بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، صلوات و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا، العبد المؤید و الرسول المسدد، المحمود الأحمد، ابی القاسم المصطفی محمد.
📆 سه شنبه ۱۴٠۵/۵/۲٠،شب ۲۸صفر
🧿 موضوع: شب رحلت رسول الله
▪️ شب رحلت بلکه شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
آیا رسول الله به مرگ طبیعی از دنیا رفت؟
▪️اینکه گفتیم رحلت یا شهادت، به این دلیل است که در اخبار شیعه و سنی – چه روایاتی که از طریق اهل سنت است و چه روایاتی که از طریق شیعه است – دلالت بر این دارد که رسول خدا (ص) مسموم از دنیا رفتهاند؛ هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعی آمده است.
منتها بعضیها خواستند این قضیه را پنهان کنند و داستانی ساختهاند که این مسمومیت مربوط به زنی خیبری از یهودیان خیبر میشود که گوشت گوسفندی مسموم را به پیامبر (ص) داد و ایشان بر اثر آن مسموم شدند. این واقعه سه سال پیش رخ داده بود.
▪️اما آیا این امر قابل پذیرش است؟ سمی که سه سال از زمان آن بگذرد و بدن در برابرش مقاومت کند، میتواند پس از سه سال فرد را از پا درآورد؟ زیرا زهر یا همان لحظه فرد را میکُشد (اگر قوی باشد) یا گاهی نیز فاصله میافتد تا فرد جان دهد؛ و اگر بدن چهل روز در برابر سم مقاومت کند، معمولاً سم از بدن دفع میشود. اینکه سه سال طول بکشد و سپس اثر کند، امری باورنکردنی است.
▪️اما در منابع صحیح اهل سنت روایاتی داریم که رسول اکرم (ص) در بستر بیماری فرمودند: «به من دارو نخورانید.» زیرا گاهی به حالت بیهوشی میرفتند و سپس به هوش میآمدند. اما برخی از همسران ایشان گفتند: «نه، بیمار از خوردن دارو خوشش نمیآید و دلیل آن همین است.» و دارو را به زور در حلق رسول خدا (ص) ریختند. وقتی رسول خدا (ص) به هوش آمدند، فرمودند: «مگر نگفتم به من دارو نخورانید؟ هر کس درون این خانه است، باید از آن دارو بخورد؛ غیر از عمویم عباس که در این داستان نقشی نداشت.» پس معلوم میشود دسیسهای در کار بوده است؛ وگرنه رسول خدا (ص) نمیفرمودند که هر کس در این خانه است، باید از آن دارو بخورد. البته هیچیک از آنان نخوردند؛ دارو را به زور و در حالت بیهوشی به حلق رسول خدا (ص) ریختند.
آیا رسول الله به شهادت رسیدند؟
▪️در برخی از روایات شیعه آمده است که رسول خدا (ص) توسط بعضی از همسرانشان مسموم شده و به شهادت رسیدهاند.
▪️حضرت فاطمه زهرا (س) دو پسر داشت: امام حسن و امام حسین (ع). از سوی دیگر، پدران این امت چه کسانی هستند؟ رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع). رسول خدا (ص) فرمودند: «أنا و علیٌّ أبوا هذه الأُمّة؛ من و علی دو پدر این امت هستیم.»
▪️ پس امام حسن و امام حسین (ع) نیز دو پسر این امت هستند. یکی از آن دو وارث رسول خدا (ص) است و دیگری وارث علی بن ابیطالب (ع) است. امام حسن (ع) وارث رسول خدا (ص) بودند و همانند ایشان توسط همسرشان مسموم و به شهادت رسیدند؛ و امام حسین (ع) وارث امیرالمؤمنین (ع) بودند که با ضربه شمشیر دشمن به شهادت رسیدند.
▪️و این نکته را سمعانی در کتاب «روح الارواح» مطرح کرده است که امام حسن (ع) وارث رسول خدا (ص) بودند که توسط همسرشان مسموم و به شهادت رسیدند؛ و امام حسین (ع) نیز وارث امیرالمؤمنین (ع) بودند که با شمشیر دشمن به شهادت رسیدند.
▪️رسول خدا (ص) در سن ۶۳ سالگی شهید شدند؛ همانطور که امیرالمؤمنین (ع) نیز در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند.
رسول خدا (ص) چه بار سنگینی را بر دوش میکشیدند؟
▪️امشب میخواهم نکتهای را مطرح کنم؛ اما پیش از آنکه به حوادث و ظلمهایی که در آخر عمر رسول خدا (ص) و توسط خلفایی که بعدها ادعای خلافت و جانشینی ایشان را کردند، بپردازیم، میخواهیم ببینیم رسول خدا (ص) چه بار سنگینی را بر دوش میکشیدند؟
▪️در روایتی آمده است که رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع) رفتند تا بتهای بالای کعبه را پایین آوردند و شکستند. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «هنگامی که با رسول خدا (ص) برای انجام این کار رفتیم، رسول خدا (ص) فرمودند: «علی جان، من دستگیره میشوم و تو برو بالای شانههای من و بتها را بینداز.» عرض کردم: «یا رسولالله، من باید دستگیره شوم و نردبان باشم تا شما بالا بروید.» ایشان فرمودند: «تو نمیتوانی تحمل کنی.» امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «من دستگیره شدم. وقتی رسول اکرم (ص) پاهایشان را در دست من گذاشتند تا بالا بروند، زانوهای من شروع به لرزیدن کرد و دیدم که نمیتوانم این سنگینی و ثقل رسولالله (ص) را تحمل کنم.» لذا رسول خدا (ص) دستگیره شدند و من بالا رفتم. وقتی پایم را بر شانه رسول خدا (ص) گذاشتم، احساس کردم که میتوانم دستم را دراز کنم و به ستارگان برسانم. سپس بتها را از بالای کعبه به پایین انداختم.»
▪️ نکته اینجاست و من به این بخش کار دارم: که چرا امیرالمؤمنین (ع) نتوانستند رسول خدا (ص) را حمل کنند؟ چه سنگینی یا ثقلی در وجود رسولالله (ص) بود؟
▪️برخی گفتهاند که رسول خدا (ص) تشییع جنازه نشدند؛ ایشان را تشییع نکردند و در همان خانه خودشان دفن کردند. دلیل آن را این دانستهاند که کسی نمیتوانست ایشان را حمل کند. ما که از امیرالمؤمنین (ع) قویتر نداریم! ایشان میفرمایند: «زانوهای من لرزید.» و رسول خدا (ص) فرمودند: «تو نمیتوانی مرا حمل کنی.» حال آیه قرآن چه میفرماید؟ «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْكَ قَوْلاً ثَقِیلاً» (ما قولی سنگین و گران بر تو القا خواهیم کرد). این «قول ثقیل»، همان «قول» (سخن) است. دیدهاید که میگویند برخی حرفها خیلی سنگین است. این حرف وقتی به مرتبه جسمانی برسد، بر جسم نیز اثر میگذارد.
▪️ در روایات داریم، رسول خدا (ص) هنگامی که وحی بر ایشان نازل میشد، بر اثر ثقل وحی با زانو به زمین میافتادند؛ یا اگر بر تختی نشسته بودند، تخت بر اثر آن فشار میشکست. حال این فشار چه بود؟ یک بعد آن که اصلیان مربوط به خود وحی است؛ که وحی ثقل دارد، سنگین است. خدای در قرآن میفرماید: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْكَ قَوْلاً ثَقِیلاً»؛ ما قول ثقیل را به تو القا میکنیم. این خود دلالت بر سنگینی وحی دارد. و آیه دیگر: «لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛ یعنی اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم، هر آینه آن را خاشع و پارهپاره از خشیت خداوند میدیدی. این به خاطر چیست؟ به خاطر ثقل قرآن و سنگینی وحی است. این از یک طرف از سوی طرف، رسول خدا (ص) در جامعهای مبعوث شدند که باید اعراب را بشناسیم؛ اعراب جاهلی، یعنی کسانی که قبل از رسول خدا (ص) بودند؛ قومی وحشی.
▪️شما در نهجالبلاغه، سخنان امیرالمؤمنین (ع) را ببینید؛ ایشان چندین خطبه در وصف جاهلیت عرب دارند. مثلاً خطبه بیست و ششم که چند خطی در مورد عرب جاهلی صحبت میکند. شما میدانید سرزمین حجاز کویری است. سرزمین کویری، مزاج آن گرم و خشک است. مزاج بر خلقوخوی انسان اثر میگذارد و خلقوخو نیز بر آداب و رسوم تأثیر مینهد. لذا اینها انسانهایی بسیار خشن بودند. خشونت به دنبال خود چه میآورد؟ قتل، خونریزی و کشتار. از طرفی کینهتوزی. شما حتی حیواناتی که در آنجا هستند، کینهای هستند؛ مانند شتر. شتر حیوانی است که به کینهتوزی معروف است؛ یعنی اگر ساربان حواسش نباشد و شتر را بزند، شتر در فرصتی مناسب او را خواهد کشت. اصطلاح «شتر کینه» از همینجا آمده است. شتر متعلق به کویر است و آدمهایی هم که آنجا زندگی میکنند، کینهای هستند.
▪️ اگر کینهای باشند چه میشود؟ اگر کسی از قبیله آنها را بکشد، تا انتقام نگیرند، رهایش نمیکنند؛ لذا به افرادی انتقامجو تبدیل میشوند. اینها تبعات چیست؟ مزاج آنهاست. سپس به خاطر این خلقیات، مجبور به حمایت از یکدیگر هستند. لذا قبایل، قبایل هستند و هر کس وابسته به قبیله خود است. پس چه چیزی به وجود میآید؟ تعصب، یعنی تعصب قبیلهای. ما شاید امروز مفهوم این حرفها را به خوبی درک نکنیم. تعصب قبیلهای یعنی چه؟
▪️آنجا اگر کسی زندگی میکرد، نه پلیس بود، نه ژاندارمری و نه دادگاه. چه کسی از شما حمایت میکند؟ خانوادهتان. و چه کسی از خانوادهتان حمایت میکند؟ قبیلهتان. پس شما به قبیله خودتان بسیار علاقهمند و متعصب هستید. کسی که آنجا زندگی میکند، تعصب قبیلهای شدید دارد. کسی جرئت نداشت بگوید مثلاً «سگ قبیله شما زرد است!» این به معنای بیاحترامی به سگ قبیله ما بود. و بسیار به رئیس قبیله خود وابسته بودند. و به همین دلیل، امور خاصی در میان آنها شکل میگرفت. اینها تبعات دارد دیگر. ببینید، از مزاج شروع میشود، به اخلاق میرسد و سپس به آداب و رسوم. تعصبات قبیلهای برای گرفتن انتقام. چون همپیمان میخواستند، باید یک چیز مشترک بینشان میبود. مثل چه چیزی؟ مثل بت. یک بت مشترک را میپرستیدند.
▪️از خصوصیات خوبشان نیز چه داشتند؟ مهماننواز بودند. زیرا میدانستند اگر کسی در صحرا تنها بماند، امکان مرگش زیاد است. لذا از مهمانها پذیرایی میکردند؛ و این جزو ویژگیهای خوب و صفات نیکوی آنها بود. و یا اینکه اگر کسی به آنها پناهنده میشد، جزو رسومشان بود که به او پناه دهند و تا پای جان از او حمایت کنند.
▪️و گاهی اوقات شعارهایی برای کمک خواستن بین خود داشتند. شعار قبیله فلان چه بود؟ «یا مبرور!» وقتی این شعار را میداد، هر کس که از آن قبیله بود، شمشیر میکشید و به کمک میرفت.
▪️یکی از جنگهای معروف در دوران جاهلیت، پیش از اسلام، هنگامی که بازارهای بزرگی برای خرید و فروش در مکه برپا میشد، آغاز شد. جنگ چگونه آغاز شد؟ زنی بود (حالا دختر یا زن، مهم نیست) که پوشیه داشت. جوانی به او گفت: «خانم، پوشیهات را بردار تا من صورتت را ببینم.» (البته برخی از آنان حجاب داشتند و برخی بیحجاب بودند که باید درباره آن نیز بحث شود که کدام گروه حجاب داشتند و کدام نداشتند.) این زن قبول نکرد که صورتش را باز کند. به جایی رفت و نشست. آن پسر یواشکی از پشت سرش، میخی را به دامنش زد. این زن که بلند شد برود، میخ به دامنش گیر کرد و دامنش از تنش بیرون آمد. یکباره به او خندیدند و گفتند: «صورتش را نشان نداد، اما زیردامنش نمایان شد!» آقا، این زن نیز یکباره اسم رمز قبیلهاش را فریاد زد. افراد قبیلهاش با شمشیر ریختند که: «به یکی از زنان قبیله ما بیاحترامی کردهاید، اینها را بکشید!» اینها هم قبیله خودشان را با شمشیر صدا زدند و به جان هم افتادند. یک کشتار بیرحمانه.
▪️امیرالمؤمنین (ع) درباره دوران جاهلیت میفرمایند: «کارتان خونریزی بود، کارتان تجاوز بود، کارتان تجاوز و خونریزی و قتل و غارت بود.»
▪️خطبه بیست و ششم را یک بخش کوچکش را بخوانیم. میفرماید:
«إِنَّ الله بَعَثَ مُحَمَّداً [ص] نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَأَمِيناً عَلَى التَّنزِيلِ، وَأَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ، وَفِي شَرِّ دَارٍ، مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَحَيَّاتٍ صُمٍّ؛ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ، وَتَأكُلُونَ الْجَشِبَ، وَتَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ، وَتَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ، اَلْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ، وَالاثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ.»
▪️ترجمه: «خداوند محمد (ص) را بیمدهنده جهانیان و امین بر وحی فرستاد. و شما ای گروه عربها، بر بدترین دین و در بدترین خانهها بودید (یعنی قبل از بعثت). در میان سنگهای خشن و مارهای زهرآگین منزل کرده بودید؛ آبهای کدر مینوشیدید (چون چشمهسار نبود و از آب باران که میماند استفاده میکردند؛ که بعدها امیرالمؤمنین (ع) فرمودند وقتی رسول خدا (ص) آمدند، چاه و قنات حفر میکردند و این کار را به مردم آموزش میدادند) و غذای ناگوار میخوردید (در بعضی از اخبار دارد که اینها خون میخوردند؛ گوشت را خشک میکردند یا دود میدادند که بتوانند نگهداری کنند، چون هوا گرم بود و زود فاسد میشد)؛ خون یکدیگر را میریختید و صله رحم را قطع میکردید (یعنی فامیلی و خویشاوندی را نمیفهمیدید)؛ بتها در میان شما نصب شده بود و گناهان شما را در بر گرفته بود.»
▪️کارشان شرابخواری، قمار و زنا بود؛ اگر اشعار عرب جاهلی را بخوانید، سراسر در مورد زنا و تجاوز به ناموس دیگری، دزدی، شرابخواری، قماربازی و قتل و از این قبیل چیزهاست.
▪️البته از تبعات این صفات در اعراب، میتوان به زنده به گور کردن دختران اشاره کرد. چرا؟ چون میدیدند در جنگها، آنکه به کار میآید، پسر است که میجنگد. و دختر کالایی بود که دشمن آن را میدزدید. دشمن حمله میکرد و زن و دختر را میدزدید و میبرد. لذا میگفتند موجب سرافکندگی است.
▪️میگوید: «عربی نزد پیغمبر اکرم (ص) میآمد، دراز میکشید، دست زیر چانهاش میگذاشت و میگفت: یا محمد، حَدِّثنی! (ای محمد، برای ما حرف بزن!)» در حالی که رسول خدا (ص) نشست و برخاستشان با ادب بود.
اکنون، پیش از آنکه سختی کار رسول خدا (ص) را بیان کنیم، باید بدانیم اینها چه کسانی بودند؟ علاوه بر این خصوصیات، مشرک نیز بودند. مشرکان و بتپرستان، انسانهایی بیرحم و دارای صفات بسیار زشت هستند؛ نمیدانم چرا اینگونه است. و این خاص عربستان نیست؛ هر جا که مشرکاند، همینطورند. مانند چه کسانی؟ مغولها. مغولها نیز چه بودند؟ بتپرست بودند و اصلاً خونخوار بودند؟ مغولها هم همینطور بودند. زنان یکدیگر را میدزدیدند. این قبیله به آن قبیله حمله میکرد. اصلاً به این کارها افتخار میکردند؛ به قتل و خونریزی و از این قبیل کارها افتخار میکردند. وایکینگها هم همینطور بودند؛ آنها هم مشرک بودند. هر جا که ایمان به خدا و پیغمبر باشد (هر پیغمبری فرق نمیکند)، حتی اگر مسیحی باشند (آنهایی که واقعاً مؤمناند، نه فقط به اسم مسیحیت)، آن کثافتکاری شرک را ندارند. میبینی که مثل مشرکان نیستند و در وجودشان ترحم هست. همین الان هم در برخی از کشورهای مشرک، مثلاً قاچاقچیهایشان بسیار بیرحماند؛ مانند تایلند، تایوان و جاهای دیگری که دست و پا قطع میکنند و برای یکدیگر کادو میفرستند! کارهایی بیرحمانه که اصلاً خارج از تصور انسان است؛ و اینها محصول شرک است.
▪️حالا چرا مشرکان اینگونه میشوند؟ لذا خداوند میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ». یعنی خداوند شرک را نمیبخشد؛ اما پایینتر از شرک را برای هر که بخواهد میبخشد.
اینها مشرک هم بودند؛ یعنی هم جغرافیایی خشن داشتند و هم «شر دین» که امیرالمؤمنین (ع) فرمودند، به خاطر شرکشان بود. رسول خدا (ص) میان انسانهایی متعصب، حرفناشنو و لجباز مبعوث شدند.
▪️ آیا میدانید اصل دین شرک چیست؟ خرافات است. مثلاً میگفتند: «فلان سنگ را اگر بروی و دست بمالی، شفا پیدا میکنی.» یا: «فلان مجسمه را پیش خودت نگهداری، بلا به تو نمیخورد.» اینها خرافات است. اصل بتپرستی اصلاً بر اساس خرافات است. و خرافات تا جایی پیش میرفت که برای بتهایشان، فرزندانشان را قربانی میکردند.
▪️حال در این جمعیت، یک نفر میخواهد مبعوث شود. من یک بار، سالها پیش، در حالتی صحنهای را به نظرم آمد. یک قبیله کوچک، مثلاً یک روستایی، در محلی شبیه میدانگاه (جایی که اسب میدوانند و اطرافش حصار دارد) جمع شده بودند. تعدادی از افراد که مسلمان نبودند، دور آن جمع شده بودند. سپس به نظرم آمد که من پیغمبرم و میخواهم بروم اینها را ارشاد کنم. دیدم که باید اعتقاداتشان را درست کنم، اخلاقشان را عوض کنم و رسوماتشان را تغییر بدهم. آنقدر سنگین بود که دیدم نمیتوانم این بار را به دوش بکشم.
▪️اینکه بیایی و رسم و رسومات، خلقیات و اعتقادات انسانها را عوض کنی، بسیار سنگین است. رسول مهربانی (ص) نماز میخواندند، میآمدند شکمبه گوسفند روی سرشان میریختند. سر راه رسول خدا (ص) خار و خاشاک میریختند. به بچهها دستور میدادند رسول خدا (ص) را با سنگ بزنند
. بزرگترهایشان اما جرئت نمیکردند ایشان را بکشند؛ از ترس جناب ابوطالب و شمشیرزنهایی که داشت، جرئت نمیکردند؛ وگرنه میخواستند ایشان را بکشند.
▪️اولین شهدای اسلام که به رسول خدا (ص) ایمان آوردند، چه کسانی بودند؟ یاسر و سمیه. از بیان اینکه چگونه اینها را به شهادت رساندند، شرم دارم. بعد از شکنجه، نیزه در بدن سمیه فرو کردند. چرا؟ زیرا اعتقادات اینها را قبول نداشتند.
آن هم برای چه؟ رسول خدا (ص) میفرمودند: «دزدی نکنید، شراب نخورید، زنا نکنید، به همسایه احترام بگذارید.» یعنی حرفی نبود که بگوییم: «خب، این حرف خیلی سنگین است.» نه، حرفهای ایشان اینها بود. و نیز میفرمودند: «این بتها دروغند. سنگند بابا! سنگ کاری از دستش برنمیآید. خدای یگانه را بپرستید.»
چه کشید رسول خدا (ص) از دست اینها تا بتوانند اینها را آدم کنند؟ چگونه آدم کردند؟ شنیدهاید که چند نفر در جنگ زخمی افتاده بودند و آب میخواستند. آن شخص میگفت: «به اولی آب رساندم. آدم وقتی زخمی میشود و خون از بدنش میرود، خیلی تشنه میشود.» او میگفت: «برگشت و گفت: آن دوستم دارد ناله میکند، او تشنهتر از من است؛ اول آب را به او بده.» به سراغ او رفتم. او نیز گفت: «به آن یکی دوستم بده، او تشنهتر است.» آمدم به او بدهم، گفت: «نه، به همان اولی بده.» (مقصودش همان نفر اول بود). وقتی برگشتم، دیدم شهید شده است. اینها همان عربهای وحشی بودند!
میگوید: «یک سر گوسفند به خانه یکی از اینها بردیم که فقیر بود تا بپزد و بخورد.» او گفت: «همسایه من گرسنهتر از من است.» و آن را به خانه همسایه برد و گفت: «این را برای شما آوردهاند.» او نیز پیش خودش گفت: «آن همسایه از من گرسنهتر و محتاجتر است.» و آن را به او داد. آن شخص میگوید: «یک هفته این سر گوسفند میچرخید و آخر سر به دست همان نفر اول رسید.» اینها را چه کسی تربیت کرده؟ رسول خدا (ص) از آن انسانهای خشن، چنین انسانهایی تربیت کردند.
▪️اینها نمیدانستند برادری چیست. اصلاً میگویند یکی از معجزات رسول خدا (ص) این بود که همه قبایل عرب را یکی کرد. فرمودند: «بابا، شما یکی هستید. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ مؤمنین با هم برادرند. شما با هم برادرید.» سپس در میان اصحابشان نیز فقط عرب نبودند؛ عجم بود، رومی بود، فارسی بود، حبشی بود؛ سلمان فارسی، صهیب رومی، بلال حبشی. همه جور افرادی در میانشان بودند.
▪️اگرچه عدهای نیز منافق بودند که در این میان ظاهراً اظهار اسلام کردند. اما وقتی نزد شیاطین خود میرفتند، میگفتند: «ما اینها را مسخره میکنیم.» همان کسانی که وقتی رحلت رسول خدا (ص) نزدیک شد، با هم پیمان بستند که نگذارند خلافت در خاندان پیغمبر (ص) باشد. با اینکه در غدیر خم با علی بن ابیطالب (ع) بیعت کرده بودند. همین که رسول خدا (ص) رحلت کردند، در حالی که بدن ایشان روی زمین بود، رفتند دنبال غصب خلافت. آیا باورتان میشود که هیچکدام از اینها در تشییع جنازه و تدفین رسول خدا (ص) نبودند؟ ▪️رسول خدا (ص) در غربت و با حضور چهار پنج نفر دفن شدند. آیا باورتان میشود؟ عایشه، که همسر رسول خدا (ص) است، میگوید: «ما از صدای بیل و کلنگ فهمیدیم رسول خدا (ص) دارد خاک میشود و دفن میشود.» آنها رفته بودند دنبال غصب خلافت.
▪️امیرالمؤمنین (ع) در روایتی میفرمایند: «مردم چند دسته بودند: یک دسته مثل ما بودند که از شدت مصیبت نمیدانستیم چه کنیم. عدهای ما را به صبر امر میکردند: «صبر کنید، خدا اجرتان را میدهد.» اینها که مصیبتزده نیستند! کسی که میگوید صبر کنید، یعنی خودش صبر کرده و آرام است. در حالی که رسول خدا (ص) از دنیا رفته بودند. عدهای نیز با گریه ما را یاری میکردند. و عدهای هم دنبال منافع خودشان بودند.»
▪️مصیبت رسول خدا (ص) از یک طرف، و ظلمی که به اهل بیت و امیرالمؤمنین (ع) شد، از طرف دیگر بود. در احادیث حضرت فاطمه زهرا (س) آمده است که ایشان میفرمایند: «من بین دو مصیبت گرفتار شدهام: «فَقدِ النَبیّ و ظُلمِ الوَصیّ»؛ از یک سو فقدان و رحلت رسول خدا (ص) و از سوی دیگر، ظلم به امیرالمؤمنین (ع)، وصی رسول خدا (ص).»
رسول خدا (ص) در بستر بیماری افتاده بودند و حضرت فاطمه زهرا (س) کنار بستر ایشان بودند. روایت است که رسول خدا (ص) چشمانشان را باز کردند و در گوش حضرت فاطمه زهرا (س) چیزی فرمودند. حضرت زهرا (س) به گریه افتادند. رسول خدا (ص) چشمانشان را بستند. دقایقی گذشت و دوباره چشمانشان را گشودند و دوباره در گوشی چیزی به حضرت فاطمه زهرا (س) فرمودند. حضرت فاطمه زهرا (س) شروع به خندیدن کردند. عایشه پرسید: «یا فاطمه، رسول خدا (ص) به تو چه گفت که اول گریه کردی و سپس خندیدی؟» حضرت زهرا (س) فرمودند: «من سرّ رسول خدا (ص) را فاش نمیکنم.» اما وقتی رسول خدا (ص) از دنیا رفتند، حضرت فاطمه زهرا (س) فرمودند: «حالا دیگر میگویم رسول خدا (ص) چه فرمودند.» «فرمودند: فاطمه جان، من در همین بیماری که دارم، از دنیا میروم. من به گریه افتادم.» «بعد از دقایقی که به هوش آمدند، فرمودند: فاطمه جان، اولین کسی که از خانواده من به من میپیوندد، تو هستی. آنجا بود که خندیدم و خوشحال شدم.» ای فدای اشکهای تو یا فاطمه زهرا (س)! که محور مصیبت بعد از رسول خدا (ص) و مصیبتکش امیرالمؤمنین (ع) بودی. لشکر یک نفره علی (ع) تو بودی یا فاطمه! یا فاطمه!
▪️رسول خدا (ص) فرمودند: «حبیبم را بگویید بیاید.» عایشه دوید و گفت: «پدر مرا میخواهد.» ابوبکر را صدا کردند و او کنار بستر رسول خدا (ص) آمد. رسول خدا (ص) چشمانشان را باز کردند و سرشان را برگرداندند. فرمودند: «گفتم حبیبم را بگویید بیاید.» حفصه گفت: «پدرم، عمر را میگویند.» عمر را کنار رسول خدا (ص) آوردند. ایشان چشمانشان را باز کردند و سرشان را برگرداندند. فرمودند: «حبیبم را بگویید بیاید.» آنگاه گفتند: «این با علی (ع) کار دارد.» ای مظلوم عالم، علی! مصیبت آنقدر بزرگ شد که صدای گریه از خانه حضرت فاطمه زهرا (س) قطع نمیشد.
ای وای، ای وای، ای وای، ای وای! رسم است که وقتی کسی عزادار است، تا مدتی در خانهاش غذا طبخ نمیکنند و از بیرون برایشان غذا میآورند. مگر چند روز از رحلت گذشته بود که یک وقت دیدند از خانه حضرت فاطمه (س) دود بلند میشود، اما بوی غذا نمیآید! نزدیکتر که رفتند، دیدند در خانه حضرت فاطمه (س) میسوزد. آآآه! بر حاشیه برگ شقایق بنویسید: «گل تاب فشار در و دیوار ندارد.»
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی