءِ رَخاءٌ.» یعنی تا سال هفتاد بلا خواهد بود و پس از بلا، گشایش (رخا و فرج) رخ خواهد داد.
ابوحمزه میگوید: «فَقَد مَضَتِ السَّبعونَ وَ لَم نَرَ رَخاءً.» یعنی سال هفتاد گذشت، اما ما گشایشی ندیدیم. امیرالمؤمنین (ع) این سخن را بسیار تکرار میکردند. همانطور که میدانید، ابوحمزه زمان امیرالمؤمنین (ع) را درک کرده بود؛ او در آن دوران جوان یا نوجوان بود و (اگر اشتباه نکنم و این را ذهنی میگویم) تا زمان امام موسی کاظم (ع) در قید حیات بود. او عمر طولانی داشت، به پیری رسیده بود و از جمله علما به شمار میرفت.
ابوحمزه میگوید که امیرالمؤمنین (ع) بسیار میفرمودند که تا سال هفتاد بلاست و پس از آن، گشایش (فرج و رخا) صورت میگیرد. اما سال هفتاد گذشت و ما هیچ گشایشی ندیدیم. حضرت (ع) در پاسخ به ایشان فرمودند: «إِنَّ اللهَ وَقَّتَ هَذَا الْأَمْرَ فِی السَّبعینَ»؛ یعنی خداوند این امر را در سال هفتاد مقدر کرده بود. سپس فرمودند: «فَلَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ اشْتَدَّتْ غَضَبُ اللَّهِ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ فَأَخَّرَهُ»؛ یعنی وقتی اباعبدالله الحسین (ع) به شهادت رسید، خشم خداوند بر اهل زمین شدت گرفت و آن امر (فرج) را به تأخیر انداخت.
نکته اینجاست که ظاهراً ابوحمزه تصور کرده بود که منظور از فرج، همان گشایشی است که ما اکنون در ذهن داریم، یعنی برقراری حکومت آلالله. حضرت (ع) این تأخیر را به شهادت امام حسین (ع) مرتبط میسازند و میفرمایند: چون امام حسین (ع) به شهادت رسید، آن گشایشی که شما در ذهن دارید، به تأخیر افتاد. اما فرج صورت گرفت. (این نکته، برداشت من است.) گشایش رخ داد، اما نه آن فرجی که شما تصور میکنید، یعنی برقراری حکومت آلالله؛ زیرا آن در دست حضرت مهدی (عج) است و در زمانی رخ خواهد داد که خداوند مقدر فرموده و کسی از آن اطلاع ندارد. هیچکس از زمان فرج اطلاع ندارد.
حالا این چه گشایشی بود که صورت گرفت؟
تا زمان امام حسین (ع)، خلفایی که بر سر کار آمده بودند، به گونهای رفتار میکردند که عامه مردم آنها را خارج از دین نمیدانستند. البته به جز عثمان، که عدهای از مردم کارهایش را خارج از عرف دیدند و شورش کرده، او را کشتند. پس از آن، امیرالمؤمنین (ع) به خلافت رسیدند و بعد معاویه قدرت را به دست گرفت. معاویه جنایات بسیاری مرتکب شد، اما به نحوی عمل میکرد که از سایه شریعت خارج نشود.
اما وقتی یزید به خلافت رسید، جوانی بود عیاش، بیسیاست، بیتجربه و مست قدرت. او درک نمیکرد که جایگاهی را که غصب کرده، مقام پیامبر خدا (ص) است و هر کاری را نمیتواند انجام دهد. مانند کسی که بر شاخهای نشسته باشد و همان شاخه را اره کند؛ او نمیفهمید که اگر نوه پیامبر خدا (ص) را بکشی، دیگر جایی بر این شاخه نخواهی داشت، تو به خاطر پیامبر (ص) در این مسند جای گرفتهای. معاویه نیز کارهای بسیاری انجام میداد، اما آنها را مخفیانه انجام میداد.
اما وقتی یزید به خلافت رسید، در سال اول حکومتش، اباعبدالله الحسین (ع) را به شهادت رساند و سپس خاندان ایشان را به اسارت گرفت و شهر به شهر گرداند. او تصور میکرد که در حال قدرتنمایی است، در حالی که مردم مسلمان بودند و دیدند که نوادگان پیامبرشان کشته شدهاند و زنان خاندان آلالله به اسارت گرفته شدهاند. جامعه ناگهان دچار تزلزل شد؛ مردم با خود میگفتند: این چگونه جانشین پیامبر (ص) است؟ این در حالی بود که خلافهای او را کسی نمیدید؛ او دائماً شرابخوار بود. کسی که در قصر نبود، این دائمالخمری را نمیدید. او میمونبازی و سگبازی میکرد
او علناً زنا میکرد، اما اینها را تنها کسانی میدیدند که نزدیک او بودند، نه عموم مردم.
در سال دوم حکومتش چه کرد؟ به مدینه منوره، پایتخت معنوی اسلام، حمله کرد. همانطور که هر کشوری یک پایتخت حکومتی و یک پایتخت معنوی دارد (مانند ایران که پایتخت حکومتیاش تهران و پایتخت معنویاش قم یا مشهد است و در حال حاضر بیشتر قم مطرح است؛ یا حجاز که پایتختش ریاض و پایتخت معنویاش مکه و مدینه است)، در آن زمان نیز پایتخت معنوی اسلام، مدینه و مکه بود. یزید به مدینه حمله کرد و همانطور که پیشتر عرض شد، سه شبانهروز جان و مال و ناموس مردم را مباح کرد. پس او درک نمیکرد که چه میکند.
و در سال سوم به مکه حمله کرد و کعبه را به منجنیق بست، اما در آن سال نتوانست مکه را تصرف کند و خود در همان سال به درک واصل شد. این کارها باعث شد که مردم نسبت به دشمنان اهل بیت (ع) خشم و خصومت عمومی پیدا کنند. این حوادث برای مردم یک بیدارباش بود؛ با خود میگفتند: هر کس بخواهد به این مسند بنشیند، اهل بیت پیامبرتان را میکشد، به پایتخت معنوی اسلام حمله میکند و قبلهگاهتان را تخریب میکند. دیگر چه مانده که انجام دهند؟
پس از شهادت امام حسین (ع)، امام سجاد (ع) سکوت اختیار کردند. ابتدا اسرا را به خرابهای در شام بردند و مدتی در آنجا نگه داشتند. سپس آنان را به مسجد و در حضور یزید آوردند. امام سجاد (ع) در آنجا خطبهای ایراد کردند که خود داستانی مفصل دارد و باید جداگانه به آن پرداخت؛ بهتر است اصل خطبه امام سجاد (ع) را بخوانیم.
زمانی که امام (ع) شروع به معرفی خود برای مردم کردند – زیرا مردم شام پیش از آن با توهین به اهل بیت (ع) میگفتند: شما خارج شدهاید و بر خلیفه شوریدهاید؛ خدا را شکر که شما را نابود کرد – امام سجاد (ع) فرمودند: «آیا میدانید ما کیستیم؟ ما نوادگان پیامبر خدا (ص) هستیم؛ ما فرزندان علی بن ابیطالب (ع) هستیم.» و با فصاحت و بلاغت تمام، خود را معرفی کردند. در مسجد شام، مجلس به کلی به هم ریخت. هنوز وقت اذان نرسیده بود. یزید که دید اوضاع دارد از کنترل خارج میشود، گفت: «مؤذن، اذان بگو!» او این کار را برای قطع کردن سخن امام سجاد (ع) انجام داد، با اینکه وقت اذان نبود. در نتیجه، تحولی در خود مردم شام به وجود آمد؛ با خود میگفتند: پس یزید چه به ما میگفت؟ پس از آن، مردم برای دیدن اسرای آلالله (ع) مراجعه میکردند و یزید مجبور شد آنها را به کاخ خود بیاورد. ووو…..
لذا پس از واقعه کربلا، شورشهایی صورت گرفت. نخستین شورش، واقعه حره در مدینه بود. ووو….
.یکی دیگر از قیامهایی که در پی شهادت اباعبدالله (ع) صورت گرفت، قیام توابین در کوفه بودوووو……
مدت کوتاهی پس از توابین، مختار قیام کرد. حکومت مختار از زمان قیام تا شهادتش تنها یک سال و نیم طول کشید و هنگام شهادت، نزدیک به ۷۰ سال داشت.
در همین یک سال و نیم حکومت، مختار ریزشهایی داشت. همانطور که میدانید، مختار کار بزرگی انجام داد؛ از قاتلان امام حسین (ع) انتقام گرفت.
سپس حجاج بن یوسف ثقفی حاکم شد. (او نیز از قبیله ثقیف بود، همانند مختار ثقفی.) در برخی عبارات امام حسین (ع) و در روایاتی که در کربلا نقل شده است، آمده که حضرت (ع) گاهی دعا (و نفرین) میکردند و میفرمودند: «خدایا، غلام ثقیف را بر اینان مسلط کن.» غلام ثقیف کیست؟ برخی گفتهاند منظور «جوان ثقفی» است و منظور مختار نیست، بلکه حجاج است؛ زیرا او نیز ثقفی بود و خون بسیاری ریخت. (مختار اگر میکشت، قاتلان امام حسین (ع) را میکشت و بیهوده کسی را نمیکشت.) اما حجاج یک حالت سادیسم داشت،. ووو….
پس از این قضایا و التهابات، گشایشی برای اهل بیت (ع) حاصل شد. همین بود که امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «إِلَی السَّبعینَ بَلاءٌ و بَعدَ البَلاءِ رَخاءٌ»؛ یعنی پس از آن، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) توانستند کلاسهای درس تشکیل دهند. در غیر این صورت، مردم به دلیل تبلیغات معاویه از اهل بیت (ع) رویگردان و گریزان بودند.
میگوید آن دوران، دوران فتنه بود. ووو……
گشایشی برای آلالله (ع) و برای نشر معارف دین حاصل شد؛ زیرا دین در جامعه اسلامی به دلیل کوششهایی که معاویه و بنیامیه انجام داده بودند، در حال مندرس شدن و از بین رفتن بود. حضرت زینب (س) وقتی با یزید بحث کردند، فرمودند: «وَاکْدُدْ کَیْدَکَ وَاسْعَ سَعْیَکَ» (هر حیلتی که داری به کار بگیر و هر کوششی که میتوانی بکن)؛ «فَوَاللَّهِ لَا تَمْحُو ذِکْرَنَا وَ لَا تُمِیتُ وَحْیَنَا» (به خدا قسم، نمیتوانی یاد ما را محو کنی و وحی ما را از بین ببری). این بدان معناست که آنها میخواستند وحی را نابود کنند و نور اهل بیت (ع) و پیامبر (ص) را خاموش سازند. اگر شهادت امام حسین (ع) نبود، این اتفاق میافتاد. تنها راه این بود که اباعبدالله (ع) به شهادت برسند تا پرده از چهره کثیف آنها کنار برود؛ لذا اسلام «محمدیالحدوث و حسینیالبقا» است. اسلام با پیامبر (ص) آغاز شد و با امام حسین (ع) بقا یافت.
، اولین کسی که بنایی برای اباعبدالله (ع) ساخت، مختار بود؛ او ساختمانی به شکل مسجد و یک زیرزمین (که اکنون معلوم نیست برای چه مناسبتی بوده) بنا کرد. این اولین بنایی بود که بر قبر اباعبدالله (ع) ساخته شد. پس از مختار، ساختمانهایی به آنجا اضافه شد. اما هارون دستور داد: «قبر را تخریب کنید!» و قبر امام حسین (ع) را تخریب کردند. سپس در زمان مأمون، مردم دوباره آن را ساختند. در زمان متوکل، قبر امام حسین (ع) دو بار تخریب شد، زیرا مردم و شیعیان به زیارتش میرفتند. حتی متوکل دستور داده بود: «اصلاً قبر را بکنید! اگر استخوانی یا چیزی هست، آن را بیرون بریزید تا قبری نباشد که به زیارتش بروند.» اما نتوانستند این کار را انجام دهند؛ ساختمانها و اطراف قبر را تخریب کردند. باز هم شیعیان آمدند و آن را ساختند. برخی گفتهاند در زمان متوکل، چهار بار این تخریب و بازسازی رخ داد. پس از متوکل، در زمان پسرش، طولی نکشید که در یک یا دو سال، دوباره بنا شد و این روند در طول تاریخ ادامه داشت تا حمله وهابیون به کربلا. آنها چقدر از علمای شیعه را کشتند! تمام طلاها و هرآنچه در حرم بود، حتی ضریح را کندند و با خود بردند. یعنی در زمان بنیعباس، دائم میدیدند که نمیتوانند جلوی زیارت را بگیرند. گفتند: «اشکالی ندارد، هر کس میخواهد به زیارت حسین (ع) برود، اشکالی ندارد، اما باید یک دستش قطع شود.» مردم صف کشیده بودند و میگفتند: «یک دستمان را میدهیم تا به زیارت امام حسین (ع) برویم.»
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی